ذخیره لغات من

- امروز هم دانشکده ای نیجریه ای رو دیدم. قبلتر در موردش نوشته بودم. بهش به زبون ایبو که کلا یک کلمه ازش بلند بودم گفتم کدو (یعنی سلام). عین کدوی خوراکی خودمون تلفظ کردم. به من گفت چقدر لحجه ات خوبه!!! کلمه جدیدی که امروز از این زبون یاد گرفتم صبر کنید بود که می شه چلو به فتح چ!

_ چند تا کلمه چینی هم از همکار هم اتاقی چینی هفته پیش یاد گرفتم. ها د! به کسر دال میشه عافیت باشه. تشکر هم میشه شی شیخ! حالت چطوره هم میشه نی ها!

- از روسی هم یک کلمه بلدم. عافیت باشه می شه بودزروف!!! به کسر ز و سکون دال

- اسپانیولی هم که بعد آلمانی قراره یاد بگیرم. چرا و زیرا هر دوتاش میشه پورکه به کسر کاف! خیلی با مزه است، این میگه پورکه (چرا)  اون یکی هم میگه پورکه (ازیرا). عافیت باشید هم میشه صلوت! از اسپانیولی چند تا کلمه دیگه هم بلدم.

- از پرتغالی برزیلی هم یک کلمه بلدم. نوسا میشه گرفتن. اون آهنگ معروفه هست که هی میگه نوسا! نوسا! البته  بنا به گفته ی دوست برزیلیمون،  این کلمه یک معنی بد هم داره که نمی تونم بگم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
تگ ها :

روزهای اول کار

کار پروژه رو از دوشنبه گذشته شروع کردم. یک چیزهایی برام خوب بوده اند و یک چیزهایی فکر کنم تحملشان سخت باشد اما کم کم عادت می کنم. خوب مثل اینکه هر دو تا سوپروایزم خیلی احترام می گذارند و خیلی سعی می کنند در دسترس باشند. 

ناخوب مثل اینکه من بعد سالها کار کردن توی سالنی می نشینم که 11 تا دانشجوی دیگه دور و برم هستند و اهالی آمریکای لاتینش بلند بلند با هم حرف می زنند. یا اینکه به خاطر بازسازی ساختمان قدیمی متعلق به این دپارتمان، هیچ کدوم از کامپیوترها متعلق به شخص خاصی نیست و قضیه زنبیل گذاشتنیه که البته چون من سحر خیزم برای من مشکلی نیست. ما فعلا در اتاق استراحت یک ساختمان دیگه مستقریم و توی کمد پشت سرمون قهوه جوش و کتری برقی و بشقاب و کاسه است. البته کمدهای روبرو پر از زونکن و پایان نامه اند. سوپروایزر اصلیم روز اول چندین بار عذر خواهی کرد که من با این سابقه کار و اینا فعلا تو این شرایط نامناسب دارم کار می کنم. به نظرم - می تونه توهم باشه- اما به خاطر سابقه کار داشتن من خیلی سعی می کنند احترام بگذارند و با من مثل یک آدم حرفه ای برخورد کنند اگرچه که واقعیت اینه که من الان یک دانشجو هستم و اگر امتیاز خاصی هم بهم داده نشه نباید شاکی باشم.

یک پسرک بلوندی هست که یک وقتهایی میاد توی سالن. رفتارش زیاد مودبانه نیست. پریروز اومد و بی هوا از پشت زد رو شونه ی من، که یک نیم متری پریدم هوا. بعد گفت که اون، این کامپیوتر رو سه ساعت دیگه لازم داره و خواست که وقتی اومد من بلند شم. طبعا خوشم نیومد و گقتم اگر بهم کمک کته یک کامپیوتر خالی پیدا کنم بلند می شم. کلی حرفم رو خوردم که چیز دیگه ای نگم چون فکر کردم شاید واقعا نرم افزار حاصی روی این کامپیوتر نصبه که من نمی دونم و لازمه از این استفاده کنه. بعد رفتنش از نفر کناری پرسیدم که قضیه این کامپیوتر به نظرش چیه؟ گفت حدس می زنه پسرک فایلهاش رو روی دسکتاپ این کامپیوتر ذخیره می کنه و برای همین اصرار داره اینجا بشیه. اون روز کمی قبل از خروج من، بلوند خان برگشت. هی گفتم بهش بگم این دفعه بلند می شم اما فایلهات رو از دسکتاپ بردار بعد گفتم ولش کن حالا شاید به این زودیا دوباره برنگشت شایدم واقعا نرم افزار خاصی این رو هست. امروز باز اومد و من جامو عوض کردم. رییس ظهر منو پشت یک کامپیوتر دیگه دیده بود و عصر پشت یکی دیگه. گفت چرا جاتو عوض کردی؟ این کامپیوتر چه مشکلی داشت؟ گفتم من مشکلی نداشتم و داستان رو گفتم. به فکر فرو رفت و گفت دفعه دیگه بفرستش پیش من! گفتم جدا؟ گفت آره! چه معنی داره یکی این کارو بکنه. منم گفتم بله موافقم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :

 

برای اولین بار اینجا برنج خریدم.

