در بازار پرشین!

رفتیم کنسرت یک گروه موسیقی محلی. گروهی که سالها پیش اولین اجرایشان را از دانشگاه شروع کرده بودند و امسال سی و پنج سالگی گروهشان را جشن گرفته بودند. آهنگها بیشتر بی کلام بود و توی مایه های تیتراژ کارتن پلنگ صورتی. سازهای مورد استفاده انواع شیپور بود و درام. یک آهنگی هم اجرا شد به اسم در بازار پرشین. آهنگ قشنگی بود تقریبا. توضیحی که در مورد آهنگ قبل از اجرا دادند این بود که پرشیا سرزمینی است که خیلیهای ما نرفته ایم و زیاد هم در موردش نمی دانیم اگر جه که خیلی هایمان خیلی سفر رفته ایم! همراهان من، بعد از این آهنگ پرسیدند که آیا برای من حس نوستالژیک زنده شد یا نه که جواب من نه بود. به گمانم واقعا این آدمها یک آهنگ برای یک مکان خیالی که ندیده بودند ساخته بودند دستشان البته درد نکند. کاش می شد بیایند و ایران زیبا و واقعی ما را ببینند.

بقیه آهنگهای اجرا شده هم جالب بودند آخرین آهنگ هم آهنگ تیتراژ کارتن پلنگ صورتی بود همراه با رقص چند نفر که مثلا لباس شخصیت مربوطه را پوشیده بودند. گروه سنی اجرا کنندگان هم بین پنجاه و شصت بود. یعنی آهنگها و ... مرا یاد برنامه های مدرسه در دهه ف.ج.ر می انداخت اما اینها آدمهایی بودند که در اوقات فراقتشان این کارها را می کردند از این کارهایشان هم کلی لذت می بردند و بیشتر مستمعین هم لذت می بردند. کلی شنونده ی مسن هم در جمع بود که  حتی بعضیشان با واکر آمده بودند!!! تفاوت دنیای آدمها عجیب بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها :

 

و این سفر خاطره انگیز به زودی به پایان می رسد و من امیدوار به دیدار مجدد در کوتاه مدت یک ماه بسیار پر کار و تلاش در پیش رو خواهم داشت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
تگ ها :

 

بچه که بودیم لحاف دوزهای دوره گرد هر از گاهی در کوچه ها فریاد می زدند. اغلب هم پیر بودند.

سالهاست که صدای هیچ لحافدوزی را نشنیده ام.

محله ی ما یک بخش با بافت قدیمی دارد، با مغازه هایی با در و پنجره چوبی.

چند روز پیش با مامان خانم بیرون رفته بودیم که گفتند باید به لحافدوزی بروند من هم همراهی کردم. حس خیلی نوستالژیکی داشت بو و فضای مغازه. صاحب مغازه مثل همه ی لحافدوزهای دیگری که دیده بودم خیلی پیر بود اما دو تا شاگرد جوان داشت. از اینکه شاگرد داشت خوشحال شدم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
تگ ها :