تصمیم بزرگ

امروز پیغام داد که من تا چند روز دیگر بر می گردم ایران. هنوز هم حیرانم از چیزهایی که شنیدم. برای جسارت گرفتن چنین تصمیمی تحسینش کردم. اینرا به خودش هم گفتم. بین اینجا ماندن و پول درآوردن و دکتر شدن، و برگشتن و خدمت پدر و مادر کردن و یک زندگی خیلییی معمولی در ایران داشتن دومی را انتخاب کرده. بر می گردد که باقیمانده ی سالهای جوانیش را در کنار خانواده بگذراند و یک زندگی ساده داشته باشد. چرا که بعد از این چند سال دوری و زندگی در غربت، به این نتیجه رسیده که شادی و آرامش بودن در کنار عزیزانش برایش با ارزشتر از امتیازات مادی زندگی اینجا است. بر می گردد که بعدها افسوس لحظه هایی که می توانستند شادتر باشند را نخورد. برایش آرزوی موفقیت کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها :

یاد ایام

خیلیی سال پیش در آرامگاه حضرت حافظ با خلوص نیت تمام در مورد آینده نیت کردم و فالی خریدم. جواب این بود:

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز              خرم آنروز که حافظ ره بغداد زند

هنوز که هنوز است بغداد نرفته ام امیدوارم منظورش از بغداد دقیقا بغداد نبوده باشد. البته مقصود را هم حالا حدس می زنم چه بوده بعد این همه ساااال. آن قدیم که به نظرم به حال و مقام ما خیلی بی ربط بود. جدیدا اما یک نظریه ای در این مورد پرداخته ام. اگر درست از آب در آمد می نویسمش صد سال بعد. اما اگر درست از آب دربیاید!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
تگ ها :

رشد

من این روزها شاهد بزرگ شدن خودم و دوستانم هستم و از این موضوع خوشحالم. 

دوستی را بعد سالها یافته ام و می بینم اثر مرور زمان را بر خودم، او و تصویرمان از هم در ذهن دیگری. خوب است. مرور زمان پدیده ی خوبی است حتی می تواند دوست داشتنی باشد وقتی باعث تغییر مثبت آدمها می شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
تگ ها :

آدمها

دنیا پر است از آدمهای خاکستری. 

امروز بالاخره بعد از مدتها، قرارداد خانه امضا شد.

دفعه ی پیش اوو سعی کرد از من در مقابل او دفاع کند البته بعدتر فهمیدم که خیلی هم بی حساب و کتاب نبوده اما ما فرض را برا انسانی بودن رفتار می گذاریم. 

امروز او سعی کرد مرا متوجه موقعیتم در مقابل اوو بکند و چندین بار تکرار کرد که تو الان در موقعیتی هستی که می توانی معامله ی شفاهیت با اوو را به هم بزنی. 

جالب بود. بعد اوو در نبود من، زنگ زده بود که داوطلبانه مرا همراهی کند که خوشبختانه من زودتر رفته بودم.  او هم که مرا تنها دید خیلی مهربانتر از دفعه ی پیش برخورد کرد. 

وقتی برگشتم باز اوو زنگ زد و گفت که نگران بوده او خوب برخورد نکند. گفتم همه چیز عالی بود. کلی تعجب کرد!

هر کسی از ظن خود شد یار من!

نتیجه گیری: او و اوو احتمال زیاد با هم مشکل دارند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢
تگ ها :

همکاران بامزه ی من

امروز صبح جلسه ی هفتگی گروه بود. از این چند تا همکار جوانتر و هم سن و سال ما هر کس وارد شد لباس رسمی و کراوات داشت!!! خودشان هم خیلی احساس با حالی می کردند. رییس جدید هم کلی مهربان نگاهشان کرد. من حین جلسه هر چه فکر کردم نتوانستم دلیلی برای این موضوع پیدا کنم. برای جلسه با کارفرما معمولا لباس رسمی می پوشند اما هیچ دو نفری روی یک پروژه کار نمی کنند و بعید بود همه همان روز با کارفرما جلسه داشته باشند چون معمولا رییس هم با آنها می رود و بعید بود رییس به تعدادشان جلسه با کارفرما برود.

