ماجراهای خانه ما

این داستانی که الان می خوام روایت کنم از جمعه شب هفته قبل شروع شد که هم خونه ای محترم جشن تولد گرفت. از اونجایی که چند بار بعضیا اشتباهی خوراکیهای من رو خورده بودند این بار روی شیشه ی نوشابه ام توی یخچال انباری اسم نوشته بودم. بطری تا یک روز بعد از تولد هم تو یخچال بود تا اینکه یکشنبه صبح با بطری خالی روی کابینت مواجه شدم. اسمم رو هم پاک کرده بودند. حدس این بود که یکی فکر کرده از باقیمانده های تولد بازیه و خورده و بعد متوجه اسم روی بطری شده برای همین اسم رو پاک کرده و بطری ریفاند دار رو تو آشپزخونه گذاشته اما منطقا یک ادم خوب میاد و عذر خواهی می کنه.

چند روز گذشت و خبری از عذرخواهی نشد. من هم شاکی شدم که عجب بی ادبی بوده ها! چون چند بار هم قبلتر این اتفاق افتاده بود تصمیم گرفتم نارضایتیم رو از این اتفاق به اطلاع مقصر برسونم. حدس می شد زد کار چه کسی بوده البته. نقس کارش برای من خیلی آزار دهنده بود. این شد که یک یادداشت خطاب به کسی که این کار رو کرده بود نوشتم و روی در یخچال چسبوندم که کار خوبی نکردی و رفتارت دور از انصاف بوده و گفتم  که بهتر بود عذرخواهی می کردی برای اشتباهت.  چند ساعت یادداشت اونجا بود تا وقتی که کسی که حدس می زدم اون اشتباه رو کرده رو توی آشپزخونه دیدم. بعد هم یادداشت رو برداشتم.

امروز کسی که حدس می زدم اون اشتباه رو کرده اومد و در اتاقم رو زد. گفت بطری نوشابه ات توی یخچال انباریه. گفتم نه نیست گفت چرا هست! گفتم بابا نیست یکی خورده رفته. گفت برو ببین هست! گفتم باشه. حدس می شد زد چه اتفاقی افتاده.

رفتم و نگاه کردم. سعی کرده بود یک نوشابه شبیه همون که خورده بود بخره اما چون اون مارک نوشابه انواع و اقسام طعمها رو داره تشابه بین دو بطری در حجم و رنگ درشون بود. نوشابه من یک و لیم لیتری بود ولی این یکی یک لیتری. بطری پر نبود. تقریبا تا سطحی که نوشابه من توسط خودم خورده شده بود سطحش پایین بود. نکته اصلی اما چیز دیگه ای بود. با دقت خیلی زیادی سعی شده بود خط من تقلید بشه. انصافا هم خیلی شبیه شده بود. اما به یک چیز کوچیک دیگه هم دقت نشده بود. من اسمم رو با روان نویس آبی نوشته بودم و ایشون با خودکار آبی. اما حرکتش برام جالب بود. سعی کرده بود همه چیز رو مثل قبل کنه عذرخواهی غیر کلامی!!! از این روش عذرخواهی آزرده نیستم. مدل خودش بود. متفاوت بود! هم خونه ایهام بچه های خوبی هستند نه؟؟!!!

برای خوانندگانی که پیچیده فکر می کنند: یافتن نمونه دستخط من در خونه کار سختی نیست چرا که در انواع و اقسام لیستهای نوبت نظافت اسمم و دستخظم وجود داره.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
تگ ها :

نماینده های خوابگاه

این بچه های نماینده حوابگاهمان مخصوصا فریدر خیلی خوبند. هفته ای یک ساعت در زیر زمین خانه ما می نشینند و ساکنین خوابگاه می توانند بروند و در مورد مشکلات و ... با آنها صحبت و مشورت کنند. معمولا دم در اتاق صف تشکیل می شود. داخل اتاق کوچک هم دو تا میز هست،یک کامپیوتر، یک پرینتر و یک گوشی تلفن. معمولا سه نفر برای پاسخگویی آنجا هستند که همگی خیلی خوش برخوردند البته بعضیها مهربانتر و با حوصله تر هستند.

اول که شنیدم فکر کردم هفته ای یک ساعت خیلی کم است اما واقعا مناسب است.  با توجه به اینکه ایمیل را در طول هفته هم جواب می دهند. سیستم خوبی است. نه به آنها که کار داوطلبانه می کنند زیاد فشار می آید نه مشتریان خدماتشان، سر گردان و رنجیده می مانند.

یکی از سرویسهایی که این نماینده ها ارائه می کنند انتقال نظرات و پبشنهادات به مسوولین شبکه خوابگاههاست.

