تغییر فصل

و ما امسال بعد از زمستان مستقیم وارد تابستان شدیم و کاپشنهای بهاره بدون استفاده ماندند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳٠
تگ ها :

داستان جلسه با استاد

قصد داشتم بعدتر در مورد جلسه مهم دیروز با استاد اعظم بنویسم اما الان بنویسم نقد است و فردا نسیه.

دیروز من ساعت هشت صبح با استاد اعظم جلسه داشتم. وقتی وارد شدم آدمهای خیلی کمی سر کار آمده بودند. 

دو روز قبلترش به سوپروایزر رسمی ایمیل زده بودم و خواسته بودم که قرار جلسه مان را از جمعه عصر به دوشنبه یا سه شنبه تغییر بدهد که گفته بود امکان ندارد. بعد پرسیده بود چرا و من نوشته بودم چون احتمالا قبل از جمعه ممتحنها را خواهم دید. شب قبل از روز موعود سوپروایزر رسمی اس ام اس زد که من فردا عصرم را خالی کرده ام می توانی بیایی؟ من جواب دادم باشد ولی من صبح با استاد اعظم قرار دارم. بعد باز کلی اس ام اس مبادله شد. گفتم بگذار خیالش را راحت کنم که من می دانم چه می کنم. جواب دادم ببین! من دارم طبق قانون درخواست تجدید نظر عمل می کنم. آخرین جوابش توی دلم را خالی کرد. خشن بود. گفته بود امیدوارم گزارش نهایی ات آنقدر عالی باشد که بتوانی نمره ات را بهتر کنی؟ گفته بود امیدوارم بدانی چه می کنی؟ و گفته بود پس یک پرینت از این قانونی که می گویی را هم همراهت بیاور چون من به عنوان معاون بخش در فرآیند تجدید نظر حضور دارم. این البته نشان می داد تجربه ای ندارد چون مسوول برنامه ی درسی گفته بود که در تجدید نظر ممتحن تصمیم می گیرد. من هم همین را می خواستم که این آدمها  دخیل نباشند.

خلاصه تا صبح حتی یک لحظه هم نخوابیدم و فکر کردم که گفتگو را چطور مدیریت کنم. آخر سر جمع بندی این شد که در مورد موقعیتم حرف می زنم و تاکید می کنم که من قصد آسیب زدن به کسی ندارم و روی عدم تکرار مانور می دهم. این برای من و دیگران کم خطرتر است. بعد هم ساعت شش شد و دیدیم خواب که نداریم برویم سر قرار.

استاد اعظم دقیقا سر ساعت هشت ما را به حضور پذیرفت. اول کمی گپ زدیم که اوضاع چطور است. بعد ایشان گفتند که چه چیزی باعث شده من درخواست این ملاقات را بدهم و من ضمن تاکید فراوان بر  احترامم به تیم اجرایی و اینکه قصد ندارم به هیچ کس هیچ آسیبی برسد گفتگو را شروع کردم. استاد دقیق یادش بود. گفتم شرایط من خاص بود و او ادامه داد می دانم اینطور بود و آنطور و .... یک سری چیزهایی را هم که من قصد ذکرشان را داشتم خودش گفت که من حس کرده بودم این مشکل و آن مشکل هست. من خیلی متاسفم اما گذشته و مطمئن باش هیچ وقت تکرار نمی شود و ... چند بار هم گفتند که من نمی توانم نمره را تغییر بدهم بی آنکه من چیزی گفته باشم جز اینکه من بعد یکسال با این نمره خوشحال نیستم. بعد ایشان سوالاتی مطرح کردند. متعجب چند بار تکرار کردند که همکارانم در این موارد چیز دیگری گفته بودند. بعد گفتند من فکر می کنم حقیقت چیزی بین تصویر تو و آنهاست و من هم گفتم قطعا چون مطلق نیست و نگاه آدمها متفاوت است. بعد دوباره گفتند ولی حرفهایتان خیلی فاصله دارد. من گفتم من فکر نمی کنم. بعد از حدود بیست دقیقه از ورود من به دفترشان به یکباره گفتند فرمت همراهت هست؟ گفتم نه! گفتند می توانی عصر بیاوری؟ گفتم بله گفتند من گزارشت را دوباره مرور می کنم و با همکارانم هم صحبت می کنم و نمره جدید را می دهم. من گفتم اگر با آنها صحبت کنید ممکن است فکر کنند من علیه شان حرف زده ام و خوب نیست. گفتند من می شنوم می بینم و تصمیم می گیرم. بالاخره من رییسم. برای دلجویی هم پیشنهاد دادند به من توصیه نامه یا هر چیز دیگری که ممکن است به کار پیدا کردنم کمک کند بدهند. این موسسه توصیه نامه ی کاری به دانشجو جماعت نمی دهد! بعد من یکراست پبش مسول برنامه مان رفتم و ایشان اطمینان دادند که مثبت است و حتی اگر نمره بهتر نشود بدتر هم نمی شود و تازه هنوز راه حلهای دیگری وجود دارد. 

عصر فرم را بردم. استاد در جا فرم را گرفتند و نمره ی مرا به یک عدد یک درجه بهتر تغییر دادند و من حیرت زده نگاه کردم. 

بعد به محل قرار با سوپروایزر رسمی رفتم. از شنیدن خبر من بدجور متعجب و ناراحت شد. گفتم حالا تو چرا ناراحت شدی؟ گفت برای اینکه به نظر من حق تو همان نمره ی قبلی بود و شروع کرد به تکرار استدلالهای سوپروایزر اجرایی! گفتم به هر حال من مخالفم و مجدد دلایلم را گفتم اما لزومی نداشت بجنگم. گفت تو خوشحالی تو به خواسته ات رسیده ای و می روی اما ما می مانیم و شاید برایمان گران تمام شود. گفتم من خیلی تاکید کرده ام و بعید است. گفت خیلی کار خوبی کرد که در مورد موقعیت مانور دادی. گفتم می دانم. بعد پرسیدم استاد اعظم امروز تماس گرفته گفت نه اصلا!!! بعد هم احتمالا برای همیشه از هم خداحافظی کردیم. 

تحلیل من این است> استاد اعظم وقتی از شرایط من خبر دار شده اینها را بد مواخذه کرده بوده. اینها هم از من مایه گذاشته بودند تا بگویند شرایطش آنقدرها هم بد نبود ولی خودش دل به کار نمی داد. به هر حال من می رفتم و آنها می ماندند و بافته بودند یا شاید از نظر خودشان یافته بودند ضعفهایی را که در کار من دیده بودند چیزهایی که تا بعد از جلسه دفاع اصلا اهمیتی نداشتند و هیچ وقت در باره شان حرفی زده نشده بود ولی بعد از گفنگو با استاد بر سر تعیین نمره  کشف شده بودند و از همه آزار دهنده تر آن جملات برآورده نکردن توقعات بود. توقعاتی که حتی یکبار هم مطرح نشده بودند!!!

در نهایت من قدری خوشحالم که موقعیت همکاران سابقم را تا جایی که توانستم به خطر نینداختم ولی حرفم را تا حدی زدم نه همه اش را بخشی را. نمره ام کمی بهتر شد. رییس موسسه به من قول داد شرایط مشابه برای هیچ کس در آینده در موسسه اش تکرار نشود و برای شرایط نامناسب من ابراز تاسف و همدردی کرد و به قصد کمک و دلجویی پیشنهاد نوشتن توصیه نامه داد.

روز خوب ولی سنگینی بود. 

و خدا به دعاهای عزیزانم توجه کرد و دل استاد اعظم را با من مهربان نمود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩
تگ ها :

برای دردانه

دردانه ی عزیزم

شاید سالها بعد این نوشته را بخوانی شاید هم هیچ وقت.

امروز وقتی فیلم کوتاهت را دیدم از شوق و لذت دیدن بزرگ شدنت اشکهایم سرازیر شدند. به آینده فکر کردم،  وقتی که بزرگ تر شوی و موفقیت ها کسب کنی و اینکه چقدر شنیدن خبر خوش از تو برایم شیرین خواهد بود. بعد به گذشته فکر کردم به عزیزانی که حتی با غصه های کودکانه ی من پا به پای من اشک ریختند و خدا را برای داشتن آنها و تو نازنینم بسیار شکر کردم. شاید هیچ وقت دقیقا درک نکنی  چقددددددددددددر دوستت دارم. من هم تا همین تازگیها نمی دانستم چقدددر دوست داشته شده ام!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩
تگ ها :

مذاکره

فردا روز موعود است که با استاد اعظم قرار ملاقات دارم. نمی دانم اثر دو لیوان گل گاوزبانی که خوردم است یا ده تا ایمیلی که با سوپروایزر رسمی از دیروز مبادله کرده ایم که الان آرامم! به این نتیجه رسیدم که نگران نحوه ی اطلاع رسانی به سوپروایزر رسمی بوده ام نه خود دیدار با استاد. به خاطر احترام زیادی که برای سوپروایزر رسمی قائل هستم. حالا او می داند که من قصد این کار را دارم و در تصمیمم جدی هستم. دوست ندارم آسیب ببیند اما می دانم که خواهد دید چرا که در این زنجیره ماجراها یک چند حلقه ای هم به او ختم می شوند اگر چه انسان بسیار نازنینی است اما انسانهای نازنین هم گاهی اشتباه می کنند متاسفانه. اشتباهاتی که بهایشان سنگین خواهد بود. اما من تصمیم دارم طوری گفتگو را پیش ببرم که ضعفهای سیستم را گوشزد کنم شاید اینطوری شدت ضربه ای که به آدمها می رسد کمتر باشد. شاید هم استاد اعظم اصلا حرفهای من را قبول نکند که البته بعید است. در این صورت هم چیزی از دست نداده ام حرفم را زده ام.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧
تگ ها :

یک روز خوب

جای همه ی دوستان خالی! امروز در این هوای واقعا دل انگیز بهاری بعد عمری سرما و یخ بندان با دوستان در جنگل مراسم گریل برگزار کردیم. 

کلی تاب و الا کلنگ بازی کردیم بعد عمری!!!

با یک گروه دانشجوی روس که توپ داشتند هم وسطی بازی کردیم. اول که قبول کردند با ما بازی کنند فکر می کردند بازی مشابهی دارند اما بعد گفتند که بازی شما بهتر از بازی ماست. تیم وسط خسته شده بود ولی نمی سوخت. آخر سر هم یکی از یاران شان برای کمک به ما آمد! 

بعد هم برای هضم انبوه غذاهای خورده شده - البته توسط سایر دوستان-کلی پیاده روی کردیم. کلی آدم دیگر هم برای پیک نیک آمده بودند. 

خدا را شکر روز خوبی بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
تگ ها :

 

این روزها نگرانی زیادی برای عزیزانم ایجاد کرده ام و از این بابت شرمنده ام.

اما خدا را شکر تجربیات خوبی دارم کسب می کنم و نشانه ها مثبتند. در هر چیزی که سر راهم قرار می گیرد دنبال پیغام یا نشانه می گردم و وقتی به زعم خودم یافتمش حس شادی بعد از حل یک مساله را تجربه می کنم. البته هنوز هم موارد مهمی هستند که کشف نشده باقی مانده اند و تا حدی آزار دهنده اند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
تگ ها :

نفوذ فرهنگی

قدیمترها انگار فرهنگ و زبان ما در گوشه کنار دنیا تاثیر گذار بوده. قبل از تحصیل در یک رشته ی بین المللی من نمی دانستم که مردم هند و بنگلادش چقدر کلمه و اسم فارسی دارند. اسمهایی که شاید روزگاری در سرزمین ما هم متداول بوده اند و حالا نیستند و یا همچنان متدوالند. به عنوان مثال من این اسمها را شنیده ام

تابش، شمس تبریز ( این اسم واقعا منحصر به فرد بود)، شهریار، افتخار زمان، شاهرخ، آرمیتا، آرمینه، آرسینه، نرگس و ....

