به سرعت برق گذشت. تنها سه روز تا اشتوگارت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱
تگ ها :

رفع کدورت

در جریان یک چت تایپی جهت بهبود سطح دانش زبان آلمانی من، سوالی پرسیدم که گویا باعث سو برداشت دوستم شد. قصد آن نبود فقط سوال بود اما از انجا که ایشان در جستجوی مضامین مستتر در عبارات من بودند تا دوست خوبی باشند این اتفاق نا خوشایند افتاد. اینرا از رفتارش حس کردم و کمی دلخور شدم. بعضی چیزها هست که بدون دیدار حل و فصل نمی شوند- اینرا از زندگی یاد گرفته ام- پس قرار ملاقات بعدی را به دعوت برای شام تبدیل کردم که مورد استقبال او هم قرار گرفت. وقتی آمد یک جعبه شکلات هدیه آورده بود. خیلی سعی کرد مهمان خوبی باشد. حین صحبتها به دلخوری و سو تفاهم و اینها اشارتی کردم. سرش را به زیر انداخت و عذر خواست. در همین حد و تمام شد! من هم لزومی ندیدم گفتگو را ادامه بدهم!! دوباره شدیم دوستهای سابق. البته از نظر من چیزی در دوستی ما تغییر نکرده بود اما می خواستم به او هم این اطمینان را بدهم که خوشبختانه به هدفم رسیدم. این اولین بار بود که در این نوع دوستی و این نوع دلخوری، بعد از بروز چنین مشکلی تلاش کردم با تغییر رویه سو تفاهم یا سو تعبیر را رفع کنم خوشبختانه طرف مقابل هم متوجه شد و به  نوبه خودش  سعی کرد. به همین سادگی! به خودم و دوست جوانم در این مورد امتیاز بالایی می دهم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸
تگ ها :

 

گاهی یاد بعضی آدمها یا بعضی خاطرات را با زحمت میبری یک گوشه کناری می گذاری و سرت را به چیزهای دیگر گرم می کنی. سعی می کنی فراموششان کنی. زمان می گذرد اما یکباره آن یاد یا خاطره بعد از سالها از جایش بیرون می پرد، ناخواسته، به اشارتی یا با موضوع کاملا بی ربطی، حتی با خوابی! بعد نمی دانی چه بکنی که یاد و خاطره دوباره سر جای گوشه ای اش برگردد هی  ذهنت درگیر می شود هی مرور می کند خاطرات یا اتفاقات کهنه را. هی اذیت می شوی!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧
تگ ها :

 

در این چند روزه، چند باری به بانک مراجعه کرده ام. امروز صبح در یک شعبه بانک دولتی ( صا.درا.ت) یک کارمند بی ادب جوان بانک بر سر یک آقای مسن که واقعا جای پدرش بود فریاد کشید و با بی ادبی تمام با او حرف زد. گویا آقای مسن در پر کردن فرم کمک خواسته بود. هیچ کس از همکاران خانم بی ادب هیچ عکس العملی نشان نداد!!! تنها یکی از مشتریها به کمک آقای مسن شتافت که خانم گستاخ به او گفت فرم را جلوی باجه پر نکند. چرا برایمان عادی شده است؟ از نظر من، کمک به آن آقای مسن وظیفه آن خانم بود حتی نیم درصد هم حق چنین برخوردی نداشت. روی برگه دریافت نوبت شعبه نوشته شده بود "لطفا قبل از فراخوان نسبت به تکمیل فرمهای مربوطه اقدام نمایید". از نظر من این جمله هیچ مجوزی برای آن کارمند صادر نمی کرد. من قصد دارم به شکایات بانک اطلاع بدهم. متاسفانه شماره باجه و اسم متصدی را به خاطر نگه نداشتم. آیا به شکایت من در بد رفتاری با دیگری ترتیب اثر داده می شود؟

 از ماست که بر ماست. نباید اجازه بدهیم جامعه مان/ مردممان در این مسیر حرکت کنند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥
تگ ها :

 

امروز برای اولین بار عضو کوچک، شیرین و جدید خانواده را دیدم. کودک بسیار نازنینی بود. اولین دیدار ما در اولین روزهای شش ماهگی اش اتفاق افتاد. جالب اینجا بود که در اولین لحظات، هیچ حس غریبی در کوچولوی نازنین ما نبود؛ نه نق زد نه غریبی کرد و نه گریه. انگار که مرا از قبل می شناخت و این برای دیگر عزیزان هم عجیب بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢
تگ ها :

حس جدید

در این سفر، دیدار دیگران حسی بسیار متفاوت دارد. هر آدمی که می بینم با اینکه ممکن است در لحظه ملاقات از دیدارش شاد شده باشم ولو برای لحظاتی، بعد از مدتی در حد چند ساعت حس بسیار متفاوتی دارد. دوست دارم دیدار زودتر تمام شود، مهمان برود یا ما از مهمانی به خانه برگردیم. دلم دیدارهای کوتاه می خواهد که به آدمها فرصت ورود به جزییات را ندهد که فقط هم را ببینیم ولی زیاد حرف نزنیم. حس جدیدی است! برای خودم خیلی عجیب است. شاید چون اینبار قبل از سفر، فقط دلتنگ چهار عزیز نازنینم بودم و به شوق دیدار آنها آمدم. نمی دانم! هیچ وقت اینطور نبوده ام!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
تگ ها :

 

همراه یکی از عزیزان بودم که گفت باید برای کاری به بیمه مراجعه کند. گفتم با هم برویم. من منتظر بودم و آدمها را نگاه کردم. غم انگیز بود. آقایی آمد که  جانباز شیمیایی بود. به خانم بد اخلاق باجه گفت این آزمایشهای جدیدم را نگاه کنید خیلی گران شده، سهم بیمه شده را هم زیاد کرده اند ببینید چیزی تعلق می گیرد؟ خانم بد اخلاق نگاه کرد و گفت به آزمایش هیچ چیزی نمی دهیم. گفت این داروهایم را چطور؟ خیلی گرانند آزاد حساب می کنند همه را من شیمیایی هستم داروهایم خاص اند. گفت باجه بعدی. باجه بعدی هم گفت هیچ تعلق نمی گیرد!!! آقای محترم هیچ عکس العمل منفی ای نشان داد فقط گفت باشد ندهید. وقتی که از جلوی من رد شد، سرم را به زیر انداختم. کاش کاری از دستم بر می آمد. کاش آدمهای آنسوی باجه حداقل قدری مهربانتر و مودبتر بودند. او برای دفاع از ما  - من و آدمای آن سوی باجه -جنگیده بود برای همه ما!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
تگ ها :

 

امروز بعد سالهای سال رفتم بهشت زهرا برای دیدار عزیزان سفر کرده. سخت بود اما گذشت. الان خوبم.

دیشب فال حافظ گرفتم و این شعر آمد:

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل         می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

...

ساقی بیا که هاتف غبیم به مژده گفت       با درد صبر کن که دوا می فرستمت

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩
تگ ها :

 

تا امروز اصلا شوق برگشتن نداشتم بیشتر غم بود اما امروز خدا را شکر شادم. بچه های همکلاسی که همکاران انیستیتو هستند کلی آرزوی سفر خوش کردند و بعضی دلشان سوخت و بعضی گفتند حاضرند در جابجایی چمدان و غیره کمک کنند حس خوبی داشت حرفهایشان. از روزی که تصمیم به سفر گرفتم، زمان مثل برق  گذشت!!! به امید خدا فردا مسافرم. سفرم به خیر و خوشی و سلامتی :) تصمیم گرفته ام سعی کنم بر غم غلبه کنم و تا جایی که می توانم انرژی مثبت بدهم و کسب کنم، اگر چه این غم عظیم در نهانخانه دل ما مثل آتش زیر خاکستر است که به اشارتی زبانه می کشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
تگ ها :

خاطره

فردا روز پدر است. یاد چند سال پیش افتادم. سالی که کنکور داشتیم. چون فردا روزی به شکرانه باز یافتن سلامتی آقاجان نازنینم بعد از یک بیماری، قرار بود غذای نذری در خانه مامان جان اینها بپزند، مرصع پلو! بقیه رفتند اما ما ماندیم که مثلا درس بخوانیم اما قدری پشیمان بودیم. وقتی سایر اعضای رسیده بودند بقیه اعضای خانواده بزرگتر کلی پکر شده بودند که ما نرفته ایم. زنگ زدند که اگر بابا بیاید دنبالتان می آیید ما هم گفتیم بلی. باباجان نرسیده برگشت و ما را برد. چندین ساعت پشت هم رانندگی کرد. من که خیلی شرمنده شدم هیچ هم نگفت که چرا چنین کاری کردید. دو تا پدر بی نظیر داشتن نعمت بزرگی است. حیف که ...

بر همه ی پدرهای دنیا مبارک باشد. جای  پدر بی نظیر ما امسال خیلی خالی است. لطفا برایش دعا کنید. ممنون!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥
تگ ها :

سوپروایزر مسوول من

تا به حال چند بار سوپروایزرم رو وادار کرده بودم به حرفام گوش بده. بعضی از بچه ها اینو توانایی مخصوص من می دونند که در مقابل جواب منفی اش پایداری نشون می دم و البته مقاومتش خیلی زود در هم میشکنه. پریروز بهش ایمیل زدم و درخواست جلسه کردم برای دیروز. دیروز صبح اومد توی آفیس ما و من حرف ایمیل رو پیش کشیدم و خیلی جدی گفت وقت ندارم. خلاصه من باز تلاش کردم و اون مقاومت کرد. دلخور شدم فکر می کنم محسوس بود دلخوریم. بعد از ظهر دیدم به یک بهانه ای ایمیل زده و گفته اگر برات مشکلی نیست ساعت پنج به بعد وقت دارم. منم گفتم باشه می مونم. خلاصه موندم. اول جلسه چندین بار عذر خواهی کرد فقط ابراز تاسف نبود عذرخواهی بود معلوم بود که عذاب وجدان گرفته. گفتم من نمی دونم شما چه انتظاری از من دارید؟ شاید من باید مستقلتر از اینی که هستم باشم گفت نه ما هر دو خیلی گرفتاریم و تا الان هم عملا مستقل بوده ای. خوشم میاد که رو راسته و اعتراف می کنه. مذاکرات فنی خیلی خوبی داشتیم طولانی ترین جلسه فنی من در این موسسه بود. قرار شد با اون یکی سوپروایزر هم صحبت کنه و یک راهی پیدا کنند که نسبت به من پاسخگو تر باشند. واقعا رفتار و توجهش قابل احترامه چیزی که من در تجربیات کاری قبلیم کمتر دیده ام. همین هم یکی از رموز موفقیت و محبوبیتشه!! امیدوارم که خوب بمونه!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
تگ ها :

 

اخبار داره رسیدن مشعل المپیک به لیورپول رو نشون میده!!! خبرنگار میگه بیست و یک هزار بلیط برای مراسم مربوطه فروخته شده و از فاصله دور نشون میده جمعیت رو!!!! می شه گفت دلشون خوشه؟؟؟!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢
تگ ها :

دوست بازیافته

دیشب بعد سالها به یادش افتادم. دوست دوران راهنمایی ام که سالها بود از هم بی خبر بودیم. در آن سالهای دور خیلی برای هم عزیز بودیم. در مدرسه همه فکر می کردند نسبت خونی داریم. یکی از کسانی بود که در سخت ترین روز آن دوران مرا در اغوش کوچکش گرفت و من اشک ریختم. هیچ وقت فراموش نمی کنم.

جدایی ما که هم رفیق بودیم و هم رقیب از ورود به دبیرستان شروع شد. من در آزمون ورودی یک مدرسه معروف قبول شدم و او نه. او به یک مدرسه معمولی رفت و بعد آن، چند تلاش من برای برقراری و ادامه ارتباط ناکام ماند. آدم خیلی مغروری بود و این شکست برایش مهم بود با اینکه شکست نبود! گذشت. من هم دست از تلاش برداشتم و سالی یکی دو بار با هم تلفنی حرف می زدیم اما همدیگر را ندیدیم. سالی که کنکور دادیم یک دانشگاه خوب شهرستان قبول شد و باز هم ارتباط کمتر شد. بعد آن دیگر هیچ تماسی نداشتیم. 

کلی سال بعد که من شاغل شده بودم یک روز ایمیلی از او دریافت کردم که خیلی خوشحال کننده بود. گفته بود که از ایمیلهای فرواردی یکی از دوستانش ایمیل مرا دیده و برایم ایمیل نوشته. دوباره تماسهای چند وقت یکبار شروع شد اما باز هم موفق به دیدار نشدیم. سه سال پیش برای تحصیل ایران را ترک کرد و ایمیل قبلی اش هم که به شرکتی که در آن کار می کرد ربط داشت مسدود شد. 

بارها توی وب سرچ کرده بودمش و اثری نیافته بودم تا اینکه دیشب توی یک سایت حرفه ای اسمش را سرچ کردم و یافتمش. فوری جواب داد و بعد سالیان سال با هم چت کردیم. حس خیلی عجیبی داشت. این همههههه سال!! نزدیک بیست سااااااااال! از نظر ظاهری خیلی تغییر کرده بود، بزرگ شده بود. برایم عجیب بود که بعد بیست ساال که دیدمش احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده!! اما همانی بود که من می شناختم. به گمانم هر دوی ما تغییر زیادی نکرده ایم!! شاید به مرور زمان که بیشتر در تماس باشیم نظرم تغییر کند اما امروز اینطور فکر می کنم. همان آدمی بود که در گذر زمان گم شده بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱
تگ ها :

حمص

دوباره در خدمت دوستان عرب همکلاسی بودیم و اینبار حمص (homos) خوردیم. حمص به عربی یعنی نخود. 

حمص را هم با غذاهای گوشتی مثل کباب می خوردند ترکیب بدی هم نبود اما انگار به تنهایی هم به عنوان غذا مصرف می شود.

طرز تهیه ای که من دیدم

یک عدد کنسرو نخود را در قابلمه ریخته بگذارید دو سه دقیقه قل بزند. بعد یک حبه سیر خرد شده تازه، کمی روغن زیتون، یک فلفل قرمز خرد شده، چند قاشق غذا خوری ارده، آب لیمو و کلی نمک به آن اضافه کنید. بعد هم بکوبید تا نخودها حسابی له شوند. این دوستان البته از گوشت کوب برقی استفاده کردند که کار را حسابی تسریع و مخلوط نهایی را همگن می کرد. طعم نخود خیلی تفاوت پیدا کرده بود. جدید بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠
تگ ها :

عشق از نگاه کدام طرف؟

شاعر گفته اگر مجنون دل شوریده ای داشت      دل لیلی از او شوریده تر بود.

من امروز روزگار نه مجنونم نه لیلی اما بعد از دیدن چندین لیلی به این نتیجه رسیده ام که این بیت کاملا درست است. به گمانم یک زمانی در تاریخ بشریت بوده که لیلی ناز می کرده و مجنون می خریده امروز روزگار اما انگار بر عکس است. شاید هم همیشه قصه طور دیگری بوده. دیشب باز یک لیلی شوریده حال از ماجراهای احساسی شان می گفت که من یاد این بیت افتادم و به این نتیجه رسیدم مجنونها فکر می کنند خیلی در راه عشق مایه می گذارند و لیلی ها بی رحم و سنگ دلند این همه شعر عاشقانه  هم همین بخش داستان را روایت می کند البته از نگاه مجنون، اما حقیقتی که من دیده ام این بوده که لیلی ها خیلی وقتها خیلی بیشتر تلاش کرده اند و دلهای نازکشان به سنگ جفای مجنونها شکسته است اما این رازها را در دل خود نگه داشته اند. نمی دانم این رسم جدید روزگار است یا همیشه چنین بوده؟ به هر حال گفتم از این تریبون ( دو نقطه دی) به مجنونهایی که احتمالا این پست را می خوانند این پیام را بدهم که نشکن شیشه نازک دل این لیلی را !! حیف که مجنونی که داستانش را دیشب شنیدم این وبلاگ را نمی خواند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
تگ ها :

تغییر

من تغییر کرده ام تغییری که تا دیشب احساسش نکرده بودم. من قویتر از قبل هستم. اینرا از آنجا فهمیدم که بعد از مدتها با دوستی قرار گذاشتیم و گپی زدیم. چندین بار تکرار کرد که خیلی تنهاست و این تنهایی آزارش می دهد و من به شوخی گفتم خب ازدواج کن. بعد از چندمین بار گفت تو این حس را نداری؟ اذیت نمی شوی؟ گفتم مدتی است که با تنهایی کنار امده ام و از ان لذت می برم. تعجب کرد. واقعا درست بود این حرف. مدتهاست که پیش قدم هیچ قرار دسته جمعی ملاقاتی نشده ام. دیدار دوستان خوشایند بوده اما اهمیت قبل را نداشته.  

بعد این صحبت دیدم که من واقعا نسبت به چندین ماه پیش تفییری کرده ام. من امروز مستقلتر و شاید قویترم و دلیل آنرا تحمل بار سنگین غمی می دانم که روزها و شبها به تنهایی به دوش کشیدم. در آن روزهای سخت که معمولا آدمها دوستان یا عزیزانشان را در کنارشان دارند من تنها بودم تنهای تنها اگر چه خیلی از دوستان و عزیزانم فرسنگها دورتر از من، دلنگران و جویای احوالم بودند و این خود قوت قلب بزرگی بود اما واقعیت این بود که من و غم اکثر مواقع تنها بودیم. سخت بود اما حالا حس می کنم که این تنهایی قویترم کرد اگر چه برایش بهای زیادی پرداختم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
تگ ها :

قصه آدمها

دیشب به طور ناگهانی به یک مهمانی باربیکیو دعوت شدم که با توجه به برقراری پارتی در خانه مان قبول کردم و رفتم. خوش گذشت. هم خانه ای فلسطیینی همکلاسی آلمانی بود با  دوستانش و یکی دو تا همکلاسی دیگر. در جمع سه نفر عرب بودند یکی از مصر و دو نفر از فلسطین از نوار غزه و بیت لحم. ماجراهایی که از زندگیهایشان تعریف کردند خیلی عجیب بود. باورش سخت بود که امروز روزگار، آدمهایی چنین مشکلاتی دارند! البته آقای مصری که تنها پزشک جمع بود از این داستانها نداشت اما فلسطینیها چرا!!!

کلی غذای خوشمزه آماده کرده بودند، جای همگی خالی!!! یک چیزی به اسم کوفته داشتند که خیلی خوشمزه بود. ارده را در یک کاسه بزرگ ریخته بودند و قدری آب لیمو به آن افزوده بودند و به عنوان سس با کوفته می خوردند. گفتند که ارده سس خیلی از غذاهای گوشتی است و از شنیدن اینکه ما ارده را در صبحانه می خوریم کلی تعجب کردند. البته آنها ارده را به نام طحین می شناختند اما به لطف دوستان ایرانی دیگر اسم فارسی را هم یاد گرفته بودند. من اول اکراه داشتم که ارده و کوفته را  امتحان کنم ولی طعم خوبی داشت!!!! 

من کمی آجیل برده بودم گفتند بگذارید آخر سر با چایی احمد بخوریم. بعد مدتها چایی مستقیم روی آتش آماده شده خوردم که چسبید و البته آنها آجیل را با چایی خوردند و تمام شد!!!

هندوانه هم داشتند یک هندوانه ده کیلویی که از فروشگاه ترک خریده بودند و قرار بود در مراسم صبحانه امروز مصرف شود اما ما شانس آوردیم و بخشی از هندوانه دیشب سرو شد. کلی هم برای صبحانه تبلیغ کردند. صبحانه حمص بود که همکلاسی آلمانی کلی به به و چه چه کرد و گفت نیایید از دستتان می رود که از دستمان رفت.

هم خانه ای فلسطینی کلی ادویه هایش را نشانم داد هل، دارچین، سماغ ساییده و نساییده و .... گفتند که سماغ نساییده در پخت غذاهای گوشتی  استفاده می شود!!!

جهت اطلاع سایر دوستان tahin همان ارده، در بسته بندی شیشه ای در فروشگاههای عرب و ترک اینجا عرضه می شود. من که در آینده خواهم خرید. بعد تر باز می نویسم از این مهمانی.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
تگ ها :

 

امشب را شب استجابت دعا گفته اند. دلم می خواست هیچ آرزویی نمی کردم جز یکی و تو فقط به همان یک آرزوی من توجه می کردی که آقا جانم را نمی بردی که اینبار هم که بر می گردم بود نفس می کشید. بود! دلتنگم هزار بار تصور کرده ام! هزار با اشک ریخته ام. خیلی خیلی دلتنگم. تا چند روز دیگر می روم که ببینم  و باور کنم که دیگر نمی بینمش که این دلتنگی برای همیشه سنگین و سنگین سنگیتر می شود. عزیزش بدار که بی نظیر بود و تو بهتر از من این را می دانی.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
تگ ها :

