سوتفاهم

ماجراهای پایان نامه ی اخیر را قبلتر نوشته بودم. دوست داشتم این داستان تمام شده باشد اما نشده. 

من دلم نمی خواست که سوپروایزر رسمی آسیب ببیند. هنوز هم نمی دانم شدت ضربه ای که از رییسشان به او رسیده چقدر بوده. حتی تا چند روز پیش نمی دانستم با سوپروایزر اجرایی در خیلی قضاوتها هم نظر بوده. از نظر من او رییس گروه بود و وقتی من تلاش کردم ببینمش در دسترس نبود. اگر می دیدمش هم شاید کمکی نمی کرد چون احتمالا از همکارش حمایت می کرد. من نمی دانستم که او در حمایت از همکارش با استاد من، یعنی رییس بزرگشان صحبت کرده. من فکر می کردم حرفهای زوری که از آن دیگر سوپروایزر شنیدم فقط حرف و نظر او بود! نمی دانستم یک تیم پشت این حرفها ایستاده اند البته حدس زده بودم در مواردی هم نظرند اما نه در این حد!!!  سوپروایزر رسمی همیشه به من می گفت که او سوپروایزر من نیست. هر بار که سوال می پرسیدم یا کاری داشتم اول سعی می کرد به دیگر سوپروایزر ارجاع بدهد ولی بعد انگار دلش طاقت نمی آورد و کمک می کرد. 

حالا بعد یک ماه یک ایمیل از او دریافت کرده ام که گفته خیلی خیلی از دست من ناراحت است. کلی حرفهای آن دیگری را در ایمیلش تکرار کرده و خوبیهایی که خودش در حق من کرده بود را شمرده. ایمیلش برای من خیلی آزار دهنده بود اما از اینکه او هم رنجیده ناراحت شدم. یک احساس خیلی متفاوتی بود اینکه هم خودت برنجی هم برای رنجش آن دیگری که تو را رنجانده ناراحت باشی!!! آنچه که خیلی عجیب بود این بود که موارد مورد انتقاد مرا به خودش گرفته!! در صورتی که اصلا موضوع گفتگو او نبوده!!! استاد راست گفت که این ماجرا پر است از سو تفاهم. کاملا موافقم. حالا دارم فکر می کنم که به سوپروایزر رسمی زنگ بزنم. شاید با حس بهتری برای همیشه همدیگر را ترک کردیم!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
تگ ها :

کار قشنگ

به نظر من صحنه ی قشتگی است وقتی می بینی کسی که از قطار پیاده شده یا در حال پیاده شدن است تامل می کند یا آنهایی که سوارند دستی پایی کیفی لای در می گیرند تا در باز بماند و آنهایی که می دوند که به قطار برسند برسند و سوار شوند. خیلی اتفاق می افتد. برای من هم چند باری پیش آمده که آدمها در را برای من باز نگه دارند. امروز ولی یکی خیلی مرام گذاشت. من اولش داشتم سلانه سلانه می رفتم اما بعد احساس کردم اگر کمی بدوم به این قطار می رسم. فاصله ام هم زیاد نبود اما احتمال نرسیدنم هم کم نبود. یک آقایی که پیاده شده بود و یکی دو قدمی هم از قطار دور شده بود وقتی دید من دارم می دوم و او به قطار نزدیکتر است با شنیدن صدای بوق بسته شدن در دوید و پایش را لای در گذاشت و آنقدر نگه داشت تا مطمئن شود من سوار شده ام و بعد از اینکه من کامل در قطار مستقر شدم راهش را کشید و رفت. این محبتهای کوچولوی غریبه ها خیلی به آدم انرژی مثبت می دهد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
تگ ها :

 

امروز برای اینکه از دست غم فرار کنم چند ساعت الکی توی خیابانها راه رفتم. خودم را بین مردم قایم کرده بودم که غم مرا گم کند. آخر سر هم موفق شدم و وقتی مطمئن شدم که دیگر دنبالم نیست به خانه برگشتم. حالا باید یک ایمیل بنویسم. تصمیم گرفته بودم وقتی ایمیل بزنم که غم نباشد.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
تگ ها :

 

بعضی آدمها خوبند تا وقتی مخالفشان نباشی. بعد مخالفت یک آدم دیگر می شوند! یک موجود جدید و کاملا ناشناخته!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳
تگ ها :

سفر

توی دفترچه یادداشتم نوشتم ملزومات سفر به... آمدم بنویسم برلین که یادم افتاد به برلین سفر نمی کنم.

یک هفته ی سنگین- با برنامه های متراکم- و هیجان انگیز پیش رو دارم. خوشحالم! بعد از ماهها به سفر خواهم رفت. آخرین سفری که در اروپا رفتم شش ماه پیش بود!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
تگ ها :

زندگی در ایران

1- یک مهندس از یک کشور همسایه ایمیل زده بود و در مورد یک پیشنهاد کار که در تهران دریافت کرده بود مشورت خواسته بود. پیشنهاد خوبی بود. به خصوص اینکه تهران شهری است با آب و هوای خوب که خیلی امکانات دارد در مقایسه با خیلی نقاط دیگر دنیا با حقوق مشابه!! البته این دوست نا دیده ی ما هم خیلی خوشحال و هیجان زده است که به ایران زیبا خواهد رفت و تجربه ی زندگی در کنار مردم مهربان و زیبای ما را خواهد داشت. 

متعجب شدم!! در هر حالی که دوستان و همکاران من در ایران در پروژهای مشابه خقوق های خیلی خیلی کمتری می گیرند چنین پیشنهادی باعث شد دلم بگیرد. نه که بدخواه این بنده خدا باشم اما مهندسان ایرانی که من می شناسم رزومه های بدتری ندارند! 

2- در مرکز خرید برای خودم می چرخیدم که احساس کردم یکی مرا صدا می کند!!! اول فکر کردم خیالاتی شدم اما تکرار شد. وقتی صاحب صدا را دیدم متعجب شدم. یونس بود (یونس تونسی و شیعه است و از اولین هم خانه ایهای من در خوابگاه بود). کمی حال و احوال کردیم و حرف به آلمانی رسید. من دقایقی بعد کلاس آلمانی داشتم. گفت من که این آلمانی و فرانسه ای که بلدم به کارم نخواهد آمد!! من با تعجب پرسیدم چرا؟ الان که آلمان هستی! گفت چون من تصمیمم را گرفته ام که در نهایت در ایران زندگی کنم و برای همین باید فارسی یاد بگیرم! قیافه ی من دیدن داشت!!! شوخی نمی کرد جدی می گفت!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳
تگ ها :

همسایه ژاپنی

دیروز صبح اینترنت آقای همسایه اصلا وجود نداشت چه برسد به اینکه باشد و پوشش بد باشد! 

آقای پستچی برای همسایه پایینی که برایشان نامه نوشته بودم دو تا بسته آورده بود که نبودند و داد به من. 

وقتی ظهر از خانه خارج شدم خانم همسایه را دیدم که بر می گشت. گفتم من همسایه بالایی هستم و امانتی دارید و شب بر میگردم و هشت، نه دیگر حتما خانه ام تشریف بیاورید بگیرید. گفت شما؟ خودم را معرفی کردم و گفت آآآ شما می خواستید با ما اینترنت شیر کنید برای ما اوکی است. گفتم خیلی ممنون اما با همسایه کناری شیر کردم. گفت ببخشید پس که دیر گفتم. گفتم نه خواهش می کنم. خانم همسایه از دسته آدمهای خیلی مودب است و البته خیلی آهسته و شمرده صحبت می کند. بعد ما رفتیم پی کار و بار و بعد گفتیم حالا ما چه اصراری داریم با این اینترنت بد آقای همسایه بسازیم اصلا امروز هم که هیچ پوششی نداشت!

شب سر ساعت نه آقا و خانم همسایه آمدند بسته ها را ببرند. یک هدیه هم برای من آورده بودند برای تشکر! گفتم بابا لازم نیست گفتند نه! هر دو خیلی آهسته و مودب بودند. با دقت زیااااد گوش می کردند و با دقت و احترام با هم مشورت می کردند. اینترنت را هم گفتم که موافقت کردند و ایمیل و شماره هم محض احتیاط ازشان گرفتم.

در رفتار ژاپنیها من یک شکوه و آرامشی می بینم که دوست دارم. البته در رفتار این چند تایی که دیده ام. امروز هم اینترنت آقای همسایه کلا وجود ندارد این است که با اینترنت همسایه پایینی الان وصلیم و خیلی پوشش دهی بهتری دارد در حدی که در اتاق خودمان نشسته ایم و وبلاگ می نویسیم. حالا باید به آقای همسایه اطلاع بدهیم که با همسایه جدید شیر کرده ایم.

عکس هدیه خوشمزه ی ژاپنی ام را می گذارم. من تا به حال خوراکی ژاپنی نخورده بودم!!! جای شما خالی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
تگ ها :

غذای شوابیش فصل

از وقتی خانم صاحبخانه از سفر برگشته بیشتر شبها با هم چای نخورده بودیم چون همیشه یکی دیر به خانه آمده بود. دیروز پرسید که اسپاراگوس دوست دارم یا نه؟ گفتم به چه زبانی است؟ گفت بابا انگلیسی. اسپل را هم یک چیزی شبیه می گفت. حدس زدم از توضیحش اما گفتم مطمئن شوم. خودش هم رفت سراغ دیکشنری اش و خلاصه ما فهمیدیم این کلمه با معادل آلمانی اشپارگل همان مار چوبه است. گفتیم بله. بعد خانم صاحبخانه شال و کلاه کرد و رفت بازار روز میدان اصلی شهر که مارچوبه ی خوب بخرد. این خصوصیتش برایم خیلی ستودنی است که برای آن هفته ای یکباری که غذا می پزد خیلی ارزش قائل است و همیشه شنبه ها سبزی، گوشت و هر چیزی که برای یکشنبه لازم داشته باشد را می خرد نه مثل من که ماهها خوراکیهایم در فریزر می مانند.

خلاصه ما امشب بعد مدتها دو تایی شام خوردیم. من هم عدسی غذای مورد علاقه شان را پختم. غذای اصلی یک چیزی شبیه پن کیک بود که دور مارچوبه های پخته پیچیدیم و خوردیم. یک غذای اصیل شوابیش- شوابیش نژاد مردم این ایالت است! خانم صاحبخانه هم گفتند که مارچوبه ی تازه امسال دیر آمد و فصل این غذا ماکزیمم تا اوایل جون است که مارچوبه ی تازه در بازار موجود است. طعم غذا خیلی جدید بود!! تجربه ای بود. 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۸
تگ ها :

تولدت مبارک

می خواستم این پست را سال بعد بنویسم که سی شده باشد اما آدمیزاد از فردایش خبر ندارد پس امروز نقد است.

بیست و نه سال پیش در چنین روزی صبح زود وقتی چشمهایم را باز کردم خاله جانم سر سجاده بودند. پرسیدم آیا مامان که دیشب گفته بود حالش خوب نیست و باید به بیمارستان برود خوب شده و برگشته؟ چون تا وقتی ما خوابیدیم برنگشته بودند. خاله جانم لبخند زدند و گفتند نه هنوز اما شما حالا یک داداش کوچولو دارید. وایییییییی! من همیشه آرزو داشتم یک برادر داشته باشم. بعد ما به شوق فراوان با بابا و آقاجان به گل فروشی رفتیم و هر دویمان دو تا دسته گل رز صورتی زیبا خریدیم. دسته گلها عین هم بودند. در ورودی بیمارستان گفتند بهتر است ما بچه ها بیرون منتظر بمانیم. با آقاجان نزدیک ورودی ایستادیم اما مگر زمان می گذشت؟ به نظر من که خیلییی منتظر شدیم تا آمدند. داداش کوچولو را در یک پتو حسابی پیچیده بودند و تا سوار ماشین نشدیم نتوانستیم ببینیمش چون سرد بود. سوار ماشین که شدیم بالاخره چشممان به جمالش روشن شد. وای چه لحظه ای بود. و بعدها چه بسیار اسباب بازیهای عزیزی که به هم ندادیم ولی با کمال میل تقدیم برادر جان کردیم و از خراب شدنشان هم ناراحت نشدیم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦
تگ ها :

امروز

بالاحره بهار آمد و تابستان و زمستان رفتند تا سر نوبتشان که رسید برگردند. درختها یکباره غرق شکوفه شدند و باد بهاری وزیدن گرفت.

امروز یک پیاده روی خوب تنهایی در جنگل پشت دانشگاه داشتم. در سکوت به صدای پرنده ها و آب و باد گوش دادم و بسی لذت بردم.

