چهارمین جشن فارغ التحصیلی

روز شنبه جشن فارغ التحصیلی برنامه تحصیلی ما به همت بچه های سال پایینتر باشگاه فارغ التحصیلان رشته ما - از نظر مالی- حمایت مالی شرکت بی ای اس اف- بزرگترین شرکت تولید کننده مواد شیمیایی و کارمندان مهربان برنامه تحصیلی ما در دانشگاه با شکوه تمام برگزار شد. 

از نظر من به عنوان یک فارغ التحصیل که در جشن دو دوره ی قبلی هم به عنوان دانشجوی همکار مشارکت کرده بود واقعا جشن خوب و موفقی بود و در مقایسه با جشنهای قبلی برنامه ریزی و هماهنگی بهتری داشت. 

این چهارمین بار بود که من در عمرم به عنوان یک فارغ التحصیل در چنین برنامه ای شرکت می کردم. اولین بار جشن پایان دبیرستان بود که همه ی کارهای جشنمان را خودمان انجام دادیم! جشن بعدی پایان لیسانس بود که چندان خاطره خاصی جز دیدار دوستان و گرفتن چند خبر بد از آن ندارم. جشن بعدی هم پایان ارشد ایران بود که در نوع خودش یک اتفاق بسیار بد و آزار دهنده بود. بخشی از خاطرات آن جشن را همان موقع اینجا نوشتم. بدترین خاطره ی آن جشن منتی بود که بر سر من فارغ التحصیل گذاشته شد. نا هماهنگی و آشفتگی برنامه و خسته کننده و بی محتوا بودن سخنرانیها هنوز هم بعد سالها در ذهنم هست.

این جشن اخیر اما بهترین تمام این چهار جشن بود. به عنوان یک فارغ التحصیل واقعا خوشحالم که این جشن برای من و امثال من با این کیفیت برگزار شد. چون این پست طولانی شد در پستهای بعدی قدری به خاطرات این جشن خواهم پرداخت! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
تگ ها :

دنیای پیچیده معاشرت

آدمها بعضی وقتها برای هم تمام می شوند. من خودم چند نفر را برای خودم تمام کردم. بعضی وقتهایش برای من سخت بود بعضی وقتها برای آنطرف ماجرا سخت بود بعضی وقتها هم برای هر دو! تازگیها متوجه شده ام که چند نفر هم مرا تمام شده فرض کرده اند. اصلا ناراحت نشدم! من همه چیز را از دنیای آنها نمی دانم شاید حق داشته اند. شاید اینطور برای هر دو طرف آن دوستی سابق بهتر باشد. به کار دیگری که کار نداشته باشی سو تعبیر و دلخوری هم پیش نمی آید. اما تجربه من نشان داده وقتی دیگری تمام شده که هر دو طرف کلی اشتباه کرده اند دلخور شده اند و حرف نزده اند. بعد یکجایی این رشته بریده شده شاید برای همیشه. البته بعضی وقتها هم آدمهای تمام شده دوباره شروع می شوند. به عنوان مثال من با دوستی سطح تعامل را به پایینترین رساندم و شرایط هم طوری پیش رفت که ماجرا تا حدی طبیعی به نظر رسید. اما بعد چند سال باز به هم رسیدیم. من حیلی تغییر کرده بودم و آن دوست سابق هم البته کلی بزرگ شده بود. دوباره شروع به معاشرت کردیم انگار که یک دوستی جدید شکل گرفته باشد.

اینبار حدس می زنم که آنکه مرا تمام شده فرض کرده با عینک دیگری دیده. این کمی آزارم می دهد اما آنقدرها هم مهم نیست. به قول این آلمانیها egal! هیچ کس توی این دنیا کامل نیست من هم خیلی وقتها اشتباه قضاوت کرده ام.

این پست ادامه داشت اما ادامه اش ذخیره نشده یادم هم نمی آید چه بود اما هر چه بود بخش حکیمانه ای بود. دو نقطه دی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩
تگ ها :

تمرین سخت

چند روزی است که فکرم مشغول یک موضوع خیلییی مهم است قضاوت کردن یا بهتر است بگویم پیش داوری یا برداشت. 

اتفاقات چند ماه گذشته و رفتارهایی که بسییییییار آزارم دادند هم بیشتر مزید بر علت شدند. حالا بعد چند ماه الکی هی به یادشان می افتم و حالت گیری می کنم و سناریو می سازم. وقایع را به هم ربط می دهم و از دید دیگری موضوع را می بینم. نکته اصلی اینجا بود که من خیلی سعی کرده بودم پیش داوری نکنم اما دیگران که جوانتر بودند و کم تجربه تر بر اساس پیش داوری یا برداشتهای غلطشان مرا بسیییار آزردند. من هم قطعا در زندگی بارها و بارها نا خواسته همین طور رفتار کرده بودم. اما مدتی هست که دارم سعی می کنم تا صد در صد مطمئن نشده ام یا به قولی صریح از طرف نشنیده ام رفتارم را بر اساس نتیجه گیریهایم شکل ندهم. این شیوه حسنهایی دارد مثل اینکه کمتر آزرده می شوی چرا که وقتی می بافی و به نتیجه منفی می رسی خودت هم اذیت می شوی اما واقعا کار سختی است خیلی خیلی زیاد! اما ریشه خیلی دلخوریها و بد رفتاریها و آزارها همینجاست. زندگی در این سرزمین و بودن در کنار آدمهایی با گذشته و فرهنگهای متفاوت خیلی خیلی زیاد اهمیت بها ندادن به برداشتها یا قضاوتهای شخصی را برایم اثبات کرده است. منظورم بی توجهی به برداشتهای شخصی هم نیست اما دقیقا همین است زیاد بها ندادن یا مبنا را بر این قضاوتها نگذاشتن. مرحله سختی است. دارم تمرین می کنم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
تگ ها :

نتیجه گیری فنی

امروز به این نتیجه رسیدم که در دنیای حرفه ای وی ویل کیپ این تاچ و تذکر این نکته که شماره و ایمیل ما را که داری یعنی اینکه تماس از شما و جواب خوش اخلاقانه از ما. این یک راه ابراز علاقه به همکاری است اما اگر شما منتظر تماس آدمهای حرفه ای مربوطه بودید و تماس نگرفتند خودتان زحمت بکشید و تماس بگیرید چون آنها چراغ سبز را با این جمله نشان داده اند و در صورت بروز مشکل یا تغییر برنامه هایشان اصلا عجیب نیست که به شما اطلاع ندهند!!! مهم این است که شما پیگیر باشید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها :

 

در مصاحبه دو نفر حضور داشتند. یکی آقای پدرانه بود و دیگری آقای کم حرفیان. بعد از مصاحبه به هر دو نفر متن یکسانی را برای تشکر ایمیل کردم. 

امروز با آقای کم حرفیان صحبت کردم. گفت که آقای پدرانه گفته است که از من یک ایمیل خیلی دوستانه دریافت کرده و تصمیم داشته که یک جواب خیلی دوستانه و مهربانانه به من بدهد اما نمی دانست که آیا ایمیل ارسال شده است یا نه؟ قدری تعجب کردم و گفتم ایمیلی دریافت نکرده ام! اما خیلی کنجکاو شدم که بدانم آقای پدرانه  قصد داشته منظور نظرشان را که آقای کم حرفیان صریح گفت چطور بگوید؟

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
تگ ها :

خوبی

سوپروایزر رسمی آدم خیلی خوبی است. به حرفهایم خیلی با دقت گوش می کند درباره شان فکر می کند و اگر از چیزی آزرده باشم تمام سعی اش را می کند که دیگر اتفاق نیفتد. این تمام سعی اش واقعا تمام سعی اش است و این خیلی خوب و دوست داشتنی و قابل احترام است. کمتر آدمی شبیه این آدم دیده ام. خوبی اش مستدام باد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
تگ ها :

تنها در خانه

خانم صاحبخانه صبح امروز رفت میانمار. به مدت سه هفته کل خانه در اختیار من خواهد بود. برای اولین بار واقعا تنها خواهم بود. خوشحالم;)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها :

 

لحظاتی پیش از آخرین سفرم به پایتخت این سرزمین برگشتم. نرسیده دلتنگم:(

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
تگ ها :

 

بنا به تجربه قبلی، سفر بین شهری با ون خیلی هم راحت نیست. این بود که وقتی دیدم ماشین ون است از راننده ی عرب که بعدتر فهمیدم شیعه هم هست سوال کردم آیا می توانم جلو بنشینم یا نه و او گفت مشکلی نیست. قدری که در جاده رفتیم تسبیحم را درآوردم که انگار دکمه روشن آقای راننده را زدند و  شروع به حرف زدن کرد. آی حرف زد حرف زد!  مکالمه را دوست نداشتم فکر می کردم از اینکه من فقط جواب های کوتاه می دهم و سوالی نمی کنم خودش متوجه می شود که نباید زیاد حرف بزند اما انگار نه انگار. آخر سر به این نتیجه رسیدم که شاید به تسبیح ربط داشت. تسبیح را در کیفم گذاشتم آقای راننده هم ساکت شد!!!‌عجیب بود خیلی!!!!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
تگ ها :

هفت و نیم یا هشت و نیم؟ مساله این است!!

آلمانیها ساعت را کمی عجیب می گویند، ساعت نیم دار را یعنی. مثلا برای ساعت یک و نیم می گویند دو و نیم و تو باید حواست باشد که این یعنی یک و نیم خودمان. بعضی آلمانیها ساعت را به انگلیسی هم همینطور می گویند این است باید دقت کنی و تامل که الان منظور این شخص ساعت چند بود؟! و بهتر است دوباره بپرسی مثلا که سی دقیقه بعد از یک دیگر؟ من خیلی دقت می کنم که وقتی آلمانی حرف می زنم این موضوع را رعایت کنم اما بعضی آلمانیها فکر می کنند که من اینرا نمی دانم و به آلمانی ساعت نیم دار را مثل انگلیسی یا فارسی خودمان می گویند. امروز بعد چند بار دقت به این نتیجه رسیدم که خانم صاحبخانه هم با من همینطور صحبت می کند. پس حین یک گفتگو به خانم صاحبخانه غیر مستقیم متذکر شدم که من این موضوع را می دانم. ایشان هم بسی از این همه دانش آلمانی من متعحب شدند!!خانم صاحبخانه معتقدند که من خیلی خوب آلمانی حرف می زنم . اگر چه بعضی وقتها تا حدی غلط جمله می سازم اما منظورم را می رسانم. بالاخره تشویق برای آدمیزاد ضروری است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
تگ ها :

انتقال تجربه

چند روز پیش متوجه شدم که یکی از سایتهایی ازش آنلاین خرید می کنم مبلغی رو از حساب من برداشت کرده اما من که خرید جدیدی نداشتم!! اول فکر سو استفاده یکی دیگه از شناسه من به سراغم اومد. بعد پروفایلم رو هم چک کردم و دیدم بله هیچ خرید جدیدی نه توی سبد هست و نه توی راه!!! موضوع رو برای خانم صاحبخونه گفتم. گفت تو از این برداشت ناراضی هستی درسته؟ گفتم بله! گفت فردا اول وقت به بانکت اطلاع بده و بخواه که پول رو برگردونن من گفتم مگه بانک این کارو می کن؟!!! گفت بله تا چهار هفته بعد از برداشت می تونی بخواهی که پول رو برگردونند به دلیل برداشت بدون رضایت! خرید هم که نداشته ای گفتم نه!

بعد گفتم حالا اول به سایت ایمیل می زنم و بعد اگر اون مسیر پیش نرفت به بانک خبر می دم. اما خانم صاحبخونه گفت به بانک اطلاع بده و بعد به سایت بنویس که از بانک خواسته ای پول رو برگردونند و توضیح بخواه ازشون. فردا صبح از طریق آنلاین بانکینگ یک پیغام به بانک دادم و بعد وارد کردن چند تا کد امنیتی برای اینکه مطمئن شوند من خودم هستم پیغام ارسال شد. بعد هم به سایت مربوطه ایمیل زدم. سایت مربوطه خیلی سریع جواب داد که شما در فلان تاریخ حین خرید آنلاین یک گزینه ای رو انتخاب نکرده اید و اون به این معنی بوده که شما بعد از یک ماه می خواهید مشترک سرویس مربوطه شوید - ای زرنگها!! - و این هزینه اون عضویت بوده چون الان از اون خرید یک ماه می گذره. سایت آلمانی بود و کاملا ممکن بود من این کار را انجام داده باشم. گفته بودند که اگر بعد از پرداخت هزینه، از این سرویس استفاده نشده باشد هر زمانی که بخواهید کل پول را بر می گردانیم به شرطی که رسما اطلاع بدهید. ما هم رفتیم و در پروفایلمان گزینه اشتراک را به نمی خواهم مشترک باشم تغییر دادیم. بعد پیغام آمد که تا سه روز کاری پول به حساب بر خواهد گشت. اما دو ساعت بعد توی حساب بود!!! دلیل واریز پول مخالفت صاحب حساب با پرداخت اعلام شده بود!!!! جالب بود بسی!!!! البته برای اینکه فکر نکنید ما خیلی خوش به حالمان است باید اضافه کنم، ما هر ماه مبلغی بابت نگهداری پولمان در بانکشان بهشان می پردازیم، سود که نمی گیریم هیچ! این مخصوص کسانی است که ورودی ماهانه حسابشان از یک مبلغی کمتر است. گزینه دیگری هم نداریم باید این مبلغ را بپردازیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
تگ ها :

یکسال دیگر

دومین تولد تنهایی! 

اولین تولد برفی! از صبح تا به حال یکریز برف باریده!!!

به سال گذشته که نگاه می کنم می بینم چقدر بزرگ شده ام! اگر چه سال خیلی سختی بود و روزهای بدش از روزهای خوبش خیلی بیشتر بودند اما خوب و بد گذشت! عجیب است که با اینکه سالهای قبل همه پر از سختی ها و تجربیات جدید بودند خوشحالم که این فرصت را یافتم که تمام آن لحظات تلخ و شیرین را زندگی کنم. امید است سال آینده عمرمان پر از لحظات خوب و به یاد ماندنی باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
تگ ها :

عکس

من عکس دوست دارم. عکسهایی هم که دارم را هر از گاهی نگاه می کنم و تجدید خاطره. عکس لحظه را برای همیشه قاب می گیرد و با دوباره دیدن عکس، خاطراتت هم جان می گیرند. اصولا هم عکسها خاطرات خوب را ثبت می کنند. 

عکسهای قدیمی که حس نوستالژی هم دارند. بزرگترها جوانند و شاداب و ما بچه هایی هستیم ناز پرورده. از بین این عکسهای قدیمی اما عکسهای تولد یک چیز دیگرند. با هر تولد، تغییر یکساله ات را می بینی. تغییر بزرگترها کمتر محسوس است. عکسهای تولدهای کودکی پر از شادی اند. چشمهایت برق می زنند و از این همه لطف و توجه غرق خوشحالی. حتی حالا هم دیدن این عکسها انرژی بخش است. با اینکه من حافظه نسبتا خوبی دارم اما جزییات همه عکسها را به خاطر ندارم. از بعضی تولدها که شاید یکی دو تا خاطره بیشتر توی ذهنم نباشد طبیعی است که هر چه تو در عکسها کوچکتر بوده باشی خاطراتت هم کمتر است. اینها را با توجه به نزدیک شدن تولد سی و چند سالگی می نویسم. به خاطر عکسی که مدام جلوی چشمم است. مدتهاست که به این عکس فکر می کنم و سعی می کنم خاطره اش را پیدا کنم اما پیدا نمی شود. توی این عکس ما روی پای آقاجان نازنین نشسته ایم و یک برق افتخار و شادی توی چشمهایمان است و آقاجان دستهای کوچک ما را در دست دارد. این عکس تنها یکی است. در هیچ جشن تولد دیگری عکس مشابهی گرفته نشده. تنها همان سال که قرار بود تا چند روز بعدش به خانه جدیدمان برویم. آن سالی که تا قبل از جشن تولد خیلی غمگین بودیم. حس دیدن این عکس برای من حس خیلی قشنگی است. ما در آغوش پر مهر و امن آقاحان غرق شادی ایم، یک شادی بی نظیر.  هنوز چند روز تا سالروز ثبت این عکس مانده اما غم نبودنش در چنین روزی هجوم آورده و دلتنگی را بیشتر و بیشتر می کند. کاش می شد از عمر ما می کاستند و بر عمر عزیزانمان می افزودند. کاش می شد بعضی آدمها نا میرا بودند!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
تگ ها :

انتخابات اینجاییها

انتخابات ایالتی برای انتخاب صدر اعظم(؟) تازه تمام شده. انتخابات به دور دوم کشید و سبزها برنده شدند. تبلیغات نامزد ناموفق دور دوم،  روز بعد از انتخابات از سطح شهر جمع شد اما تبلیغات نامزد پیروز هنوز روی در و دیوار نصب است. روی تمام تراکتها و تبلیغات باقیمانده یک برچسب بزرگ سبز رنگ چسبانده اند که رویش نوشته شده Danke!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها :