اوه خدای من! دیشب، اولین شبی بود که خانه یک دوست خوابیدم. با هم از شهر برگشتیم و چون خیلی سرد بود تصمیم گرفتیم در خانه ما که سر راه خانه دوست بود یک چایی بخوریم. می دانستم که هم خانه ای نا محترم به مناسبت تحویل پروژه دیپلمایش پارتی بزرگی دارد. آمدیم و از خیل موجودات مستی که هوار هوار می کردند با زحمت گذشتیم و وارد اتاق شدیم. خوب شد که در را پشت سرمان قفل کردیم چون  چند بار بیرونیها تلاش کردند که وارد اتاق شوند!!! تا ساعت دو ماندیم و صحبت کردیم بعد دوستم قصد رفتن کرد و تعارف زد که بیا با هم برویم اینها تا صبح صدا دارند گفت که کیسه خواب دارد و من می دانستم که هال خانه شان خیلی بزرگ است (خانه شان در چند قدمی خانه ماست و البته خوابگاه هم نیست). با شک رفتم اما فکر می کنم تصمیم درستی بود چرا که موفق شدم بعد از چند شب نخوابیدن به لطف همین هم خانه ای فوق الذکر و دوستان ابله اش بخوابم. به دوستم گفتم که صبح که بیدار شدم می روم. حالا هم تازه برگشته ام. بدترین چیزی که این گوشه دنیا دیده ام این پارتی های دانشجویی آلمانی است. خانه از افتضاح هم کثیفتر است!!! امیدوارم این زنجیره احمقانه پارتیهای پر سر و صدا، دیشب بریده شده باشد و بتوانیم مدتی زندگی و استراحت کنیم. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

خودخواهی در دوستی

یک دوست خیلی خوب و عزیزی دارم که جز تاثیر گذارترین آدمهای زندگیمه و همیشه سپاسگزار راهنماییهاش هستم. بعضی وفتها که داریم حرفهای دوستانه میزنیم، البته از وقتی من اومدم کمتر حرف می زنیم و بیشتر ایمیل می نویسیم، برام قصه آدمهایی رو میگه که که یک زمانی با هم دوست یا همکار بوده اند، آدمهایی  که اون ناظر یک بخشی از زندگیشون بوده. کسانی که من نمی شناسم اما یک جایی تو این دنیا هستند و دارند زندگیشونو می کنند و به نظر خودشون هم احتمالا زندگی معمولی ای دارند و روحشون هم خبر نداره که یک دانایی داره قصه شونو برای یک دوست جوانتر تعریف می کنه تا درس بگیره. بعضیی وقتها با خودم میگم احتمالا در آینده که اون هم به سرزمین تازه اش رفت و دوستهای تازه تری پیدا کرد یه روزی قصه منم برای یک دوست جدیدتر میگه اما خب دوست ندارم اینجوری بشه دوست دارم من آخرین دوستش باشم که باهاش اینجوری دوستی میکنه. تعداد که زیاد شه سهم هر نفر کمتر میشه از وقت طرف!!! ما اینیم دیگه! دوست انحصار طلب :)) این بود اعترافات صادقانه یک دوست در ملا عام. نقطه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥
تگ ها :

 

!!! Meine erste Weinachts Geschenke, hier in Deutschland, Heute

امیدوارم درست نوشته باشم :))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
تگ ها :

سنتی از هندوستان

هندی اما مسلمان است. چند روز بعد از عاشورا گفت که منتظر بوده روز عاشورا نذری بخورد. گفتم من که نپختم اما برایت می آورم. هنوز شله زرد رستوران ایرانی را نخورده بودم.  اصرار کرد که نه همین که گفتی کفایت می کند. 