امشب برای اولین بار در عمرم به یک سینمای رو باز رفتم. بیستمین دوره فستیوال فیلمهای کارتنی اشتوتگارت است و من امسال برای اولین بار در این سه سال از وجودش با خبر شدم. هر شب هم یک فیلم معروف انیمیشن را نمایش می دهند. امشب برنامه فیلم آخر تیم برتون بود. من حدود یک ساعت قبل از شروع فیلم اصلی در میدان مربوطه بودم و جایی که برای نشستن پیدا کردم خیلی هم خوب نبود. بعد مدتی هم چند جوان آب جو بنوش و دودکش آمدند پشت من نشستند. کلی هم بلند حرف می زدند. آخر سر پشت سریهایشان تذکر دادند! خوب بود که فضا باز بود و گر نه بوی دود لباسهایم به گمانم با شستن هم نمی رفت. اما در مجموع تجربه ی خوبی بود. فیلم خوب بود و دیدن آن همه آدمهای مختلف در سنین مختلف آنوقت شب - فیلم ساعت هشت و نیم شروع شد- بریم جالب بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٥
تگ ها :

 

بعضی وقتها آدمی نیاز به معاشرت داره. که با یکی -یک دوست- بره قدم بزنه با یکی چایی بخوره با یکی حرف بزنه. بعضی وقتا آدمی از معاشرت خسته است. دلش می خواد با هیچ کس حرف نزنه هیچ دوستی رو نبینه. بره تنهایی قدم بزنه تنهایی چایی بخوره و از سکوت لذت ببره. شاید دلیلش این باشه که معاشرت که از یک حدی بیشتر شد جنس حرفا عوض میشه یا توقعا. یک جای کار می لنگه. اونوقت شاید بهترین کار اینه که یک مدت از تنهایی لذت ببری تا زمان کار خودشو بکنه و تعامل با دیگران رو ببره تو اون نقطه ای که می خوای. تجربه ی من میگه این از صرف انرژی برای متوجه کزدن آدما و تلاش برای ترمیم رابطه بهتر جواب میده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
تگ ها :

قصه ی آدمها- خود حوشحال سازی

دوستی قصه ی یکی از آشنایانش را می گفت.

می گفت آلمانی بود ولی آلمان را دوست نداشت. می گفت دوست داشت جایی زندگی کند که آفتابی تر باشد و مردمانش گرمتر. سی سال توی سرزمین خودش_ آلمان- کار و سالها زندگی کرده بود. آخرهای دوران اشتغال به چند سرزمین که احتمال می داد برای زندگی مناسب باشند سفر کرده بود از جمله ایران اما جمع بندیش این شده بود که از بین چند کشوری که به این منظور دیده و بررسی کرده بهترین گزینه برایش پروست!! بعد بازنشستگی هم از همسرش که حاضر نبود همراهش به پرو مهاجرت کند جدا شده و رفته بود!! در آخرین دیدارها به دوست ما گفته بود یک عمر به خاطر بچه ها و خانواده ام کار کردم. دلم می خواهد بعد از بازنشستگی برای دل خودم یک کاری بکنم و این مهاجرت به پرو آن کاری است که فقط برای دل خودم می کنم و از این تصمیم خوشحالم. دوست ما خبر نداشت آقای آشنا الان چقدر در پرو خوشحال است!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
تگ ها :

آدمها

برای اولین بار یک مهمانی عصرانه با پنج نفر مهمان برگزار کردم. فکر کنم خوش گذشته باشد به همه. 

نکته ی عجیب این بود که بعضی دوستان با سوالات دعوتیشان قدری آزار دهنده بودند. من ضرورتی نمی بینم که به عنوان میزبان برای بعضی میهمانان توضیح بدهم که چرا فلانی و بهمانی را دعوت نکرده ام یا با اصرار دوستان برای دعوت دیگری مواجه شوم. البته من سعی کردم تا حدی به خواسته ی دوستان توجه کنم اما واقعا برایم آزاردهنده بود. خب دوست عزیز شما خیلی دوست داری فلان شخص هم باشد؟ بسم الله خودت یک مهمانی بگیر و میهمانهایی که دوست داری دعوت کن!! حالا بماند به ایکس و وای و زد هم خبر رسیده بوده که ما چند نفر را دعوت کرده ایم و ایشان هم ناراحت شده بودند. و این ایکس و وای و زد کسانی بودند که ما در عمرمان دو بار دیده بودیم. واقعا درک نمی کنم. خب عزیزان شما هر هفته تقریبا برنامه دارید به ما هم خبر نمی دهید ما هم برایمان مهم نیست همینکه به شما خوش بگذرد کفایت می کند. آنوقت حالا که بعد نود و بوقی ما گفتیم دو نفر را دعوت کنیم این نظر می دهد و آن دلخور می شود؟!!! درک نمی کنم واقعا!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها :