رفتم کتاب هم کلاسیم رو پس بدم. دعوت به قهوه کرد و من هم قبول کردم. رفته بودم بدم و بیام اما خب وسوسه شدم که قهوه کلمبیایی بخورم. داشتیم قهوه می خوردیم و حرف می زدیم که در واشد و هم خونه ایش اومد تو. معرفی کرد ما رو به هم. حرف من و همکلاسی به اینجا رسیده بود که من احساس می کنم جد بزرگ بقیه ام و از این حرفها چون بقیه خیلی جوونند  و ...

هم کلاسی گفت هنری - همونکه از در اومد تو هم سنش زیاده فکر نکن خیلی پیری- مگه نه هنری؟ هنری گفت  آره بعد یه کم دیگه حرف زدیم و کلی اشتراک دیگه پیدا کردیم. بعد هنری خان یه چند تا خاطره با مزه از همکلاسیهاش و جوانانی که دیده بود تعریف کرد. گفت که در سی و شش سالگی هنوز تو دانشگاهه و  همکلاسیهاش متولد هزار و نهصد و نود و یک اند!!!  البته ایشون خیلی دیر وارد دانشگاه شده اند. اما به نظرش همه چیز در دانشگاه خوبه.  کلی از حسهامون به هم شبیه بود. اینکه خودمون خیلی وقتها حس نمی کنیم خیلی از بیست و چند سالگی- زیر 25 یعنی- فاصله گرفته ایم اما یک وقتهایی هم با این جماعت جوان دور و بر همذات پنداری نداریم. اینکه روحمون اون سنی که جسممون حس می کنه رو حس نمی کنه و .... جالب بود!

جمع بندی همکلاسی محترم و هم خونه ایش این بود که من به دکترا خوندن فکر کنم چون اونقدری که فکر و حس می کنم پیر نیستم و وقتی دکترای احتمالیم تموم شه هم هنوز جوونم!!! نتیجه دیگه هم این بود که اینقدر زندگی رو پیچیده نبینم چون واقعا نیست!!! :))))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :

کوچولو

سوار اس بان شدیم( یک مدل قطار داخل شهری است) و روی اولین صندلیهای خالی ای که دیدیم  نشستیم. روبروی ما یک پسر بچه ناز با مادرش نشسته بود. به نظر من که خیلی شبیه مسافر کوچولو بود. پسر کوچولو هی به سر من نگاه کرد و یک چیزهایی یواشکی به مامانش گفت. بعد چند دقیقه، من حس کردم گرمم است کلاه کاموایی ام را در آوردم و دستم گرفتم. در تمام مدت هم با دوستی گرم گفتگو بودیم و  گوشه چشمی هم به پسرک داشتیم. بعد چند دقیقه احساس کردم اینبار به دستم خیره شده. کم کم در جواب لبخندهای ما لبخند می زد اما باز هم در گوش مادرش زمزمه می کرد. گفتیم حتما ما خیلی قیافه هایمان برایش متفاوت است و در این مورد با مادرش حرف می زند. بعد از چند بار زمزمه کردن، مادرش از من پرسید که کلاهم را از کجا خریده ام؟ از کدام نمایشگاه یا فروشگاه؟ گفتم نخریده امش بلکه مادر جان برایم بافته اند و فرستاده اند. بعد رو به پسرک به آلمانی گفت مامانش براش بافته. آخیییی! طفلکی در کف کلاه من بود! البته که کلاه من خیلی زیباست چون مادرجان بافته اند اما دوست نداشتم او هم آنقدر زیاد دوستش داشته باشد. کلاهم را دوست داشت اینرا بعد از سوال مادرش از نگاهش حس کردم. اما خب کلاهم برای من هم خیلی با ارزش بود. با اینکه پسرک خیلی ناز و دوست داشتنی بود اینکه کلاهم را دوست داشت را دوست نداشتم چون نمی توانستم به او بدهمش.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
تگ ها :

 

 چند سالی‌ بود که به جای نوشتن خاطره و چیز هایی که در ذهن داشتم از کامپیوتر استفاده می‌کردم. همه مطالب توی یک فایل بودند.

چند روز پیش متوجه شدم که پوشه‌ای که اون فایل توش بود رو بین بک‌آپ‌های لپ‌تاپِ قبلی‌ ندارم. از روی لپتاپ قبلی‌ هم شیفت دیلیت کرده بودم چون خیلی‌ شخصی‌ بودند و لپ‌تاپ به تعمیرگاه میرفت. کلی‌ گشتم و یک ویرایش ازش پیدا کردم که آخرین تاریخش مال اسفند ۸۸ِ . این یعنی من نوشته‌های یک سال و چند ماه از مهم‌ترین سال‌های زندگیم رو برای همیشه از دست داده ام.

باز خوبه که یه مقداری مطالب مرتبط اینجا دارم. اما حیف شد واقعا! از دست دادن خاطرات و یاد داشت‌های سال ۸۹ بعدا برای اونایی که کتاب داستان زندگی‌ منو به عنوان یک آدم تاثیر گذار مینویسن مشکل ایجاد می‌کنه:)) شاید خودم هم وقتی‌ پیر شدم دلم برای اون خاطره‌ها که از بین رفتن تنگ بشه! زندگی‌ همینه دیگه! البته باید اضافه کنم که اگر چه لحظه‌ها و خاطرات مکتوبشون از بین رفته اند خوشبختانه اثرشون تو زندگیم هنوز هست. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
تگ ها :

 

اومد کنارم نشست و با کلی‌ شرمندگی و عذرخواهی گفت که می‌خواد یه سوالی‌ بپرسه که میدونه خوب نیست پرسیدنش اما خیلی‌ ‌کنجکاو بدونه و اگه من ناراحت شدم می‌تونم جواب ندم و خلاصه کلی‌ از این حرف ها!

گفتم بپرس حالا ببینیم.

با شرمندگی پرسید شما چه دینی دارین تو ایران

گفتم حدس بزن گفت یهودی هستین

یعنی‌ من نمی‌دونم با خودش چی‌ فکر کرده بود. خواستم بگم خوب اگه ما یهودی بودیم پس اسرائیلی‌ها به نظرت چه دینی دارن اما نگفتم. گفتم نه ما مسلمونیم گفت چقدر عجیب!

گفتم شما چه دینی دارین یعنی‌ مردمتون. گفت تو کشور ما اکثریت بی‌ دین هستند!!! یه تعدادی هم بودایی اند. اما بودا دین سختی یه و پیروانش حق ندارن ازدواج کنن برای همین ما اکثرا بی‌ دین هستیم البته یه تعدادی هم تا حدی بودایی هستند!!!

این دوست ما خودش اهل ویتنامه.

علامت سوال رو نیافتم در حین نوشتن این مطلب!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠
تگ ها :

 

دیروز رفته بودیم بازدیدِ علمی‌ از بزرگترین پلنتِ شیمیایی دنیا

خیلی‌ جالب بود

۲۰۰ تا محصولِ مختلف آنجا تولید میشوند

حدود ۵۰۰۰ نفر پرسنل دارد! سال تأسیسش ۱۸۶۷ بود. این پلنت کنار رودِ راین قرار دارد و آبِ مورد نیاز‌شان از این رود تامین میشود!

عظمتی‌ داشت! مثل یک شهر بود. کلی‌ خط اتوبوس داخل پلنت وجود داشت! استاد عزیز ما هم که ۲ ترم گذشته به ما درس میدادند آمدند و به ما سر زدند. معرفِ ما ایشان بودند. از ۹ِ صبح تا حدود ۵ِ عصر مشغول بازدید بودیم. انصافا هم برنامه ریزی و زمانبندیِ بازدید‌ها خیلی‌ خوب بود.

شهری بود از برج‌های تقطیر، زیبا بود. جای همه یه مهندسینِ فعال در حوزه‌های مرتبط خالی‌ بود خلاصه.

با تشکر از بهنویس برای تبدیلِ فینگلیش به فارسی :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
تگ ها :

 

امتحان می شود

baz ham nashod

laptop am kharab shod, majbor shodam yeki bekharam. in jadide safheh klidesh almani ye hanuz office e farsi o hich chize farsi nadaram. ye kam inja tonestam farsi type konam ama nemishe edameh dad baz almani mishe. albate man ham moadele farsi ye klid ha ro nemidunam. englisishon ro midunam ama almanishon engar fargh dare!!!

khobam, zendeh am, mashghole zendegi ba tajrobiate jadidam. rooz hayam mesle bargh midavand o be shab miresand

barmigardam:)

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
تگ ها :