یادش به خیر

در دوران مسترآربایت، همان کار پایان نامه، جمعه ها عصر اصولا بهانه ای پیدا می شد که من و سوپروایزر رسمی در مورد مملکت ما و مسلمانها و مسیحیها و تاریخ کشورها و هزار موضوع اجتماعی حرف بزنیم. خیلی هم علاقه نشان می داد و کلی سوال می پرسید، کلمات کلیدی که شنیده بود را سرچ می کرد و از کشف و شهودهای اینترنتی خودش هم مشعوف می شد. عصر امروز دلم هوای آن گفتگوها را داشت. اگر هنوز، هم آفیسی بودیم چقدر مطلب برای تبادل نظر وجود داشت!!! 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٤
تگ ها :

میس آندرستندینگ

اشتباهی فهمیدن موضوعی است که اینجا بین آدمهای مختلف از سرزمینهای مختلف با گذشته های مختلف خیلی اتفاق می افتد. هم خوبی دارد هم بدی. خوبی اش این است که شما با توجه به تجارب قبلی اولین واکنشتان گارد گرفتن نیست بلکه سوال می کنید اما خیلی وقتها فقط قضیه روشن می شود و تغییری ایجاد نمی شود. به عنوان مثال

در دانشکده ی ما یک دیواری هست که تابلویی حاوی عکس تمام بچه های هر ورودی روی آن نصب است. تابلوی نسل ما که زده شد من از دیدن عکس خودم خیلی تعجب کردم چون اصلا فکر نمی کردم کسی چنین عکس بدی از من بگیرد. حتی لباسم نامرتب بود. این عکس را هیچ وقت ندیده بودم. اول اول، عکس صفحه دانشجویان در سایت دانشگاه با همین لباسها بود  البته انصافا آن عکس خیلی بهتر از عکس پوستر مربوطه و چون آنوقتها ملت می کفتند ما عکسمان را دوست نداریم و سه سوته عوضش می کردند ما هم درخواست تغییر عکس دادیم. عکس جدید خندان دو لبتر و بهتر بود که همچنان هم در سایت دانشگاه موجود است.

خلاصه به مسول مربوطه ایمیل زدیم که آقای چینی مهربان این چه عکسی است از ما زده ای به دیوار. جواب داد که ای وای من از آرشیو عکسهای قدیمی استفاده کرده ام و ساری و عکس را عوض می کنم حتما. یک سالی گذشت و خبری نشد. بعد هم خبر آمد که ایشان دیگر اینجا کار نمی کند. بعد مدتی دوباره سر و کله اش پیدا شد و دوباره آنجا کار می کرد. چند روز پیش که رفتم یک نامه ای بگیرم گفت که متاسف است که کار پوستر اینقدر طول کشیده و امروز فردا درستش می کند.

چند روز بعد ایمیل زد که تغییر دادم و ببخشید که اینقدر طول کشید. ما هم تشکر نمودیم. خلاصه امروز رفته بودم دانشکده، از آن سمت رفتم تا پوستر جدید را ببینم اما هیچ تغییری ندیدم. 

فکر کردم یعنی طرف دروغ گفته؟ چون من گفته بودم احتمالا آخرین باری است که این طرفها می آیم. بعید بود. خلاصه گفتیم ایمیل بزنیم بپرسیم. ایمیل زدیم ببخشید پوستر جدید نصب نشده؟ جواب آمد چرا نصب شده و من کلی وقت گذاشته ام که در فوتوشاپ نور و ابعاد عکست را تغییر داده ام و این پوستر جدید است!!!! خدایا!! ما هم ایمیل تشکر زدیم و گفتیم آها ولی درخواست ما که این نبود مشکل ماهیتی بود. ارجاع به آن ایمیل پارسال پیارسال که ما گفته بودیم عکس سایت دانشگاه را استفاده کنید!!!!

بعد آقای چینی مهربان جواب داد که من هم مایل بودم از همان عکس بهتر استفاده کنم اما متاسفانه شما روز اولی که آمدید دانشگاه یک عکس با زمینه سفید انداخته اید برای این پوستر و چون عکس با این ویژگی همین یکی بوده و عکسهای دیگر زمینه های رنگی دارند و قابل استفاده برای پوستر نیستند من گزینه دیگری نداشتم! ما هم مجدد ایمیل تشکر زدیم!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٤
تگ ها :

 

کم کم آدمها دارند به جریان کار و زندگی عادی برمی گردند. البته منظور از بین رفتن اثرات تعطیلات طولانیه. این دو ماه می و آپریل توی این ایالتی که ما هستیم برای شاغلین خیلی خوبند چون پر تعطیلات هستند و خیلی شرکتها و موسسه ها بین التعطیلین تعطیلند.

امروز یک جواب منفی با مزه گرفتم. نوشته بودند که متاسفانه نمی تونیم این کار رو به شما بدیم. لطفا این رو یک مورد منفی و زیر سوال برنده ی شایستگیها و تواناییهای خودتون ندونید. ما به امتیازات و ویژگیهای مثبت  شما خیلی احترام می گذاریم اما متاسفانه شما رو برای این شغل مناسب ندیدیم! نویسنده پیش خود چی فکر کرده بوده؟؟!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦
تگ ها :

جهت ثبت در تاریخ

امروز اولین دعوت به مصاحبه ی حضوری در یک شهر دیگر را دریافت کردم. مصاحبه ی حضوری یعنی طرف مقابل  نسبت به استخدام شما جدی است. از خیل مصاحبه های تلفنی صورت گرفته تا به حال هیچ کدام به نتیجه نرسیده اند!! شاید هم فرآیند خیلی زمانبرتر از انتظار من است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤
تگ ها :

کلاس آموزشی در اس بان

روایت است که:

یک روز سرد بارانی سوار اس بان ( قطار داخل شهری زیر زمینی) شدم. شلوغ بود. دم در ورودی یک واکر خرید پارک بود. از کنارش رد شدم و روبروی یک خانم خیلیی مسن که بهش می خورد صاحب واکر مربوطه باشه نشستم. خانم مسن هی به من نگاه کرد، هی نگاه کرد. من بهش لبخند زدم اما جواب لبخندم رو نداد هی نگاه کرد باز. دیدید پیرها وقتی سوالی نگاه می کنند؟ از اون مدلی بود. بنده خدا سرش رو هم نمی تونست راحت صاف نگهداره گردنش می لرزید. بعد چند دقیقه نگاه کردن به من گفت چطوری این کارو می کنی و به روسری ام اشاره کرد. من فکر کردم اشتباه شنیدم. گفتم بیته؟ ( یعنی که متوجه منظورش نشدم) بعد به زحمت توی جیبهای کاپشنش گشت و یک روسری حریر چروک در آورد و داد دستم. فهمیدم که درست فهمیده بودم. روسری رو از دستش گرفتم براش سه گوش تا کردم و دادم دستش و بعد بهش کمک کردم بندازه روی سرش. کلی آدمهای دور و بر هم داشتند با دقت گوش می کردند! دیدم نه نگاهش همچنان خیلی سوالیه. گفتم بعد با گیره ثابتش می کنیم و به گیره اشاره کردم. گفت من نمی دونم چه جور گیره ایه؟ کلیپس رو در درآوردم نشونش دادم گفت اها از این گیره ها اما من از اینا ندارم! بعد گفت آها الان می بینم که یک گوشه رو بردی پشت حالا فهمیدم. گفتم آره می بری پشت و بعد باز با یک گیره دیگه ثابتش می کنی. گفت فهمیدم. بعد به صندلیش تکیه داد و کمی مکث کرد و گفت پس سه تا گیره لازم دارم. گفتم دو تا هم می تونه کافی باشه. گفت ممنون فهمیدم. بعد هم ساکت شد و به کف واگن خیره شد. چند دقیقه بعد، یک شونه کوچولو از جیب دیگرش در آورد و موهاشو شونه کرد. دوباره چند بار نگاهمون تلاقی کرد ولی باز هم لبخندم رو جواب نداد. کمی بعدتر من  به ایستگاه مقصد رسیدم. باهاش خداحافظی کردم و پیاده شدم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠
تگ ها :

اولویت در دوستی

دیشب مهمان یک دوست ایرانی بودیم.

دوستی از میزبان سراغ دیگری را گرفت چرا که آن دیگری میزبان را در مهمانیهای اخیرش دعوت کرده بود. میزبان هم گفت که به خاطر شیث او را دعوت نکرده ام چون احتمالا اگر او می آمد شیث نمی آمد! بعد یادم آمد که خیلی پیشتر یکبار این دوست میزبان ما مهمانی داشت و بنده ی خدا کلی هم تدارک دیده بود و آن شخص مورد نظر که انوقتها از حالا برایم غیر قابل تحملتر بود هم دعوت بود. من هم به خاطر حفظ آرامش خودم نرفتم البته آن روزها روزهای سختی بود و من جمع گریز بودم و دوستان هم فکر می کردند حضور من در جمع حس و حالم را بهتر خواهد کرد. به میزبان هم گفتم که به دلیل حضور فلانی بهتر است نیایم. بعد میزبان با ترفندی ما را به میهمانی اش کشاند ولی در تمام مدتی که شخص ثالث انجا بود به من خوش نگذشت و بعد هم کمی از میزبان دلخور شدم. توجه دوست میزبانمان برایم جالب و قابل احترام بود اگر چه دوست نداشتم اینطور بشود اما اگر او اینبار هم شحص ثالث را دعوت می کرد احتمالش کم نبود که من نروم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩
تگ ها :

 

یکی از فواید دنیا دیده بودن یا با آدمهای متفاوت معاشرت داشتن یا تجربه ی تفاوتهای فرهنگی را عمیقا حس کردن این است که شما نقطه ی ماکزیمم عصبانیتتان از ماکزییم همین پارامتر قبل از کسب این تجربیات به طرز کاملا محسوسی پایینتر می آید، و این می شود که شما نسبت به قبل کمتر عصبانی می شوید هم به لحاظ شدت هم به لحاظ تعداد دفعات عصبانی شدن!! چرا که خیلی وقتها رنجشها به خاطر سو تفاهم ایجاد می شوند و شمای با تجربه تر این مطلب را درک می کنید و وزنه ی تاثیرش را سنگینتر می بینید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥
تگ ها :

حال سعدی

من امروز شده بودم مصداق بوی گلم چنان مست کرد که دامن از دست برفت.

صبح پا شدم رفتم مرکز شهر برای خرید سبزیجات تازه از بازار هفتگی. یادم هم بود که محل بازار کجاست. سر راه از بازار گل رد شدم و آنقدر محو تماشای گلها شدم که یادم رفت هدف خرید سبزیجات بوده. کلی هم مقاومت کردم که گل نخرم. هی به خودم گفتم معلوم نیست چقدر بتونی ازشون نگهداری کنی؟ معلوم نیست چند ماه دیگه چی میشه؟! خلاصه بعد از کلی، وقتی به خونه برگشتم یادم افتاد که رفته بودم سبزیجات بخرم و نخریدم. دیگه دیر بود برای برگشتن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤
تگ ها :

داستان

بابا ایوب شخصیت قصه ای بود که بابای عبدالله برایش تعریف کرد. یک پدر پیر و فقیر که بچه هایش را خیلی دوست داشت. بابا ایوب وقتی که فرزند دردانه اش را دیو برد سالها غصه خورد و خودش را سرزنش کرد و بعد یک روز بی خبر به راه افتاد تا انتقام فرزندش را از دیو بگیرد. روزها رفت و به بالای کوهی که خانه دیو بود رسید و دیو را به مبارزه طلبید. دیو بابا ایوب را به اتاقی شیشه ای برد و او از پشت شیشه پسرکش را دید که شاد و خوشحال با بچه های دیگر در باغی بزرگ بازی می کند. بابا ایوب خیلی سعی کرد پسرش را متوجه حضورش در آنجا کند اما موفق نشد. دیو به بابا ایوب یک ساعت شنی داد و گفت تا پایان این ساعت زمان داری که تصمیم بگیری می خواهی پسرت را با خودت به زندگی فقیرانه ی قبلی اش برگردانی یا رنج فراقش را تحمل می کنی تا او اینجا شاد و موفق زندگی کند. اگر بابا ایوب تصمیم به بازگرداندن پسرک می گرفت دیو و بابا ایوب با هم می جنگیدند و در صورت پیروزی، بابا ایوب پسرک را به خانه می برد. بابا ایوب خیلی فکر کرد به خشکسالی، به اینکه پسرکش هیچ  وقت به خاطر فقر به مدرسه نخواهد رفت و سرانجام ساعت شنی را به دیوار کوبید و شکست. دیو با شنیدن صدای شکستن وارد اتاق شد. بابا ایوب راه برگشت در پیش گرفته بود. دیو گفت آفرین تصمیم درستی گرفتی حالا من به خاطر موفقیت در آزمون دوم من - اولی همین بود که پسرکش را برای حفظ بقیه بچه ها تقدیم دیو کرده بود چون اگر خودش یکی را نمی داد دیو همه را با خود می برد- من به تو این شربت را می دهم که در راه بازگشت بخوری. بابا ایوب شیشه را گرفت و به راه افتاد. وقتی به روستای خود رسید مردم به استقبالش آمدند و سوالهای زیادی از او پرسیدند اما بابا ایوب که تمام شربت را خورده بود هیچ به یاد نداشت. ملاقات با دیو و پسرکش و غم از دست دادن او، همه را فراموش کرده بود. سالها گذشت و بابا ایوب دیگر هیچ حرفی از پسرکش نزد فقط گاهی وقتها صدای زنگوله ای را می شنید ولی نمی دانست زنگوله او را به یاد چه چیز می اندازد اما برایش آشنا بود!! ( زنگوله یادآور خاطرات کودکی پسرکش بود)

این قسمتی از داستان جدیدی بود که دیروز شروع کردم. قصه که جلو می رود می فهمی که بابای عبدالله چرا چنین قصه ای برای او و خواهرش گفت. تا جایی که من خواندم داستان جذابی بود " اند د مانتینز اکود" اثر جدید خالد. ح.س.ی.ن.ی. توصیه می شود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
تگ ها :