شرکت ف دوست داشتنی

شرکت ف برای من یک جای متفاوت با تمام محلهای کار قبلی است. کارهایی که تا به حال به من ارجاع شده با تمام کارهای قبلی ام متفاوت بوده اگرچه که از تجربیات گذشته خیلی استفاده کرده ام. این نوع کار در شرکت کوچک (البته در دل یک شرکت بزرگ) را واقعا دوست دارم. مهمترین ویژگی هر کاری که به من ارجاع شده این بوده که باید اولش خوب در موردش فکر و بررسی و جواب یک سری سوال کلیدی را پیدا کنم.

از طرف دیگر هم هیچ کس تا به حال روی حرف من برای زمان مصروف داشته حرف نزده. هیچ کس ادعا ندارد که می داند این کار چقدر زمان می برد- مشکلی که در ایران خیلی آزاردهنده بود که مثلا لید شما بدون اینکه فلان سایزینگ را انجام داده باشد و بداند واقعا چقدر زمان می برد شما را زیر منگنه می گذاشت که به ددلاین من درآوردی اش مدارک را برسانید. اینجا به شما یک تخمین اولیه می دهند و اگر در زمان تعیین شده کار جمع نشده باشد یک راهی پیدا می کنند که بتوانی زمان مورد نیازت را تخصیص بدهی چون هر چه باشد تو کارشناسی و می دانی چه خرده کاریهایی دارد. بامزه اینجاست که با این شرایط، بعضی همکاران من معتقدند رییس اشتوتگارتی خیلی پیگیر است و بهشان استرس وارد می کند. باید در ایران کار می کردند که می فهمیدند  استرس یعنی چه؟ حداقل تا به حال من نه در مورد خودم نه در مورد بقیه کار را اینطور ندیده ام. حالا شاید در آینده نظرم عوض شود.

مورد دیگری که دوست می دارم احترامی است که به سابقه و نظر حرفه ای من گذاشته می شود. گاهی وقتها برای تحویل به موقع مدارک یک پروژه، کاری به من ارجاع شده که زیاد با تجربه ی من مرتبط نبوده. خب هر پروژه ای کار گل زیاد دارد. در اینگونه موارد، رییس اشتوتگارتی قبل از ارجاع کار، شخصا بابت ارجاع چنین کاری از من عذرخواهی و بعدتر به طور مخصوص تشکر کرده که حاضر شده ام فلان بخش کار را قبول کنم و خیلی نایس بوده ام. همکاران هم همیشه خیلی سپاسگزار کمکهای من در پیک پروژه هایشان بوده اند و بارها شنیده ام که ابراز امیدواری کرده اند در آینده در پیک پروژه ی من جبران کنند.

مورد آخری که الان به ذهنم می رسد اینکه رییس هیچ وقت جز در مواردی که ممکن است گفتگو به درازا بکشد و مزاحم دیگران شود برای دادن کار جدید شما را به اتاقش فرا نمی خواند. شاید چون هنوز گروه ما خیلی کوچک است اما من اینرا هم دوست دارم. رییس به این معتقد است که این منم که با شما کار دارم و منطقی است که نزد شما بیایم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳٠
تگ ها :

تولدت مبارک دردانه

یک سال از اولین باری که صدایت را شنیدم  و ساعاتی بعد تو را در آغوش گرفتم گذشته و تو هر روز دوست داشتنی تر، بزرگتر و داناتر می شوی. هیچ وقت فکر نمی کردم که اینقدر دوست بدارمت دردانه ی من! تولدت مبارک. برایت آرزوی بهترینها را دارم و امیدوارم به زودی باز در آغوش بگیرمت عزیز دلم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٩
تگ ها :

قالی

در آخرین سفر دوست داشتنی ام به تهران، تحفه ای برای خودم آوردم که باعث شد نسبت به یک کالا علاقه مند تر شوم و آن فرش بود. انتخاب از میان آن همه زیبایی منحصر به فرد  واقعا سخت بود. به نظرم بهای قالیچه ها با زحمت و  هنر نهفته در دانه دانه گره هایشان برابری نمی کند، همیشه شما کمتر از ارزش واقعی پرداخته اید.

چند روز پیش در خبرها خواندم که یک قالی کرمان قدیمی با نام پرشین ویس (تصویر پایین) در آلمان چند میلیون دلار فروش رفته که خیلی رکورد شکنی بوده و مالک اولیه قالی به دادگاه شکایت کرده چرا که قیمت اولیه ای که به او پرداخته اند بسیار کمتر از مبلغ نهایی بوده! در تحلیل علت گرانی خارق العاده ی این قالی نوشته بودند که طرح منحصر به فرد است، رنگها خاصند و طرح و رنگ به گونه ای است که برگها بیشتر از گلها جلب توجه می کنند!! به قول اینها واقعا چارمینگ است. خریدار قالی آنرا برای کلکسیون قالی های نفیسش خریده!!!! 

خانم صاحبخانه در اتاق نشیمن دو قالیچه ی خیلی کوچک دارد که یادگار سفرش به ترکیه هستند. قالیچه ی بزرگتر طرحی محراب گونه دارد و با توجه به ابعادش به نظر سجاده ای می رسد. امروز حین خوردن صبحانه متوجه شدم که نوشته ی فارسی مانند پایین قالی که گویا نشاندهنده ی اصل و نصب دار بودن  قالی  و جزیی از بافت است برعکس است!! یعنی نوشته از چپ به راست قابل خواندن است و یک اسم فارسی است!! این برای من یعنی قالی خانم صاحبخانه نسخه ی تقلبی یک قالی اصل و نصب دار ایرانی است و کپی کننده نمی دانسته که فارسی را از راست به چپ می نویسند. تایید اخباری که گاهی می شنیدیم که کشورهای همسایه از طرح و نقش ما کپی برداری می کنند!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
تگ ها :

فارسی

همکار بخش پروپوزال نویسی دیروز ایمیل زده بود و کمک خواسته بود. فایل پیوست را که باز کردم گل از گلم شکفت. فارسی بود! اگهی دعوت به مناقصه ی خط انتقال و ایستگاههای تقویت فشار گاز در استان. قز.وی.ن. بخش اول متن فارسی بود و در ادامه سعی شده بود همان متن به انگلیسی ترجمه شود.

اما دلیل ارجاع همکارم به من این بود که تمام ددلاینها شمسی بود حتی در قسمت انگلیسی! این بندگان خدا هم نمی دانستند این ددلاین چه روزی است؟ تقویم را جستجو کردم و دیدم ددلاین مربوطه گذشته. جالب اینجا بود که فرمهای پیوست برای شرکت در مناقصه هم همه کاملا فارسی بودند یعنی اگر ددلاین نگذشته بود من باید تمام فرمها را پر می کردم! قسمت مهمی هم از متن فارسی دوباره در متن انگلیسی آمده بود و اصلا ترجمه نشده بود.

خلاصه که نمردیم و به زبان مادریمان در محل کار مدرک خواندیم. تا حالا من زبانهای فارسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه و اسپانیولی را در محل کار به کمک دانش خودم، همکاران و سایتهای ترجمه کننده خوانده ام. تجربه ای است. قبلا هم که عرض کرده بودم سابقه ی کار در سه کشور را هم در رزومه ام دارم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
تگ ها :

خبر شاد کننده

امروز ظهر بالاخره شنیدم که آدم آنطرف خط تلفن گفت یو آر اکسپتد! مدتها بود اینقدر خوشحال نشده بودم. حتی گرفتن پیشنهاد کار اینقدر خوشحالم نکرد. مقدار خوشحالی ام برای همکاران عجیب بود قدری هم برای خودم. اما دلیل این حجم بزرگ شادی این بود که این یکی از آخرین مراحل پلن اولیه ام برای اینجا آمدن بود. سه سال و نیم طول کشید و روزهای تلخ و سخت و گاهی شیرین زیادی گذشتند تا به این خوشحالی برسم. خوشحالی از اینکه بالاخره به معنی واقعی کلمه مستقل خواهم شد. البته هنوز مدرکی امضا نشده اما من نمی خواهم با لحاظ کردن احتمالات ضعیف، زندگی را بر خودم سخت کنم. می خواهم شاد و امیدوار بمانم. 

همکاران هم از شادی من خوشحال شدند. سه نفر گفتند که ما ماشین می آوریم. دو نفر هم گفتند ما هم برای کمک می آییم. البته شوخی شوخی هم قول مهمانی را گرفتند.

این چند ماه جستجوی خانه خیلی سخت گذشت. برخوردهای نژادپرستانه ای که دیدم بخش نادیده ی این جامعه را بر من مکشوف کرد ولی به هر حال گذشت. امید به روزهای خوب قشنگ است.

هنوز چند هفته ای تا اثباب کشی باقی است. خدا را شکر که این هم محقق شدنی شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٦
تگ ها :

دعا

از آن دوستان جواهری است که به قول دوست عزیز دیگری دیر پیدایش کردم. در مناقبش همین بس که مامان خانم دانای ما به ایشان بابت تاثیر شگرفی که بر من گذاشته اند ارادت خاصی دارند. 

وقتی از ایران آمدم هنوز ایران بود. به مرور ارتباطمان کمتر و کمتر شد. به خصوص بعد از رفتنشان به سرزمین جدید. چند ماه پیش که برایش ایمیل فرستادم جواب داد که پسر کوچولوی شش ساله اش سرطان گرفته و خیلی حس و حال خوبی ندارند. خواندن ایمیلش سیل اشکم را روان کرد. خیلی پر درد نوشته بود. حتی فکر اینکه دوست عزیزم  چه روزهای سختی را در تنهایی می گذراند  دلم را شدید به درد می آورد. بعد باز مدتی ایمیل هایم را جواب نداد که من به حساب این گذاشتم که حس و حال خوبی ندارد. امروز بالاخره جواب ایمیل آخر و جدیدم را داد. گفته بود چند ماهی برای درمان در شهر دیگری بوده اند و قرار است طی دو سه هفته ی آینده دوره ی درمان به پایان برسد و ببینند آیا جواب گرفته اند یا نه؟ من خیلی حس مثبتی دارم و امیدوارم که جواب آزمایشات مثبت باشد اما فکر کردم شاید بد نباشد اینجا هم ندایی بدهم تا هر کس این پست را دید برای پسر کوچولوی دوست من که مدتی است به خاطر درمانش مدرسه نرفته و غمگین است دعا کند تا به زودی خبر شادی دوستم و خانواده اش ما را هم خوشحال کند. به امید آن روز! با تشکر از همراهی و دعای خیرتان.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
تگ ها :

 

دو گروه هستند که اصولا با کراوات و شلوار غیر جین در محل کار حاضر می شوند. یکی مدیران و روسا و یکی کارآموزها و کسانی که در شرکت پایان نامه انجام می دهند، مدیران بنا به اقضای موقعیت و گروه دوم به اقتضای ذوق و شوق احتمالی. روسا جمعه ها مجبور نیستند لباس رسمی بپوشند و خیلی هایشان در این روز جین می پوشند اما این گروه جوان سابق الذکر همه روزه با یک تیپ در محل کار حاضر می شوند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
تگ ها :

جای بسی تاسف دارد که ...

یک پدیده ی خیلی شایعی هست در سایت لینک.د. این که اولش برای من یکی غیر قابل باور بود. و آن پدیده دروغ گویی است!

متاسفانه افراد زیادی که بعضی هایشان همکاران و هم مدرسه ایهای سابق خودم هستند و هر کدام برای خودشان در دانشگاه نسبتا معتبری درس خوانده اند و سابقه ی کاری نسبتا خوبی هم دارند در پروفایلشان اسم دانشگاه عزیز و شری.ف ما را در بخش سوابق تحصیلی شان ذکر کرده اند با وجودیکه هیچ گاه دانشجوی شر.یف نبوده اند!!!! تعداد این افراد هم اصلا کم نیست. از دانشگاه آز.ا.د فلان شهر بگیر تا دانشگاههای سراسری شهرهای بزرگ غیر از تهران!!! چرا واقعا؟ شرم آور نیست هم مدرسه ای سابق که فارغ التحصیل مرکز استعدادهای درخ.شا.ن هستی؟ دوستی می گفت دلیل این کار احتمالا این است که این افراد می خواهند در نتایج جستجوی بیشتری ظاهر شوند!! بعید نیست اما واقعا این کار در شان یک تحصیل کرده ی متخصص است؟ به نظر من این حرکت توهین بزرگی است به خود فرد مذکور. بعد از خودش هم توهین به شعور دیگران است و خرج کردن از اعتبار دیگرانی است که واقعا شر.یف رفته اند. 

این خرج کردن از اعتبار دیگران هم خیلی خیلی کار ناپسندی است. وقتی خیلی سال پیش در شرکت نون استخدام شدم، چندین نفر اصل مدارک تحصیلی مرا دیدند و کلی سوال پرسیدند که ببینند من واقعا شر.یف رفته ام یا نه؟ چرا؟ چون چند سال قبلترش یکی مدرک لیسانس مهندسی شر.یف را جعل کرده بود و استخدام شده بود. البته که بعد چند ماه قضیه معلوم شده بود و عذر طرف را خواسته بودند اما این باعث شده بود همه نسبت به کسی که ادعا می کرد شر.یفی است حساستر و محتاطتر باشند. یادم هست که حتی بعد از شروع به کار هم همچنان تا مدتی مقادیری از حساسیت ذکر شده وجود داشت!!

منظورم این نیست که زشتی کار افراد سابق الذکر و جاعل مذکور در پاراگراف قبل از یک درجه ی ناپسندی برخوردار است اما ماهیتا هر دو دروغگویی است و نمایاندن خود به صورتی غیر واقعی. پذیرفتن اینکه ما که هستیم و چه کرده ایم اینقدر سخت است؟؟!! یا دروغ گفتن اینقدر آسان؟! یا هر دو!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
تگ ها :

دارای سابقه ی اشتغال در سه کشور

خانم منابع انسانی ایمیل زده بود و خواسته بود رزومه ای را که در فرمت شرکت ساخته بودم کامل کنم. چند مورد بود که کامنت داده بود. زنگ زدم. گفت ما از روی رزومه ی شما هفت تا رزومه می سازیم. الان من دارم ورژن بانک جهانی را آماده می کنم و این اطلاعات تکمیلی را لازم دارد!! گفت بانک جهانی رزومه ی کارکنان ما را در دیتابیسش دارد!!! البته بخش عمده ی کامنتهایش قابل اعمال نبود چرا که خواسته بود برای سوابق قبلی ام اطلاعات تماس و اسم فرد رفرنس را ذکر کنم که جز شرکت نان در تمام شرکتهای قبلی ای که در آنها کار کرده ام در حال حاضر هیچ کس مرا نمی شناسد!!! گفتم دلیل این بوده و اگر خیلی ضروری است اطلاعات تماس همکاران آن وقت را در محل کارهای جدیدشان بنویسم. گفت نه! همین که خالی گذاشته ای کافی است. بعد گفت می دانی آخر این بانک جهانیها زنگ می زنند و سوال می کنند برای همین بودنش بهتر است!!! ما هم گفتیم چه اهمیت بده!!! خوب است حالا ما را بانک جهانی استخدام نکرده!!! بعد برای شفاف سازی کامنتهای دیگر، رزومه ی نیمه کاره ی بانک جهانی ای را برایم فرستاد و من دیدم اااا! چه جالب! از روی تایم شیتم بخش شرکت فعلی را ساخته اند. نوشته بودند کشورهایی که در آنها کار کرده ام ایران، آلمان و موریتانی! موریتانی همان پروژه ای بود که رییس برای همکاری مان تشکر رسمی کرد. خوشمان آمد. ببینیم چند تا کشور به لیستمان اضافه می شود؟ این آلمانیهای همکار اصولا در تعریف از خودشان می گویند و می نویسند که در چند کشور کار کرده اند. بیشترینی که شنیده ام شصت و اندی بوده. حالا ما هم سه تایی شده ایم.

اما این غم انگیز است که بازار کار و دنیای حرفه ای برای هم کاران ما در ایران آنقدر بی ثبات است که که کمتر کسی به ماندن در شرکت مطبوعش در درازمدت فکر می کند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٠
تگ ها :

تغییرات محیط کار در سال جدید کاری

همکاران از دیروز که دیدمشان همگی شارژ و خوشحالند. بعضی ها که کمی هم رفتارشان را تغییر داده اند و مواظبند که خطاهای گاهگاه قبل را نداشته باشند مثلا جوانترین همکار ما که قبلتر خیلی بلند می خندید و صدای خنده اش تا چند اتاق آنطرفتر هم می رفت با وجودیکه حالا در آفیس همسایه می نشیند بلند نمی خندد!!! البته تغییرات ساختاری هم داشته ایم. یک مدیر عامل جدید برای شرکت کوچک ما به جمعمان اضافه شده. شرکت مادر آخر سال قبل اعلام کرده بود که از روند رشد تختر فیرما ها یعنی همین شرکتهای وابسته که یکی شان هم شرکت جوان و کوچک ماست راضی نیست. هدف گذاری کرده اند که این بچه شرکتها باید از نظر پرسنل به فلان رقم برسند و چون استخدام بدون پروژه معنی ندارد این یعنی باید اول پروژه بگیرند و این شد که رییسهای ما به این نتیجه رسیدند که بهتر است یک مدیر عامل جدید استخدام کنند. روز آخر کاری سال رییس بزرگ که خودش هم یکی از مدیر عاملهاست  این خبر را اعلام کرد و رزومه ی مدیر عامل جدید را هم روی میز گذاشت که هر کس خواست ببیند. به دست من که نرسید !! حالا ما سه مدیر عامل داریم! مدیر عامل قبلی که همان رییس اشتوتگارتی است یک نقش واسط دارد. از چیدمان آفیسها و غیره می شود فهمید کدام یکی مسوول چه تیپ کارهایی است! جالب است واقعا!

اثباب کشی تختر فیرماها و بخشها هم به گمانم مفید بوده. حالا همه ی ما در یک بخش ساختمان نزدیک هم مستقر هستیم. قبلتر هر چند نفرمان در یک محدوده ی یک راهرویی بودیم. ساختمان هم که کار سنمار است! من از آفیس جدیدم راضی ام چرا که رییسها به این موضوع توجه کرده اند که من به عنوان نفر فنی نیاز به آرامش بیشتری دارم و  این شده که حالا من و دیگر همکار فنی یعنی غیر مهندس پروژه در دنج ترین و ساکت ترین قسمت راهرو می نشینیم. قبلتر آفیس ما در محاصره ی چندین رییس بخش بود و رفت و آمد و سر و صدا بعضا آزار دهنده بود! امیدوارم که سال کاری خوبی پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٩
تگ ها :

 

برگشتم! سال نوی خارجکی ام امروز شروع شد. سفر دوست داشتنی ام به تهران مثل برق گذشت و من پر از انرژی برگشته ام که تجربه های جدید کسب کنم و لحظه ها را علاوه بر شمردن، زندگی کنم تا دیدار بعدی عزیزان جانم که سپاسگزار بودن و محبت بی پایانشان هستم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
تگ ها :

از تهران

این پست تنها پستی بود که در تهران نوشتم اما آنقدر اینترنت بازی درآورد که نفهمیدم ارسال شد یا نه؟ حالا می بینم که ارسال نشده بوده!

هر بار که برمی گردم به طرز محسوسی شهر را بدتر از قبل می بینم. ساختمانهای جدید و بی قواره به جای باغها و خانه های حیاط دار قدیمی، در هر دو محله ی دوست داشتنی این شهر : محله ی خودمان و مامان جان! به جای زمین چمن قدیمی پشت خانه ی مامان جان که یکی از تفریحهای کودکی ما تماشای تیم فوتبال در حال تمرین در آن بود، یک مرکز خرید عریض و طویل علم کرده اند!!! هنوز ساخت و ساز به اتمام نرسیده اما بدیهی است که افتتاحش زندگی را بر اهالی محله سخت تر خواهد کرد. اهالی ای که بیشتر مسنند و نیازمند آرامش!!!

از باغهای زیبای محله ی ما هم چیزی باقی  نمانده! همه ی درختها خشکانده شده اند و ساختمانهای بلند مجتمعهای مسکونی را به جایشان کاشته اند. سرعت تغییر در هر دو محله خیلی بالاست! یکی از دغدغه های این روزهای من مشتریهای عجیب و غریبی هستند که به سراغ اهالی ساختمان دوست داشتنی ما می آیند و هر کدام سعی دارند با پیشنهادی چربتر اهالی را به فروش گروهی ترغیب کنند تا احتمالا به جای ساختمان ما هم یک مجتمع بزرگ بیقواره ی دیگر یا مرکز خرید بسازند و به قیمت زشت تر شدن و شلوغتر شدن محله، پول هایشان را پارو کنند!!! نمی دانم مقاومت همسایه ها چقدر دوام خواهد آورد اما مامان خانم عزیز ما معتقدند بالاخره یکی از همین روزها یک پیشنهادی توجه اکثریت مالکین را جلب می کنند و آنوقت اقلیت مخالف، مجبور به همراهی با اکثریت خواهند شد. غم انگیز است!!

غم انگیز است که مشکل تهران سودجویی آدمهاست نه کمبود مسکن. آنچه که من می بینم این اشتوتگارت است که واقعا با مشکل کمبود مسکن دست و پنجه نرم می کند نه تهران! اما اینجا آدمها حاضر نیستند بافت شهری و محیط زیست را فدای سود جویی کنند یا شاید تصمیم گیران حاضر نیستند. همین می شود که ساختمانهای صد سال پیش را با افتخار بازسازی و در آنها زندگی می کنند. اصلا شاید یکی از مشکلات ما همین باشد! تاریخ و فرهنگ برای ما باید در حد دو سه هزار سال باشد. زیاد نیستند کسانی که در بین ما به فکر حفظ بناهای صد ساله و پنجاه ساله باشند. همین می شود که از معماری و بافت شهری حتی چهل سال پیشمان چیز زیادی به جا نمانده. به کجا می رویم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
تگ ها :