بار اول که پختم بنا به تجربه ی برنجهای ایرانی آب ریختم و خوب مغز پخت نشد- چه اصطلاح تخصصی ای! بار دوم آب خیلی زیاد ریختم، شد یک شفته ی بسیار بد مزه. هر چه می خورم هم تمام نمی شود. می خورم و یاد غذای زند.ان ها و دانشگاهها و سربا.ز خانه ها و نظایر آنها می کنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :

فا ل حا فظ

قشنگ بود مثل همیشه:

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت        دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :

 

یک چیزهایی گوشه ذهنت هستند که از ترس قضاوت شدن یا گرفتن جوابها و یا نظراتی که ممکن است خوشایند تو نباشند و تعامل مثبت میان تو و آدمهای دور و برت را مکدر کنند هیچ وقت نمی زنی یا هیچ جا نمی نویسی اما این ننوشتن  یا گفتن  هم آزارت می دهد. باید ببینی چقدر توان تحمل داری. شاید یک روز بهای از دست دادن یک تعامل را به جان بخری و خودت را از رنج همراه کشیدن حرفهای نگفته آزاد کنی. حس آزادی از قضاوتهای یک طرفه و حرفهای نگفته هم باید زیبا باشد. شاید! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :

تعهد دادم

پریروز  قرارداد مالی،  پروژه ای و تعهد نامه همکاری را امضا کردم. تعهد نامه جالب بود. تعهد دادم که رازدار باشم و اطلاعات کار تحقیقاتی ام را به کسی ندهم، همچنین تصدیق کردم که کلیه حقوق مالکیت کار تحقیقاتی من در تملک موسسه است و من در آینده ادعایی در این خصوص نخواهم داشت.:)))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
تگ ها :

 

بیشتر از دو ماه پیش، با کلی وسواس مدارک اپلای را آماده کردم و فرستادم. یک شرکت بزرگ بین المللی برای دفترشان در یک شهر دیگر آلمان پروژه ای تعریف کرده بودند در قالب پایان نامه دانشجویی. تمام شرایط مورد نظر را داشتم و موارد مثبت دیگری هم در رزومه ام بود. بعد از چند روز، تماس گرفتم و پیگیری کردم؛ خلاصه بعد از چند تماس موفق شدم با مسوول مربوطه در بخش منابع انسانی صحبت کنم و دانستم که رزومه و مدارک من اصلا به بخش مهندسی فرستاده نشده اند چرا که چند روز قبلتر یک نفر دیگر تایید صلاحیت شده. بعد هم با اینکه خیلی ناراحت شده بودم آن گزینه را کنار گذاشتم و در ادامه جستجوهایم به موردی که نهایی شد رسیدم. دیروز ایمیلی از آن شرکت معظم دریافت کردم که نوشته بودند متاسفیم! چرا که یک نفر دیگر انتخاب شده است. 

نکته جالب اینجاست که تا به حال در این موارد معدودی که اینجا اقدام کردم و جواب منفی گرفتم، جوابها هیچ کدام حاوی این جملات نبود که به خاطر تعداد زیاد متقاضی و اینکه بقیه بهتر از شما بودند شما پذیرفته نشده اید. در این موردی که اینجا نوشتم هم من می دانم که دلیل دقیقا همین است که ذکر شده. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
تگ ها :

دعوت به عروسی در هند

ترم جدید کلاس زبان آلمانی امروز شروع شد. من در کمال تعجب در کلاسی متفاوت با ترم قبل قرار گرفته ام در حالیکه همه همکلاسیهای ترم قبل با هم با همان معلم هستند. در کلاس جدید، من و یک تازه وارد دیگر قدری با هم رفیق شدیم. دوست جدید ما یک خانم هندی است که به نزدیکی فرهنگهای ایران و هند توجه خاصی دارد و آدم مهربانی است.

گفتم که من خیلی خیلی دوست دارم یک سفر به هند داشته باشم و این یکی از مهمترین اهداف توریستی من است. گفت خب برای عروسی من از حالا دعوتی. گفتم چه خوب! عروسیت کی هست؟ گفت احتمالا یک سال دیگر. گفتم به سلامتی. الان پس نامزدید؟ با تعجب گفت نه!!! گفت مادر پدرم تصمیم می گیرند و با توجه به شرایط سنی من و اینکه درسم تا یکسال دیگر اینجا حتما تمام میشود، عروسی کمتر از یکسال آینده یا حداکثر یکسال بعدتر از حالاست.  گفتم یعنی نمی دانی با چه کسی قرار است ازدواج کنی؟ گفت البته که نه!!!! گفتم یعنی نظرت هیچ نقشی ندارد!!! گفت من مطمئنم آنها برایم انتخاب خوبی می کنند. گفتم خیلی انتخاب سختی است! گفت برای همین خوشحالم که انها برایم این تصمیم را می گیرند. گفتم خب شرطی نداری؟ مثلا نمی خواهی بگویی محل زندگیت کجا باشد؟ گفت نه!!  هر کسی که انتخاب بشود هر جای دنیا که برود من هم می روم!!!!!!

بعد هم کلی تعجب کرد که ما ایرانیها چنین رسم و رسومی نداریم. خلاصه که هیجان انگیز بود که عروسی هندی دعوت شدم انهم از طرف عروس:)

پی نوشت اینطور به نظر می رسد که این دوست ما از خانواده ثروتمندی است چون تا چند روز دیگر برای یک هفته، فقط یک هفته به هند می رود تا خانواده اش را ببیند چرا که برایش ماندن در آلمانستان برای شش ماه خیلی طولانی بوده. از من پرسید چند وقت پیش خانه بودی؟ گفتم پنج ماه پیش. گفت اووووووووووووه مثل منی خیلی وقت است خانواده ات را ندیده ای!! خیلی جالب است دیدن این آدمها با این همه تنوع فرهنگی و البته اینهمه شباهت! 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
تگ ها :

 

هر آدمی برای خودش استانداردهایی داره. حالم گرفته میشه وقتی به این نتیجه می رسم که ای بابا این یکی هم آدمی نیست که بشه به عنوان یک دوست صمیمی روش حساب کرد. با این یکی هم همیشه باید یک فاصله ای رو رعایت کنم. این هم اونقدرها اخلاقی نیست، این هم اهل تیکه انداختنه، این هم ....

هیییی روزگار!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳
تگ ها :

لذت کتاب خواندن

بعد از مدتها، عصر که خسته و کوفته به خانه بر می گردم کتاب واقعی دستم می گیرم و می خوانم. این کتاب را هفته پیش از یک حراج کتاب، در یک کتاب فروشی بزرگ خریدم. قبلتر هم اینجا کتاب خریده بودم اما به هدف بهبود آلمانی بودند و با دانش فعلی آلمانی من غیر قابل استفاده. این یکی انگلیسی است. اولین بار بودکه اینجا حراج کتاب انگلیسی می دیدم. کلی بالا پایین کردم و این کتابی که می خوانم را برداشتم. یک کتاب در قطع جیبی با هشتصد و هفتاد و هشت صفحه. همه کتابها، ریز و درشت سه یورو بودند که برای کتاب خیلی ارزان است.

تا اینجا هم با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده داستان را دوست داشته ام. با خواندن چهل صفحه از یک داستان زود است که توصیه بکنم بخوانیدش. برای من کلمه ها و اصطلاحهایی که می خوانم و یاد می گیرم هم بخشی از لذت خواندن این کتاب است. کتاب فارسی را هیچ وقت اینقدر شمرده شمرده نخوانده بودم. 

اگر دوست داشتید بخوانیدش .A. woman. of. substance 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱
تگ ها :

پاره ی قلبم

همیشه از دیگران شنیده بودم و توی فیلمها دیده بودم که کسی که دیگر با ما نیست توی قلب ما زنده است اما دقیق نمی دانستم یعنی چه اما حالا کم کم دارم معنی اش را درک می کنم. چرا که مدتهاست که در لحظه لحظه زندگی ام با منی. همیشه در قلبمی و من با یاد تو و خوبیهایت نیرو می گیرم. حالا تو جزیی از وجود منی جزیی از قلبم؛ همیشه بوده ای اما اینقدر نزدیک بودنت در لحظه لحظه هایم را احساس نکرده بودم. من خیلی خوشبخت بوده ام که تو را در تمام این سالها داشته ام من خیلی خوشبخت بوده ام که در دریای محبتت غرق بوده ام. من خیلی خیلی خوشبخت بوده ام. با این وجود، همیشه دلتنگ توام همیشه. 

توضیح عنوان: همه می گویند بچه ها پاره ی تن و دل بزرگترها هستند اما برعکسش هم برقرار است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦
تگ ها :