نمایشگاه تخصصی

هفتم تا یازده  ام ماه می نمایشگاهی در شهر مونیخ برگزار شد، ای فات. ای فات یک نمایشگاه تخصصی در زمینه محیط زیست و کمی هم انرژی بود. خوشبختانه ما هم از طرف موسسه به این نمایشگاه رفتیم و بازدید یک روزه ای داشتیم که اگر چه خیلی خسته شدیم تجربه جالبی بود. 

قبل از شروع نمایشگاه رییس محترم ایمیلی ارسال کردند و گفتند که چه کسانی مجاز به بازدید از نمایشگاه هستند. قرار بود در صورت تمایل به بازدید اطلاع بدهیم. من هم ایمیل زدم و گفتم علاقمندم. بعد جواب گرفتم که لطفا سایت نمایشگاه را چک کن و ببین چه قسمتهایی برای پایان نامه ات مناسب یا مرتبط است و  چه روزهایی اولویت دارند و بعد اطلاع بده. چک کردم و اطلاع دادم. 

روز موعود با چند دانشجوی دیگر همراه شدیم و ساعت ده صبح به نمایشگاه رسیدیم. جمعیت خیلی زیادی از آدمها با لباسهای رسمی در حال ورود به نمایشگاه بودند. افراد مسن هم خیلی زیاد بودند حتی چندین نفر با واکر چرخدار یا ویلچر بودند؛ خیلیییی مسن اما علاقمند.

در طول مدت نمایشگاه در سالنهای مختلف سخنرانیهایی در ضمینه موضوعات روز برقرار بود. سخنرانیها به زبانهای انگلیسی، روسی و آلمانی بودند. ما هم چون از راه رفتن خسته شده بودیم مدتی در یکی از سالنها همراه یکی از همسفران شدیم که در سخنرانی های مرتبط با پایان نامه اش شرکت می کرد. طی حدود دو ساعت، سخنرانی های پانزده تا بیست دقیقه ای در مورد جدا کردن فسفر از فضولات دامی مخصوصا خوک!! و سوزاندن آن برای تولید برق ارائه شد. جالب بود واقعا! فسفر برای محیط زیست خطرناک است چرا که غلظت بالای آن در آبها منجر به رشد جلبکها و نظایر آن در سطح آب می شود و در نتیجه اکسیژن و البته نور برای ماهیها و گیاهان که در عمقهای بیشتر هستند کمتر شده و اکو سیستم دچار مشکل می شود. تحقیقات جاری در راستای جدا کردن فسفر و سوزاندن آن به منظور تولید برق است.

من زیاد برای صحبت با غرفه دارها تلاش نکردم اصولا کاتالوگها را برمی داشتم تا بعدتر نگاه کنم. البته نمایشگاه خیلی بزرگ بود و در همین حد هم نرسیدیم همه سالنها را خوب ببینیم. حالا چند روزی است که کمی از وقتم را صرف نگاه کردن و ورق زدن کاتالوگها می کنم. واقعا جالند. آخرین محصولات شرکتها معرفی شده اند. آخرینها را دیدن، حس جالبی دارد. در گذشته هم چندین بار از نمایشگاه نفت و گاز بازدید کرده بودم اما مثل این نمایشگاه به نظرم جالب و پر ایده نبودند. البته که من هم با گذشت چند سال نگاه متفاوتی پیدا کرده ام اما این نمایشگاه با آنهایی که من دیده بودم واقعا فرق داشت. 

کاش یک روزی در آینده نزدیک ما هم نمایشگاه محیط زیست داشته باشیم. یک نمایشگاه تخصصی نشاندهنده اهمیت موضوع در یک جامعه است. به امید آنروز!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها :

دوستی و مهربانی

برایش چند باری از دوستانی گفته بودم که بسیار عزیزند که رفیق روزهای شادی و غمند که بی نظیرند که زندگی من بدون آنها چیزهایی کم دارد. گفت می فهمم. گذشت. بعد سعی کرد دوست خوبی باشد وقتی که غمگین بودم سعی کرد غمخوار باشد. تفاوت سنی و فرهنگی زیادی داریم اما می بینم که دل مهربانش می گیرد وقتی که می گویم غمگینم. تا به حال دوست اینچنین نداشته ام. خیلی خاص است این دوستی و البته دوست داشتنی. هر دوی ما خیلی محتاطیم (شاید چون دنیاهایمان چندان به هم نزدیک نیست) البته این نکته ی منفی ای نیست چرا که مواظبیم تا خدایی نکرده دوستی با انتخاب نامناسب کلمات و سو تعبیرها مخدوش نشود. در واقع آنقدرها هم صمیمی نیستیم اما دوستی مان حرمتی دارد که برای هر دوی ما مهم است البته این تعبیر من است.

