هی می گفت متی نصر الله؟ تلاش هم می کرد  اما ....

دلش جواب یزرقه من حیث لایحتسب می خواست  و نمی شد!

سر آخر جواب رسید!!!  همان من حیث لا یحتسب بود! 

و چه حس زیبایی داشت در اوج رنج و نا امیدی! 

واحفظنی بعینک التی لا تنام!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
تگ ها :

رنج

ما رنج می کشیم. 

عزیزانمان از رنجی که ما می کشیم رنج می کشند.

ما از رنجی که عزیزانمان برای رنج ما می کشند هم رنج می کشیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
تگ ها :

دلتنگی

چقدر این حضرت حافظ قشنگ شعر گفته!!

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود                   هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

...

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است        برود از دل من وز دل من آن نرود

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
تگ ها :

 

فردا پس فردا روزهای مهمی هستند. چرا که جواب دو تا از مهمترین دغدغه های این روزهای من اعلام می شود. اگر هر دو مثبت باشند چه احساس آرامشی خواهم کرد. فعلا ولی همچنان نا آرامم 

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود   رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

و دلم هم حسابی ابرناک است

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد    به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد. دلتنگم باز!

بعد نوشت: جوابها معلوم شدند یکی یک مرحله دیگر پیش رفت و تا اینجا مثبت بوده و جواب دیگری تقریبا منفی اعلام شد اما همزمان یک گزینه غیر منتظره به جمع گزینه های ممکن اضافه شد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦
تگ ها :

قضاوت

نمی دانم من حواسم نبود یا ادم آنطرف گوشی. خیلی خیلی با احتیاط آلمانی حرف زدم اما تابلو بود که خارجی هستم پس طرف پرسید کجایی هستم و یک عجب هم گفت. من شنیدم قرار امروز عصر ساعت هفت. مجدد هم آدرس و ساعت و روز را تکرار کردم و تایید شد. 

رفتم و راحت هم پیدا کردم چون بنده خدا نسبتا خوب آدرس داده بود اما هر چه اسمهای روی زنگها را نگاه کردم اسمی که در آگهی بود نبود. گفتم دیدی این آقای مهربان اداره خوابگاهها اشتباه تایپی کرده و اسم این بنده خدا را اشتباه وارد کرده که بین زنگها نیست. استدلال هم داشتم چرا که از لیست آگهی هایی که داشتم اسم چند تا صاحبحانه یکی بود و مدل آگهی ها هم شبیه هم. خلاصه هی به موبایل طرف زنگ زدم رفت روی پست صوتی. اس ام. اس دادم جوابی نیامد. با پشت کار چهل دقیقه در سرما مقابل خانه ماندم و هر چند دقیقه یکبار به موبایل صاحبخانه زنگ زدم. آخر سر یک اس. ام. اس تایپ کردم که من خیلی منتظر شده ام و می روم و خیلی بد شد که شما قرارمان را فراموش کردید بعد بی خیال فرستادنش شدم. یکبار دیگر هم زنگ زدم به عنوان اختتامیه که انگار گوشی توی کیف یا جیب طرف تکان خورده بود و زود قطع شد. تماس بعدی هم باز ناموفق بود. راه افتادم. هی سعی می کردم رفتار طرف را توجیه کنم و نمیشد. می گفتم آها این خارجی نمی خواسته! پس اصلا چرا با من مهربان حرف زد؟ آها آن کسی که گفت ساعت پنج می آید را قبول کرده و بی خیال من شده. یا شاید هم خدایی نکرده اتفاقی برایش افتاده چون صدایش پیر بود بعد گفتم نه صدایی که در تماس اتفاقی شنیدم نشان می داد سالم است. خودم را آماده کردم که فردا برای سوپروایزر رسمی یک مراسم گله گذاری(گزاری؟) از هموطنان محترمشان بر گزار کنم. نزدیکیهای خانه موبایلم را نگاه کردم و دیدم بنده خدا زنگ زده بوده. امیدوار شدم که آدم بدی نیست. زنگ زدم گفت کجایی؟ گفتم دارم برمی گردم. ناراحت بود گفت من که گفتم فردا!!! من هم متعجب گفتم من یادم است شنیدم امروز گفت نه! امروز که من خانه نبودم. متاسفم که آمدی اما فردا! چند بار تکرار کرد فردا ساعت فلان تا فلان خانه ام. شاید هم عصبانی شده بود که من این همه زنگ زده بودم. من باز هم پلاک را پرسیدم و دیدم درست است اما چرا اسمش را ندیدم نمی دانم. اسمش را هم باز پرسیدم همان اسم تکرار شده در آگهی ها بود!!!

خلاصه این هم یک مورد از موارد چی فکر می کردیم چی شد بود؟!! نوشتم که یادم بماند همیشه طرف مقابل را محاکمه نکنم. من هنوز هم معتقدم طرف تایید کرد که امروز، اما ممکن است من با این دانش آلمانی اشتباه کرده باشم. شاید در آن لحظه آن بنده خدا حواسش نبوده یا واقعا من اشتباه شنیده ام. اما به هر حال آن منفی بافیهای من درست نبود. اتفاق است پیش می آید دیگر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤
تگ ها :

آدم خوب

امروز صبح که از بازدید خانه عجیب برگشتم سوپروایزر رسمی خطاب به همکار دیگر گفت فلانی ما باید من بعد شیث را کمک کنیم چرا که تا دو هفته دیگر باید اتاقش را تحویل بدهد و هنوز چیزی پیدا نکرده. تو چه راهی را پیشنهاد می کنی؟ می توانی کمکش کنی؟ بعد همکار محترم مرا صدا کرد و چند تا آگهی خانه نشانم داد و دست بر قضا همانهایی بود که من پیغام داده بودم. گفتمش. گفت من کمکت می کنم و خودم برایت زنگ می زنم شاید ما بهتر بتوانیم ارتباط برقرار کنیم. من هم گفتم ممنون و برگشتم سر کارم. بعد بنده خدا یکی دو تا را زنگ زد که رفت روی پیغامگیر. بعد هی موبایلش و کاغذ برداشت و رفت بیرون اتاق و برگشت. خیلی اتفاق نادری بود این حرکت. خلاصه بعد یک ساعت آمد و لیستش را به من داد که اینها تماسهایی است که گرفته ام و این موارد اجاره رفته اند و این مورد و آن یکی فلان روز بازدیدشان است. من هم  با تعجب گفتم ممنون. بعد هم به همکار دیگر گر گفت که فلانی من آخر هفته اینجا نیستم تو بیکاری؟ او هم گفت بلی؟ بعد همکار با مسوولیت بالا گفت می توانی با شیث بروی خانه ببینی؟ او هم گفت بلی! من هم متعجب نگاهشان کردم و گفتم من آلمانیم خوب نیست اما آنقدرها هم بد نیست ممنون. من راضی نیستم. با مزه گفتند نه ما همراهت می آییم و کمکت می کنیم!! با مزه همکار مسوول گفت من متاسفم که خودم همراهت نمی آیم اما فکر می کنم فلانی هم همراه خوبی خواهد بود. گفتم قطعا!! خلاصه قرار شد بنده از لیست آقای همکار دیگر و هر مورد دیگری که دیدم انتخاب کنم و بهشان اطلاع بدهم تا برایم زنگ بزنند. حس خوبی داشت! اگر چه به نظرم چندان موثر نیست. تا تقدیر چه باشد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٢
تگ ها :

 

توجه توجه! 

لطفا تا روز جمعه حدود ظهر به وقت ایران خیلی زیاد برای ما دست به دعا باشید که جمعه روز مهمی است. در شادیهایتان جبران می کنیم. با تشکر فراوان!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۱
تگ ها :

از کدام راه؟

تجربه شخصی من همیشه تا حالا نشان داده که رزو.مه اصولا در غربالهای اولیه مثل منابع انسانی گیر می کند و اگر دست بر قضا موفق شوید رزو.مه تان را از طریق یک نفر فنی به تصمیم گیر برسانید فرآیند خیلی خیلی سریعتر و شانس موفقیت خیلی بالاتر از روش دیگر خواهد بود. امیدوارم در آینده نزدیک همین نظرم تایید شود;) همچنان دعایمان بفرمایید. با تشکر زیاد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
تگ ها :

 

خواب جنگ دیدم. وحشتناک بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
تگ ها :

مریدا

جای همه دوستان خالی! امشب به اتفاق جمعی از دوستان اینجا فیلم جدید انیمیشن سه بعدی «بریو» رو دیدیم. قشنگ بود. ملکه فیلم که مادر مریدا شاهزاده مو قرمز داستان بود خیلی شبیه مادرهای مهربون خودمون بود. مادری که همیشه حامی بود و در هر شرایطی حواسش به همه چیز بود. 

اگر موفق شدید این دو تا رو ببینید. چند نکته مهم فیلم رو در خودشون دارند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
تگ ها :

 

یک اتفاق خیلی خیلی کوچک که شاید بهتر بود اصلا ندید می گرفتمش تبدیل به یک چلنج شد. البته من تقصیری ندارم از نظر خودم اما این دلیل نمی شود اذیت هم نشوم. این می شود که وقتی به خانه می آیم همه اش حس بدی دارم. دلم می خواهد هر چه زودتر از این خانه و از کنار این آدمهای احمق یا شاید نژادپرست بروم.. این اتفاق اخیر باعث شد اتفاقات چند ماه گذشته را مرور کنم و قضاوتم را تا حد زیادی تغییر بدهم. می خواهم بروم اما به کجا؟ هر چه خانه می بینم جواب منفی می گیرم. بماند که هر روز کلی هم پیغام به اقصی نقاط شهر می فرستم که بی جواب می مانند. 

در این ماجرای اخیر اما تنها یک نقطه مثبت بود اینکه هنوز نشانه ها سر راهم قرار می گیرند یا به عبارت دیگر هنوز یکی آنقدر حواسش هست که برایم نشانه بگذارد. آنروز اگر نشانه را جدیتر گرفته بودم شاید این دردسر احمقانه ایجاد نشده بود. منتظر نشانه های بعدی هستم. دعایم کنید که صبرم کم است. ممنون!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
تگ ها :

بخشش

امروز رادیو گوش می کردم مصاحبه ای داشت در مورد اعتصاب کارکنان شرکت هواپیمایی معروف آلمانی. مصاحبه شونده گفت چیزی که ما می خواهیم بخشش نیست. دقیقا این کلمه را شنیدم ( مصاحبه به آلمانی بود). در دیکشنری آنلاین سرچ کردم و دیدم که معنی کلمه به آلمانی همان کلمه است در انگلیسی. بعد کلمه را مجدد سرچ کردم و به این نتیجه رسیدم

Baksheesh (from Persian: بخشش‎ bakhshesh) is a term used to describe tippingcharitable giving, and certain forms of political corruption and bribery in the Middle East and South Asia

Baksheesh is a Persian word, written بخشش (bakhshesh) and originating from the Pahlavi (Middle Iranian) language. Origin is from Sanskrit "Bhiksha"

The word had also moved westward. In AlbanianSerbianBulgarianRomanianMacedonian, and Turkish language, bakshish or бакшиш means "tip" in the conventional western sense. In Greek, μπαξίσι (baksisi) can mean a gift in general. In German and French, Bakschisch is used to describe a small bribe (in Romanian as well, depending on the context; usually employed as a euphemism to şpagă, which outright means bribe).

منبع ویکیدپدیا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤
تگ ها :

ارتباط روحی

دیروز بعد از ظهر یکی برایم گلوله گلوله دوستت دارم می فرستاد. نمی دانم چقدر این تعبیر درست است؟ می تواند توهم من باشد اما سالهاست که گاه گاهی این حس را دارم. بعضی وقتهایش را با عزیزانم چک کرده ام و متوجه شده ام که در آن لحظات آنها به یادم بوده اند. خیلی حس خوبی بود. انرژِی عشق بود که می رسید با خلوص بالا! خدا قسمت همه بکند.

شب خواب دیدم که با یک دلنگرانی کوچک بلیط خریدم و از موسسه مستقیم به فرودگاه رفتم. در خوابم جمعه عصر بود که برگشتم ایران، با کیف هر روزه ی کاری ام. دوشنبه صبح هم پرواز برگشتم بود. در خواب با خودم فکر می کردم که چقدر خوب بود و من بعد، هر از گاهی این کار را بکنم. از کل ماجراهای خواب که چند روز را شامل می شد فقط رفت و آمد به فرودگاه و حضور در فرودگاه را به خاطر دارم. مامان و بابا را که برای بدرقه ام به فرودگاه آمده بودند به وضوح به خاطر دارم. صبح که بیدار شدم حس می کردم واقعا دیده امشان. حس خوبی بود.

دیروز عصر خیلی دلتنگ آقاجان نازنینم بودم شاید این خواب به آن ربط داشت. دوست داشتم خودش را هم در خواب می دیدم اگرچه که با این لایه اضافی که در اکثر خوابهایی که در موردش می بینم - خواب دیدن در خواب- خیلی دووور است اما یکبار فقط یکبار حس خواب حس یک دیدار واقعی بود، انگار که واقعا دیده بودمش، واقعا در آغوش گرفته بودمش، واقعا بوسیده بودمش. کاش می شد. روحش شاد و قرین مهربانی خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳
تگ ها :

احترام حرفه ای

اولین باری که قرار شد من درخواست پیشنهاد فنی به شرکتها بفرستم سوپروایزر سوم- که جوانتر از دو تای دیگر است- گفت که پاسخ چنین مکاتباتی باید توسط یک نیروی استخدام موسسه دریافت شود چرا که دانشجوها کوتاه مدت هستند و پروژه ها طولانی مدت. گفتند زیر درخواست بنویس لطفا پیشنهاد فنی خود را به سوپروایزر من آقای فلانی بفرستید. حالا این آقای فلانی- یعنی خود این بنده خدا- از نظر من سوپروایزر نبود اما دوست داشت باشد. من هم با اینکه خوشم نیامد این کار را کردم. سوپروایزر رسمی هم که گفتگوی ما را شنید به من گفت که فلانی درست می گوید و کاری که می گوید را انجام بده که این روال اینجاست. 

گذشت. در طی این مدت شرایط به گونه ای پیش رفت که سوپروایزر رسمی قبول کرد که بهتر است ایمیل به شرکتها به آلمانی فرستاده شود- به جای انگیسی که من می فرستادم- پس متن را آماده کردم و برای ترجمه برایشان فرستادم. ایمیل ترجمه شده که برگشت فرمتی متفاوت داشت. همانطور که مستحضرید سوپروایزر رسمی خیلی سعی می کنند احترام بنده به عنوان یک آدم با سابقه حفظ شود. ایمیل را که دیدم گفتم چرا قسمت مربوط به ارسال به سوپروایزر را به " لطفا یک رو نوشت از پیشنهاد فنی خود را به آقای ایگرگ بفرستید" تغییر داده اند. البته که متن جدید به نظر من خیلی بهتر بود اما خواستم دلیل تغییر از نظر ایشان را هم بدانم. گفتند ما تا حالا همیشه همین فرمت را داشتیم اما من دیروز که این ایمیل انگلیسی را دیدم فکر کردم این متن احترام کافی برای فرستنده اش یعنی دانشجو را در خود ندارد. فرستنده این متن جدید، همکار ماست آدمی که کاری جدی انجام می دهد اما متن قبلی اینطور نبود. اگر چه ما تا به حال همیشه این کار را کرده بودیم اما من فکر کردم که اشتباه کرده ایم این شد که متن را تغییر دادم. به نظر تو این متن جدید بهتر نیست؟ من هم گفتم قطعا خیلی بهتر است. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
تگ ها :

ترجمه

1- خانم میزبان به من ( به فارسی): بفرمایید تعارف نکنید

دختر کوچولو به مادرش ( به آلمانی): تعارف چیه؟

مادر (به آلمانی):  اینکه به یک نفر پنج بار بگی بخور تا بخوره

2- من به آقای هموطن:  دختر کوچولوهاتون خیلی نازند و اسغند می خواهند.

همسر آقای هموطن: اسفند چیه؟

آقای هموطن: یک چیزیه برای ماشاالله ماشاالله گفتن!

ترجمه های با مزه ای بودند :)

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
تگ ها :

یک روز به یاد ماندنی

بعضی روزها چقدر طولانی هستند!

امروز سی و یک اگوست دومین سالگرد ورود من به این سرزمین بود. 

امروز بعد از مدتها در محل کار هموطنی را دیدم که بسییار گرم و مهربان و برادرانه برای حل مشکل خانه که بزرگترین معضل این روزهای من است تلاش کرد. با هم رفتیم و خانه دیدیم. کامنتهای خوبی داد که برای من بی تجربه آموزنده بود. بعد هم به دیدن خانواده اش رفتیم. دو تا دختر کوچولوی ناز داشت که کلی با من رفیق شده بودند و البته تا آخرین لحظه هم اسمم را یاد نگرفتند. این اولین تجربه من از حضور در یک خانه ایرانی آلمانی بود. همسر آلمانی آقای هموطن و مادرش خیلی گرم بودند و تمام خانه پر بود از نشانه های ایران. برایم خیلی عجیب بود که کل خانواده مخصوصا دو تا کوچولو از حضور من آنقدر خوشحال بودند!! کوچولوها به طرز عجیبی ابراز محبت می کردند  کار به جایی رسیده بود که در جواب این سوال که مامان را بیشتر دوست داری یا بابا می گفتند این مهمان را!!! بعد هم آقای هموطن من را تا دم در خانه آورد مثل بعضی مهمانیهای ایران با دوستان. یادش به خیر! خوش گذشت و کلی دعوت شدم باز هم به دیدنشان بروم. 

ادبیات آقای هموطن برای من قدری عجیب بود _ شاید چون سالهاست که از ایران دور بوده- اما یکی از تغییرات این مدت این بوده که سعی می کنم آدمها را در کل ببینم بدون قضاوت. قبلترها یک جنبه دوست نداشتنی در یک فرد کافی بود که کلا منفی یا مثبت تلقی شود اما امروز  می توانم آدمها را خاکستری ببینم که به گمانم پیشرفت بزرگی است.

صبح امروز تصمیم داشتم که عصر برای خودم یک برنامه خاص تدارک ببینم و دومین سالگرد استقلال و از نظر خودم موفقیت در این تجربه را به یاد ماندنی کنم که به لطف آقای هموطن این اتفاق افتاد. 

امروز از ساعت دو بعد از ظهر تا هشت شب برای من خیلی طولانی و پر ماجرا بود. وقتی وارد اتاق خودم شدم باورم نشد که ساعت تازه هشت شده!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
تگ ها :

 

دو سال پیش چنین روزهایی روزهای آخر کارم در شرکت بود. یادم هست که بچه ها برای مراسم خداحافظی من جمع شده بودند و من داشتم پرینت می گرفتم و مدارک تحویل می دادم. یادش به خیر! و من در این دو سال به اندازه یک عمر بزرگ شده ام. درست است که روزهای خیلی سخت هم کم نبوده اند اما اگر این تغییر را ایجاد نمی کردم بعضی از این جنبه های تغییر کرده ی مثبت را هیچ وقت هیچ وقت تجربه نمی کردم. حالا بعد دو سال - حدودا در همان ایام - فرآیند کاریابی را کم کم شروع می کنم. حالا این شانس را دارم که در مورد حوزه کاری ام هم تصمیم بگیرم. من امروز یک طرح خیلی خیلی خام برای آینده حرفه ای ام در ذهن دارم که اگر بتوانم بپرورانم و زنده نگهش دارم می تواند برای خودم در درجه اول و دیگران در درجه دوم مفید و مطلوب باشد. امیدوارم بتوانم رویای این روزهایم را یک روز نه چندان دور عملی کنم. هنوز راه درازی در پیش است. امیدوارم بتوانم راه را درست انتخاب و با موفقیت طی کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
تگ ها :

من و سوپروایزرم

ما هر ماه یک فرم آلمانی را که کلی ضربدر و نوشته های ریز ریز دارد با راهنمایی سوپروایزرهایمان امضا می کنیم و به ایشان یا خانم منشی بخش برمی گردانیم تا نفر ساعت ما را هم روی پروژه ها شارژ کنند. امروز سوپروایزر محترم رسمی که در دورترین نقطه اتاق  نسبت به من می نشیند فرم من را به همکار بقل دستی داد تا امضا کنم. من هم مثل همیشه پرسیدم کجا را باید امضا کنم و بعد یک روان نویس خیلی خوش رنگ سبز آبی از جامدادی ام برداشتم و فرم را امضا کردم. سوپروایزرم با دیدن فرم لبخند زد و گفت فقط یک مشکل خیلی خیلی کوچولو وجود دارد الان. گفتم من جای درست را امضا کردم گفتند مشکل رنگی است که باهاش امضا کردی و من دو ریالیم افتاد! البته ایشان مجدد توضیح دادند که این فرمها را منشی بخش پر می کنند و همه اصولا با خودکار آبی امضا می کنند و اگر دو رنگ بشود مایه دردسر میشود چون تابلو میشود که دو نفر این فرم را پر کرده اند. کلی هم عذر خواهی کردند! که من می دانم احمقانه است اما رویه الان این است و من خودم هم ناراضیم و اینها. من گفتم بدهید لاک بگیرم دوباره با خودکار آبی امضا کنم گفتند نمیشود نباید خط خوردگی داشته باشد. گفتم دوباره پرینت بگیرید گفتند نمیشود. گفتم لاک بگیرم کپی کنم کپیش را بدهیم به منشی گفتند نه خیر! تابلو میشود! گفتم دیگر یک راه بیشتر نمانده- به شوخی گفتم- که خانم منشی از روان نویس من استفاده کنند. گفتند دقیقا تنها راه حل همین است. گفتند من برای خانم منشی یک یادداشت میگذارم که حواسش باشد. روان نویس من را هم گرفتند و ضمیمه فرم کردند. کلی خندیدیم سر این موضوع!!! گفتم بنویسید که بعدش به من برگردانند ها! من این روان نویسم را خیلی دوست دارم!! حالا ببینیم دیگر! نتیجه گیری اینکه هیچ وقت در امضا کردن فرم های اداری از لوازم التحریر شخصی منحصر به فردتان استفاده نکنید که ممکن است اینجوری بشود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
تگ ها :

یک گفتگو

شروع یک مکالمه شبیه فیلمها ( البته به نظر من)

من: یک سوال؟

دیگری: بفرمایید

من: می خواستم بدونم چرا دیروز حین گفتگو به فلان مورد که اشاره کردی فلان کلمه رو در موردش به کار بردی؟ 

دیگری: فکر کنم ناراحتت کردم. پس من الان باید عذرخواهی کنم دیگه؟!

من: نه لازم نیست فقط می خوام بدونم چرا؟

دیگری(متعجب): میشه یه کم بیشتر توضیح بدی چون جزییات یادم نمیاد

و توضیح دادم و توضیح داد و من هم متوجه اشتباهم در برداشت شدم وقتی او هم به کلمات من اشاره کرد و گفت که از شنیدن جمله من، بعد از جمله خودش متعجب شده و سعی کرده قضیه رو شفاف کنه و ....

در پایان هر دوی ما احساس بهتری داشتیم. این مکالمه برای من خیلی لذت بخش بود خیلی راحت با هم حرف زدیم.. تجربه خوبی بود.  این بود اتفاق خوب این چند روز که دیروز رخ داد. ممنون از دعا :) لطفا همچنان ادامه بدید. با تشکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤
تگ ها :

 

روزهای اخیر روزهای خوبی نبوده. هر روز یک اتفاق ولو کوچک وجود داشته شده در حد بریدن ناجور انگشت. قبول دارم که حساس و شاید شکننده شده ام. می دانم که می گذرد و به امید خدا بعدش قویتر می شوم اما دلیل نمی شود دلگیر و دلتنگ و دلخسته نباشم.  دعایم کنید! خیلی زیاد دعا لازم دارم. متشکرم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳
تگ ها :

واکسن فراموش شده

خانم دکتر (پزشک منظور است) موسسه ایرانی است. 

از آنجایی که در یکی از آزمایشگاههای دپارتمان ما با ضایعات حیوانی هم کار می کنند!! کار چندش آوری هم هست با فضولات خوک!!! کلی پروژه دارند البته یکی از زیر گروههای دپارتمان، تمام آدمهایی که به این آزمایشگاهها رفت و آمد می کنند باید در بدو ورود مورد معاینه پزشکی قرار بگیرند و بر اساس نتیجه آزمایش خونشان واکسن پادزهرهایی که در بدنشان نیست را محض محکم کاری و قبل از شروع کار در آزمایشگاه تزریق کنند. از اینجا بود که با خانم دکتر نیم ایرانی آشنا شدم. امروز بعد از مدتها با پیگیری خودم و سوپروایزر رسمی نوبت واکسن داشتم. 

گفتم که واکسن ه.پا.تی.ت ب باید بزنم و نوبت آخر شش ماه دیگر است که به احتمال زیاد من در این موسسه نیستم. خواستم به من مدرکی بدهند که بعدتر به پزشک نشان بدهم. پرسیدند آخرین بار کی واکسن دریافت کرده ام و چه بوده! به زور یادم آوردم که البته بعدتر یادم آمد درست یادم نیامده. پرسیدند آخرین بار کی تتنوس(tetanus) زده ام؟ مکالمات ما به فارسی انجام می شد اما اسم این بیماری را به فارسی نمی دانستند من هم کلا این کلمه را نشنیده بودم. خلاصه از خطرناکی این بیماری گفتند و اینکه هفتاد درصد مبتلایان به آن فوت می کنند و باید ده سال یکبار زد و .... من هم دو ریالی ام نمی افتاد این همان کزاز است. گفتند پس ما امروز دو تا واکسن می زنیم. یک دفترچه  واکسن زرد رنگ هم به من دادند و برایم مهر و امضا کردند. دفترچه به سه زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه نوشته شده و یک ربط هایی به بهداشت جهانی و اینها دارد. قرار شد من یادم نرود ده سال دیگر بروم و این تتنوس را بزنم هر جای دنیا که بودم با ارائه همین دفترچه. خلاصه بعد عمری واکسن زدیم. این کزاز خیلی درد داشت. هنوز هم دستم درد می کند!!! 

این همه حرف زدم که بگویم من شخصا یادم رفته بود که این واکسن کزاز را باید ده سال یکبار تزریق کرد. البته خوشبختانه برای من همان حدود ده سال از اخرین تزریق کزاز می گذشت اما شما خوانندگان محترم را هم متوجه این موضوع مهم می نمایم که به احتمال خیلی زیاد نوبت تزریق واکسنتان چند سالی گذشته پس هر چه زودتر پیگیری کنید. با آرزوی سلامتی برای همه 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱
تگ ها :