خلاصه بعد جلسه، از همکار جوان پرسیدم دلیل این هماهنگی چیست؟ گفت ما با هم قرار گذاشته ایم من بعد دوشنبه ها لباس رسمی بپوشیم که حس و حالمان عوض شود. این ایده مال فلانی بوده؛ اسم طرحمان هم ماندی درس آپ است. به نظر ما ایده ی فلانی جالب بود چون همانطور که می دانی بعضی شرکتها کارکنان را موظف به پوشیدن لباس رسمی می کنند و در این شرکتها جمعه روز کژوال درسینگ است. ما هم فکر کردیم یک قانون برعکس بگذاریم. در طول روز بهشان می گفتم الان راحتی با این کت شلوار و کراوات؟ آنها هم می خندیدند و می گفتند خیلی!!! بازخوردهای اولین روز برایشان خیلی خوشایند بود و قرار است به اجرای طرحشان ادامه دهند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
تگ ها :

نظرات حکیمانه

بعضی وقتها دنبال دلیل یا نشانه می گردی که دیگری را دوست تر داشته باشی؛ بعضی وقتها هم دنبال دلیل می گردی که دیگری را دوست تر نداشته باشی ولی در عمل این دومی هم در همان راستای اولی است. باید خیلی محتاط باشی که نتیجه ی دومی با اولی متفاوت باشد اگر واقعا می خواهی اینطور باشد!!!

چقدر پیچیده است این آدمیزاد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
تگ ها :

تقویم تاریخ

امروز بعد کلی مشاوره با همکاران زنگ زدم و خواستم قبل از روز قرار ملاقات برای امضای قرارداد، آنرا برایم ایمیل کنند. فرستادند. مطمئن شدم خانه را خواهم گرفت. فقط امضای مرا کم دارد. خوشحالم. کابوس جستجوی خانه به امید خدا تمام شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
تگ ها :

بوی بهبود

همکارم امروز زنگ زد و گفت قرار است یکی از همکاران بخش فروش از شرکت مادر با من به عنوان یک ایرانی تماس بگیرد. چند دقیقه بعد یکی زنگ زد و گفت که رییسشان دو هفته ی بعد، سه روز به تهران سفر خواهد کرد و با سه شرکت که اسمهایشان را گفت و من می شناختم جلسه دارد و خیلی خوب خواهد بود اگر من بتوانم با توجه به سابقه ی کارم در وطن، دو سه تا شرکت دیگر را با اطلاعات تماس معرفی کنم که برنامه اش کامل شود. قرار شد هفته ی بعد تلاش کنم و خبر بدهم. 

همکار بخش فروش خودمان هم گفت این نمایشگاه نفت و گاز خیلی مهم است می خواهیم برویم. 

دلم می خواهد روزی بیاید که ماموریت ایران برویم. آی خوش می گذرد!!!

خلاصه بوی بهبود ز اوضاع جهان می آید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
تگ ها :

امید

همکار هم آفیسی چند ماهی است که استعفا داده و به زودی شرکت را ترک می کند که به همکاری با شرکت پدرش مشغول شود. این شرکتهای کوچک خانوادگی اینجا خیلی زیاد و موفقند. بنا بر مشاهدات من هم خیلیها بعد از چند سال کار کردن به عنوان نیروی استخدام شده به سراغ کسب و کار و شرکت خودشان می روند. نمونه اش را هم در موسسه ای که پایان نامه ام را انجام دادم و هم در این چند ماه همکاری با شرکت ف دیده ام.

همکارم صبح از نمایشگاه نفت و گاز تهران سوال کرد. گفت که شرکت پدرش قبلتر با چند شرکت ایرانی همکاری داشته و امسال برای این نمایشگاه دعوتنامه دریافت کرده اند و پدرش می خواهد برود اما هیچ دیدی ندارند. خواست که در مورد نمایشگاه و شرکتهای ایرانی که می شناسم قدری توضیح بدهم. شرکت پدرش تولید کننده ی دبی سنج های با دقت بالاست. گفت ما خیلی امیدواریم که بتوانیم به زودی سهمی از بازار ایران بدست آوریم. پرسید من چه شرکتهایی به عنوان مشتریهای احتمالی شان می شناسم و آیا حاضرم کمک کنم که ارتباط برقرار کنند یا نه؟ گفتم البته و کمی در مورد شرکتهای ایرانی خوبی که در آنها کار کرده ام توضیح دادم. گفت چقدر خوب! گفت تحریمها دارند رفع می شوند نه؟ گفتم نه هنوز اما امیدوارم بشوند. تحریم جدیدی ولی قرار نیست وضع شود. گفت امیدوارم اوضاع به زودی بهتر شود، ایران بازار خیلی خوبی است، کشور امنی است، شرکتهای بزرگ دارد اصلا مثل کشورهای دور و برش مثل از.بک.ستان و اینها نیست که همه اش باید نگران باشی مشتری ات مشکل مالی در پرداخت داشته باشد. بعد پرسید که دو.لت چقدر در امور شرکتهای خصوصی مشاور دخالت می کند؟ مثلا آیا شرکتهایی که من تجربه ی همکاری با آنها را دارم از طرف دو.لت تحت فشارند یا مجبورند مسیر خاصی را در اجرای پروژه هایشان طی کنند؟ توضیح دادم که بنا به تجربه ی من اینطور نیست و اعتماد به شرکتها وجود دارد و دو.لت خودش مشتری اصلی خدمات مشاورهاست و ....

بعد زنگ زد به پدرش و خلاصه ای از گفتگویمان را برای او گفت. سایت شرکتهایی که برایش لیست کرده بودم را هم کمی دید و گفت اینها با این پروژه های عظیمی که انجام داده اند چرا بین المللی کار نمی کنند؟ گفتم شاید به دلیل تحریمها. 

این یک واقعیت است که من اینجا می بینم که آدمها از توافق و این حرفها اینطور برداشت می کنند که قرار است به زودی درهای مملکت ما بروی شان باز شود و همه می خواهند از فرصت استفاده کنند. مدیرهای خودم هم چندین بار هم گفته اند که امیدوارند به زودی با کمک من با ایران ارتباط حرفه ای برقرار کنند. من هم همیشه گفته ام امیدوارم به زودی این اتفاق بیفتد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
تگ ها :

خارجی با خارجی

صندلیهای تکی در او- بان ( یک نوع قطار داخل شهری) برای کسانی است که بار یا کالسکه دارند. من روبروی این صندلی سابق الذکر نشسته بودم و یک خانمی هم که به شدت با موبایلش سرگرم بود آمد و روبروی من نشست. اصولا وقتی کسی با بار سوار می شود آنهایی که روی آن صندلی نشسته اند جایشان را به آن فرد می دهند یعنی انتظار می رود این کار را بکنند اما خب همه این کار را نمی کنند. لحظه ی آخر یک خانمی سوار شد که یک بسته ی بزرگ دستش بود. کنار صندلی تکی زمین گذاشتش. خانمی که آنجا نشسته بود حتی تکان هم نخورد. خانم صاحب بسته رفت و پشت ما نشست. من بلند شدم و گفتم شما اینجا بنشین که حواست به بسته ات باشد، من آنطرف می نشینم. آن خانم هم خارجی بود البته. اینجا خارجیها به هم نسبتا خوب احترام می گذارند. خانم کلی خوشحال شد و تشکر کرد. وقتی موقع پیاده شدن من شد در لحظه ای که از کنارش رد شدم آستین ام را گرفت. من برگشتم ببینم چه بود؟ لبخند زد و با دقت به یک زبان ناشناخته ای چیزهایی گفت شاید به ترکی تشکر کرد من واقعا نفهمیدم، به زبان دیگر بعید بود باشد آلمانی و انگلیسی هم نبود. من گفتم ممنون ولی من نفهمیدم شما چه گفتید؟ من ترک نیستم و ایرانی هستم. خانم محترم در حالی که هنوز آستین ما را محبت آمیز در دست داشت گفت. آها عرب هستید. و خیلی شمرده گفت شکرا جزیلا. بعد گفت درست گفتم؟ من لبخند زدم و گفتم بله و سریع از قطار بیرون پریدم. فرصت نبود که بگویم عرب هم نیستم.

این پست شد مدل خاطره گفتن بعضیها معروف به ... بگذریم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
تگ ها :

احترام به تفاوتها

چند روز پیش صبح در شرکت، تولد همکارم بود و طبق سنت کیک آورده بود. در هنگام اعلام خبر وجود کیک گفت که کیک شراب قرمز است. من در آشپزخانه بودم که کیک را آورد. گفت از کیک تولدم بخور. خوشمزه است. گفتم ممنون اما گفتی شراب دارد. گفت شراب دارد ولی یک ساعت توی فر بوده مطمئن باش تجزیه شده و دیگر اثری ازش نمانده. من دوست دارم از این کیک بخوری اما هر طور راحتی خودت تصمیم بگیر.

عصر در حال چت با دوستی بسیار عزیز. یکباره حرف از تجربه های اینجا شد. دوست عزیز اصرار! که چرا الکل نمی خوری. بخور امتحان کن! بعد هم نظر داد که کسانی که این کار را نمی کنند به نظرش اینطور و آنطور هستند و بهتر است در تصمیمم تجدید نظر کنم و و و. از سر دوستی هم می گفت! کاملا نیتش خیر بود. اولین بار نبود صحبت در این مورد. این اتفاق خیلی به وفور رخ می دهد که چنین توصیه هایی دریافت کنی.