یکبار حین صحبت گفتم که بعضی وقتها از تحمل این بار زندگی روی شانه هایم احساس خستگی می کنم، که دلم می خواهد این بار را رها کنم و بروم. با احتیاط برای اولین بار گفت عزیز!!! این چه حرفی است که می زنی؟ تو خیلی چیزها داری که خیلیها حتی نمی توانند درباره شان فکر کنند. گفتم ای بابا!! اما از شنیدن کلمه عزیز انصافا خوشحال شدم واقعا در لحظه مناسبی گفته شد (غمگین بودم وقتی این حرفها را می زدم). فردای آن روز آهنگی شنیدم که دعا برای کسانی بود که درگیر جنگند که نگران از دست دادن عزیزانشانند و .... یاد حرفهای دوستم افتادم. راست گفته بود. دیدم خیلی چیزها هست که جای شکر دارد. بهتر شدم اما نه به حد کفایت. بعد برای قدم زدن بیرون رفتم. توی جنگل پشت دانشگاه یکی از باریکه راهها را که خلوت تر از بقیه بود دنبال کردم که کمتر آدم ببینم. اما قدری که پیش رفتم یک خانم مسن خوش لباس و شاداب از روبرو ظاهر شد. به نزدیک من که رسید بلند سلام کرد توی چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. شارژ انرژی کامل شد. حس خوبی داشت گرفتن این سلام و انرژی نهفته در لبخند همراهش. 

آدمهای دوست داشتنی در این دنیا زیادند. فقط باید کمی به دور و بر نگاه کنیم. آدمها مستقل از ملیت شان در درجه اول انسانند و دوست دارند دوست باشند و مهربانی کنند. البته ما یک وقتهایی یک جاهایی مجبوریم یا ترجیح می دهیم محتاطتر باشیم اما باید حواسمان را جمع کنیم که زیاده روی نکنیم. که حتی با غریبه ها دوست باشیم که شاید بک لبخند و یک سلام یا یک کلام مهربان حال آن غریبه را کمی بهتر کند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

آقای مسن

رفته بودم خرید مواد شوینده دی ام. داشتم دنبال صابون و شامپو می گشتم که یک آقای مسنی که با واکر به سختی راه می رفت و نزدیک من کنار یک قفسه دیگه ایستاده بود صدام کرد. گفت ببخشید من عینکم همرام نیست می شه ببینید این برای خانمهاست یا آقایون. بعد بسته رو به دستم داد و من دیدم که دستهاش هم به شدت می لرزه. بعد هم لبخند زد خیلی معمولی. بسته حاوی  پ.و.ش.ک مخصوص سالمندان بود. هی اینور و اونورشو نگاه کردم و سر درنیاردم گفتم ببخشید من نمی تونم پیدا کنم آلمانیم هم زیاد خوب نیست. گفت می خوام بردارم اما نمی دونم درست برداشته ام یا نه؟ این یعنی یه تلاش دیگه داشته باش. گفتم یه لحظه صبر کنید الان بر می گردم. بدو رفتم و یکی از کارکنان فروشگاه رو پیدا کردم و پرسیدم گفتند برای هر دو است برای همین چیزی رو بسته نیست. برگشتم و جواب رو منتقل کردم. باز هم آقای مسن لبخند زد مدل رضایت مندانه پدر بزرگها، تشکر کرد و بسته رو توی سبدش گذاشت و به آهستگی از من دور شد. خیلی خوب بود که یک  آدم با این شرایط بیاد برای خودش خرید خیلی راحت و عادی، من فکر نمی کنم سالمندان توی جامعه ما با این شرایط، اینجور با واقعیتهای زندگیشون کنار بیان. درسته که شاید این آدم مجبوره تنها زندگی کنه و شاید دوست داشته باشه که مجبور نباشه همه کارهاشو خودش انجام بده اما همین قدر که داره سعی می کنه زندگی کنه خیلی قابل احترامه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها :

موقعیت بد

خانم میانسال با موهای بلند سیاه سوار قطار شد. موهای بلند و پر چین و شکنش توجهم را جلب کرد. کمی بعد از حرکت قطار شروع به آواز خواندن کرد. صدای زیبایی داشت اما یک جاهایی نفس کم می آورد. به اسپانیولی می خواند به گمانم چون برای تشکر گراسیاس گفت.

لیوانی که دستش بود را جلو آورد اما کسی حرکتی برای پول دادن نشان نداد. شک داشتم که کیف پول خردم همراهم هست یا نه؟ دست توی کیفم کردم. موقع رد شدن کنار من ایستاد به  امیدی. قصدم هم همین بود اما کیف پول خردم نبود. کلی گشتم و نبود. آخرش با شرمندگی گفتم پیدا نمی کنم ببخشید و رفت. واقعا قصد کمک داشتم. موقعیت بدی بود هم برای من هم برای او!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
تگ ها :

بازدید از یک خوابگاه خصوصی!

دوباره دارم دنبال خانه می گردم. این بار چون قرارداد خوابگاه رو به اتمام است. هنوز هیچ نکته امیدوار کننده ای نبوده. از فوج ایمیل ها و پیغامهایی که هر شب می فرستم تک و توک جواب گرفته ام.

اینجا یعنی اشتوتگارت خانه اجاره کردن یکی از سخت ترین کارهاست چون خیل دانشجویان و تازه شاغلین در صنایع هر ماه و هر روز وارد شهر می شوند اما بافت شهر قدیمی است. در نتیجه عرضه و تقاضا با هم هماهنگ نیست و رقابت شدیدی برای اجاره خانه وجود دارد. برای یک آپارتمان معمولی که همکار دوستم اجاره کرده بود سیصد نفر اپلای کرده بودند، صاحب خانه سی نفر را انتخاب کرده بود و بعد از گرفتن فیش حقوقی و مصاحبه، خانه به همکار دوست ما رسیده بود که یک خانم مجرد نزدیک به چهل سال است و صبح تا شب سر کار!!!

امروز یک خوابگاه خصوصی را بازدید کردم که خیلییی دور بود اما در منظقه آرامی بود و باغ بزرگی داشت. در نهایت، جمع بندی ام این شد که دوست ندارم در جایی انقدر ساکت و آرام زندگی کنم. اتاقهای خوابگاه خیلیییییی کوچک بودند کمی از نصف اتاق فعلی ام بیشتر! 

چند تا نکته ی خیلی عجیب داشت ولی. از همه عجیب تر این بود که علاوه بر ماشین لباسشویی و خشک کن لباس، گاز آشپزخانه هم سکه ای بود!!! هر بار روشن کردن گاز بیست سنت. البته به گمانم برای این بود که آشپزخانه تمیز بماند چرا که می شد پلوپز و سایر لوازم برقی را در آشپزخانه استفاده کرد و لازم نبود چیزی برایش بپردازی!! خانم مدیر خوابگاه هم به شدت مرا به یاد مدیره های تمام کارتنها و فیلمهای دوران کودکی می انداخت. همه چیز خیلی تمیز بود اما به نظرم آن خوابگاه شبیه زندان بود و خانم مدیر هم زندانبان!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
تگ ها :

یکی از سخت ترین تصمیمها

بیشتر از همه برای دل تنگ مامان خانوم و بعد برای دل خودم و  البته بقیه عزیزان، ناگهانی تصمیم گرفتم در کمتر از یک ماه به تهران سفر کنم. هنوز هیچ کاری برای سفر انجام نشده و با توجه به درگیر بودن هر روزه به صورت تمام وقت با پایان نامه کمی نگرانم. تنها قسمت انجام شده گرفتن موافقت هر دو سوپروایزر بود که خوشبختانه امروز در راستای این تصمیم ناگهانی  که دیروز  اخذ شده بود با موفقیت انجام شد. برای پیش رفت خوب کارها لطفا دعا بفرمایید. ممنون!

و عزیزترینم درست گفت که این بار برگشتن خیلی سخت است و هر چه بیشتر به تعویق بیندازمش چیزی از بار سختی اش کم که نمی کند هیچ، شاید اضافه هم بکند چرا که فاصله ی من و واقعیت مرتب زیاد و زیادتر می شود. زندگی سخت و البته زیباست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

گل و گیاه

اینجا خیلی متداول است که پشت پنجره خانه ها (داخل) گلدان بگذارند معمولا هم گل ارکیده است که واقعا زبیاست. بهار به بعد هم خیلیها از پنجره گلدان گل آویزان می کنند یا توی گلدان بنفشه و لاله و غیره می کارند.

چند وقت پیش یک گلدان بگونیا خریدم که واقعا گل زیبا و البته ارزانی است. اصلا قیمتش با ارکیده قابل مقایسه نیست! اوایل خوب بود تا اینکه بعد چند روز بی حال شد و کم کم غنچه های نورسش خشک شد و ریخت. 

به این نتیجه رسیدم که تقویت کننده لازم دارد. بعد از کلی تحقیقات و تلاش بالاخره یک تقویت کننده پیدا کردم. بعد از اضافه کردن تقویت کننده هم باز مدتی هی روند نزولی ادامه داشت اما خوشبختانه چند روزی است که سر حالتر به نظر می رسد و چند تا از غنچه ها کم کم دارند گل می شوند.

پریروز اما یکی از آرزوهای کوچک زندگیم را خریدم. یک گلدان کوچک جعفری. احتمالا به زودی یک گلدان رز ماری و یک گلدان تره هم می خرم. هر غذایی که درست می کنم کمی هم جعفری تازه می چینم و شده برای تزیین، همراه غذا سرو!! می شود. هم همین چیدن سبزی تازه حس خیلی خوبی دارد هم استفاده از تازگی و شادابی اش. چرا که بلافاصله بعد از چیدن استفاده می شود.

نمی دانم در ایران هم چنین گلدانهای سبزی ای هست یا نه؟ کاش باشد. خیلی خوبند هم ارزانند هم تازه و هم گیاهی است که خودت پرورش داده ای. سبزی اش جلای خانه- آشپزخانه را زیاد می کند و به فضا زنگ زندگی می دهد. حتی اگر نیست هم شاید بشود کمی بذرش را در یگ گلدان کاشت و لذتش را برد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها :

کاملا واقعی!!

یکی از بچه های پرژه ما یک دختر چینیه که بخش تئوری پروژه من را انجام داده. ایشون اسم خیلی خاصی دارند. امروز ازش پرسیدم جینگ جینگ! معنی اسمت چیه؟ گفت یعنی کریستال! البته من وجه تسمیه رو گرفتم و گفتم آها!!! و یاد اون لطیفه قدیمی افتادم که می گفت چینی ها اسم بچه هاشون رو بر اساس صدای شکستن ظروف چینی انتخاب می کنند. بعد ایشون برای اینکه به بقیه حضار ارتباط رو نشون بده دو دفعه با مدادش به لیوانی که دستش بود ضربه زد و صدای مشابه اسمش به گوش رسید.  بعدش هم این جماعت کنجکاو دانشجو شروع کردند به تولید صدای جینگ جینگ با انواع و اقسام ظروف چینی و شدت ضربه های متفاوت. دو نقطه دی!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

اولین جلسه حرفه ای

پریروز اولین جلسه جدی در مورد پروژه ای بود که پایان نامه ی من هم بخشی از اونه. باید اعتراف کنم که من قبلتر ادمهای دور و برم  در این محیط رو دست کم می گرفتم چون سابقه کار مهندسی حرفه ای تو صنعت نداشته اند و به قول خودشون همیشه در دنیای تحقیقاتی بوده اند. بعد جلسه ولی نظرم عوض شد و احترامم نسبت به تواناییهاشون بیشتر چرا که دیدم از من یکی خلاقترند. من ایده زیاد مطرح کردم و سوال هم زیاد پرسیدم اما جهت دهنده نبودم. من از چیزهایی حرف می زدم که دیده بودم اما بقیه چند دقیقه بعد از شنیدن ایده ی من که اصالتا مال من نبود و حاصل تجربه کاریم بود اونو تغییر می دادند و بر اساسش پیشنهادات جدید مطرح می کردند که تحسین بر انگیز بود. یک نکته ی دیگه ای هم که توجهم رو جلب کرد تفاوت برخورد معاون بخش که شاید هم سن و سال خودم باشه با بقیه که اونا هم تو همین رنج هستند بود. توانایی این آدم در مدیریت جلسه و جهت دادن به بحث و تعریف کار برای دیگران جالب بود. بعد جلسه به این نتیجه رسیدم که ایشون هم بی دلیل معاون بخش نشده. قبلا هیچ وقت اینجوری به جلسه های کاری نگاه نکرده بودم. به گمانم این دور بودن از محیط کار و نگاه کردن ایده های مهندسی مخصوصا در بازدیدهای حین تحصیل و البته کلاس پر تفرج ترم پیش در مورد روابط اجتماعی در محیط کار، همگی در این تغییر نگاه موثر بوده اند. از این تغییر خوشحالم. باید با جدیت بیشتری روی پایان نامه کار کنم چون به این نتیجه رسیدم که با مهندسهای خوبی طرفم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها :

تنهایی

اینجا آدمهای زیادی رو تنها می بینی. تنها یعنی خانواده ندارند برای خودشون، دوست پسر یا دختر ندارند و واقعا تنها زندگی می کنند. تعدادشون خیلی زیاده. توی ایران هم خیلیها تنها هستند اما به خاطر هزینه ها یا عرف یا هر دو هنوز با پدر و مادر زندگی می کنند ولی به گمانم خیلیهاشون دوست دارند استقلال و تنها زندگی کردن رو تجربه کنند و شرایط مهیا نیست. خیلی از کسایی که از ایران اومده اند هم برای تجربه استقلال اومده اند.  اینجا اما آدمها شرایط تنها زندگی کردن رو دارند و این کار رو می کنند. مثلا آدمهایی که یک زمانی پارتنری داشته اند اما بعد سالها به این نتیجه رسیده اند که بهتر است تنها باشند و تنها هستند. توی ایران اما آدمها مجبورند تنها باشند اما تنهای تنها هم نیستند چون مستقل نیستند. قضیه پیچیده است. بعضی وقتها با بعضی از این تنها ها حرف می زنم. جمع بندی من اینه که هیچ کدوم از این تنها ها از تنهایی شون کاملا خوشحال نیستند  اما مگر اونهایی که تنها نیستند کاملا خوشحال و راضی اند؟  اینجا تنها زندگی کردن نسبت به ایران تنها بودن مزایایی داره  اگر چه بار فیزیکی ای که از همه جوانب زندگی روی دوش آدم هست از ایران بیشتره اما بار روانی نه. اینجا آدمها مجبور نیستند به همه فک و فامیل و در و همسایه توضیح بدهند که چرا تنها هستند چیزی که حتی با این بعد مسافت بین اینجا و ایران یک وقتهایی آزار دهنده است.

چرا آدمهایی که فکر می کنند تنها نیستند یعنی حداقل خانواده فیزیکی دارند مستقل از مقدار نزدیکی به سایر اعضای خانواده و خوشبختی، به خودشون اجازه می دهند در مورد چیزی که نمی شناسند یا در موردش در زمان حال تجربه یا درک درستی ندارند اینقدر حرف بزنند یا نصیحت کنند. چرا فکر می کنند که من نوعی فهم و درکم از زندگی خودم کمتر از ایشون نوعی هست که کلا توی یک دنیای دیگه است؟ چرا نمی فهمند که تنها بودن تا حدی اجباره ولی تا حد زیادی انتخاب؟ چرا نمی تونند به انتخاب دیگری برای زندگی خودش احترام بگذارند؟ تنها بودن من نوعی چه باری روی دوش این دلسوزان داره؟ چرا درک نمی کنند که اون چیزی که اونها دارند و بودنش رو به دیگری توصیه می کنند چیزی نیست که دیگری رو راضی و خوشحال کنه چرا که دیگری راه دیگه ای برای زندگیش داره و استانداردهاش هم مخصوص خودشه؟!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اینقدر دیگران رو آزار ندهید لطفا! مطمئن باشید کسانی که تنهایی رو انتخاب کرده اند اونقدرها هم بدبخت نیستند و احتیاج به نصیحت یا دلسوزی شما ندارند. تنها زندگی کردن آسون نیست، از تحمل خیلی از شما غیر تنها ها خارجه؛ من شک ندارم. پس به جای آزردن آدمها به توانایی شون و انتخابشون احترام بگذارید. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

بیمه حوادث

از اونجایی که ما تازه واردیم کلی جلسه ایمنی و اینها باید برویم.

دیروز جلسه ایمنی بود اونم به زبون فصیح آلمانی. خانم ارائه کننده هم خیلی تند حرف می زد و البته من بخشهایی از حرفهاشون رو فهمیدم.

یک بخش صحبتهای ایشون در مورد بیمه حوادث کار بود. چند تا از موارد مطروحه خیلی با مزه بودند.

از همه با مزه تر این بود که اگر کسی توی دستشویی دچار حادثه بشه، مشول بیمه حوادث نیست چرا که تو یک حریم خصوصی بوده. کلی لبخند زدیم اما خانم محترم خیلی جدی تکرار کردند چون موضوع مهمی بوده!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

یک سال پیش در چنین روزی ...

پارسال در چنین روزی از اولین سفرم به وطن برگشتم. چه سفر خوبی بود! حیف که ساعات آخر  قبل از ترک تهران حالم بد شد و همه را تا ساعتها نگران نگه داشتم. برای برگشت، از قبل از شروع سفر غصه دار بودم. در طول سفر هم ته ذهنم این نگرانی بود و وقتی شب آخر  رسید غم ترک عزیزانم و نگرانی سفر طولانی و چمدانهای سنگینم که باید از فرانکفورت تا اینجا تنهایی می کشیدم به اوج رسید و این شد که موقع ترک تهران از بیمارستان راهی فرودگاه شدیم. مامان خانوم که راضی به سفر نبود تا لحظه آخر هم می گفت نرو. خدا دکتر اورژانس را خیر بدهد که راضی شان کرد من را به فرودگاه برسانند. اما واقعا سفر سختی بود. کلا روز خیلی سختی بود اما گذشت و خوشبختانه به خیر گذشت. 

امروز با یاد خاطرات خوش آن سفر، با یاد آقاجان نازنینم که آن روزها هنوز سر حال و سر پا بود مست می شوم و برای از دست دادن همیشگی لحظه های بودن در کنارش، اشک می ریزم. نیست در عالم ز هجران تلخ تر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

قصه ی آدمها

در گروه تحقیقاتی ما یک دختر محجبه ی عرب هست که از اردن اومده. دانشگاهشون برنامه تبادل دانشجو با المان داره و باید دو ترم رو آلمان بگذرونند و ایشون هم کار آموزی اومده اینجا! کار آموزی رو می رند تو صنعت اما ایشون اومده کار تحقیقاتی می کنه! خلاصه این بنده خدا خودش رو عرب می دونه چون متولد و بزرگ شده ی کویت ه، به خاطر اینکه پدر و مادرش پاسپورت اردنی دارند ایشون هم تبعیت اردنی داره ولی پدر مادرش فلسطینی مهاجرند پس فلسطینیه. 

اولین باری که منو دید و اسمم رو پرسید و گفت سخته، گفتم هم معنی فلان کلمه عربیه باورش نشد که ما زبونمون عربی نیست ( دوستان مستحضر هستند که اسم من یکی از حروف مخصوص فارسی رو داره و تابلوئه که عربی نیست). چند بار گفت من فکر می کردم همه کشورهای دور و بر، عربی حرف می زنند. یه دفعه هم گفت این کلمه ای که گفتی اسمته تو عربی نیست گفتم بابا جان چون اسم من فارسیه و فارسی کلا یه زبون دیگه غیر عربیه!! به یکی دیگه هم گفت. اون یکی هم گفت منم مثل تو اولش تعجب کردم اما بعد فهمیدم که ایرانیها با عربها فرق دارند و زبونشون و نژادشون متفاوته.

چند روز بعد این دوست عرب ما، داشت برای یکی از آلمانیها توضبح می داد که کشورهای اطراف خلیج! اکثرا زبونشون عربیه اما همه هم عربی حرف نمی زنند مثلا ایرانیها! منم گفتم منظورت خلیج فارسه دیگه!! اون آلمانی بنده خدا هم خیلی پرت بود از معرکه. بعد من اضافه کردم که خلیج فارس اگر چه اسمش فارسه اما اکثر کشورهای دور و برش عربند و این اسم دلیل تاریخی داره! دوست عرب ما خوشش نیومد!!!!

چند روز بعدتر برای ناهار مرغ گرفت. من فکر کردم حواسش نبوده با تعجب گفتم مرغ گرفتی! گفت پدرم گفته اگر هیچی برای خوردن پیدا نکردی می تونی گوشت مرغ بخوری ولی قبل شروع باید بگی بسم ا... و اونوقت مشکلش حل می شه و می تونی بخوری منم الان مشمول این شرایطم و بسم ا... رو گفته ام!!!! منوی ناهار خوری هر روز حداقل یک غذای گیاهی داره!!!!!

یکبار هم حرف شد و گفت ما کشورهای عرب مثل سوریه و مصر و ... گفتم شما هم قدیم عرب نبودید گفت آره ولی الان عرب هستیم!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

 

دیشب بعد از ماهها خواب آقاجان را دیدم. در خانه بود ما هم، همه بودیم. از دیدنش هیجان زده شده بودم. چند بار محکم در آغوش کشیدمش. چقدر حس خوبی داشت! گفتم این چند وقت که نبود به همه ما خیلی سخت گذشته. خواستم که بماند و دیگر ما را ترک نکند لبخند زد. چند بار تکرار کردم باز هم لبخند زد. نمی دانم چرا لبخندهایش را به حساب این گذاشتم که قبول کرده و دیگر نمی رود! کاش می شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
تگ ها :

 

فردا تولد عزیزترین برادر دنیاست و اولین سالیه که من خونه نیستم.

یادش به خیر! پارسال چقدر خوش گذشت! آخرین روزهای اولین سفر من به خانه بعد هفت ماه بود. 

چه سال سختی بر ما گذشت! بر همه ما! داداش کوچولوی من هم بزرگتر شد با رنجها. 

خیلی دلم می خواست حداقل به اندازه یک در آغوش کشیدن امشب یا فردا رو خونه بودم اما نیستم. خیلی دلم می خواست یک هدیه خیلی خاص غیر مادی بهش می دادم اما فقط می تونم براش دعا کنم. از ته ته دلم آرزو می کنم که همیشه بهترینها رو داشته باشه و زندگیش پر از شادی و سلامتی و دوست داشته شدن باشه. خیلی عزیزه! کاش سال بعد بتونیم تولدش در کنارش باشیم. همه دوباره!

تولدت مبارک داداش کوچولوی من! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
تگ ها :

بررسی آمار

دیدن آمار وبلاگ هم پدیده ای است.

یکی از شرکت نون یا نان، یادم نیست کدام را نان گفته بودم و کدام را آن یکی چند روز پیش آمده بود اینجا. با جستجوی یک عبارت!. آدرس حتی همان ساختمانی بود که بخش ما در آن بود، برای مدتی برگشتم به آن زمان! روزهای خوب و بد. اولین تجربه من از یک شرکت خصوصی بزرگ!

یکی دیگر چند وقت پیشتر، از سازمان باز. نشس.تگی کشوری چند روزی صبح تا عصر ارشیو را می خواند و من با خودم فکر می کردم که چه تیپ آدمی است و چه کاری دارد؟ آیا ارباب رجوعی دارد یا یک گوشه ای برای خودش به کاری مشغول. به این فکر کردم که احتمالا کار خسته کننده ای دارد یا از کارش ناراضی است یا شاید خیلی زیاد احساس رضایت می کند که در یک نهاد دولتی کار می کند!

بعضی ها هم که خیلی چیزهای بی ربط می جویند و به اینجا می رسند و عملا به در یسته می خورند که یرای بعضیهایشان خوشحالم که به در بسته می خورند چون چیزی که جسته اند خیلی بد و بی ربط به نوشته های وزین اینجاست!! 

این وسط یک یا چند نفر هم هستند که اسم وبلاگ را می جویند. نمی دانم یک نفر است یا چند نفرند؟ هر از گاهی هم می آیند. از آدرسی که طرف آمده می شود حدس زد اما اینقدر حافظه و انگیزه ندارم که ببینم آیا آدرس ثابت است به مرور زمان یا تغییر می کند. اگر چه این هم دلیل نمی شود. در این مورد چند تا حدس دارم اما نسبت به یکی کمی کنجکاوترم که بدانم  یک در میلیون درست است یا نه؟ ابزاری برای سنجش ندارم پس بی خیال!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥
تگ ها :