وقتی شادی جای خالی عزیزانی که دیگر در کنارت نیستند خیلی خیلی پر رنگ و محسوس است. اگر بودند چقدر خوشحال می شدند. دلت می خواهد می شد دنیا را بدهی و برای یک لحظه عزیزت را دوباره در کنارت داشته باشی اما هیچ چیز نمی تواند تو را به خواسته ات برساند و این عجز در برابر واقعیتی به نام مرگ است که اشکهایت را جاری می کند و غم را در کنار شادی مهمان خانه ی دلت می کند. آه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

و از امروز تا همیشه پاره ای از قلب من برای تو خواهد بود و من از داشتن چون تویی خوشحالم. خوش آمدی!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
تگ ها :

 

برای بار چندم می نویسم که 

دیدار یار غایب دانی چه شوق دارد؟ 

دارم ظرف دلم را از محبت و دیدار عزیزانم پر می کنم که تا دیدار بعدی انرژی و توان داشته باشم. روزهای خوب و قشنگی است. خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :

کلید!

پریروز صبح یک نیم ساعت بسیار سخت را گذراندم که تا ساعتها اثرش را روی اعصاب و روانم احساس می کردم. خدا را شکر که خوش شانس بودم و قصه ی پایان نیم ساعت قصه ی خوشی بود و  من پروازم را از دست ندادم!

به گمان خودم کلید در آپارتمان را  برداشتم تا اول چمدان بزرگم را پایین ببرم. با دقت هم نگاه کردم و کلید توی دستهایم کلید درست بود. چون مطمئن بودم که کلید را درست برداشته ام در را برای همان چند دقیقه ای که توی راه پله بودم پشت سرم بستم. چمدان را که دم در پایین گذاشتم به سرعت برگشتم که کیف و کوله و کاپشنم را بردارم که دیدم کلید توی دستم کلید آپارتمان نیست!!! نه موبایل داشتم نه پول و نه حتی لباس گرم مناسب. خدا را شکر که یکی از همسایه ها به طور اتفاقی خانه بود و به کمک آنها و صاحبخانه ی مشترک- صاحبخانه ی اصلی که خانم صاحبخانه هم مستاجر اوست- توانستم موضوع را به اطلاع خانم صاحبخانه برسانم و باز هم خدا را شکر که پسر خانم صاحبخانه که کلید یدک خانه را داشت همان دور و بر بود و به سرعت امد و در را باز کرد. با این وجود تا باز شدن در، زمان برای من به سختی بسیار گذشت. تجربه ی عجیبی بود!!! امیدوارم هیچ وقت تکرار نشود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
تگ ها :

خطرناک؟

با خانم صاحبخانه حرف می زدیم از خطوط هوایی مختلف و غیره. گفت چرا با این هواپیمایی ایرانی نمی روی؟ کمی ماجراهای آن تنها دفعه ای که با این ایرلاین سفر کردم برایش تعریف کردم و گفتم که زمانی که برای سوخت گیری توی یک شهر دیگر اروپا نشسته بود سخت گذشت به گمانم دو ساعتی معطل شدیم و باید سر جایت می نشستی و چند تا بچه ی کوچولو در پرواز بودند که خیلی گریه کردند و روی اعصاب همه بودند. خانم صاحبخانه با تعجب پرسید یعنی چی؟ یعنی شما توی هواپیما بودید و سوخت گیری کرد روی زمین؟!! گفتم بله!! گفت نمی شود خطرناک است!! قانون است که هنگام سوختگیری همه حتی خدمه هواپیما را ترک کنند چون احتمال بروز حادثه هست! گفت در سفرهایش به اقصی نقاط عالم  چند باری که هواپیما سوخت گرفته مسافرها را پیاده کرده اند. گفتم نه ما توی هواپیما بودیم و هیچ کس پله هم نیاورد که اگر کسی خواست پیاده شود. گفت وای!!!! این خیلی خطرناک است! همان بهتر که با این ایرلاین نمی روی. بعد از این هم نرو ریسک دارد گفتم باشد!!!

به قول دوستان، این آلمانیها از چیزهای عادی زندگی ما چقدر تعجب می کنند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
تگ ها :

خنده و درد؟

بچه که بودیم مامان خانم مهربان ما گفتن جوک های قومیتی را که در مدرسه می شنیدیم در خانه ممنوع کرده بود. شاید از همینجا بود که ما به هر لطیفه یا حرف بامزه ای برای جمع نمی خندیدیم. به نظر من هم کار درستی بود و خدا را شکر که امروز روز خیلی زیادند کسانی که به جوکهای قومیتی نمی خندند اما هنوز تا جایی که باید باشیم فاصله زیاد است. 

چند شب پیش مهمان یکی از دوستان ایرانی بودیم. تکه کلام چند نفر "دشواری" بود، می گفتند و کر کر می خندیدند. پرسیدند قضیه دشواری را می دانی؟ گفتم نه! و ویدئوی کوتاه مصاحبه یک پیرمرد را با یک خبرنگار نشان دادند که گریه دار بود. پیرمردی که توی یک محله فقیر نشین زندگی می کرد، با لهجه فارسی حرف می زد و انسان قانعی بود. پیرمردی که خبر نداشت شهرداری قرار است خانه هایشان را خراب کند و در جواب خبرنگار که پرسید شما چند وقت هست که با این دشواری زندگی می کنید گفت ما دشواری نداریم خیلی هم همه چیز اینجا خوب است! ( دوستان به این جمله می خندیدند)

گفتند این جز گزارشهای پخش نشده س.ی.م.ا بوده که به بیرون رسیده و چون خیلی بامزه بوده!!!! دست به دست چرخیده و دهها بار توی سایتهای اجتماعی شیر شده. دردناک بود که جماعت تحصیل کرده ی جامعه ی ما که در خارج از مرزها مشغول تحصیلات تکمیلی هستند هم چنین موضوعی برایشان دستمایه خنده است. چند نفر از ما اعتراض کردیم که دوستان این که خنده دار نیست! گفتند اما لحنش را ببین و بعد باز ریسه رفتند!! جواب ما اما انگار کمی تاثیر گذار بود که محتوای این فیلم کوتاه دردناک است و درد دیگری خنده دار نیست. خدا را شکر دوستان متوجه شدند و تا پایان مهمانی دیگر این تکه کلام شنیده نشد. نکته اندوهناک اینجا بود که خیلی از ما هنوز بدون فکر رفتار می کنیم که وقتی دیگری به عنوان فیلم خنده دار شیر می کند ما هم می خندیم و باز به عنوان فیلم خنده دار شیرش می کنیم بدون اینکه کمی فکر کنیم به چه می خندیم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها :

 

برای اولین بار خاک گلدان عوض کردم. حس خوب عجیبی داشت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها :

دلتنگی

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل    توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری!           غریب را دل سرگشته با وطن باشد

حافظ خوش سخن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
تگ ها :

مهربانی

آخرین روز قبل از کریسمس، خانم صاحبخانه رفته بود برای چند روز تعطیلی از سوپر خرید کند و صحنه ای دیده بود که خیلی برایش جالب بود و برای همین برای من هم تعریف کرد

یک خانم خیلییی مسن در حال حساب کردن خریدهایش متوجه می شود که برای تمام چیزهایی که برداشته پول به همراه ندارد پس به صندوقدار می گوید که بسته شکلاتی که برداشته بوده و چندان هم گرانقیمت نبوده را بر نمی دارد. در این اثنا خانم جوانی که پشت سر خانم مسن توی صف بوده رو به صندوقدار می گوید که شکلات را روی خرید او حساب کند و بعد هم آنرا به پیرزن هدیه می کند. خانم صاحبخانه خیلی کیف کرده بود از تماشای این صحنه! یاد ویدئویی افتادم که این اواخر دست به دست می چرخید و در مورد کمک کردن به دیگران بود، همانکه هر کس که ناظر کمک دیگری بود در صحنه ی بعد خودش کمک می کرد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
تگ ها :

دوستان خوب

بعضی دوستها هستند که از فامیل در واقع خیلی از اعضای فامیل دوست ترند. تعدادشان ولی خیلی خیلی کم است. خیلی آدمها آنقدر خوش شانس یا خوشبخت نیستند که حتی یکی از این دوستها داشته باشند من اما یکی از خوشبختها هستم که چند تا از این دوستان دارم. همین چند روز پیش دو تا از این دوستانم به قصد سرزمینی دیگر راهی سفر شدند. هم از دوری شان غمگینم و هم برای راهی که در پیش گرفته اند و به احتمال خیلی زیاد در آن موفق تر خواهند بود خوشحال. خوشحالم که این فرصت دست داد که با هم دوست باشیم و در حق هم دوستی کنیم اگر چه این دوران کوتاه بود. یادم هست بعد از اولین یا دومین باری که دوستانم را دیدم به عزیزترین گفتم من فکر می کنم می توانم روی این آدمها و دوستی عمیقشان حساب کنم و همینطور هم شد. امید به دیدار مجدد حس خوبی است که زنده نگه می داریمش همراه با دوستی هایمان.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳
تگ ها :