خلاصه برایش بردم. بعد مدتی دوباره دیدمش پرسیدم نذری چطور بود؟ گفت عالی بود. گفت که کاسه اش را نگه داشته. گفتم ظرف یکبار مصرف بود!!! گفت این یک سنت قدیمی در ولایتشان است که مردم روز عاشورا نذری بپزند و برای هم ببرند. بعد صاحبخانه باید غذایی بپزد و در ظرف بگذارد و بر گرداندش. اما در شرایطی که دریافت کننده نذری مثل ایشان _ که دانشجو هستند و آشپزی بلد نیستند_نتواند چیز مناسبی تهیه کند و ظرف را برگرداند باید آنرا نگه دارد. گفتم رسم خوبی است اما من نمی خواهم تو احساس دین کنی با خیال راحت دور بیاندازش گفت نه! نگهش می دارم. گفتم خب تا کی؟ گفت تا هر وقت شد. این سنت است باید نگه داشته شود تا اگر روزی صاحبش طلب کردش به او برگردانیم. می خواهی امتحان کن بیست سال بعد بیا و سراغ ظرفت را بگیر می بینی که سالم نگه داشته امش. گفتم پسر خوب من این کار را نمی کنم! گفت به هر حال امانتی پیش من است. گفت این یک راه برای ادای احترام به صاحب ظرف است و شده که کسانی بعد از سالها، با هم دچار مشکل شده اند و یکی از دیگری ظرفش را طلب کرد ه و او ظرف را نداشته و این در فرهنگ شان خیلی بد است. آتش اختلاف را شدیدتر می کند!!! 

خلاصه که یک کاسه یک بار مصرف شله زرد قرار است سالهای سال با دقت نگهداری شود مستقل از اینکه فاصله مکانی من و او چقدر باشد و چند درصد احتمال ملاقات من و او در آینده فراهم باشد!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
تگ ها :

:)

چند روزی بود که به یک خانه تکانی در یک بخش کوچک خانه و زندگی فکر می کردم. با خودم گفتم در آستانه سال نوی دوستان، ما هم کمی حس و حال سال نو داشته باشیم. امروز صبح  فکر کردم استاد که انگلیسی اش بد است. تن صدایش هم که یکنواخت است. درسش هم تکرار مکررات است تا حدی! ساعت 8 صبح هم که هست پس بیخیال زود بیدار شدن، برای ساعت دومش می روم( دو ساعت متوالی این درس را داریم). بعد از صبحانه  گفتم یک نگاهی به کمد آشپزخانه بیندازم. بعد تصمیم گرفتم یک تغییر دکوراسیون داخلی هم بدهم. یعد گفتم تمیز هم بکنم یک دفعه. و خوب شد که رفتم سر بزنم چون سیب زمینی هایم گندیده بودند. تا حالا ندیده بودم سیب زمینی از فرط گندیدگی آب بیندازد که امروز این توفیق نصیب شد.

خلاصه تغییر دکور را دادم و بعد گفتم شاید اگر مواد اولیه مثل لوبیاها و سبزی خشک و غیره را در ظرف بریزم_ در کیسه مشمایی بودند_ هم قشنگتر باشد هم شکیلتر هم وقتی در کمد را باز می کنم چشمک بزنند و مثلا هوس قرمه سبزی بکنم و بعد هم بپزم. یعنی شاید انگیزه آشپزی ام هم متاثر شد. خلاصه از این طرف و آن طرف اتاقم ظرفهای پلاستیکی خالی و در دار را پیدا کردم و با انواع حبوبات و غیره_ کلی فکر کردم تا این کلمه حبوبات یادم آمد_پر کردمشان.  برای چند تا ماده اولیه هم ظرف کم آمد که به علت انگیزه بالا چند تا ظرف نیمه خالی را خالی کردم و شستم و منتظرم خشک شوند که کارم را تمام کنم. این وسط یک نگاهی هم به ساعت انداختم و دیدم ای بابا! وقت ساعت دوم کلاس هم گذشته. پس نشستم به خستگی در کردن. چای ریحته بودم و منتظر بودم که خنک شود که یک تکه کوچک سبزی روی میز دیدم، برداشتم و توی لیوان چایی انداحتمش. گفتم اینجوری می خورمش. روی آب شناور ماند یاد این اقتادم که بعضیعا قدیمها می گفتند اگر چیزی روی چایی بایستد مهمان می آید.  حالا دارم بلاگ می نویسم و چایی می خورم و به این فکر می کنم که تا یازده و نیم که کلاس بعدی است هنوز کلی وقت دارم!!!

پی نوشت چای که تموم شد دیدم سبزی کوچولو به ته لیوان چسبیده است. مهمانم کنگر می خورد و لنگر می اندازد.:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها :

 

از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم!

دلتنگم :(((

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

حادثه تاریخی

خیلیییییییییییییییییی کیف میده که دوستت برات یک ایمیل بلند بالا بنویسه و بعد که انگار خودش هم متعجب شده باشه زیرش بگه خدا بگم چی کارت نکنه تا حالا ایمیل به این طولانی ای ننوشته بودم. خیلیییییییییییییی کیف داد خلاصه.

جهت ثبت در تاریخ دوستی نوشتم که امشب این رکورد زده شد: دییییییی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها :

یک مهمونی دیگه:)

دیشب به دعوت دوست مکزیکی ام رفته بودم یک مهمونی. اولین بار بود که بدون دعوت مستقیم صاحبخونه جایی می رفتم. اولین بار هم بود که صاحبخونه رو نمی شناختم. صد بار از دوستم پرسیدم مطمئنی من بیام اوکیه اونم گفت آره. خلاصه یک هدیه ای برای صاحبخونه ناشناس تهیه کردم و رفتم. خوش گذشت. اکثریت جمع مثل مهمونی قبلی آمریکایی بودند اما خوب بود. نکته با مزه اسم آقایون بود که اصولا ج داشت: جاستین، جاشوا، جک، جف! 

بر عکس مهمونیهای آلمانیها، توی این دو تا مهمونی ای که من رفتم مهمونها زیاد درگیر نوشیدن  یا خوردن نبوده اند. اولش دسته جمعی بازی کردیم که به نظرم برای خارجیها طراحی شده بود. هر نفر هفت کارت قرمز بر حسب تصادف بر می داشت. کارتها دو رنگ قرمز و سبز بود. بعد نوبتی یک کارت سبز رو میز می گذاشتیم و بقیه مرتبط ترین یا متنافض ترین کارتی که داشتند رو می گذاشتند. روی کارتها کلمه و هم معنیهاش نوشته شده بود. بعد گذارنده ی کارت سبز، اونی رو که خوشش اومده بود بر می داشت و کسی که اون کارت رو گذاشته بود برنده کارت سبز مربوطه می شد. البته چون مرتب از تعداد کارتها کم می شد بعد هر دور باز بازیکنان از کارتهای مجاز قرمز باقیمانده بر می داشتند که تعداد کارتهاشون هفت تا بمونه. اونقدر ادامه دادیم که کارتهای قرمز استفاده نشده تموم شدند. دیشب ما 11 نفر بودیم که بازی کردیم. 

بعد بازی هم یکی از مهمونها که موزیسن هست و امروز یک کنسرت داره برامون کلی گیتار زد و خوند که تمرین هم کرده باشه!!! بعدش هم ساعت شد نزدیک 11 و همه بلند شدند برای رفتن! اینکه 11 می روند رو من خیلی دوست دارم. ما هم اومدیم خونه. تجربه ای بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
تگ ها :

 

الان من ترم سوم رو می گذرونم. ترم اول زمان تطبیق با استقلال و زندگی دانشجویی در سرزمینی جدید بود. ترم دوم دوره درسهای قشنگ و پروژه های درسی بود. این ترم اونجوری که به نظر می رسه دوره روابط اجتماعی و تجربیات جدید در حوزه های انسانیه. 

هر سه ترم دوست داشتنی بوده اند:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :

داستان داستان

حرف از آشنایی این جماعت اروپایی با کشورهای مسلمان و مخصوصا دور و بریهای ایران ما بود. اکثرا که چیز خاصی نمی دونند. اما یک نفر بود که در مورد افغانستان اطلاعات داشت. عجیب بود. یک چیزهایی می گفت که آشنا بود. من هم اطلاعات مشابهی داشتم. حس کردم یک رمانی در مورد افغانستان خونده و البته حدس هم می تونستم بزنم کدوم رمان؟ اما حتی حدسش هم عجیب بود. این بود که پرسیدم آیا تا حالا کتابی در مورد افغانستان خونده؟ و اگر نخونده منبع مورد استنادش چیه؟ گفت وقتی دبستان رو تموم می کرده (سن دوازده سیزده سالگی) به پیوستن به ارتش در مقطع تحصیلی بعد هم فکر می کرده و اگر به ارتش می پیوسته بعد از مدت کوتاهی، به افغانستان فرستاده می شده برای همین یک رمان نوشته خالد حسینی خونده. اسم کتاب رو هم به آلمانی گفت که خب من کلمات رو نمی دونستم اما می دونستم در مورد چی حرف می زنه! بعد خوندن اون کتاب هم تصمیم گفته که به ارتش نپیونده. داستان جالبی بود. داستانی از سرزمینی دوردست که داستان زندگی یک نوجوان رو اینور دنیا تغییر داده!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :

نذری عاشورا!

در شهری که ما هستیم عملا برنامه خاص فرهنگی ایرانی ای برای مناسبتها نیست. نزدیکترین کنسولگری ایران هم مونیخه. 

یکی از بچه ها یک مراسم عزاداری پیدا کرده بود -که یک جرکت خودجوش واقعی بود از عراقیهای مقیم- که دیشب و پریشب چند تایی از بچه ها رفتند.

امروز حدود ظهر، یکی از بچه ها زنگ زد که یکی از رستوران ایرانیهای اینجا نذری می ده . داریم چند تایی می ریم اگر میای بیا دم کتابخونه. من هم گفتم میام. خب من در عمرم تا حالا نرقته بودم خودم نذری بگیرم.  رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم. هیچ خبری نبود. در سالن رو یکی باز کرد و دیدیم که یک آهنگ بسیار بسیار شاد در حد عروسی در داخل طنین اندازه. گفتیم پس اشتباه اومده ایم و دیروز بوده احتمالا یا اینکه کلا همچین برنامه ای نبوده. دومی رو محتمل تر می دونستیم. در کش و قوس تحلیل این موضوعات بودیم که از در کناری یک آقایی با لباس مشکی بیرون اومدند و گفتند که خانمشون داخل هستند و تعارف زدند که بریم داخل. من که می گفتم برگردیم اما بقیه می گفتند لا اقل سوال کنیم. دو نفر حاضر شدند بروند داخل و سوال کنند. خلاصه پنج دقیقه نشده بود که با دو تا نایلون حاوی پنج(تعداد حاضرین)تا کاسه شله زرد و پنج تا ظرف غذای یک بار مصرف برگشتند. واقعا دیروز روز نذری بوده،  عاشورای اینجا هم بوده. ما اشتباه کرده بودیم که با تقویم ایران در نظر گرفته بودیم. خلاصه که نذری امسال هم رسید. خورشت قیمه و شله زرد. قبول باشه ازشون. جای همه خالی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :

 

توی این دنیا آدمهای خیلی متفاوتی هستند (بدیهیه می دونم). ّبعضی از این آدمها هم آدمهای خوبی هستند حداقل در حد تعاملی که با شما یا من نوعی دارند اما من شخصا اصلا دوست ندارم بهشون نزدیکتر بشم، یه چیز منفی ای این وسط هست که بازدارنده است. شاید فقط یه حس! به قول قدیمیها به دل نمی شینند! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
تگ ها :

 

الان ساعت حدود سه صبحه و من هنوز بیدارم البته خیلی خوابم میاد. تازه اومده ام خونه و منتظرم چایی ام سرد بشه، بخورم و برم بخوابم. با جمعی از دوستان ایرانی رستوران جدیدی رفته بودیم که قیمتهاش از 11 به بعد نصف می شه. بعد هم مجبور شدیم صبر کنیم تا با اتوبوس شب که کلی از شهر رو می گرده برگردیم. به من اصلا خوش نگذشت با اینکه همه تقریبا خوش مشرب بودند هیچ بحثی در نگرفت و همه چیز خوب بود. علی رغم به به و چه چه های بقیه، من اصلا فضای رستوران رو دوست نداشتم. دیگرانی که غیر از ما اونجا بودند به نظرم هم شان یا هم تیپ ما نبودند. آدمهایی بودند با ظاهرهایی عجیب به نظر من. فکر نکنم تعداد دانشجوهای دیگه ای که اونجا بودند هم زیاد بوده باشه. بله خوب نیست آدم از روی ظاهر قضاوت کنه اما جو رستوران برای من منفی بود. هیچ دلیلی ندارم فقط حسه! شاید هم حرفهای تازه به دوران رسیده های جمع که بعد مدتی فرصت کرده بودند با هم در مورد مباحث مورد علاقه شون گفتگو کنند حسم رو خراب کرد. نمی دونم اما عجیب بود خیلی این حس منفی بعد از بودن در جمع!

برعکس، دیشب در یک مهمانی بودم که اکثریت میهمانها آمریکایی بودند. مهمونی خیلی ساده بود و در یک آپارتمان بر گزار شد و ساعت 11 شب من خونه بودم اما خیلی خوش گذشت. اخر مهمونی هر کس برای خودش یادبودی از اون شب درست کرد که البته مواد اولیه و توضیح روش ساخت با صاحبخونه بود. اشتراک دیگه  اکثر مهمانهای  مراسم دیشب، رفتن به یک کلیسا بود.  کلی هم با من تبادل اطلاعات مذهبی کردند که در نوع خودش خیلی جالب بود. تعداد کسانی که ال کل نمی نوشیدند هم قابل توجه بود! شاید بعدتر در موردش بنویسم. این روزها چندین آدم مختلف از تجربیات خاص خودشون در مورد توجه و عنایت خدا در لحظات خاص زندگی هاشون با من حرف زده اند که خیلی جالب و عجیب بوده. فکر کنم باید از شنیدن این قصه های مستقل اما تا حدی مشترک رازی رو کشف کنم. فعلا هنوز مشغول فکر به شنیده ها هستم!!!

این دو حس بسیار متفاوت از بودن در کنار دیگران در دو شب متوالی خیلی  جدید و عجیبند!!! خیلی!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
تگ ها :

 

یونس ( هم خونه ای قدیمی ام) اومد و بعد مدتها به ما سر زد. کلی خوشحال شدم. البته اومده بود که اینجا نماز بخونه. نتیجه این شد که من فهمیدم قبله کلا یک طرف دیگه است. قبله قبلی رو نه تنها خودم تعیین کرده بودم بلکه دوستان هم تایید کرده بودند!!! اما این جهتی که یونس گفت منطقی تره!!!! ای بابا!!! کاش پارسال که تازه وارد بودم ازش پرسیده بودم :(

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها :

 

   ...

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم             که به همت عزیزان برسم به نیک نامی 

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن        که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

 عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود         نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته  به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح    که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش     که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت      که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ                 که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

بعد صد هزار بار گفتن حافظ اسرار الهی کس نمی داند  خموش، بالاخره یک فال متفاوت گرفتیم و خوشمان آمد! :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها :

کدو یعنی سلام!!!!!

با دوستی ایرانی مشغول صحبت بودیم که همکلاسی سیاه پوستش اومد رد شد و  بلند گفت سلام، لهجه اش هم خوب بود. دوست ما هم لبخند زد و گفت کدو!

من متعجب گفتم این بنده خدا می دونه کدو چیه؟ چرا در جواب سلامش اینو گفتی؟!!! گفت به زبون اینا میشه همون سلام. بعد دوستش رو صدا کرد و تاییدش رو از ایشون هم گرفت. فکر کنم زبونشون ایبو بود مطمئن نیستم اما یک زبان محلی آفریقایی _ احتمالا نتجریه ای _ است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
تگ ها :

 

یک آگهی کار دانشجویی توی دانشکده زده بودند. مدلسازی ... موضوعش جالب به نظر می رسید. اپلای کردم. فکر می کردم شانسم بالاست. جواب را خیلی زود گرفتم. نوشته بودند با تشکر از علاقه مندی شما به اطلاع می رساند امکان بررسی مدارک شما برای این موقعیت وجود ندارد اما اپلکیشن شما برای مو قعیتهای بعدی حفظ خواهد شد. آخر سر هم گفته بودند اگر اعتراض دارید ایمیل بزنید!!!!

تنها دلیلی که به نظرم رسید مرتبط بودن پروزه با موضوعات بسته ای و ملیت من بود. عنوان انستیتویی که نیرو می خواست تکنولوزی بسته ای و انرزی بود!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :