با حیوانات مهربان باشیم

توی ایستگاه منتظر قطار نشسته بودم. یک تکه نان نسبتا بزرگ روی زمین افتاده بود. من داشتم به انتخاب نازل ورودی جریان فکر می کردم که از بالا مایع را وارد کنیم یا از پایین و همزمان با نگاهم دو کبوتر تپلی را که با تلاش فراوان به نان سفت نوک می زدند نگاه می کردم. یک لحظه فکر کردم بیچاره ها اگر دست داشتند این نان را تکه می کردند و اینهمه نوک نمی زدند اما همچنان در عالم جریان ورودی بودم که یک خانم مسنی به کبوترها نزدیک شد. کبوترها پریدند. به تکه ای از نان سبزی چسبیده بود. خانم مسن سبزیها را با دقت جدا کرد بعد هم نان را تکه تکه کرد و ریخت زمین. بعد هم یک دستمال از جیبش در آورد و دستش را تمیز کرد و آمد کنار من نشست. مغز من موضوع جریان را به فراموشی سپرد. تنها توانستم برای چند ثانیه، به عنوان یک همنوع با لبخند از خانم مسن تشکر کنم. بعد کبوترها برگشتند و در عرض شاید دو دقیقه کل تکه های نان ناپدید شدند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
تگ ها :

 

ز تو کی کناره گیرم ؟  که تو در میان جانی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳
تگ ها :

محض اطلاع

آیریش کافه یک کوکتل حاوی قدری خامه، ویسکی و کافه است که جز نوشیدنیهای گرم طبقه بندی می شود و بنا به اذعان دوستان از ملیتهای کشورهای اطراف ما طعم بسیییار ناخوشایندی برای ذائقه ی ما دارد لذا اگر الکل نمی نوشید حواستان را در سفارش نوشیدنی در خارج از خاک پاک وطن جمع کنید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
تگ ها :

وای ناختز.مارکت

امروز دوربینم را بردم و همراه کلی توریست که خیلیهاشان انگلیسی بریتیش حرف می زدند از بازاچه کریسمس چند تایی عکس گرفتم. متاسفانه شارژ دوربینم زیاد دوام نیاورد اما تصمیم گرفتم بعد سالها چند تایی از عکسها را اینجا بگذارم. دوباره یاد آوری می کنم که بازارچه کریسمس اشتوتگارت شهرت جهانی دارد. راستی این عکسها تزیینات بالای سقف دکه ها را اصولا نشان می دهند.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
تگ ها :

لحظه های زندگی

رفته بودم دی ام - یک فروشگاه زنجیره ای لوازم بهداشتی و سلامتی و این حرفهاست در واقع فروشگاه تخصصی است اما نه در حد داروخانه در حد معمولی-  چای زنجبیل لیمو خریدم.

از فروشگاه که خارج شدم یک خانم جوانی به سرعت مرا دنبال و صدا کرد. فکر کردم چیزی جا گذاشته ام. ایستادم در واقع یکی دو قدم بیشتر از مغازه فاصله نگرفته بودم. با احتیاط نزدیک شد و با شک گفت ببخشید شما چای لیمو زنجبیل خریدید؟ من فکر کردم لابد جا گذاشته ام اما توی دست خانم محترم چیزی نبود! گفتم بله! و فوری زیپ کیفم را باز کردم که ببینم هست یا نه؟ گفت ببخشید ولی درست کردن این که کاری ندارد یک کمی لیمو و زنجبیل تازه می خواهد. به گمانم بنده خدا فکر کرده بود این خارجی بنده خدا نمی داند که اینجا زنجبیل تازه هست. گفتم درست می فرمایید اما اولا من تنبلم دوما هم این تی بگ (؟) ها را برای اداره خریدم. البته با تعجب بسیار تشکر هم کردم چون بسیار مودب تشریف دارم. گفت آهان!!! و رفت!! خیلی با مزه بود. انگار بنده خدا دلش سوخته بود بابت پولی که دادم حالا مبلغ زیادی هم نبود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
تگ ها :

 

در این سالهای اخیر به خصوص از وقتی که اینجا آمدم خیلی کارها را که انجام نداده بودم انجام داده ام. انجام هر کدامشان یک مرحله از بزرگ شدن بود. مدتی است که یکی از این نوع کارها را مدام توی ذهنم دارم و وسوسه ی انجامش رهایم نمی کند. تنها سفر کردن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤
تگ ها :

دلتنگی

یکسال گذشته! امروز هوای تهران خیلیی آلوده بوده. امروز به مناسبت گذشت یکسال از سفرت خیرات کرده اند. دستشان درد نکند. یکسااال است که نفسهایت خانه را با صفا نمی کند. عزیزترین گفت که نفس کشیدن در این هوای آلوده خیلی کار سختی است. 

از آخرین دیدارمان، من تنها کمتر از سه هفته دیگر عزیزانمان را دیده ام. باورت می شود؟ در این یکسال و چند ماهی که گذشته. به خودم دلداری می دهم. تمام لحظه های این یکسال برای من طور دیگری بوده. عزیز من! با سفرت مرا دگرگون کردی. آدمی که اگر داغ تو را نمی دید قطعا حالا جور دیگری بود. 

به خودم دلداری می دهم که شاید آرامش امروزت از آرامش احتمالی بودنت در دنیای ما بیشتر باشد. شاید اگر بودی هوای آلوده آزارت می داد، کلافه ات می کرد و هیچ کس کاری از دستش بر نمی آید. شاید حالا که حساب دنیایت کلا از حساب دنیای ما جدا شده بهتر باشد. حالا، دیگر عزیزان من و تو کارهایی که از دستشان بر می آید را  به یادت و برایت انجام می دهند اما .... 

شادی و آرامش روز افزون برای روح بزرگت آرزو می کنم پشتوانه ی تمام سالهای عمرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
تگ ها :

 

بازارچه های کریسمس راه افتاده اند. شهر پر از رنگ و هیجان و شادی است. توریست هم خیلیییی زیاد است. بازارچه های کریسمس اشتوتگارت و شهرهای اطراف خیلی زیبا و معروفند. جای همه خالی در تماشای این همه شادی.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
تگ ها :

روایتی از میانمار

روایت خانم صاحبخانه از میانمار

نانوایی ندارند! برای توریستها در هتل نان توست هست اما در شهر و روستا نانوایی نیست. مردم برای صبحانه هم برنج می خورند.

نتوانسته بودند ادویه بخرند اگر چه یکی از اهداف سفرشان بوده چرا که عده خیلی کمی از مردم انگلیسی می دانسته اند. نتوانسته بودند بفهمانند چه می خواهند و خیلی متاسف بود از این موضوع.

سیب نداشته اند. گفت طبیعت آنجا طوری است که مرکبات خوب رشد می کند اما سیب اصلا. گفت ایران هم اینطور است؟ گفتم نه! ما کلی سیب داریم تعجب کرد و گفت تایلند هم سیب ندارد! گفتم خب ایران خیلی اینطرفتر است. خدا پدر شبکه یک را بیامرزد که پریشب یک مستند حیات وحش در مورد ایران بخش کرد و توضیح داد که ظبیعت شمال ایران مثل اروپاست و همه جای ایران کویر نیست.

پنیر هم نداشته اند. کره را هم از استرالیا و نیوزیلند وارد می کرده اند!

کرایه- نه کرایه ماشین-کرایه موتور خیلی پایین بوده در حد چند سنت. گفت با پنجاه سنت آنجا خیلی کار می شود کرد چون ارزش پولشان از یورو خیلی پایینتر است!!!!!

هتلشان پر از جک و جانور بوده. اینها را می خندد و تعریف می کند چون به خاطر فاصله ای که زیر پنجره خالی بوده  هر روز کلی موش و قورباغه و سوسکهای بزرگ و پشه های خیلی بزرگ به اتاقشان می امده اند. توی اتاقشان هم از این لامپهای پشه کش بوده و در حدی هر روز پشه جذب می کرده که باید روزانه تمیزش می کرده اند البته این تمیز کردن و گرفتن حیواناتی که به اتاقها می رفته اند کار یک تیم بوده یعنی عده ای کارشان این بوده که بعد از تماس توریستها با تجهیزات به اتاقشان بروند و موجود زنده مربوطه را صید و از محل دور کنند! یک عده هم مامور تمیز کردن روزانه لامپها بوده اند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
تگ ها :

قصه تلخ آدمها

دیشب باز خواب جنگ دیدم. صبح که بیدار شدم از آنهمه استرس و چیزهای غم انگیزی که توی خواب دیده بودم کلی خسته و پکر بودم خیلی خسته تر از قبل از خواب. 

به سوپروایزر غیر رسمی گفتم خیلی خسته ام گفت دوشنبه روز کاری سختی است. گفتم نه به این دلیل! خواب دیشب حس و حال امروزم را خراب کرده. گفتم ما نسلی هستیم که یک جنگ واقعی را دیده ایم شاید برای همین اینقدر خوابهایمان واقعی و آزار دهنده اند. گفت من خیلی متاسفم. گفت من جنگ ندیده ام اما از خانواده ام از جنگ جهانی دوم شنیده ام. بعد کمی قصه گفت. قصه وحشتناک جنگ!

قصه ی واقعی آدمهای سرزمینی که قبل از جنگ جهانی دوم بخشی از آلمان بود. وقتی جنگ شروع شد، مردم معمولی آن  سرزمین همه چیزشان را گذاشتند و رفتند. خیلی از پیرها و بچه ها در  سرمای زمستان، در راه فرار تلف شدند. آنها که موفق به فرار شدند، سالها آواره ماندند تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ، به این آوارگان اجازه داده شد به سرزمینشان- به خانه هایشان- برگردند. با هزار امید برگشتند اما همه چیز طور دیگری بود. آن قسمت از خاک کره زمین دیگر آلمان نبود، بخشی از پولند -عمدا اسم سرزمین را اسم غیر فارسی شده نوشتم- شده بود. مردم با هم به زبان دیگری حرف می زدند. بچه های برگشته، زبان جدید مدرسه را نمی دانستند. از همه بدتر خانه ها توسط پولندیها تصاحب شده بود! صاحبان جدید خانه ها و املاک، با آواره های دیروز که به خانه و کاشانه خودشان برگشته بودند بدرفتاری می کردند چرا که آنها را آلمانی می دانستند! بعضی از این آواره ها مجبور شدند همانجا بمانند چون دیگر برای کوچ مجدد، پولی نداشتند. خانواده های مالک دیروز، مشمول لطف صاحبان جدید خانه ها شدند در این حد که اجازه پیدا کردند در استطبل خانه هایی که مالک شان بودند مدتی - تا چند سال- زندگی کنند. آنها در این شرایط ماندند تا دوباره قدری پول پس انداز کنند و از آن سرزمین بیگانه اینبار برای همیشه کوچ کنند. قصه تکان دهنده و غمگینی بود. تا به حال چنین روایتی از جنگ نشنیده بودم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها :

نکات جشن فارغ التحصیلی

در جشن فارغ التحصیلی ما یک خانم دکتر مهندسی ش.ی.م.ی از شرکت معظم! بی ای اس اف سخنران مهمان بود. خانم مهندس که همراه خود حمایت مالی شرکت را هم از جشن آورده بود تنها برای سخنرانی اش روز شنبه ای از برلین به اشتوتگارت آمده بود. بسیار کنجکاو بودیم که بدانیم موضوع سخنرانی ای که اینقدر مهم بوده چیست؟!

خانم دکتر مسوول تاسیس و اداره ی بخش آر اند دی شرکت در یکی سایتهای شرکت در شانگهای چین بود. بخش مربوطه هفته قبلش افتتاح شده بود. 

بعد از کمی معرفی محصولات و توضیحات در مورد واحد مربوطه اعلام شد که دپارتمان جدید به سیزده نفر مهندس فر.آ.یند با ویژگیهای زیر احتیاج دارد. سیزده نفر! و خانم دکتر مهندس آمده بود این فرصت شغلی را برای ما به اصطلاح تازه فارغ التحصیلان این دانشگاه خوب و خوشنام پرزنت کند! 

بسیار تعجب انگیز ناک بود و کلی خوش به حال چینی ها شد. از جمع ما چهل نفر همکلاسی پنج نفر چینی بودند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥
تگ ها :

 

خانم صاحبخانه از سفر برگشت و با دیدنش حال من بهتر شد!!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥
تگ ها :

لحظه های ناب

یکی از بزرگترین لذتهای دنیا برای من، گوش کردن به نماز صبح آقاجانم و دعاهای  بعد آن بود. آنقدر قشنگ نماز می خواند و دعا می کرد که من فکر می کردم لابد خدا هم خیلی این نماز را دوست دارد. آقاجان نماز قشنگش را تمام می کرد بعد سر سجاده  می نشست و آرام دعا می کرد. اول هر دعا می گفت خدایا خداوندا بارپروردگارا! و من کیف می کردم از توالی این سه نام با آن صدا و لحن دوست داشتنی و باز برای دعای بعد، اول این سه نام را صدا می زد. دعاهای قشنگش برای همه بود و آخرین دعا این که ما را محتاج نامرد نکن! من نکات ریزی در دعاهای طولانی بعد نماز صبح آقاجان می دیدم اما متاسفانه فقط همین آخری توی ذهنم مانده. خدایا خداوندا بارپروردگارا! بنده ی بی نظیرت را عزیز بدار و به ما توان صبر بر این مصیبت را عطا کن. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳
تگ ها :

به بهانه ی دو حبه انگور

چند روز دیگر یکسااااااااااااال از سفر آقاجان نازنین ما می گذرد و این لشکر عظیم غم چندین روز است که باز هجوم آورده.

امروز بعد مدتها انگور خوردم به تعارف همکاری دو تا حبه، اما غم دلم سنگینتر شد. یادم نیست آخرین بار کی انگور خورده بودم اما به گمانم سالهاست. یاد باغ زیبا و آباد آقاجان به خیر! امروز به این نتیجه رسیدم که تصمیم انگور نخوردن برای من تصمیم درستی بوده است.

این لشکر غم هر بار که هجوم می آورد خاطرات را زنده می کند. خاطراتی شیرین، پر از خوشی و لذت و تو با داشتن غم از دست دادن عزیزت و فکر تکرار نشدن آن لحظه ها زیر تازیانه های غم بر دلت، اشک می ریزی اما غم بزرگت حتی ذره ای کوچکتر نمی شود. واقعا نیست در عالم ز هجران تلختر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳
تگ ها :