اشتراکات فرهنگی

ورق عنب

یبرق(Yabragh)

yalanje

همه همان " دلمه برگ مو" ی خودمان هستند

اولی به عربی لبنانی

دومی به عربی سوری

سومی به ترکی ( سومی را شنیدم و ممکن است تلفظ من درست نباشد اما دو تای دیگر کاملا درستند)

تازه سوریها ماست و خیار هم دارند که عین ماست و خیار ماست. بهش هم می گویند: لبن خیار :))))

و ما دیشب دلمه برگ مو و ماست و خیار ویرایش سوری خوردیم. خیلی خوشمزه بود. احساس در وطن در مهمانی بودن به ما دست داد. جای همه خالی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
تگ ها :

ich verstehe deutsch ein bisschen

توی قطار ایستاده بودم. ایستگاه بعدی رو اعلام کرد. یک آقای مسن آلمانی آمد نزدیک در، من هم نزدیکتر به در ایستاده بودم. همینطور که ایستاده بود شروع کرد به حرف زدن. اصلا نفهمیدم، معمولا یک ذره را متوجه میشوم اما اینبار حتی موضوع گفتگو را هم نفهمیدم. فکر کردم چه عکس العملی نشان بدهم. با خودم گفتم احتمالا دارد از گرمای هوا شکایت می کند. من هم لبخند زدم. با تعجب نگاهم کرد و پرسید متوجه شدی چی می گفتم؟ منم باز لبخند بزرگتری زدم و گفتم نه! گفت شما به چه زبانی صحبت می کنید؟ گفتم انگلیسی. شنید هندی!! ( اینگلیش رو شنید ایندیش!!!) با تعجب من را نگاه کرد. گفت ایندیش؟ گفتم نه انگلیش!! گفت آخ زو! بعد یه حدود یک دقیقه ای مکث کرد. فکر کردم خب پیرمرد است  و انگلیسیش بد پس بی خیال حرف زدن شده. اما بعد به انگلیسی گفت که دستش مشکل دارد و چند وقت پیش یک تصادف بد جور داشته و کتفش آسیب دیده و الان از میله گرفتن برایش سخت است! فکر کن! بنده خدا داشته اینها را می گفته و من هی لبخند می زده ام:)

از قطار که پیاده شدیم دوستان گفتند تو چرا اینقدر قرمزی؟ گفتم از اینکه نفمهیدم چی گفت خجالت کشیدم. واقعا اینطور بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
تگ ها :

دوست

دوست واقعی من، کسی که واقعا دوست منه و برای این دوستی ارزش قائله هیچ وقت سوالی نپرسیده و امیدوارم نپرسه که من احساس کنم از آدمی که چنین سوالی می پرسه بدم میاد. که احساس کنم یه لحظاتی من براش یک ابزارم یایه منبع اطلاعاتی ای که البته جریان اطلاعات باید یک طرفه باشه تا ایشون راضی بشه.

چطور میشه به بعضیها فهموند که دوستی معامله نیست؟  تو دوستی زرنگ بازی نیست. دوستی حرمت داره. تا جایی که من دیده ام و تجربه کردم آدمها مادامی که هنوز با هم دوستند برای هم چرتکه نمی اندازند که کی بیشتر برای دیگری چی کار کرده؟ هر کسی دیگری رو دوست تر می دونه؛ همینه که رابطه جلو می ره، عمق پیدا می کنه، قشنگ می شه. بی خود که نگفته اند: یار یکدل کیمیاست!!!

دلم برای دوستای واقعیم تنگ شده. کجایید شماها؟!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
تگ ها :

از لابلای درسها: دریاچه ها

حدس بزنید دریاچه ها رو بر چه اساس طبقه بندی می کنند؟

جواب: بر اساس الگوی گردش آب (Circulation Pattern)!!! 

مثلا دریاچه هایی تو دنیا هستند که آب کلا دو بار در سال در اونها می چرخه یا در بعضی دیگر اصلا حرکت نداره چون در جایی قرار دارند که خیلی سرده و تقرییا همیشه آبشون یخ زده است!!!!

اینم خیلی جالب بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها :

 

بالاخره گزارشممون رو تحویل دادیم. استاد تورق فرمودند و گفتند به نظر خیلی خوب می رسه! بعد فرمودند فقط چرا پرینت یک رو گرفته اید؟ گفتیم چون اینجوری رسمی تره. گفتند نه برای درس من دو رو بگیرید. برای حفظ محیط زیست. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ ها :

 

گفتم به این که میگم فکر کن:

فرض کنیم که شما در سال اول دبستان یک دانشجوی سال اول رو می دیدی. وقتی بهت می گفتند که ایشون دانشگاه میره چه احساسی داشتی؟ من همون دانشجو ام که به جای اون موقع الان دیدمت!!! حالا تفاوت رو حس کردی؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
تگ ها :

گلچه ام

چند هفته پیش خریدمش. اسمشو گذاشتم گلچه. با اینهمه زیبایی و ظرافت خیلی ارزون بود. وقتی قیمتش رو دیدم یاد این شعر کتاب ادبیات مدرسه افتادم: ای گلفروش! گل چه فروش به جای سیم- از گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل!!!

آوردم خونه و گذاشتمش رو میز، زیر چراغ مطالعه. تا چند هفته هی غنچه باز کرد ولی به خاطر فلورسانت بودن لامپ، رنگ گلهای کوچولوش به صورتی مایل به سفید تغییر کرد. اول خیلی صورتی تر بود. 

چند هفته بعد، هی گلهاش و حتی غنچه های باز نشده اش پژمرده شدند و ریختند. غنچه جدیدی هم پیدا نشد. دیدم خیلی اوضاعش خراب شده. علی رغم میل باطنیم بردم گذاشتمش بیرون پشت پنجره زیر باد و بارون. آفتاب که نمی گیره! اولها که بارون کمتر  می بارید آبش هم می دادم و هر روز مثل مریضهای سی سی یو می رفتم ملاقاتش، پشت پنجره وایمیستادم و براش انرژی مثبت می فرستادم.

چند روزه حالش بهتر شده. چند تا غنچه جدید زده، دو تا از اونها هم امروز فرداست که باز بشند دیگه تقریبا گل شده اند. همون صورتی اولیه اند. خوشحالم. گل کوچولوم تونست مبارزه کنه و زنده بمونه:)

چند روز بعد:

امروز (شنبه ) گلچه رو از روی زمین آوردم لبه بالایی پنجره و چون عملا لبه ای وجود نداره بستمش به حفاظ که لا اقل بیشتر ببینمش و لذت ببرم. حالا وقتی پشت میزم نشسته ام کافیه یه کوچولو بچرخم تا ببینمش.


 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
تگ ها :

 

ما میگیم: نیست   اینا میگن: نیشت

ما میگیم: هست  اینا میگن:  ایست

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها :

 

اومده میگه به فلانی تو درسها کمک کن. فلانی هم هموطن ماست. گفتم باشه. میگه فقط یه وقت نگی بهش که من سفارشش رو کردم ها!!! :) میگم یعنی اون چیزی نگفته میگه نه خودم فهمیدم که کمک لازم داره.

دوستی قشنگه! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
تگ ها :

آیا می دانید که؟

آیا می دانید که در مزارع برنج، گاز متان تولید می شود؟!! 

خیلی جالب بود!!! ما وقتی دانستیم؛ خیلی تعجب فرمودیم:))))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤
تگ ها :

تاثیر گذاری

چند روز پیش که دیدمش گفت که این هفته چند روز صبح تا شب درس مدیریت داره اونم به انگلیسی. گفتم نگران نباش انگلیسیت خیلی خوبه برای سن و سالت و با توجه به اینکه فقط تو مدرسه خوندی. گفت نه به اندازه تو. گفتم اولا که من خیلی بزرگترم دوما خیلی هم کلاس رفته ام- البته واضح و مبرهن است که همه چیز نسبیه. گفتم من مطمئنم وقتی به سن من برسی از الان من خیلی بهتری. گفت فکر نکنم. گفت من فقط با تو تمرین می کنم و گرنه هیچ جای دیگه انگلیسی حرف نمی زنم. گفتم حالا میری سر کلاس و میبینی.

امروز توی قطار دیدمش. گفت که استادشون بعد کلاس -که حالت کارگاه داشته- ازش پرسیده که کجا و چطوری انگلیسی یاد گرفته چون نسبت به بقیه بهتر بوده. ایشون هم گفته که فقط تو مدرسه و استاد شگفت زده شده. به اینجا که رسید گفتم ببین من می گم خوبی اما قبول نمی کنی. بفرما! استاد هم تایید کرد.

گفت تو زبان منو خوب کردی. حرف زدن با تو خیلی برای من مفید بوده. منم گفتم خواهش و کنم :)))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤
تگ ها :

هییییییییییی!

این ترم که تازه تموم شده -البته امتحانا هنوز مونده اند- درسها خیلی تحصصی تر شده بودند و در نتیجه زیباتر. واقعا این ذهنهای زیبایی که این ایده ها برای حل مشکلات به ذهنشون رسیده و عملیشون کرده اند بسیار تحسین بر انگیزند ( عجب جمله کتابی ای!!!)

این ترم ما برای هر درس تخصصی حداقل یک بازدید از کارخانه های مرتبط داشتیم که اونها هم خیلی جالب بودند. همه کسانی که در بازدیدها دیدیم خیلی با اشتیاق از کارشون می گفتند و به کاری که برای جامعه شون انجام می دادند افتخار می کردند.

کاش این مشکلات زیست محیطی توی کشور ما هم جدی گرفته می شدند. بعد از ارائه دوست ایرانی در مورد وضعیت آلودگی هوا در عس.لویه  برای درس سنجش آلودگی هوا خیلی متاثر و غمگین شده بودم. من قبل از اینجا اومدن در مورد محیط زیست چیزی نمی دونستم اما ایشون یک سال در جنوب در زمینه سنجش آلودگی هوا کار کرده بود. غم انگیز بود دونستن اینکه حد غلظت مجاز آلاینده ها در کشور ما حدودا 3 برابر استاندارد جهانیه و با این وجود بعضی آلاینده ها از این حد مجاز هم بیشترند و این در حالیه که خیلی کشورها محدودیتهایی شدیدتر از حدود مجاز جهانی دارند! دونستن اینکه نمونه گرفته شده در عس.لویه باید به سوییس فرستاده بشه تا انالیز بشه و توی همون جنوب هیچ آزمایشگاهی نیست که این سنجش نسبتا ساده رو انجام بده!!! ناراحت کننده است.

بعد از بازدید از کارخانه هایی- نیروگاههایی- که زباله های غیر قابل بازیافت رو می سوزنند و برق تولید می کنند دلت می سوزه که چرا توی مملکت ما کسی به فکر این چیزا نیست آخه!! که تو زمستون فشار شبکه نیفته و تولید برق به مشکل برنخوره. چرا به جای دنبال کردن این راه حلهای خوب و مثبت مسوولین ما چسبیدن به این انرژی بسته ای که هزار تا اما و اگر داره؟!!! آخه چرا؟!!!!!!!!!

امیدوارم این چیزایی که دیدم و یاد گرفتم و یاد خواهم گرفت یک روزی یک جایی یک گوشه ای از ایران عزیزمون رو بهتر کنند. برای اون روز سعی می کنم قوی باشم 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
تگ ها :

 

Aurora ( تلفظش: آئورورا) یک اسم اسپانیولی دخترانه است به معنی سپیده :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
تگ ها :

 

خوابم نمی بره. دلشوره دارم. شاید برای عزیزانم. شاید به خاطر روایت قابل اعتمادی که از عزیزی امروز شنیدم و حسابی منو به هم ریخت. دیدم الکی دراز کشیدن فایده نداره. اومدم کامپیوتر رو روشن کردم که حواس خودمو از فکرهای عجیب و غریب پرت کنم. الان ایران هم خیلی دیر وقته پس نمی تونم از کسی خبر بگیرم. رفتم و سایتهای خبری رو که چند ساعت بود چک نکرده بودم چک کردم. عنوان خبر ت. رو.ر بود! قلبم ریخت. غم اومد. بعد رفتم خبرهای جهانی رو نگاه کردم. دیدم یک روانی ای حمله کرده و کلی آدم رو توی همین اروپا کشته. گفتم ببین نا امنی همه جا هست. اما .... بگذریم. این خبر هم غم افزا بود.

بعد دیدم خیلی از غم خسته و دلشکسته ام. جستجو کردم :خبر خوب، ایران، امروز

لینکی اومد با عنوان خبرهای خوب! اما پر از خبر قتل و مرگ و تجا.وز و ....

خبر خوبش این بود که قبه الصخره- واقع در مسجد الاقصی-  امروز غبار روبی شد. این خبر خوب در مورد ایران بود!!!

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!! چرا به ضعف ما توجه نداری؟؟!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
تگ ها :

 

از هم کلاسی کلمبیاییم کلی آهنگ اسپانیولی کلمبیایی گرفتم. دارم گوش می کنم. ایشون در مورد محتوای بعضیهاشون برام توضیح داد. اما شخصا معنیشون رو درک نمی کنم، با این وجود باز هم قشنگند جاتون خالی! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
تگ ها :