یک سرویس دیگری هم دارند که خیلی مورد استقبال مخصوصا خارجیها  قرار گرفته. ساکنین دارای قرارداد مدت دار با شبکه خوابگاهها می توانند اتاق خود را به قیمتی که خود می پردازند برای مدت کوتاه اجاره بدهند. حتی یک هقته -البته در صورت یافتن مشتری دانشجو- این کار کاملا رسمی است و خیال طرفین کاملا راخت است. آنها به نمایندگی پول پیش را می گیرند و اجاره به حساب صاحب اتاق واریز می شود و بعد از اتمام مدت مورد نظر اگر ساکن مورد نظر اعلام نکرد که اتاقش یا خانه خسارت دیده پول پیش، را به مستاجر بر می گردانند. برای این کار هم از مستاجر مبلغ ناچیزی می گیرند. با این روش اکثر خارجیها در مدتی که در وطن به سر می برند برای اجاره ی اتاقشان عملا چیزی نمی پردازند. مستاجرها هم که اصولا موقتا در این دانشگاه هستند کلی راضی و خوشحالند چرا که هزینه اقامت در خوابگاه بسیار کمتر از هتل یا مهمانخانه است.  همه راضی و خوشحال!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
تگ ها :

 

تولد هم خونه ایه. کلی آدم بیرون خونه جمع شده اند. از اون اتاق تا این اتاق رو از فی.س بو.ک دعوت کرده بود. اصل تولدش نیست البته. اصل تولدش سه ماه پیش بود؛ اون اول که اومده بود و یک شب کلی سر و صدا کردند با دوستانش و من بعد تر فهمیدم دلیلش تولد بازی بوده. یک بشقاب پر هله هوله های ایرانی کردم و دم در اتاقش دیدمش و بهش دادم کلی تشکر کرد و تعارف زد از انواع آبمیوه ها چی دوست دارم. گفتم من میرم بیرون که بهتون ملحق بشم بنده خدا خوشحال شد. از در رفتم بیرون دیدم یک عالمه جوون در حد بچه. هیچ وقت تو یک مهمونی با این همه چهره بچه گانه نرفته بودم. دیدم هیچ کس رو نمی شناسم. رفتم یه مدت روی نیمکت نشستم و ملت رو نگاه کردم و به این و اون لبخند زدم و جواب لبخندهاشونو دادم اما گروه سنی مهمونا خیلی پایین بود. معذب بودم. این شد که برگشتم به اتاقم!! آب میوه هم نخوردم!!!

بعد نوشت: پارتی تا سه نیمه شب ادامه داشت. من هم نخوابیدم اما از خودم شاکی بودم که چرا اون همه خوراکی خوشمزه رو که خودم و دوستانم می تونستیم بخوریم بردم دادم به این پسرک و مهموناش که اینجوری مایه عذابم هستند و نمی گذارند استراحت کنم. تجربه!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
تگ ها :

لطفا!!

وضعیت محیط زیست در کشور ما غم انگیزه اما همون اندک کاری هم که انجام شده و نیاز به همکاری ما داره رو ، خیلیها جدی نمی گیرند هنوز. عزیزان تحصیل کرده ! لطفا به تفکیک زباله از مبدا اهمیت بدید. هر چیزی که نشانه قابل بازیافت داره رو جدا بگذارید لطفا؛ کاغذ بستنی، بسته بندی مواد غذایی و .... کاغذ رو هم جدا کنید. همین کارهای کوچیک خیلی مهمند. این حداقل کاریه که می تونیم برای حفظ محیط زیستمون انجام بدیم. 

مواد قابل بازیافت ارزش زیادی دارند. اگر بازیافت شوند کلی به نفع جامعه است، محیط زیست هم کمتر آسیب دیده. لطفا توجه کنید لطفا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
تگ ها :

جشن تولد به سبک مکزیکی

دیشب تولد دوست مکزیکی بود. مراسم تولد رسومی داشت؛ جدید!!!

یک گهواره مانند مقوایی که تزیینات هم داشت را به یک درخت بستند؛ سر آزاد نوار دست یکی دیگر بود. دوست مکزیکی ما از درخت بالا رفت و کسی که پایین بود شروع کرد به چپ و راست کردن گهواره مانند. بعد هم دوست مکزیکی در لحظه مناسب پرید روی گهواره و قدری له اش کرد. بعد آن سر نوار گهواره که آزاد بود را به درختی دیگر گیر دادند به طوریکه دو سر تقریبا در یک ارتفاع قرار گرفت. مسوول مربوطه همچنان یک سر نوار را در دست داشت و بالا پایین و چپ و راستش می کرد. متولد محترم یک ماسک مکزیکی را بر عکس رو ی سرش گذاشت و با چشم بسته سعی کرد با یک  تکه چوب به گهواره ضربه بزند. دوستان هم گرا می دادند بالا، پایین، جلو، عقب! بعضی ها هم شیطنت می کردند و گرای غلط می دادند. بعد نوبت دوستان متولد بود. تقریبا تمام مهمانان همین مراسم را برای چند دقیقه تکرار کردند و بازی ادامه پیدا کرد. آخر سر هم گهواره ی آش لاش را زمین گذاشتند و شکلاتهایی که داخلش تعبیه شده بود را بین مهمانها تقسیم کردند. یک چند تایی هم آب نبات مکزیکی بود ( کمی تند بودند). 

توضیح دوستان مکزیکی این بود که این مراسم مفهموم خاصی دارد که گوینده نتوانتست خوب توضیح بدهد شاید هم من خوب گوش نکردم. اما ویژگیهای گهواره ذکر شده هم خاص بود و باید بر اساس یک سری اصول ساخته می شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها :

 

با هم حرف می زنیم یعنی من حرف می زنم و او با دقت گوش می کنه و بعد سعی می کنه چیزهایی بگه که حس و حال من رو بهتر کنه. ازش تشکر می کنم و می گم می دونی تو مثل برادر کوچکتر منی. لبخند میزنه. میگم می دونم نمی دونی این حسی که واقعا وجود داره در من یعنی چی؟ چون تک فرزندی. اما این خوبه که آدم برادر یا خواهر داشته باشه؛ برای من که خوب بوده. باز لبخند می زنه و می گه وقتی تو می گی حتما خوبه من که تجربه اش رو نداشته ام.

کوچولو!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦
تگ ها :

چشمها

چشم دریچه روح است. از آدمها و تصاویرشان همیشه چشمهایشان پر رنگتر و قویتر در ذهنم مانده اند. شاید به این دلیل بوده که در چند مورد بعضی را بعد سالها و بعد از تغییرات ظاهری بسیار شناخته ام.

بعضی چشمها  اما برایم قدری غریبند. محبت را در آنها می خوانم اما یک چیز دیگری هم هست که گنگ است. گاهی گنگی بار مثبت دارد گاهی منفی است قدری و گاهی هم خنثی. این ابهام، باعث می شود قدری احتیاط کنم. شاید اشتباه کنم نمی دانم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :

زندگی

رفته بودیم میرزبورگ (Meersburg)، یک شهر کوچک کنار بودن زی (Boden See). اولین کاخ آلمان تو این شهر ساخته شده و شهر بعد از کاخ، شکل گرفته. کاخ در فرن هفتم میلادی ساخته شده و  در طول سالها بارها سرش جنگ شده و دست به دست چرخیده . کاخ هنوز مسکونیه اما بخشهایی از اون روی بازدید کننده ها بازه. 33 تا اتاق.

از کاخ اومده بودیم بیرون و برای خودمون تو شهر چیک چیک عکس می گرفتیم. من از اون یکی، اون یکی از من. وقتی از یکی از سوژه ها عکس گرفتیم و عکسها رو به هم نشون دادیم و تاییدش رو گرفتیم اومدیم راه بیفتیم بریم بیشتر بگردیم که یک خانم مسن انرژی مثبت و مرتب اومد جلو و گفت ببخشید میشه از من هم اینجا عکس بگیرید؟ آخه من تنهام. ما هم گفتیم چرا که نه؟! بعد ایشون جلوی سوژه وایسادن و دوست ما ازشون عکس گرفت. بعد هم دوربین رو داد بهشون و خانم محترم تشکر کرد و دوست ما هم جواب داد و اومد به ما پیوست. گفتیم چرا پس صبر نکردی عکسو چک کنه و اگه دوست نداشت دوباره بگیری ازش؟ گفت آخه دوربینش دیجیتال نبود! آخییییییییییی! از جایی که بودم یواشکی نگاه کردم .دوربین خانم محترم یک دوربین خیلی معمولی قدیمی بود؛ از اون دوربینهایی که تنظیم هم نداشت. خوش به حالش!!! کاش پدر بزرگ مادر بزرگهای ما هم اینقدر انگیزه و شور زندگی داشتند. خیلی تحسینش کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :

 

عجب روزایی بود اون رمانی که برای یک پرداخت اینترنتی کوچیک با وی . زا یا مس. تر کارت باید از این سر شهر می کوبیدیم می رفتیم اون سر شهر! کلی پول اضافه می دادیم. کلی هم وقت می گذاشتیم تا کارمون انجام بشه. همیشه و هر وقت  که اراده می کردیم هم شدنی نبود. چه چیزهای ساده ای رو نداشتیم! هنوز هم خیلیها تو مملکتمون تو همون شرایطند! حیف این همه وقت و انرژی و پول که صرف این چیزها میشه. حیف!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
تگ ها :

 

دیروز با رییس (؟) یعنی همون دانشجوی دکترایی که باهاش کار می کنم مشغول بررسی نقشه ها بودیم. رنگ کم داشت برای کشیدن یعنی رنگ خودکار مدادهایش. این شد که من رفتم و مجموعه ده تایی روان نویس قلمی های رنگی ام را آوردم که استفاده کنیم. با یکی از همه بیشتر نوشت. بعد که به اتاق کار خودم برگشتم گفتم ببینم اینقدر که فشار می داد موقع نوشتن نوکش کج نشده؟ دیدم بله حسابی کج شده. نوک روان نویس را روی کاغذ گذاشتم و اندکی فشار دادم که صافش کنم فشار حتی کمتر از فشار لازم برای نوشتن  بود که یک صدای پاق خفیف شنیدم و جوهر بنفش روی کاغذ پاشید. صدا و صحنه ی پخش جوهر عین قتل در کارتن کوت.لاس بود. من هیچ وقت از کوتلاس و قصه هاش خوشم نیومد اما سبک نقاشی اش رو دوست داشتم. خلاصه که جای رنگ بنفش الان تو جعبه اش خالیه. توی درگیریهای کارتن کوت. لاس کشته شده انگار!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
تگ ها :

 

-امشب برای اولین بار، چوبهای غذای چینی را در دست گرفتم و تحت تعلیم سه نفر چینی، استفاده از چوبها را در سطح مقدماتی آموختم:)

سطح مقدماتی یعنی تمرین بدون غذا، به عبارتی تمرین با کاغذ و اجسام سبک!

- امروز با کسی همکلام شدم که نمونه آلمانی دوست خوبم س الف بود. تشابه چهره این دو نفر در جزییات شگفت انگیز بود. از آنجایی که دوست عزیز ذکر شده اهل وبلاگ خوانی نیست از الف قاف عزیز می خواهم برای ایشان نقل کند. با تشکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
تگ ها :

 

امروز با خودم فکر می کردم اگر من یک شخصیت مهم  مملکتی یا یک آدم معروف بودم می تونستم ادعا کنم مدتیه یک عده دارند سعی می کنند به من سو قصد کنند. 

فکر کنم خانواده محترم بنده از شنیدن خبر اردو یا سفر رفتن من نگران بشن اما بهشون اطمینان میدم که از فردا حسابی و بیشتر از معمول خودم مواظب خواهم بود:))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
تگ ها :

گفتگوی آدمها

امروز رفتیم که روی پروژه درسی کار کنیم. من، یکی از تایلند، یکی از کلمبیا و یکی از اسپانیا.

حرفی پیش اومد. گفتم مثل اونی که همه می دونید. چیزیکه  دو سال پیش تو ایران اتفاق افتاد. گفتند نه نمی دونیم! گفتم نه بابا!! نمی دونید؟! انتخابات بود و ... با تعجب گفتند نه! تعربف کن. من هم شروع کردم به تعریف کردن. یک حرف از هزاران رو گفتم. توی چهره های هر سه تاشون تاثر خیلی شدیدی بود. یکی که چند بار چشماش پر اشک شد. ولی خودمونیم ماها چقدر خشونت دیده ایم از بچگیمون- منظورم خشونتیه که در مقابل چشمهای ما بود مثل جنگ. مستمعین خیلی با علاقه گوش می دادند. بعد هم کلی سوال پرسیدند. خودشون گفتند ببخشید ما مثل مصاحبه کننده ها زیاد سوال می پرسیم رومون نمیشه دیگه سوال بپرسیم.  یکیشون که تا کلی بعدش یعنی لحظه خداحافظی هنوز متاثر بود. بعد هم حرف به مذهب کشیده شد. دیگه لپ تاپ هامونو بستیم و نشستیم به تبادل اصلاعات. شد جلسه گفتگوی نمایندگان ادیان الهی! خیلی جالب بود. کلی اشتراک کشف کردیم. احتمالا گفتگوی ادیان الهی ادامه پیدا می کنه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
تگ ها :

آب و هوای تهرانی این روزها

امروز و چند روز آینده، دمای هوا به طرز کم سابقه ای به بالای سی درجه می رسه. من این موضوع رو نمی دونستم. صبح که بیرون رفتم دیدم تعداد خیلی زیادی از خانمها پیراهنهای تابستانی حنک پوشیده اند حس کردم یه چیز متفاوتی باید باشه. استاد هم که اومد سر کلاس اول کلاس قبل از درس گفت که بچه ها امروز حداکثر دمای هوا میشه 32!!!! خیلی کم سابقه است امیدوارم زیاد اذیت نشید!!

بعد از کلاس، با همکلاسی تایلندی و مالایی می اومدیم. من گفتم امروز هوا مثل همین موقعها تو تهرانه!!! حس خوبی داشتم. اونا گفتند دمای مشابه تو ولایتشون دارند این موقع سال اما رطوبت هم بالاست. می گفتند براشون عجیب بودکه دما اینقدر بالاست و هوا خشکه. می گفتند پوستمون عادت نداره! 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
تگ ها :

 

رفتم قدم بزنم که حالم بهتر بشه. گشت و گذارم تموم شده بود و داشتم به سمت ایستگاه قطار می رفتم که دیدم اون مردی که معمولا همون دور و بر می دیدم و با چرخوندن دسته ی یک دستگاه آهنگ می زنه باز اونجاست.

یک سکه از تو کیفم در آوردم و رفتم سمتش. معمولا بهش پول می دادم چون آهنگ شادی می زد. البته همیشه صبحها دیده بودمش وقتی که کاسه اش تقریبا خالی بود. نزدیک که شدم دیدم دستش انگار حالت عادی نداره. قبلتر دقت نکرده بودم. دستم رو بردم سمت کاسه اش دستش رو تکون داد. دستش رو گرفت دم کاسه و تکون داد. نفهمیدم می گه یعنی بده یا می گه نمی گذارم بندازی! یه مکث صدم ثانیه کردم. بعد هم سکه رو انداختم. لحظه انداختن هم به بقیه سکه های توی کاسه نگاه کردم خیلی سکه کوچکتر از سکه من وجود داشت!! بعد هم راهمو کشیدم که برم که فریادهای مرد رو پشت سرم شنیدم. سکه با سنگفرش برخورد کرد و صدا داد، صدای قل خوردنش رو هم شنیدم. برگشتم و نگاش کردم داشت هنوز داد و فریاد می کرد!!! منم شوکه به راهم ادامه دادم البته یه کم هم ترسیدم. در همین اثنا یک آقای محترمی که چند قدم از من عقبتر بود قدم تند کرد، به من رسید و شروع کرد تند تند آلمانی حرف زدن. فکر کنم داشت دلداری می داد. من هیچی نفهمیدم از حرفاش. تند صحبت می کرد. با هم چند قدم اومدیم گفتم من شوکه شدم چون من خیلی وقتها بهش پول داده بودم. سرش رو به نشونه تاسف تکون داد. در همون امتداد قدمهام ، چشمم به سکه ی جلوی پام افتاد سکه خودم بود!!! خم شدم و برداشتمش. آقای مهربون گفت من فقط می تونم بگم که این مرد خیلی crazy ه. منم گفتم واقعا. بعد هم هر کی راه خودشو کشید و رفت.

یاد ایران افتادم که چند بار به گدا پول دادم و گدا بهم فحش داد که این خیلی کمه! یک بار هم توی یک کوچه خلوت یک پیرمرد جلومو گرفت و گفت که گرسنه است و از صبح هیچی نخورده. گفت لحاف دوزه. منم پول زیادی همراهم نبود گفتم خب من چه کمکی می تونم بکنم؟ گفت هر قدر دوست داری بهم پول بده لا اقل یه نون بخرم بخورم. منم یک پنجاه تومنی در آوردم و بهش دادم. اون موقع پنجاه تومن پول بود؛ باهاش می شد چند تا نون بربری خرید حداقل!!! 

بعدم ازش جدا رفتم و راه خودمو رفتم. چند قدم که دور شدم صدام کرد بعد هم خودشو  بهم رسوند و گفت بیا این پولتو بگیر با لحن خیلی دعوایی!! گفت اینو بده به گدا. مگه خودش چی بود؟!!!!!! یک مقدار هم داد و بیداد کرد که مردم حجالت نمی کشند! یعنی من باید از نظر ایشون خجالت می کشیدم. خیلی ترسیدم خیلی. هیچی نگفتم ولی، چون ازش ترسیده بودم و هیچ بنی بشری توی اون کوچه ی دراز نبود حتی هیچ پنجره ای هم باز نبود. ترس بدی بود هنوزم یادمه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥
تگ ها :