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
تگ ها :

تنها در خانه

خانم صاحبخانه برای دو هفته رفته به جزایر قنا.ری. من واقعا به این نبودنش احتیاج داشتم. حالا به لطف اینترنت نیم بند آقای همسایه مجبور نیستم هر روز شال و کلاه کنم و دانشگاه بروم. بعد از مدتها دارم از تنهایی ام تا حدی لذت می برم و انرژی کسب می کنم. 

امروز از صبح بساطم را در اتاق نشیمن پهن کرده ام. خانم صاحبخانه بارها سعی کرد مرا به استفاده ی بیشتر از اتاق نشیمن تشویق کند اما موفق نشد و حالا در نبودش دارم برای اولین بار در طی این ماهها در این اتاق کار و زندگی می کنم. 

امروز برای اولین بار در عمرم ظرفهای استفاده شده را در ظرفشویی گذاشته ام. البته هنوز یک ساعت هم نیست که منتظرند اما قصد دارم عصر بشورمشان جهت تنوع در زندگی. فقط ای کاش این سیستم گرمایش ضعیف عمل نمی کرد تا من در یک روز سرد بهاری مجبور نباشم دو جفت جوراب کاموایی روی هم بپوشم و باز هم احساس سرما کنم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
تگ ها :

اینترنت در خانه

الان در خانه اینترنت دارم. بعد مدتها کم اینترنتی و بعضی وقتها هم بی اینترنتی. بعد از اینکه یک روز تمام دنبال گزینه ای گشتم که بتوانم در کمتر از دو هفته در خانه داشته باشم و نبود. فعلا با آقای همسایه شریک شده ام -آقای همسایه هم تازه اینترنت دار شده- منتها مشکل اینجاست که فقط کنار دیوار مشترک سرعت خوب است. بهتر از هیچی است اما به گمانم باید سراغ دیگر همسایه ی جدید الورود بروم. دیروز که موفق نشدم پیدایشان کنم. با دانش آلمانی ام یک نامه برایشان نوشتم و در صندوق پستشان انداختم شاید موفق شدم با آنها شریک شوم. آنوقت می توانم در اتاق خودم پشت میز بنشینم و اینترنت گردی کنم.  فعلا اما کنار دیوار مشترک با آقای همسایه ایم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
تگ ها :

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست          آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام!

دقیقا درسته! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
تگ ها :

من چقدر خفنم

از یک شرکت کاریابی با ظاهر یک شرکت مشاور مهندسی‌ تماس گرفتند و پیشنهاد کار دادند. خیلی‌ هم پیگیر بودند. تقریبا یک روز کل وقت مفید من صرف مصاحبه و پر کردن فرم و اینها شد. آخر سر اما صریح پرسیدم که من حس می‌کنم شما سیستمتان مثل کاریابی‌ها ‌ست و از نوعی که من اصلا دوست نداشتم که خانم محترم تأیید کرد کارشان شبیه است!!! البته یک سرچِ اینترنتی هم این حدسم را تقویت کرده بود.

تصمیم گرفتم دیگر با آنها ادامه ندهم. بعد هم گفتم ببین چطور یک روزم رفت! شب اما به حرف‌های خانم محترم پشت تلفن فکر کردم که گفت من از این رزومه نتیجه میگیرم شما در فلان زمینه خیلی‌ با تجربه هستید و پرسید که آیا حاضرم در یک بخش دیگر که به نظرش برای تخصص من مناسب بود کار کنم یا نه؟ و حین مصاحبه به من گوشزد کرد که این نکته و آن‌ نکته را هم در فرم ات بنویس، یا این نکته را بیشتر توضیح بده.

دوباره رزومه‌ام را نگاه کردم. سعی‌ کردم نگاه فنی‌ای که به قضایا دارم را کنار بگذارم. دیدم کلماتی‌ که از همه بیشتر تکرار شده اند خیلی‌ کلی‌ هستند و اگر چه برای کسی‌ که متخصص باشد معنا دارند اما برای ناظر بدون اطلاعات میتوانند همان طور باشند که خانم محترم گفت. به نظر من آدم با هوشی بود. 

این شد که تصمیم گرفتم به جای اینکه فرم استخدام شرکت مربوطه را بنا به کامنت‌های ایشان آپدیت کنم، رزومه‌ام را باز نویسی کنم. باورم نمی‌شد این همه زمان ببرد. امروز بعد سه روز رزومه ی جدید آماده شد. خودم نگاه می‌کنم و میگویم آ! من چقدر خفنم:))))  به خانم محترم  هم ایمیل تشکر زدم و اطلاع دادم که قصد ندارم با آنها ادامه بدهم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
تگ ها :

روز آخر و روز اول

این نیز گذشت. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی که کلید‌م را تحویل بدهم اینقدر احساس آزادی کنم!!! در یک روز، هم موسسه را برای همیشه ترک کردم و هم ویزا جویای کار دریافت کردم. حالا یک سال فرصت دارم تا اتمام این ویزا که کار بجویم.

مسئول ویزا ی من این دفعه یک پسرک بچه سال بود که معلوم بود تازه کار است و یک جور دوست داشتنی‌ای سعی‌ میکرد کارهایش را با وسواس انجام بدهد.من این وسواس و دقتی‌ که در کار تازه کار‌ها یا بهتر است بگویم جوانتر‌ها حس می‌کنم یا میبینم را واقعا دوست دارم.

قبل از ترک  موسسه به سوپروایزر رسمی‌، ۳ همکاری که با من قدیمتر‌ها در یک آفیس کار میکردند و ۲ هم دانشکده‌ای یه سال بالائی که گاه گاه کمکم میکردند ایمیل تشکر و خداحافظی زدم.  روز آخر کاری  من مثل روز آخر اسفند سوت و کور بود. ۲ نفر را هم توی راه دیدم و گفتم دارم میروم و تمام شد! موسسه‌ای که یازده ماه و نیم در آن‌ کار کرده بودم را  با شادی از پایان این مرحله از زندگی حرفه ای و یقین از اینکه آینده حرفه ای ام بهتر از اینها خواهد بود ترک کردم! و به خاطر ماجرا‌های روز‌های اخیر و دلخوری از سوپروایزر اجرایی به هیچ کدام از چندین برنامه‌ای که برای روز آخر از مدت‌ها پیش در نظر گرفته بودم عمل نکردم یعنی‌ نه کیک پختم نه خریدم نه بردم. چون اصولا رسم است بچه‌ها روز آخر کارشان شیرینی‌ و کیک میپزند یا میخرند و می‌آورند. البته بهتر هم شد که خوراکی نبردم چون بعد از ظهر رسیدم و تقریبا هیچ کس نبود که بخوردشان و با توجه به چند روز تعطیلی پیش رو از نظر بهداشتی مشکل ایجاد می شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۸
تگ ها :

 

بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم که من این روحیه مبارز رو از کجا کسب کرده‌ام و جز خانواده منبعِ دیگه‌ای به نظرم نمیرسه.

شایدم خیلی‌ مغرورم همانطور که بعضیا معتقدن اما این غرور بدی نیست. به نظر من اسم این نوع غرور عزت نفس که خیلی‌ هم چیز خوبی‌ یه.

جهت اطلاع دوستان خوب و عزیز و مهربونی که جویای احوال هستند باید عرض کنم که سوپروایزرِ اجرائی منو به چیز هایی مثل بازدهِ پائین و ضعیف بودن عملکرد متهم کرد. خیلی‌ سنگین بود حرفاش. منم از اول تا آخر گفتگو مرتب تکرار کردم که اگر اینطوری بود چرا به من زودتر نگفتی تا اصلاح کنم و الان میگی‌ که کاری از دستم بر نمیاد، جواب این بود که نمی‌خواست‌ام بهت استرس وارد شه که چرند بود.

گفت برو فکراتو بکن و منصفانه قضاوت کن به حرف‌های من میرسی‌

اون شب من از ناراحتی‌ خوابم نبرد. هر چی‌ بیشتر فکر کردم بیشتر احساس کردم در حقم اجحاف شده چون جزئیات بیشتری یادم اومد. فرداش رفتم و بهش گفتم که من هر چی‌ بیشتر فکر می‌کنم بیشتر احساس می‌کنم در حقم بی‌ انصافی شده که دیگه گر گرفت که تو الی و بلی و قدر نشناسی و من برات این همه کار کرده‌ام نمیبینی !!!!

بیشتر دلخور شدم اما قدری هم آروم شدم چون در خلال بحث مجدد کلی‌ نکته جدید بهشون متذکر شدم. بعد هم گفتم که من می‌خوام درخواست تجدید نظر بدم. جا خورد! گفت من تا حالا ندیدم کسی‌ این کارو بکنه. گفتم من فکر کردم و دیدم وقتی‌ یک امتحان ۳ واحدی رو میتونی‌ بری درخواست تجدید نظر بعدی حتما یه راهی‌ باید باشه که برا پروژه یه ۳۰ واحدی که یک سال هم روش کار حسابی‌ کرده‌ام درخواست تجدید نظر داد. ترسید و سعی‌ کرد منو منصرف کنه گفت نمرتو بدتر می‌کنن و این ممتحنه اول آدم بد قلقی یه و بعیده حرفشو عوض کنه و اینا. بچه بترسونی هم گفت ممکن بگه یه پایان نامه دیگه کار کن گفتم این که محاله اگه گفت هم میگم من کار نمیکنم!

بعدم گفتم من برام مهم نیست نمرم بهتر می‌شه یا نه؟ الان من از نظر حرفه‌ای زیر سوال رفته‌ام و چون بی‌ انصافانه قضاوت شده‌ام می‌خوام از خودم دفاع کنم و همین که حرفامو به ممتحن‌ها بزنم برام بسه.

گفت بذار من بپرسم بهت میگم. و الان چند روز گذشته و خبری نشده. منم اومدم پیش مسول برنامه تحصیلیمون و ماجرا رو براش گفتم تازه نه کامل مطالب اصلی‌ رو. گفت متاسفم و چند تا پیشنهاد داد و گفت من بهت کمک می‌کنم. قرار شده که من از ممتحن اول وقت بگیرم و برم این حرفا رو بهش بزنم ببینیم چی‌ می‌شه و اگه اون حاضر نشد نظرشو عوض کنه، این مسول برنامه مون باهاش حرف بزنه. گفت ممتحن دوم آدم خوبی‌ یه و احتمالا می‌شه رو کمکش حساب کرد.

اینه که الان من یه مبارزه یه دیگه در پیش دارم. مطمئنم که برنده میشم. حتا اگه نمرم بهتر نشه حرفامو زدم و نشون دادم که من آدمی‌ نیستم که اجازه بدم باهام اینجوری رفتار بشه و همین که حواسشون رو جمع کنن که با یکی‌ دیگه این کارو نکنن خیلی‌ موفقیت بزرگی‌ یه.

 بسیار سپاسگزار دعاهاتون خواهم بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦
تگ ها :

 

مامانها توانایی های خارق العاده ای دارند. از جمله اینکه با یک نگاه دو ثاتیه ای در یک چت تصویری با کیفیت بسیار پایین در می یابند که شما لاغر شده اید. شما البته قبول نمی کنید اما شب که به خانه رفتید و خودتان را وزن کردید می بینید که سه کیلو سبکتر از دو ماه پیش هستید!!!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤
تگ ها :

 

نزدیک خانه ی ما یک بیمارستان کودکان است. خواهران با لباس راهبه ها را هم زیاد در اطرافش دیده ام. عصرها بعضی وقتها بچه های کوچولویی که به نظر می رسد تازه مرخص شده اند را هم می بینم. ضعیف و لاغر و رنگ پریده و  بی شور در حالی که معصومانه دست پدر یا مادرشان را گرفته اند و بزرگتر همراه ساک کوچکی در دست دارد. دیدن این بچه ها غم به دلم می آورد اما با خودم فکر می کنم که حداقل خوب شده اند و بعد از مدتی به زندگی شادشان برخواهند گشت. 

چند وقت پیش اما کودکی را دیدم که داشت سعی می کرد راه رفتن با عصای سفید را یاد بگیرد. هنوز حس شنوایی و تمرکزش زیاد قوی نبود. شاید حداکثر هشت ساله بود و مادرش در هر قدم تذکر می داد که آهسته تر الان فلان مانع سر راهت است. مواظب باش داریم از خیابان رد می شویم و ... خیلی تاثر بر انگیز بود. عابرینی که از سمت مخالف می آمدند بعضا تشویقش می کردند که آفرین تو حتما می توانی یا خیلی خوب است ادامه بده. دخترک اما ترسیده بود. 

به قول عزیزترین بهتر است به جای مرور غصه ها سعی کنیم شکر گزار آنچه داریم باشیم و از همه مهمتر سلامتی. 

این روزها غمگینم و با فکر کردن به این موضوعات سعی می کنم حس و حالم را بهتر کنم.

منتظر روزهای خوبتر هستم. امیدوارم زودتر برسند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
تگ ها :

 

اینکه از ۱۲ مارث تا امروز با ۳ جلسه حرف زدن با سوپروایزر‌ها من چقدر نگاهم تغییر کرد و به نظر خودم بزرگ شدم واقعا شگفت انگیزه!

اینکه چقدر نگاه آدم‌ها به وقایع یکسان می‌تونه متفاوت باشه واقعا من رو شدیدا آزرد اما مطمئنم که به زودی از این تجربیات که یک وقتایی فکر می‌کنم بهای سنگینی‌ براشون دادم به خوبی‌ استفاده می‌کنم.

دیروز بعد سومین جلسه به سوپروایزرِ اجرائی گفتم که من الان حس بهتری دارم اگر چه واقعا آزرده خاطرم تو چی‌؟ گفت من واقعا احساس گیجی می‌کنم و نمی‌دونم چی‌ بگم اما همین که تو حس بهتری داره خوبه. به گمونم اون‌ها بیشتر از من این بحث و گفتگو‌ها دور از تصور‌هاشون بود.

اما همچنان برای سوپروایزر رسمی‌ احترام خیلی زیادی قائلم. این آدم همیشه با احترام حرف می‌زنه. رفتار‌های حرفه ایشو واقعا دوست دارم و متاسفم که اون سوپروایزر اصلی‌  من نبود که اگر بود قطعا الان من کمتر آزرده بودم.

هر چی‌ بود گذشت.

سوپروایزرِ رسمی‌ اون روز یک نکته ی خوب گفت. گفت همه یه ما از تجربه ی پروژه ی تو خیلی‌ چیز‌ها یاد گرفتیم و اینو با تاسف گفت.

سوپروایزر اجرائی هم گفت مطمئن باش تو تنها کسی‌ نبودی که آزرده خاطری و من هم رنجیده خاطرم اما همه ی ما همه ی تلاشمون رو کردیم.

و من خیلی‌ سعی‌ کردم که متوجهش کنم که من بخشی از رنجیده گیم به خاطره اینه که علی رغم اینکه من همش سعی‌ کردم باهاشون شفاف باشم ولی‌ اونا هیچ وقت اون نکته های ریزی رو که به  نظرشون میرسید به موقع تذکر ندادن و اگر این کارو میکردن نتیجه می‌تونست  بهتر باشه. در مقابل این جوابی‌ نداشتند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢
تگ ها :