نتیجه گیری: ما و هم وطنانمان حتی خیلی از آنها که آمده اند/ایم و دنیا را دیده اند/ایم و نگاه بازتری دارند/یم تحمل دیدگاه یا اعتقاد متفاوت با خودمان را ندارند/یم. هنوز نمی توانیم به اعتقاد یا انتخاب دیگری احترام بگذاریم و بپذیریم که هر کسی برای روش زندگی اش آزاد است حتی اگر انتخابش محدود کردن انتخابهایش باشد. من خیلی وقتها در جواب این عزیزان خیرخواه و بعضا روشن فکر که گمان می کنند مخاطبشان صاحب بسته ترین ذهن دنیاست عرض می کنم که اگر آزادی اصل پذیرفته شده ای است من آزادم این انتخاب را داشته باشم و انتظار دارم همانطور که من به الکل خوردن تو و سایر انتخابهایت کاری ندارم، تو هم به انتخابهای شخصی من احترام بگذاری. دوستان لطفا توجه کنید: من از این بحث های فرسایشی در این موارد واقعا خسته ام. اگر تحمل پذیرش انتخابهای شخصی من سخت یا آزار دهنده است، می توانیم  راه حل دیگری پیدا کنیم. مجبور که نیستیم همدیگر را تحت هر شرایطی تحمل کنیم. مجبوریم؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
تگ ها :

ما و مدیر جدید

دیروز صبح علی الطلوع اولین جلسه ی هفتگی با حضور رییس جدید اشتوتگارتی که من بعد او را مدیر می خوانیم برگزار شد. تفاوت رویکردها، حتی زبان بدن این رییس با رییس خودمانی اشتوتگارتی قابل توجه بود. رییس جدید عین مدیر عاملهای فیلمها رفتار می کند. قبلتر اگر کسی به جلسه ی گروه ما وارد می شد به سختی می توانست تشخیص دهد که چه کسی رییس است چون رییس اشتوتگارتی هیچ وقت بالای میز نمی نشست. همیشه بالای میز خالی بود اما دیروز رییس جدید بالای میز نشسته بود. 

رییس جدید با همه تک تک گفتگو کرده، چیزی در حد مصاحبه ی استخدامی. من آخرین نفر بودم و نوبتم امروز بود. گفتگوی جالبی بود. در مورد توقعاتم از شرکت و مدیرم مثل همیشه گفتم منصفانه با من رفتار کنند و گفتم که من شرکتی که منصف نباشد را ترک کرده ام و می کنم. گفت درک می کند و حق دارم و برای خودش هم خیلی مهم است. بعد گفت اگر احساس کردی کسی، من، رییس اشتوتگارتی یا هر کس دیگری بد یا غیر منصفانه برخورد کرد در اتاق من و رییس اشتوتگارتی همیشه باز است بیا و بگو. یعنی اینقدر ظرفیت دارند؟! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
تگ ها :

مکالمه

من: میگم عجیب بود که حالا که بعد چند سال با هم صحبت کردیم نگفتی یا نپرسیدی چی شد یادت کردم؟ 

دوست: مهم نیست دلیلش. مهم اینه که یادم کردی. 

من: اما من اگه جای تو بودم می پرسیدم.

دوست: به نظر من خیلی بده آدم این حرفو بزنه که بگه چه عجب شد! خب طرف مقابل می تونه بگه بازم من همین کارو کردم؛ تو که همینقدر هم معرفت نداشتی ؟!

من: آره خب!نیشخند

دوست: دوست ندارم همچون جوابی بگیرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :

روزهای عجیب

این روزها مثل همه این روزهای دیگر برای خودشان غریب و جدیدند!! عجیبند بسییی! و من در جستجوی یافتن رمز نهفته در این رویدادها هستم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢
تگ ها :

 

ظرف زمان و مکان خیلی مهم است. اتفاقات درست در ظرف زمان و مکان می افتند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
تگ ها :

حکیم دوست عزیز

دوستی گفت وقتی پیغامی یا ایمیلی می نویسی که خیلی برای محتوایش فکر کرده ای، گیرنده با خواندنش حس می کند چقدر سرمایه گذاری رویش انجام شده که مثلا در لحظه نوشته ای یا قدری یا شاید هم خیلی روی محتوا فکر کرده ای. خیلی عبارت جالبی بود فکر کنم درست گفت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها :

تعریف پروژه ی جدید

آخرین کار من منحصر به فرد بوده است. دوست داشتم این توانایی و فرصت را پیدا کنم که کار تعریف کنم. رییس هفته ی پیش با یکی از بزرگترین شرکتهای نفت و گازی دنیا جلسه داشت. قرار است همکاران مدیریت یکی از پروژه های شان در آلمان را انجام دهند. رییس در جلسه گفته بود فلان نرم افزار را هم خریده ایم و می توانیم خدمات مهندسی بیشتری ارائه دهیم. کارفرما هم گفته بود ببینید می شود محاسبه و تحلیل فلان را برایمان با این نرم افزار انجام دهید. به من گفت. گفتم نمی شود. گفت حالا شاید با این پکیج جدیدشان بشود یک بررسی بکن. گفتم باشد. بررسی کردم و دیدم باز هم نمی شود اما در جریان تحقیق، بیشتر  فهمیدم کارفرما چه انتظاری دارد. بعد نقشه هایشان را فرستادند. صد و پانزده شیت!!! رییس گفت بررسی کن و ببین چه پکیج پیشنهادی می توانیم به عنوان یک پروژه برایشان تعریف کنیم. قدری هم آنها را بررسی کردم و به امکانات نرم افزار فکر کردم و بالاخره امروز عصر ایده ی پیشنهاد پکیج را یافتم.  و بدین ترتیب ما به فن آوری تعریف پروژه در حیطه ی تخصص خود دست پیدا کردیم. البته اول باید رییس و مهندس پروژه تایید کنند و بعد هم کارفرما اما اگر تایید نکنند هم چیزی از این فن آوری ما کم نمی شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
تگ ها :

مهربانی صاحبخانه

از قبل از برگشتن به اینجا سرما خورده بودم و به سختی خودم را تا خانه رساندم. بعد هی بهتر شدم و بد تر و حالا فکر می کنم در طی این چند هفته دو سه مدل سرماخوردگی متفاوت را تجربه کرده ام. بعضیهایشان هم تناوبی بوده اند!! دیروز که بیرون بودم حس کردم انرژی کافی ندارم. خودم را به خانه رساندم و بیشتر روز را در تخت بودم. امروز صبح هم خیلی دیر بیدار شدم. تقریبا ظهر بود. خانم صاحبخانه با دیدن حال زار من گفت که خانه را خودش تنهایی تمیز می کند البته من نهایتا سهم خودم را با اصرار انجام دادم. کمی بعد وقتی به آشپزخانه رفتم گفت که می توانم از سوپی که می پخت بخورم هر وقت خواستم چون ساعت غذا خوردنمان این روزها یکی نیست. بیرون هم که می رفت باز تاکید کرد هر وقت خواستی بخور، سوپ روی گاز است. اما خب من راستش مطمئن نبودم به اینکه درست شنیده ام. گفتم نکند اشتباهی فهمیده باشم؛ این شد که از پستو یک فروند حلیم آماده پیدا کردم و دست به کار شدم. لحظات آخر پخت بود که خانم صاحبخانه از بیرون آمد و گفت می بینم که سوپ مرا دوست نداشته ای و نخورده ای به شوخی گفت. گفتم نه!!! این یک سوپ دیگر است و فکر کردم با هم بخوریم دو جور شود و اینها. بعد بنده خدا میز چید. کاری که معمولا آن وقت روز نمی کرد و من هم فکر کردم یک بشقاب غذای خودم را می خورم و کمی هم از سوپ او که شبیه عدسی بود و اختراع خودش. بهش پیشنهاد دادم گفت نه به گمانم این دو تا با هم جور نیستند. آمد نشست و از سوپ خودش خورد. دیدم بد شد کمی. گفتم بعدا از سوپ همدیگر امتحان کنیم. گفت من شام مفصل دارم سوپ برای شام نیست خیلی می شود با سوپ، اصولا هم شام سوپ نمی خورد. الان که بساط شامش را به راه انداخت بهش گفتم آیا می توانم از سوپش به عنوان شام بخورم؟ کلی خوشحال شد. گفت البته! چندین بار هم گفت برو باز بریز. من هم تعریف کردم که خوب شده. کلی ذوق کرد. البته کمی شیرین بود اما دستش درد نکند. بعد به این جمع بندی رسیدم که سوپ را برای من پخته بود و سعی کرده بود شبیه عدسی بپزد و آن میز چیدن برای اولین بار در ساعتی که من این هفته های اخیر ناهار آخر هفته ای خورده ام  هم در همین راستا بوده. دستش درد نکند. تا چند هفته ی دیگر هر دوی ما تنها می شویم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
تگ ها :

آن راز که در دل بنهادم

در تمام این سالهایی که این وبلاگ را برای ثبت شخصی مسیری که در زندگی می پیمایم ( عجب فعلی) می نوشتم حواسم بود که پستها آنگونه باشند که خواننده فکر نکند نویسنده خانم است یا آقا؟ که خنثی باشند. اما بعضی وقتها هم ترجیح می دادم خواننده ی احتمالی اینطور برداشت کند که نویسنده یک آقاست! پیش فرض ذهن خیلیها این است که مهندس آقاست یا به احتمال خیلی زیاد آقاست. آن چند سال پیش که من شروع به وبلاگ نوشتن کردم خیلی چیزها دور و بر و در جامعه وجود داشت که آزار دهنده یا دوست نداشتنی بود و جمع بندی من آن شد که دیده اید . سالها طول کشید که به این نقطه برسم که این پست را بنویسم. سالها طول کشید که بنویسم نویسنده ی این خطوط آنطور که خیلیها فکر می کنند یک آقای مهندس نیست! یک خانم مهندس است. این خانم مهندس حالا بعد از سه سال و اندی زندگی در این کشور جدید خوشحال است که تجربه های زندگی جدیدش  کمکمش کرد با این بخش از هویتش آشتی کند. که ببیند واقعا در نظر خیلیها خانم مهندس از آقای مهندس چیزی کمتر ندارد و لازم نیست تواناییهایش را اثبات کند، که ببیند تعداد آقایان همکار خوب هم می تواند کم نباشد، که ببیند کم نیستند آدمهایی که آدمند و برایشان فرقی ندارد تو مرد هستی یا نه؟ کسانی که یاد گرفته اند به یک انسان دیگر و تفاوتهایش احترام بگذارند.

من بعد شاید کمی راجع به تجربیاتم به عنوان یک خانم بنویسم تجربیاتی که تا به حال سانسورشان کرده ام. شاید یک در میلیون برای دیگری مفید بود. شاید! اما هدف اصلی ثبت مسیر شخصی زندگی است. تجربه ی من نه قابل تعمیم به همه ی موارد  است و نه می تواند مبنای قضاوت در مورد یک کشور یا جامعه باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
تگ ها :

لیوان، کاربرد، قیمت، معیار

در راستای تامین و تخمین مایحتاج خانه ی آینده در قسمت کاسه کوزه ی مرکز خریدی می چرخیدم و آدمها را هم نگاه می کردم. بیشتر خریداران یا علاقمندان به خرید زوجهای جوانی بودند که به نظر می رسید برای خانه ی مشترکشان قصد خرید دارند.

آن بین اما یک آقا و خانم مسن هم بودند که خانم مسن با دقت به هر چیدمانی که می رسید لیوانها را بر می داشت و دست می گرفت و نگاه می کرد و می گفت سنگین است یا مثلا دهانه اش گشاد است و ...

آقای مسن هم بی حوصله همان دور و برها بود که چشمش به یک فروشنده افتاد. من محتوای گفتگو را نشنیدم اما دیدم که خانم فروشنده به سمت قفسه ای رفت و لیوان سفید دسته داری را نشان داد. (اصولا ظرف چیز ارزانی نیست اینجا) گفت دو یورور. آقای مسن گفت عالی است می بریم. خانم مسن که در جریان این گفتگو نبود  آقای مسن را صدا کرد که لیوان دیگری را نشانش بدهد. آقای مسن گفت بیا ببین خانم چه پیشنهاد دادند. بعد به فروشنده گفت می بریم. خانم مسن گفت اما ... آقای مسن گفت برای خانه ی خودمان که نمی خریم برای کارگاهمان است هم قیمتش مناسب است هم شکلش خوب است. اینجوری من زیاد هم خرج نمی کنم. فروشنده پرسید چند تا؟ آقای مسن گفت ده تا لطفا! بعد هم لیوانها را برداشتند و سه تایی به سمت صندوق رفتند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
تگ ها :

ما و ریاضیات و شرکت ف

داستان ما و ریاضیات در شرکت ف از روز اول ورود من شروع شد. همکار جوان در فاصله ای که منتظر صحبت با هم آفیسی وقت بود، روی برد اتاق ما یک انتگرال نوشت. دو سه هفته ای انتگرال آنجا بود و کسی کاری به کارش نداشت. بعد آن، یکبار دیگری که به آفیس ما آمد به شوخی به من گفت که این سوال را برای تو نوشته ام و چرا کارت را انجام نداده ای؟ گفتم تو هم ریاضی دوست داری؟ گفت خیلی. من هم همانجا روی برگه ای که دستم بود جواب انتگرال را نوشتم. خیلی جا خورد. جایگزینی پارامتر مرا قبول نمی کرد. این شد که به هم آفیسی رو کرد و خواست که کمکش کند چون به نظرش من سفسطه کرده بودم. هم آفیسی خیلی خونسرد حتی بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد گفت من با ایرانیها سر ریاصیات بحث نمی کنم- هر دوی این همکاران در یک دانشگاه درس خوانده اند. همکار هم آفیسی اضافه کرد قبلتر هم بهت گفته بودم که با ایرانیها بحث ریاضیاتی نکن. من گارد گرفتم که چرا؟؟؟؟!! گفت برای اینکه شما در ریاضیات خیلی قوی هستید. این را در دوره ی دانشجویی ام دیده ام برای همین ندید می گویم شیث درست می گوید! من هم یک نگاه بفرمایید تحویل بگیرید تحویل همکار جوان دادم. بعد هم همکار جوان خواست راه حلم را توضیح بدهم و من هم راه حلم را روی برد نوشتم. چند روز طول کشید - هر روز می آمد و کمی جلوی برد می ایستاد و فکر می کرد - تا آخر سر قبول کرد که درست است. گفت حالا نوبت توست به من سوال بدهی و من هم دادم. حالا در این روزها هر کس به آفیس ما می آمد نگاهی به برد می انداخت و می گفت این انتگرال را چه کسی حل کرد آخر سر؟ هم آفیسی هم جواب می داد شیث. 

خانم منشی بعد از دریافت جواب گفت حالا چرا این را نوشتید و حل کردید؟ من گفتم ریاضیات را دوست داریم و هابی است وسط کار. خانم منشی مادرانه نگاهم کرد که الهی بگردم بچه هایم خل و چل اند. بعد هم گفت ببینم چه هابی های غیر عادی دیگری دارید؟ همکار مهندس دیگر هم وقتی پرسید و جواب گرفت گفت وااا!! چقدر شماها عجیبید ریاضی هم شد تفریح! من که خوشحالم دیگر لازم نیست به این چیزها فکر کنم. بعد به هم آفیسی رو کرد که فلانی تو هابی ات چیست؟ او هم جواب داد اشپورت. همکار دیگر هم گفت باریکلا. هابی باید همین چیزها باشد ریاضی!! هابی؟ عمرا! 

خلاصه گذشت و من و همکار جوان هر از گاهی از هم سوال انتگرال و حد می گیریم و به هم تمرین می دهیم برای استراحتهای کوتاه حین کار. همکار جوان کتاب ریاضی لیسانسش را آورده که از روی آن برای من سوال طرح کند. یک روز با افتخار کتابش را آورد و نشانم داد و گفت ببین چه چیزهای سختی به ما درس می دادند! من کتاب را ورق زدم و گفتم ااا این قسمتش را ما در دبیرستان داشتیم. هم آفیسی زد زیر خنده گفت ببین بهت گفتم با ایرانیها کل ریاضی نینداز. بهت رحم کرد نگفت مهد کودک!!!  

چند روز پیش همکار جوان بعد از مبادله ی یک سوال دیگر برایم لینکی را ایمیل کرد. باز کردم و دیدم یک سوال ریاضی مکانیک سیالاتی است. بعد هم زنگ زد که توضیح بدهد که این لینک به یکی از مسائل ریاضی حل نشده ی موجود است و برای راه حلش ده هزار دلار جایزه تعیین کرده اند. گفت بیا هدفدار باشیم و با هم اینرا حل کنیم و بعد هم پولش را نصف کنیم. من از خنده نقش زمین شدم. گفتم خیلی شوخی بامزه ای بود. جدی گفت شوخی نکردم من کاملا جدی ام!!! ما می توانیم!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
تگ ها :

 

بعد از شنیدن صدای بسته شدن در که به معنی رفتن خانم صاحبخانه و ساعت حدود هفت و ربع بود گفتم پنج دقیقه بیشتر و صدای بعدی که شنیدم زنگ کلیسای نزدیک خانه بود که ساعت هشت را اعلام می کرد. از رختخواب بیرون پریدم و جنگی حاضر شدم. از در که بیرون رفتم احساس می کردم یک چیزی را فراموش کرده ام. گفتم بی خیال و در را بستم. در را که بستم یادم افتاد کلید برنداشته ام!!! به سر کوچه که رسیدم اتوبوسهایی که می توانستم سوارشان شوم رد شدند. پیاده به سمت ایستگاه قطار داخل شهری راه افتادم. روی سکو که رسیدم زیاد به نه نمانده بود. نه هم که حد نهایی مجاز برای ورود است. به گمانم سوار قطار شماره ی چهار شدم اما بعد از رد کردن ایستگاه مرکزی متوجه شدم که سوار قطار شماره یک هستم!! در اولین ایستگاه پیاده شدم و قطار برگشت به ایستگاه مرکزی را سوار شدم. دوباره منتظر قطار مربوطه شدم و ساعت نه و پنج دقیقه کارت زدم! بعد با خانم صاحبخانه هماهنگ کردیم که چه ساعتی خانه باشم که در را برایم باز کند. 

مهمترین معامله ی این چند روز را هم تلفنی انجام دادم. خرید اثباب خانه از مستاجر فعلی. خیلی انرژی بر بود اما از نتیجه نا راضی نیستم. گفت خوب چانه زدیها! گفتم تو هم همینطور! تفاوت من و او در تجربه ی معامله زیاد بود ولی. برای اولین بار برای خودم جنس دست دوم خریده ام اما از خریدم راضی ام. گزینه ی خیلی مناسبی بود و به قیمت خوبی هم خریدم. کلی دغدغه ی حمل و نقل وسیله ها را داشتم اگر می خواستم نو یا دست دو از جای دیگر بخرم و باید برای تک تک شان کلی وقت و انرژی صرف می کردم. البته هنوز هم باید خرید کنم اما بخش عمده ی خرید انجام شد. کار خیلی سختی بود. 

معامله ی امروز اولین معامله ی عمرم بود که رقم نسبتا بالایی داشت و خودم تنهایی انجامش دادم. شاید برای همین اینقدر سخت بود. اما به خیر گذشت. شکر!

عصر هم که مجبور بودم زود بیایم که آمدم. 

این بود امروز ما!

توضیح: مستاجر فعلی برای آشپزخانه ی موجود پول زور- موضوع پست قبلی- خواسته و شرط واگذاری را قبول کردن بدون قید و شرط قیمت مورد انتظارش گذاشته. کاری که خیلی ها با توجه به تقاضای بالای بازار در اینجا می کنند و نفر قبلی هم با او همین برخورد را کرده!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳
تگ ها :

و چه کسی در این میانه نایس است؟

دیروز که برای صحبت در مورد اثاثیه خانه آینده رفتیم من خیلی جا خوردم از حرفهای مستاجر فعلی. حرفش زور بود اما بنا به دلایلی جمع بندیم این شد که قبول کنم. امروز همکاران هم تیمی سراغ گرفتند که چطور بود. وقتی ماجرا را فهمیدند اذعان کردند که طرف حرفش زور بوده. دو نفر هم داوطلب شدند به عنوان یک آلمانی به طرف مقابل زنگ بزنند و اگر توانستند اوضاع را به نفع من قدری تغییر دهند اما من گفتم من قبول کرده ام و لازم نیست. داوطلب شدنشان خیلی جالب بود. نازییی! آدمهای خوبی - نایسی- هستند  اگر چشم نخورند. 

مستاجر فعلی خانه که دیروز حرف زور زد و بعد هم از تعجب و سوال تعجبی من بد عصبانی شد و بعد هم از عصبانی شدنش خیلی شرمنده دیشب اصرار داشت از من تصدیق بگیرد که خیلی آدم نایسی است. گفتم تا دقایقی پیش نایس بودی اما حالا راستش تصویرت در ذهنم عوض شده. حالا نمی دانم چرا مهم بود که درستش کند؟! گفت ولی می خیلی نایسم تا حالا هم در تعاملمان مشکلی نبوده من نایس بوده ام بجز این مورد اخیر. گفتم من هم نگفتم نایس نیستی. بیشتر نایس بوده ای بله اما خب الان این برخورد اخیرت خیلی متعجب و شوکه ام کرد. گفت من دارم از این کشور می روم. دوست دارم تصویری که از من در ذهنت داری یک آدم نایس باشد می شود؟!!! گفتم سعی می کنم وقتی یاد تو افتادم یاد نایس بودنت بیفتم. گفت ولی من کلا نایسم. می شود این بخش آخر را فراموش کنی و مرا ببخشی؟ من هم در جواب یک لبخند شل تحویلش دادم! امروز عصر زنگ زد و بعد کمی خوش و بش و چاق سلامتی دوستانه گفت که من یک پیشنهاد جدید دارم. تو گفتی دوست داری خانه نقاشی شود. من فکر کردم ما با هم این کار را بکنیم. گفتم یعنی چی با هم؟ گفت تو رنگ بخر. من و دوستانم نقاشی می کنیم. نمی دانستم چقدر حرفش به نفع من است چقدر به نفع خودش؟ کمی مکث کردم. گفت دیدی من چقدر نایسم؟ چرا به نظرت نایس نیست این حرف؟ این پیشنهاد اکستریملی نایس است. کمی شاکی شدم. گفتم ببین چرا قبل از اینکه جواب من را بشنوی قضاوت میکنی؟ من گفتم نایس نیست این پیشنهاد؟! موافقم نایس است. ممنونم. تو صبر کن من جواب بدهم! بعد هم تا قرارداد امضا نشده بهتر است وارد جزییات این موضوعات نشویم. گفت باشد! خب پس بعد با هم صحبت می کنیم. نمی دانم برای پول زوری که خواسته، یا برای رفتار دیروزش عذاب وجدان گرفته یا می خواهد هزینه های خودش را کم کند. همکاران معتقدند احتمال مورد آخر زیاد نیست چون هزینه ی خرید رنگ از مزد کمتر است!!! معلوم می شود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢
تگ ها :