یک پایان دیگر:)

امروز بالاخره با کسی که باهاش کار می کردم صحبت کردم. بالاخره چیزی که غیر مستقیم فهمیده بودم رو از زبانش شنیدم. تموم شد. مدتی بود که حس می کردم به پایان نزدیک میشیم. البته نه به دلیل مشکلی که بین من و ایشون در کار پیش اومده بود بلکه به دلیل محدودیتهای مالی پروژه. دو هفته مهلت گرفت که ببینه آیا میشه از طریق یک بخش دیگه بودجه بگیره یا نه؟ اما قبلتر هم این حرف رو زده بود که فکر کنم یادش نمیاد. برای دلخوری ای هم که سر این عدم شفافیت ایجاد کرده بود عذر خواست البته. اومدم پایین و لباس کارهای نیروگاه کوچولوی دانشگاه رو از رختکن به اتاق مخصوص شستنی ها بردم. این کار برای من امروز رسما به پایان رسید اگر چه مدتی بود که بهش اشتغال نداشتم. حتما گزینه بهتری پیش میاد. منتظر می مونم. تجربه ی خیلی خوبی بود در زمان خیلی مناسبی. متشکرم خدای من!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
تگ ها :

صاحبخونه

از اتاقهای چند پست قبلتر هیچ کدوم به من نرسید. البته از انتخابهای خودم. شروع کردم به گشتن دنبال یک جای جمع و جور. دیگه وقتش رسیده که برم و کاملا تنها زندگی کنم. این چند روزه کلی ایمیل زده ام. برای تاثیر گذاری یا گرفتن بازخورد بهتر متن رو آلمانی نوشتم. البته با کمک دوستان. الان دیدم که نوشته ام: I habe! باید می گفتم به جای آی، ایش :)))

تا حالا که کسی جواب مثبت نداده. فقط یه دونه جواب منفی گرفته ام که با این ایمیلهایی که تبادل شده، ندید صاحبخونه رو پسندیدم. :))) البته خونه قبل من اجاره داده شده بود. دیروز صبح زنگ زدم رفت روی پیغامگیر. یک خانم مسن خیلی شمرده صحبت می کرد. بعد ایمیل زدم و گفتم من همونی هستم که زنگ زده بود و جواب ندادید. چند ساعت بعد یک ایمیل مودبانه اومد که ببخشید خونه از فلان روز اجاره رفته. امروز تاریخیه که گفته بودند. امروز یک ایمیل دیگه اومد که امروز اجاره داده شد :))) بازم تشکر کرده بودند.  فکر کنم قبلتر قول و قرارش رو گذاشته بودند و امروز کار رو تموم کرده اند. نمی دونم چرا حس می کنم نویسنده ایمیلها یک خانم یا آقای مسن بازنشسته است که تازه به دنیای اینترنت آشنا شده و ذوف و شوق داره. البته احساس مسوولیتش هم بالاست. آخییی! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
تگ ها :

قصه آدمها

هم کلاسی فیلیپینی یک دختر سه ساله داره. قبلتر عصرها که کلاس دارشتیم برای آمادگی امتحانها، به خاطر اینکه همسرش به خونه برنگشته بود و مهد هم تعطیل بود نمی اومد. اما بعد چند جلسه رویه اش رو عوض کرد. الان مدتیه که با دختر کوچولوش با هم میان. دخترک دیگه کم کم آداب کلاس دستش اومده اما یه وقتایی که حواسش نیست حین نقاشی کشیدن و یا کتاب پازلی درست کردن شروع می کنه به آواز خوندن. وقتی یکی بر می گرده و لبخند می زنه مامانش کلی معذب می شه و تو گوش دخترک یه چیزایی می گه. حالا دیگه سامانتا- دختر کوچولو- با خیلی از ماها دوست شده و به اسم و چهره می شناسدمون. اسم خیلی ها رو یاد گرفته اما اسم منو هنوز یاد نگرفته. هر بار که ازش می پرسن اسم این چیه؟ ترکیبی از آخرین دو تا اسمی که شنیده رو میگه! :))  مثلا پونگ لی!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
تگ ها :

 

افغانها با ما فرق زیادی ندارند. سنتهای مشترک زیاد داریم. زبانمون مشترکه. یک زمانی اجدادمون هم وطن بوده اند.