 

بعضی وقتها نشانه ها طوری هستند که فکر می کنی گول خورده ای. البته آدم از آینده که خبر ندارد اما خب فعلا یک کم چنین حسی دارم. برای این سفر سریع البرنامه ریزی نشانه ای گذاشته بودم که محقق شد پس به فال نیک گرفتم و چند کار اصلی سفر را انجام دادم. بعد از اینکه قدری کارهای سفر پیش رفت، نشانه مربوطه پوچ از آب در آمد!!! شاکی شده ام. حالا صبر می کنیم شاید گشایشی اتفاق افتاد. دعا کنید لطفا که خیلی زیاد لازم است ممنون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
تگ ها :

 

شش روزی می شد که عزیز جان ما از یک شهر دیگر آلمان برایمان بسته ای حاوی چیزهای با ارزشی چون برنج ایرانی و گوجه سبز ارسال کرده بودند. قرار بود حداکثر تا شنبه برسد که نرسید. من پارسال هم گوجه سبز نخورده بودم!! خیلی موضوع مهمی بود!!!!

خلاصه از صبح که ره گیری کردیم بسته بالاخره سوار ماشین شده بود. گفتم برگردم خانه منتظر شوم بعد گفتم شاید یکی از هم خانه ای ها بود و گرفت. معلوم که نبود کی برسد؟ یک وقت نه صبح می رسد، یک وقت ظهر، یک وقت هم پنج عصر! گفتم نهایت می روم از اداره پست می گیرم اگر چه خیلی سختم بود. خلاصه هی صفحه را رفش می کردم. ساعت ده و چهل و پنج دقیقه دیدم که بیست دقیقه قبلترش گزارش شده که خدمت رسیدیم تشریف نداشتید پس بیایید اداره پست. با خودم گفتم ماشین پست هر روز کلی بسته می آورد و توزیع را هم از خوابگاه ما شروع می کنند، فاصله محل کار تا خانه هم که کمتر از پنج دقیقه است پس شاید شانس بیاورم و بتوانم بسته را بگیرم. به سرعت از موسسه خارج شدم و دوان دوان تا سر کوچه مان آمدم. سر کوچه ما اسمی است که بچه ها به یک قسمت از خوابگاهها داده اند و گر نه کوچه ای در کار نیست. خلاصه ماشین پست سر کوچه بود. سریع به سراغ صندوق پستم رفتم و رسید را برداشتم و دم ماشین منتظر آقای پست چی شدم. که خیلی زود سر و کله اش پیدا شد و بسته ام را تحویل داد. بسته را به خانه آوردم و در کمتر از ده دقیقه -کل این فرآیند- سر کار بودم. خیلی کیف داد این نزدیکی خانه و محل کار! خدا مستدامش بدارد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
تگ ها :

ایرانی یا پرشین؟

یک هم خانه ای جدید داریم که تا امروز فقط دو بار به هم سلام کرده بودیم.. به نظر بچه تمیز ، ساکت و خوبی می رسد. امروز دیدمش و با هم قدری حرف زدیم. دانشجوی سال اول است. پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایرانی بعد کمی گذشت و پرسید شما عرب هستید؟ گفتم نه آقاجان! ما پرشین هستیم عربها هم عرب هستند اینها دو گروه آدمند. گفت مگر ایرانی نبودی؟ گفتم پسرم ایران همان پرشیاست دیگر! گفت ااا! خب چرا گفتی ایرانی؟ می گفتی پرشین هستی گفتم خوب خودت باید متوجه می شدی دیگر! گفت من نمی دانستم!!!! بعد گفت اسم ایران این روزها همراه با بمب ا.ت. م و این حرفهاست و بار منفی با خود دارد اما پرشیا بار مثبت دارد یک تمدن بزرگ و قدیمی. گفتم بله! درست می فرمایید!

حالا ایشان به من توصیه کرده اند من بعد، در معرفی خودم از اسم قدیمی سرزمینمان استفاده کنم چون ممکن است خیلیها مثل ایشان مطلع نباشند که ایران همان پرشیاست. با مزه بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
تگ ها :