؟ رومی!

سر صبحانه ی شنبه صبح، در مورد شام یکشنبه شب توافق می کنیم. یکشنبه هم هر کس غذای مورد نظرش را می پزد مثلا یکی سوپ و دیگری غذای اصلی و بعد با هم شام می خوریم. تا حالا این بخشی از برنامه ثابت آخر هفته های ما بوده است که امیدوارم ادامه پیدا کند چون من یک غذای خوب، جدید و مهمتر از همه مامان پز حسابی می خورم:).

امروز روز معرفی انواع ادویه ها بود! خانم صاحبخانه به من جوز هندی را نشان داد. من میوه اش را ندیده بودم و نتوانستم حدس هم بزنم چه ادویه ای است! بعد اسمش را برایم نوشت و من از اینترنت یافتم که چه بود. چه بوی خوب و جالبی داشت!! این ادویه ای بود که من تا به حال سراغش نرفته بودم. خانم صاحبخانه جوز را در سفرهای آسیایی اش به هند و سری لانکا کشف کرده بود.

یک ادویه دیگر هم استفاده شد که خانم صاحبخانه گفت که تا جایی که می داند یک سبزی اروپایی است. اسم آنرا هم نوشت و من جستجویش کردم و اسم فارسی اش بود انجدان رومی!! اگر دانستید کلمه اول را چطور می خوانند به من هم بگویید. این یک سبزی خشک شده بود. ادویه دیگر مورد استفاده آویشن بود. تنها ادویه ای که می شناختم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
تگ ها :

سایه و همسایه

آقا و خانم همسایه دیوار به دیوار کروات هستند. اولین بار روی بالکن به آقای همسایه معرفی شدم. آدم گرمی بود. بین بالکنهای دو واحد دیوار نیست، اما یک حصیر بلند چوبی به طور کامل عرض مشترک بالکنها را پوشانده.

صبح که در خانه تنها بودم برای کاری به بالکن رفتم که یکدفعه با یک صدای جدید نیم متری پریدم! صدا گفت صبح به خیر!! فکر کردم خیالاتی شده ام بعد صدا ادامه داد امیدوارم که بیدارتان نکرده باشم. تند حرف زد و برای من مفهوم نبود چه گفت. بعد این دو عبارت منبع صدا را پیدا کردم. سلام کردم و گفتم ببخشید چی شد؟ گفت من چند دقیقه پیش جارو برقی کشیدم امیدوارم که صدایش شما را بیدار نکرده باشد. گفتم نه ما بیدار بودیم. آقای همسایه سایه ی مرا از آنطرف حصیر دیده بود و گفتگو را آغاز کرده بود. نقش سایه در این گفتگو با همسایه جالب بود .

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
تگ ها :

میز

یک عدد میز مونتاژ نمودیم. تجربه جالبی بود! حالا یک میز فسقلی در اتاقمان داریم. خرید آنلاین را که دوست می داشتیم حالا بیشتر هم دوست می داریم. 

صبح در اداره پست تقریبا تمام آدمهای صف طولانی را دریافت کنندگان بسته های خرید آنلاین تشکیل می دادند. ما که میز داشتیم، یکی پرینتر داشت، چند نفر کفش و .... این هم جالب بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩
تگ ها :

به

به خانم صاحبخانه به داده ام و با این دانش آلمانی ام براش توضیح دادم که این میوه چیه؟ با کنجکاوی خورد و بعد گفت اینکه سیبه!! گفتم نه این یک میوه دیگه است گفت ولی خیلی شبیه سیبه!!! راست گفت! من قبلتر دقت نکرده بودم اما بافت این دو تا میوه با هم کلی فرق دارند و البته میزان انرژی لازم برای جویدن هم! اما دیگه دانش آلمانی من کفاف نمی داد که گفتگو رو ادامه بدم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
تگ ها :

حس برادرانه

الف یک آقای موقر آلمانیه که با خانم سین  اندونزیایی که دو سه سال پیش تنها خانم محجبه موسسه بوده پارسال در اندونزی ازدواج کرده اند. من، آقای الف و همسرشون با هم توی یک زیر گروه نیستیم اگر چه توی یک دپارتمان کار می کنیم برای همین هیچ وقت هیچ برخورد خیلی خاصی با هم نداشته ایم جز سلام و حال و احوال اما یک احترام جالبی توی رفتارشون هست یک جور احترام برادرانه ی خوب. من اینطور فکر می کنم که دلیل این احترام، دین همسرشون یا شاید هم خودشونه شایدم اینطور نباشه اما یک نکات ریزی رو توی رفتارشون می بینم که به این حساب می گذارم!! 

این پست اصلا در تایید یا رد این که کدوم دین بهتره و آیا باید دین را تغییر داد و اینها نیست اصلا. دین هم هیچ جوره ملاک خوبی یا بدی آدمها نیست اما می تونه  به آدمها حس شباهت یا اشتراک بده مثل خیلی چیزهای دیگه توی این دنیا.

این پست رو نوشتم چون رفتار این آدم برام جالبه همین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
تگ ها :

 

تنهایی آدمها را خودخواهتر می کند. هر چه تنها تر خود خواهتر!!!

بعد نوشت: کامنتها و پیغامها برایم جالب و عجیب بودند. اینکه چند نفر فکر کرده بودند من خودم را گفته ام خیلی جالب بود! ممنون. اما خدا را شکر! من تنها نیستم. این نظر حکیمانه ام بود که با بقیه در میان گذاشتم در واقع نتیجه مشاهداتم از دنیا و آدمهایش. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
تگ ها :

 

خانم صاحبخانه به شدت تحت تاثیر طعم جادویی زرد چوبه قرار گرفته. چند بار هم پرسیده که اگر ایران رفتی برای من از اینها می توانی بیاوری؟ گفته ام بله.

واقعا کسانی که این ادویه ها را اختراع کردند هم موجودات شگفت انگیزی بوده اند. خدمتی که به جامعه بشریت کرده اند و تاثیری که از خودشان به جا گذاشته اند بسیییار بزرگ و قابل تحسین است. به احترام تمام این آدمهای گمنام و موثر به قول این آلمانیها شاپو!!! ( یعنی کلاه را به احترام و یا تحسین از سر برداشتن)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
تگ ها :

به خاطر گذشته خوب

کیف خریدم. لازم داشتم اما نه خیلی فوری. دلیل تقویت کننده دومی ای هم وجود داشت. قبلترها کیفی داشتم شبیه این با جنسی مشابه. خاطرات اون کیف و البته کارکرد خویش باعث شدند که این یکی رو بخرم. امروز عصر کلی یاد خاطرات گذشته کردم که در کمال تعجب کیف قدیمی هم توشون بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
تگ ها :

زندگی

این اینترنت ذغالی کشت منو!!!!! 

اون شب که بچه های صاحبخونه اینجا بودند و  من فقط از نودلها که خوشمزه بودند خوردم و نه از سس مربوطه که بوش خیلی خوب بود و بقیه خوردند و هی تعریف کردند، خانم صاحبخونه گفت که دنبال یک قصابی تو این محله می گرده که گوشت کوشر بفروشه که منم بتونم دفعه بعد از غذا بخورم چند بار هم تکرار کرد که کاش همه می خوردیم و من هم هی گفتم اوکی ه و همینم خیلی خوب بود. به جای هلال می گه کوشر یعنی اصطلاح یک دین دیگه که همین معنی رو میده البته.

شنبه پیش که با هم شنبه بازار میوه رفته بودیم از من پرسید که ماهی می خورم یا نه گفتم آره اما تا حالا نپخته ام، گفت این دکه ماهیهاش خوبند گفتم اول پس ببینم چی بخرم چون چندین نوع داشتند. دیشب گفت که می خواد امروز بره و ماهی بخره و برای فردا عصر با هم غذا ماهی بپزیم. الان هم از خرید ماهی و مخلفاتش برگشته. قراره منم برنج بپزم با پلو پزم. ببینیم دیگه! به دلیل خوب بودن هوا هم برنامه خونه تمیز کردن به فردا که بارونیه موکول شد تا امروز بریم بیرون و از هوا استفاده کنیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
تگ ها :

 

بالاخره لحظاتی پیش اینترنت خانه برقرار شد با سرعتی در حد اینترنت کارتی ده سال پیش وطن. امیدوارم به مرور سرعت بهتر شود در حال حاضر که به طرز نا امید کننده ای کند است.

نکات مهم این چند روز اینکه امشب شام مهمان خانم صاحبخانه ام. من و پسرهایش میهمانیم و من هم عدسی پخته ام که برای اولین بار برای بیشتر از دو نفر غذا پخته ام و به گمانم خوب از کار در آمده. با من بود غذای دیگری می پختم اما خانم صاحبخانه اصرار داشت که آن سوپ خوشمزه ای که خودش خورده بود بپزم!

بقیه را هم بعدتر خواهم گفت. تا بعد با این اینترنت پیه سوز!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
تگ ها :

این چند روز!

زندگی این چند روزه برای من مثل زندگی در یک دنیای دیگر بوده البته یک دنیای دیگر واقعا اغراق بزرگی است اما خیلی خیلی متفاوت بوده. 

روز آخر سپتامبر با کمک دوستان اثاثیه ام را به خانه جدید منتقل کردیم. دوستان از برخورد گرم خانم صاحبخانه بسیار تعجب کرده بودند. با دیدن ما سریع پایین آمد و در بردن جعبه ها کمک کرد! 

روز اول اکتبر عصر کلیدها را دریافت کردم. جابجایی خیلی کمتر از بسته بندی طول کشید و در پایان شب تقریبا اتاق جدیدم نظم و شکل کلی اش را داشت. 

در طی این مدت، صبح روزهای تعطیل با هم صبحانه خورده ایم. هر کس غذای خودش را داشته اما همزمان سر میز نشسته ایم و از خوراکی های هم امتحان کرده ایم(دو بار تا حالا).

شبها هم هر شب، جز دیشب که من خیلی خسته بودم و ساعت ده - قبل از برگشتن خانم صاحبخانه از باشگاه- خوابیدم هر شب با هم چایی خورده ایم و کمی گپ زده ایم. گاهی هم با هم تلویزیون دیده ایم!

در این مدت یکبار من عدسی پختم که با خانم صاحبخانه با هم خوردیم و بسیار مورد تشویق ایشان قرار گرفتم. هفته بعد هم خانم صاحبخانه دو فرزندش را شام دعوت کرده و من هم البته دعوتم. صد بار تا به حال پرسیده من چه می خورم و چه نمی خورم!

امروز صبح بعد از صبحانه دو تایی به بازار روز میوه رفتیم. من هم کمی میوه خریدم. شگفتی بازارچه برای من به بود که با قیمت نه چندان گرانی عرضه می شد. ظاهرش هم خیلی خوب بود! هنوز مزه اش را امتحان نکرده ام.

در بازارچه هم یک تخفیف پنجاه درصدی گرفتم! یک شاخه گل آفریقایی توجهم را جلب کرد. فروشنده پرسید کجایی هستم و بعد با من فارسی صحبت کرد! بعدتر البته توضیح داد که خودش فرانسوی است و همسرش ایرانی. آخر سر هم گل مربوطه را نصف قیمت به من داد!! 

بعد از خرید هم دو تایی خانه را تمیز کردیم. اگرچه نسبتا تمیز بود.

این چند روزه هر روز نان تازه ای که از نانوایی های نزدیک خانه خریده ام  را به هنوان صبحانه در موسسه خورده ام. از انجایی که سوپر مارکت سر راه خانه است مایحتاجم را برای مدت کوتاه تهیه کرده ام که این هم تجربه جدیدی بوده است.

در خانه جدید ولی هنوز اینترنت ندارم. زندگی بدون اینترنت. بسیار متفاوت بوده است. کلی وقت آزاد داری!!! تصمیم دارم بعد از برقراری اینترنت هم کمتر زمانم را مصروفش بدارم. الان هم در دانشگاهم.

اتاقم هنوز پرده، تخت و تشک مناسب و یک میز تحریر مناسب کم دارد. انتخابهایم را کرده ام و باید بخرم یا سفارش بدهم. امیدوارم تا پایان هفته بعد همه چیز مرتب باشد و من و خانم صاحبخانه بیشتر به حضور هم عادت کنیم. تا حالا اما به نظر من خانه جدید خوب بوده. خوشحالم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
تگ ها :

پایان یک دوران

فردا صبح قبل از خروج، باید همه چیز را برای بار چندم چک کنم چرا که فردا عصر، خانه ام خانه دیگری است.

امروز با کمک دوستان مهربان پروژه سنگین اسباب کشی خیلی آسانتر از آنچه انتظار داشتم انجام شد.

امشب آخرین شب اقامت در خوابگاه در تمام عمرم خواهد بود. من دیگر هیچ وقت برای زندگی به یک خوابگاه دانشجویی بر نخواهم گشت!

از فردا دوباره در یک آپارتمان زندگی می کنم. هم خانه ای جدیدم- صاحبخانه ام- یک خانم میانسال مهربان خواهد بود. دوباره در یک خانه واقعی زندگی می کنم. یک خانه با سه اتاق، من و خانم صاحبخانه هر کدام یک اتاق و اتاق دیگر مشترک! خانه جدیدم را، مکانش را و هم خانه ای جدیدم را دوست می دارم. امیدوارم در عمل هم همه چیز خیلی خوب و مثبت باشد.

این اولین بار در زندگیم است که من و هم خانه ای همدیگر را انتخاب کرده ایم! به انتخاب من! حداقل شش ماه و حداکثر نه ماه هم خانه ای خواهیم بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
تگ ها :

مهربان جاودان

خیلی دلتنگت بودم. شنیدم که دیگر عزیزان به دیدارت آمده اند و غمگینتر شدم. 

شب به خوابم آمدی. خود خودت بود! سر حال و شاداب. محکم در آغوش گرفتمت بارها بوسیدمت و از سختی دوران فراقت شکایت کردم. گفتی من هستم. گفتم برگشتی؟ گفتی من همیشه هستم از این به بعد بدان که من همیشه هستم. و من برای خودم تعبیر کردم که برگشته ای که بمانی. گفتم آخر مریض بودی گفتی آن دوران کوتاه بود می بینی که حالا خوبم. و من اشک ریختم اشک ریختم اشک ریختم گفتی گریه نکن تا من هستم نگران هیچ چیز نباش! مثل قدیمها که همیشه می گفتی و آراممان می کردی اما اشکهای من بند نمی آمدند. اصرار داشتی گریه نکنم اما اشکهای من رنج دوران نبودنت را از دورنم بیرون می آوردند و من آرامتر و خوشحال بودم که تو را دوباره به دست اورده ام و اینبار برای همیشه خواهم داشت! دوستت دارم مهربان بی همتایم! در آرامش باشی! باز هم اشک امانم نمی دهد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
تگ ها :

امروز

بعضی روزها آنقدر پر ماجرا هستند که باورت نمی شود این همه اتفاق در عرض پانزده ساعت افتاده باشد!! امروز یکی از این روزها بود. صبح مصاحبه داشتم، ظهر موسسه بودم، عصر قرارداد خانه امضا کردم برای حداقل شش ماه و حداکثر نه ماه! و فقط خدا می داند تا یکماه دیگر قرار برای اولی، دو سه ماه دیگر قرار برای دومی و شش ماه دیگر قرار برای سومی چه خواهد شد!! خیر باشد! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
تگ ها :

 

شش هفته هم خانه ای یک آشنا خواهم شد. فضا و کرایه نصف، تا مکانی برای زندگی پیدا کنم و امید است شش هفته زمان کافی باشد. این آخرین گزینه قابل قبول بود. از دوشنبه بعد این تجربه جدید را شروع می کنم و امیدوارم با خاطرات خوش به پایان ببرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
تگ ها :

 

دوباره تا جمعه روزهای سختی در پیشند. خیلی دعا لازم دارم لطفا همراهی کنید!

هنوز مشکل خانه پا برجاست. موردی که پیدا شده بود و به نظر قطعی می رسید به نتیجه نرسید. متاسفانه به خاطر این مورد، چند روز و چند مورد خانه دیگر از دست رفت. باید تا جمعه خانه جدید یافته شود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
تگ ها :