این خیلی غم انگیزه که بعضی ایرانیهای مدعی تحصیل کرده اینجا هم نسبت به افغانها نگاه بالا به پایین دارند. حتی با وجود اینکه با هم سر یک کلاس می نشینند یا تو یک دانشگاه درس می خونند. خیلی از افغانهایی که اینجا درس می خونند یک مدتی از زندگیشون رو توی ایران گذرونده اند. تو مناطق فقیر نشین اطراف شهرهای بزرگ اما اونقدر زحمت کشیده اند که بتونند بیان اینجا و در کنار ما و بقیه درس بخونند. گیریم با انواع بورسها که اونها دارند و ماها نداریم اما زحمت کشیده اند. این آدمها از تحقیر شدن به خاطر افغان بودن توی کشور ما آزرده خاطرند. حق هم دارند. 

اگر این اروپاییها با ما اونجوری که ما- بعضی از ما- با افغانها برخورد کرده ایم و می کنیم رفتار می کردند چه حسی داشت؟ جالب اینحاست که همین ایرانیهای محترم وقتی حرف نژاد پرستی میشه از نژاد پرستی تو اروپا شاکیند اما من فکر نمی کنم این اروپاییها از ما بدتر باشند. انصاف داشته باشیم خیلی از ما از هر چی نژاد پرست تو دنیاست بدتریم. به قول قدیمیها آب نمی بینیم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
تگ ها :

 

چقدر رشک برانگیز است: " واصتنعتک لنفسی"!!!

چقدر عزیز بودی که اینگونه خطاب شدی، موسی؟!!!! چقدر؟!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
تگ ها :

عشق مادرانه تا چه حد؟؟؟!!!

 دارم شام سر هم بندی می خورم.

یادش به خیر! اولین باری که برگشتم ایران- کلا یک بار برگشتم ایران تا حالا- هیچ دو روزی غذای تکراری نخوردم. غذاها هم مثل همیشه عالی بودند. واقعا سخته 24 روز غذای تکراری نپختن اما مامان من این کار رو کردند. این هم بخشی از عشق مادرانه بود. 

خدا، حافظ همه مادرها و پدرها باشه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
تگ ها :

 

آدمهایی که از شدت کنجکاوی شکل یک مجموعه بزرگ علامت سوالند اما با این وجود به حریم دیگران احترام می گذارند و سوال نامربوط یا نه چندان مربوطشون رو نمی پرسند قابل احترامند. حتی شاید خیلی قابل احترام!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ ها :

عنکبوت

امروز با یک آهنگ قشنگ رفتم به گذشته ها. یه روزایی با این آهنگ کلی اشک ریخته بودم. بعضی وقتها فقط حس یادت می آید اما جزییات خاطره یا اتفاقی که منجر به اون حس شد نه! داشتم فکر می کردم که خودمونیما عجب زندگی سختی داشته ام! بعد با خودم گفتم هییییییییییی!

در همین حین کشیدن هیییییییییی بالایی نگاهم به زمین اتاقم افتاد که کثیف بود و می خواستم بعد این امتحان امروز جارو کنم. پا شدم به جارو کردن که دیدم یه عنکبوتی باز گوشه کمد تار بسته. تارها رو گرفتم. بعد گفتم ببین لا اقل اگر زندگی سختی داشتی بزرگ شده ای. اگر جای این عنکبوت بیچاره بودی چی کار می کردی؟ ده بار تار تنیده و تو گرفتی. خیلی بعیده بشینه مثل تو جزع و فزع کنه که ای داد ای هوار!  چرا تارم رو یکی پاره کرد؟ باز تار می تنه و به همین زندگیش ادامه میده. بعضی وقتها باید کلا به یک سری مسایل بی تفاوت شد. اگر مشکل پیش اومد و حل نشد باید از کنارش گذشت. راه زندگی رو باید رفت. خودمونیما! عنکبوت موجود قابل احترامیه ها!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ ها :

همسایه :))

خدای من!

جیک جیک بچه های همسایه امروز به چه چه شباهت پیدا کرده!!! انگار دارند تمرین خواندن می کنند. مثل بچه های آدمیزاد که حرف زدن بزرگترها را تقلید می کنند. از صبح صدای چه چه مانند نا پخته ای می آید. گاهی هم وسطش دوباره صدای جیک جیک شنیده می شود!!! 

الان فهمیدم که خانواده همسایه بلبل هستند!! از لهجه شان :))))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :

 

توی جنگل سیاه با هم آشنا شدیم. خیلی مهربان و خونگرم است. مکزیکی است. 

دوستان مصری زیاد دارد. تحت تاثیر آنها دارد عربی یاد می گیرد تا بتواند فرآن را بخواند و به دوستان مصری اش نزدیکتر شود. به زودی به همراه یک گروه پنج نفره از همکاران- یعنی دیگر دانشجوهای دکترا- برای گردش و شرکت در کنفرانسی به مصر سفر می کند. سالها آرزوی این سفر را داشته و دو سال بالا پایین کرده تا در این روزها بتواند تجربه اش کند. 

دوستان مصری گروهشان، به دخترهای غیر عرب همراه که از کشورهای امریکای لاتین هستند پبشنهاد کرده اند که در مصر حجاب داشته باشند. گفته اند اینطوری با هم بودنشان قابل قبولتر می شود و دخترها کمتر اذیت می شوند به خصوص در فرودگاه به هنگام ورود!! دخترهای گروهشان در حال تحقیق در مورد انواع حجاب و نحوه استفاده و این چیزها هستند. عجب!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
تگ ها :

 

عجب روزی بود امروز!! از صبح تا عصر یک موضوعی رو یک جوری می دیدم و عصر دیدم که از صبح اشتباه کرده بودم. یک روزم رفت! حیف عمرم!! :((((

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها :

همسایه

با تمام نکات منفی ای که این روزها در این اتاق و اطرافش می بینم و مرا آزار می دهند مثل صدای دائمی ضبط همسایه روبرو، ظرفهای کثیف هم خانه ایها، کل کل با دیگری و .... اتاق این روزهای من یک تفادت دوست داشتنی با قبل دارد و آن لانه ی پرنده ای است بالای درخت پشت پنجره که جیک جیک جوجه هایشان روزی چند بار به اوج می رسد. بعد مدتها دارم در همسایگی یک خانواده زندگی می کنم. پنجره را باز می کنم و سعی می کنم بر صدای جیک جیک و نسیم خنک این روزها تمرکز کنم و بی اعتنا به نکات منفی، از لحظه و زیبایی که دارد لذت ببرم. جوجه های همسایه شاید روزی پرنده های مهاجری شوند که لانه ی پرورش جوجه هایشان را جایی نزدیک پنجره ی یکی از عزیزان من در اقصی نقاط عالم بسازند. فکرش را بکن بی انکه بدانند و بدانیم ممکن است همسایه های مشترکی داشته باشیم در طول عمرمان. 

لطفا توی ذوقم نزنید که منطقا پرنده مهاجر این قیبل جاها لانه نمی سازد. به جنبه خوب قضیه نگاه کنید به حسی که من را به شما در آینده وصل کرد. به لحظه :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
تگ ها :

 

ماجرای اثباب کشی من هنوز در هاله ای از ابهام قرار داره. معمولا نتیجه زودتر از اینها معلوم می شد اما الان وقت امتحاناته و بچه های خوابگاه هم امتحان دارند. من تنها می دونم که به اون دو تا اتاقی که خیلی پسندیده بودم نمیرم چون یکی دیگه میره. خب من روز بازدید باید مهارتهای اجتماعی بیشتری از خودم بروز می دادم. قضیه رقابت واقعا جدی بوده که من اصلا جدی نگرفته بودمش. لذا احتمال جا به جا نشدنم زیاد شده. 

امروز به این فکر می کردم که من تقریبا به همه هم خونه ای هام به جز یک نفر برای رفتارهایی که باعث بروز مشکل برای بقیه می شد کامنت داده ام. معمولا این کار رو به صورت مکتوب انجام داده ام و تا اینجا هر بار، بازخورد خیلی خوبی گرفته ام. هم خونه ایها بعد از دریافت کامنت، هیچ وقت شلوغ نکرده اند، اعتراض نکرده اند، بعدش رفتارشون با قبلش تغییری نکرده. یادداشت رو خونده اند یا به حرف من و دلیل کامنتم گوش کرده اند و  بعد اون هم دقت کرده اند که تکرار نشه. متاسفانه این نوع برخورد توی جامعه ما خیلی کمه. اگر همین کامنتهای به جا رو، من توی ایران به جوونها یا نه حتی بزرگتر از جوونها داده بودم احتمالا - به احتمال زیاد اونم- کلی دعوا راه می افتاد، کلی دلخوری ایجاد می شد و ....

شاید به خاطر اینکه اینجا آدمها به حقوق بقیه بیشتر توجه دارند. چراش رو نمی دونم اما متاسفانه این تفاوت تا الان برای من محسوس بوده. البته جامعه ما هم به کمک تک تک ما درست میشه یه روزی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
تگ ها :

 

دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه کشتن- نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
تگ ها :

 

یه روزایی هست که خیلی دلم گرفته. خیلی نا امیدم، خیلی دلم شکسته. مدتهاست سعی کرده ام تا جایی که میشه این روزها رو اینجا ثبت نکنم. گفتم بگم که اینطور برداشت نشه که اینجا همه چی خیلی عالیه. بد هم نیست اما عالی عالی هم نیست. امیدوارم که روزهای بد دوام نداشته باشند و بالاخره این امید، نا امید نشه. برام دعا کنید لطفا. خیلی لازم دارم خیلی زیاد 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
تگ ها :

تقویم تاریخ!

چون فردا روزی، یک سال پیش، خانه و کار و درآمد و ... را گذاشتم و آمدم که برای اولین بار تنها زندگی کنم! و چه تجربه ی بزرگ و خوبی بود این یک سال!

راستی عید همگی مخصوصا روزه داران مبارک :)))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها :

انتخاب محل زندگی!!!

برای اولین بار در عمر شریفم دارم بالا پایین می کنم که محل زندگی ام را خودم به تنهایی انتخاب کنم؛ از بین یازده گزینه ی موجود (با احتساب اتاق خودم). همه اتاقها در یک خوابگاه قرار دارند اما در آپارتمانهای مختلف و با هم خانه ایهای مختلف و البته امکانات مختلف. جالب اینجاست که هیچ دو اتاقی شرایط کاملا یکسان نداشتند. فرآیند بازدید برای من 3 ساعت طول کشید. بعضی ها مثبت تر بودند، بعضی ها نه! هر اتاقی معایب و محاسنی داشت که تازه باید با اتاق فعلی خودم هم مقایسه شان کنم و نتیجه بگیرم که اصلا قصد جا به جا شدن دارم یا نه؟ و اگر دارم به کدامیک از ده تا خانه موجود؟ 

با اینکه سعی کردم به همه چیز توجه کنم باز هم در مورد همه جزییاتی که در ذهن داشتم داده ندارم. یعنی به خاطر نمی آورم. اما در کنار پارامترهای اصلی مثل افتابگیر بودن، نزدیک آشپزخانه نبودن و .... برخورد ساکنان خانه هم برایم پارامتر خیلی مهمی است. قبلتر که از بعضی شنیده بودم به خاطر آدمهایی که در روز بازدید در خانه بوده اند اتاق فعلیشان را انتخاب کرده بوده اند با خودم گفتم چه جوانان کم تجربه ای!!  اما حالا که خودم در موقعیت ساختن چنین تصمیمی هستم این پارامتر را مهم حس می کنم!!!

بعدتر نوشت: لیستم را تحویل دادم گفتند به احتمال بالا یکی از سه انتخاب اول نصیبم می شود. اما یکی اینجا هست که اگر بروم اینجا در این خانه می ماند؛ دوست این مدت من:  مارتین ! شاید هم جابجا نشدم البته نه به خاطر مارتین به خاطر نرسیدن به انتخاب بالاترم در لیست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها :