تحویل سال غمگین

هیچ وقت نزدیک سال تحویل اینقدر غمگین نبوده ام. سال نو می شود ولی من دلم می خواهد این سال کهنه نرود. حس می کنم با رفتنش فاصله ی ما و  تو بیشتر و بیشتر می شود. سال کهنه برای ما سال خوبی نبود اما آخرین سالی بود که تو را در کنارمان داشتیم و چه کسی باور می کرد که از آن عید که سر خوش دور هم جمع شدیم و من برای رسیدنش و برگشتنم روزها را  که نه لحظه ها راشمرده بودم تا این عید که هیچ تمایلی برای برگشتن ندارم بر ما چنین بگذرد!

غم انگیز است که درختان بیدار می شوند و عزیز تو که عاشق گل و درخت بود در خوابی است که بیداری ندارد. درختهای باغ نو نمی دانند که دیگر هیچ وقت صاحب مهربانشان را نخواهند دید. عجیب نیست اگر درختهای آن باغ ار غصه بخشکند. 

امسال هر دو بزرگتر فامیل پدری و مادری ما که همه  همیشه برای تبریک، اول به دیدنشان می رفتند عید نو دارند و مگر دل ما چقدر ظرفیت غم دارد؟!!!! چقدر؟!!!

سال نو مبارک اگر چه من امسال هیچ حس مثبتی به این کلمات ندارم اما  امیدوارم که بر همه مبارک باشد و در عمل ببینیم که مبارک است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
تگ ها :

پیشنهادی دیگر

ترم پیش که دستیار بودم با یک دانشجوی دکترای هندی کار می کردم که آدم خاکستری خوبی بود.

چند وقت پیش تصادفا دیدمش و پرسید که این روزها چه می کنم و حرف به پایان نامه کشید. پرسیدم که اگر کسی را می شناسد که موضوع جالب توجهی برای پایان نامه دارد به من بگوید تا به عنوان یک گزینه مد نظر داشته باشم. گفت احتمالا خودش یک مورد خواهد داشت اما قطعی نیست. من هم گقتم من هم خیلی جدی نیستم اما فعلا در حال بررسی تمام گزینه های ممکن هستم و اولویتم موضوعات دیگری است اما به حوزه کاری ایشان هم علاقه مندم. گذشت.

کمی بعد از قطعی شدن مورد انتخاب شده، همکار سابق ایمیل زدند که من بررسی کردم و اگر دوست داشته باشی می توانم یک پایان نامه برایت تعریف کنم. جواب دادم که ممنون و من تصمیمم را گرفته ام اما اگر نشد خوشحال می شوم با  شما کار کنم و چنانچه همچنان در آن زمان شما هنوز دانشجویی جذب نکرده بودید در خدمت شما خواهم بود.

جواب آمد که به هر حال من این مورد را اعلام عمومی نمی کنم تا فلان تاریخ- که قطعا تکلیف پروژه من معلوم شده- هر وقت خواستی در این مدت می توانی با من تماس بگیری و کارت را شروع کنی. این هم خیلی عجیب بود. 

یادش به خیر! برای فوق لیسانس ایرانی ام چقدر دنبال موضوع دویدم. البته آن وقتها هم استادانی بودند که خوشحال می شدند راهنمای ما باشند اما از ما حصل کار من دانشجو جز مدرکی برای من و دستمزدی برای استاد هیچ چیز دیگری نمی ماند اما اینجا پروژه تعریف می شود تا کار یک پروژه تحقیقاتی پیش برود. هییی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
تگ ها :

رابیین

تازگیها کشف کرده ام که یکی از شبکه های تلویزیون اینجا جمعه شبها فیلم کارتونی پخش می کند. این هفته رابین هود نشان داده شد که من دیدم. با آن چیزی که ما  بارها دیده بودیم فرقهایی داشت. از اوایل قصه درباره عشق رابین هود حرف زده می شود. ماریان بعد از ماجرای ورود بچه ها به باغ برای برداشتن تیری که هدیه رابین هود است، خرگوشی که مفتخر به دریافت هدایای رابین هود است را می بو.سد و پدر تاگ این خبر را به رابین هود می دهد و رابین از شنیدن این خبر کلی بالا و پایین می پرد چرا که نتیجه گیری می کند که ماریان هنوز دوستش دارد و نه از شنیدن خبر مسابقه تیر اندازی. از طرفی مسابقه تیر اندازی که به قصد به دام انداختن رابین هود برگزار می شود با این عنوان تبلیغ می شود که برنده مسایقه جایزه اش را از ماریان دریافت خواهد کرد. به همین دلیل هم قهرمان قصه در مسابقه شرکت می کند تا بعد سالها محبوبش را ببیند. در ماجراهای دستگیری رابین هود هم ماریان حضور دارد و بعد از آزادی رابین هود و به هم ریختن اوضاع، رابین هود ماریان را نجات می دهد و در اثنای فرار به او پیشنهاد ازدواج می دهد و شب هم در جنگل مهمانها به افتخار این زوج خوشبخت جشن می گیرند. در آخر بعد از پایان داستان به روایت ایرانی، یعنی اسارت پرنس جان و داروغه و هیس، پرنس چارلز پادشاه قبلی که شاه خوبی بوده و پرنس جان او را بر کنار کرده بوده دوباره به قدرت بر می گردد و در آخر هم داستان با بدرقه ی کالسکه ی عروس و داماد قصه به پایان می رسد!! به نظرم خذف این قسمت برگشت شاه قبلی از آنچه ما دیدیم خیلی نکته ی جالبی بود.

کلا جالب بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
تگ ها :

 

روز مصاحبه کلی تابلو کرده بودند که چقدر دوست دارند من به پروژه شان بپیوندم. آنروز قرار شد من فکرهایم را بکنم و تصمیمم را اعلام کنم. بنا به برداشت من نظر آنها صد در صد موافق بود و فقط من باید روی موضوع تصمیم می گرفتم. نظرم را چند روز پیش اعلام کردم. امروز ایمیل رسید که اولا ما خیلی خوشحالیم که پروژه ی ما را انتخاب کرده ای دوما هم نظر ما خیلی مثبت است و به نظر ما خیلی کاندیدای مناسبی هستی پس این پروژه را به شما می دهیم. دوما خیلی جالب بود. آدمهای خوبی بودند. به نظرم اهل رو بازی کردند و این حسن بزرگی است. تا خدا چه بخواهد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
تگ ها :

 

یکی از آشنایان ایرانی چند روز پیش پیغام داده بود که فلانی امسال عید اگر ایران می روی ما یک بسته دارو داریم که باید فوری بفرستیم اگر هم نمی روی لطفا کمک کن یکی که عازم است پیدا کنیم. عرض کردیم ما خود عازم نیستیم اما می پرسیم. یکی دو نفری که ناز فرمودند تا اینکه بالاخره یکی گفت من می برم. شماره ی مسافر را برای آشنا فرستادیم و گفتیم که ایشان فلان روز عازمند. گفتند ممنون و تماس می گیریم. گذشت. چند روزی گذشت. فردا این دوست ما عازم است. صبح تماس گرفت که از این آشنای شما خبری نشده و من منتظرم که ساکم را ببندم. گفتم بنده، هم اطلاع داده ام و هم یکبار یادآوری کرده ام که شما فردا عازمی، قرار است تماس بگیرند. باز گفتم شاید متوجه نزدیک بودن سفر رفیق ما نشده اند. دوباره پیغام دادم که جهت یادآوری این دوست ما فردا عازم است. جواب آمد که ممنون دادیم یک مسافر دیگر ببرد. شما بودید شاکی نمی شدید؟ خب پدر آمرزیده لااقل اطلاع بده که مشکلت حل شده. از نظر ما این شیوه برخورد درست نیست نظر شما را نمی دانیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
تگ ها :

تقویم تاریخ

-امروز Pi Day است. از سال دو هزار و نه این تاریخ یک روز مناسبت دار در تقویم برخی نقاط دنیاست؛ چرا که 3.14 -تاریخ چنین روزی- همان عدد پی معروف است. همکلاسی محترم روی صفحه فیس بوکش نوشته بود پی دی مبارک! این شد که ما بررسی کردیم قضیه از چه قرار است. بعد هم گفتیم به اطلاع دوستان هم برسانیم. این شد که رساندیم.

- هففففففففت سال پیش در چنین روزی از پایان نامه ی کارشناسی ارشدم در دانشگاه تی ام یو دفاع کردم. هفتتتتتت سال!!!!!!!!!!!!!! و چه هفت سال پر ماجرایی و من چقدر تغییر کرده ام! و حالا بعد هفت سال،  دومین پایان نامه ی کارشناسی ارشد در راه است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
تگ ها :

 

از دوستی که مهمانم بود پرسیدم  به نظر تو هم صدای این دو نفری که بیرون اتاق من، یعنی در هال حرف می زنند زشت و دوست نداشتنی است. گوش کرد و گفت نه!!! گفتم ولی برای من هست. بعد از بررسی به این نتیجه رسیدیم که اینها صدای کسانی است که نیمه شب مرا بیدار کرده اند و یا آرامشم را به هم زده اند. برای همین این حس را دارم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
تگ ها :

فکر مشغولی

- از آنجایی که اینجا آدم زیاد نمی بینم یعنی زیاد معمولا صحبت نمی کنم بعد اینکه کسی را می بینم و حرف می زنم خیلی فکرم مشغول حرفهایی  است که زده ام!

- الان علاوه بر حرفهایی که دیشب زده ام به خانم محترمی فکر می کنم که بعد از حدود چهل سال زندگی با پدر و مادرش، دیروز به خانه مجردی خودش اثباب کشی کرده، به شرایطی که در خانه جدید خواهد داشت، به دلایل احتمالی تصمیمش و ....

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها :

 

توی این مدتی که اینجا بوده ام دیده ام که آدمهای دور و برم بزرگ شده اند. بعضی خیلی کمتر و بعضی خیلی خیلی بیشتر. یادم هست چند وقت پیش به یکی از همین بعضیها که سرعت تغییر محسوسش برای من، شگفت زده ام کرده بود این موضوع را گفتم. پرسیدم به نظر تو، من هم تغییر کرده ام؟ گفت نمی دانم. بعد که دید انگار این جواب برای من خوشایند نبوده گفت قطعا خیلی تغییر کرده ای. تنها در یک کشور خارجی زندگی کرده ای و از پس زندگی برآمده ای. گفتم این نتیجه منطقی توست نه نتیجه آنچه دیده ای یا حس کرده ای لبخند زد و گفت بلی متاسفم. مشکلی نبود فقط دوست داشتم یکی هم این تغییر را در من دیده و حس کرده باشد. یکی که بتواند مواردی را برایم مثال بزند. خب شاید هم با توجه به شرایط سنی من و آنها چندان تغییری نکرده ام!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها :

قرار مصاحبه

امسال هم مثل اکثر سالهای گذشته نزدیک سال نوی خودمون درگیر کار و تصمیم گیری برای کارم.

اوایل فوریه دوستی گفت که دپارتمانی که توش کار می کنه دنبال همکار هستند برای یکی دو ماه. برای بخش گزارش نویسی و تحلیل داده نفر لازم بود. خیلیها اپلای کردند و به هیچ کس جوابی داده نشد. بعدتر از یکی شنیدیم که یکی دیگه از همکلاسیهامون پذیرفته شده. یادمه من و یکی دیگه هم گفتیم خب چرا جواب منفی به ماها ندادند؟!!! گذشت. دیروز یک خانمی به من زنگ زدند و اسم اون کسی که براش رزومه فرستاده بودم رو ذکر کردند و قرار مصاحبه گذاشتند. گفتند برای کار تجربی یک نفر رو برای دو ماه ،یعنی ماه فعلی و ماه بعد، لازم دارند و تعداد ساعات کاریشون هم شصت ساعته. من گفتم که برای ماه جاری یک قرارداد سی ساعته دارم.

بعد تماس ایشون، کلی بالا پایین کردم که چطور سه تا پیشنهاد کاری که برای ماه بعد دارم رو نگه دارم. همه شون رو دوست داشتم اما جمع ساعت کاری می شد صد و پنجاه و ما مجازیم ماکریمم هشتاد ساعت در ماه کار کنیم. با یکی دو نفر هم مشورت کردم و همچنان در حال فکر کردن بودم که خانم محترم امروز دوباره زنگ زدند و بعد کلی عذر خواهی گفتند که تماس گرفته اند تا قرار مصاحبه رو کنسل کنند چرا که با وجود سی ساعت قرارداد ماه جاری من، اونها نمی تونند شصت ساعت قرارداد ببندند. گفتم خب پنجاه ساعت ببندید گفتند کارمون خیلی زیاده و شصت حداقل نیازمونه. کلی هم تاکید کردند که این هیچ ربطی به شایستگیهای شما نداره و فقط مشکل همون قرار داده. یعنی اگر من نمی گفتم که قرار داد دارم مشکلی نبوده!!! بعضیها این کار رو می کنند اما ریسک نمی کنم.

با مزه بود این ماجراها!! مشکل خودش خود به خود حل شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
تگ ها :

اولین مصاحبه نیمه جدی;)

ما تشریف بردیم مصاحبه و تازه تشریف آورده ایم. خیلییییی خوشمون اومد. طرف مقابل هم که فرضش بر جذب ما بود. سه تا موضوع برای ما پرزنت شد. خیلی فضا رقابتی بود. بعد هم قرار شد من فکرهامو بکنم و بهشون اطلاع بدم. 

منظورم از فضای رقابتی این بود که سه تا موضوع ارائه شد برای یک نفر که من باشم.

من به یک آقای خاص رزومه داده بودم و پرسیده بودم موضوعی که دارید چیه؟ بعد ایشون خیلی قضیه رو جدی گرفت و گفت این و اون و اون یکی رو بفرست. آخرش هم نگفت که موضوعش چیه؟ گذشت و بعد چند روز ایمیل زدند که بیا مصاحبه. 

بعد هم مصاحبه افتاد به امروز. امروز که من تشریف بردم دو نفر اصلی گفتند که همکارشون از یک دپارتمان دیگه هم باهاشون تماس گرفته و خواسته که وقتی من تشربف بردم برای مصاحبه بهشون اطلاع داده بشه که ایشون هم بیان و موضوعشون رو ارائه کنند. خلاصه دو نفر اول صحبت کردند و بعد نفر سوم اومد. گفت که رزومه من رو چون بدون ذکر موضوع خاص بوده از منابع انسانی گرفته و گفته چه فرد مناسبی!!! برای همین هم خواسته در این جلسه باشه. کارشون خیلی تجربی بود و من زیاد خوشم نیومد. موضوع اول که از همه هم بیشتر برام ارائه شد برام جذابتر بود. گفتم حرفه ای برخورد کنم پس به نفر سوم گفتم میتونم کارتتون رو داشته باشم تا اگر خواستم باهاتون تماس بگیرم. گفتند ای وای!!! همراهم نیست. بعد نفر اول از اون دو نفر گفت بیا همکار جان ایمیلت رو روی کارت من بنویس. خیلی با مزه بود. بعد نفر اول گفت که آیا الان برنامه مصاحبه با جای دیگه ای دارم یا نه؟ منم گفتم نه هنوز!! گفت پس لطفا تا هفته بعد به ما بگو نظرت چی شد. گفتم چون خیلی مودب بودی باشه;) بعد هم نفر دوم من رو برد و بخشی از تجهیزات موجود رو نشونم داد. موقع خداحافظی هم بهش گفتم بین سه تا موضوع مال شما رو بیشتر دوست داشتم و به احتمال زیاد انتخابش می کنم خوشحال شد.

خلاصه جمع بندی این شد که این کشور پیشرفته خیلی از کمبود نیروی متخصص رنج میبره :دییییییی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها :

معلومات عمومی

کاتولیکهای  آلمانی، روز جمعه گوشت نمی خورند چون معتقدند جمعه روزی است که مسیح به صلیب کشیده شده اما ماهی می خورند. شنیده ام که به این دلیل، بیشتر تخفیف های ماهی روز جمعه است!!! کاتولیکهای برزیلی اما علاوه بر جمعه، چهارشنبه هم گوشت  نمی خورند. دوست برزیلی ما نمی دونست چرا چهارشنبه هم مشمول این قانونه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها :

 

اگر مصاحبه ای که در پیش دارم برای پایان نامه رو با موفقیت و رضایت خودم و استاد مورد نظر پشت سر بگذارم _ به امید خدا_رکورد جدیدی در زندگیم به ثبت می رسه. این رکورد مربوط به فاصله محل کار تا محل زندگیه که در صورت اشتغال بنده، در حد سوت بزنی صدات برسه خواهد بود!!!

همین چند دقیقه پیش آقای مصاحبه کننده یک ا.س. ا.م.ا.س دادند که ببخشید و اینا میشه به جای فردا بعد از ظهر، پس فردا صبح تشریف بیارید؟ من هم جواب دادم آره. چرا که نه؟!! بعد ایشون جواب دادند خیلی ممنونم!!!!!!!!!!!! عجب زمونه ای یه!!!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها :

 

خیلی خیلی مشتاقم که یک خبر خوشحال کننده بشنوم. خبری که شادی عمیق به همراه داشته باشد. اما هر چه فکر می کنم از میان گزینه های ممکن و محتمل موجود هیچ چیز در آن حد نیست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :

 

بعضی رفتارها هیچ جوره قابل تحمل نیستند. 

یاد خاطره ای افتادم که برام نقل شده. یاد پدری که وقتی از سر کار اومد و دید دستهای دخترکش از تلمبه. زدن برای پر کردن حوض بزرگ تاول زده دلش گرفت اما هیچی نگفت چون دخترکش خودش داوطلب شده بود. کمی بعدتر صاحبخونه، سر همون دختر کوچولو که  رفته بود دستهاشو بشوره فریاد زده بود شیر آب حوض رو کم باز کن (مساله قیمت نبوده فقط زحمت تلمبه کردن آب بوده که اهمیت داشته). پدر این موضوع رو فهمیده بود و بلافاصله گفته بود ما دیگه توی این خونه نمی مونیم و تا صاحبخونه بد اخلاق از خواب بعد از ظهرش بیدار شه خونه جدید پیدا شده بود. صاحبخونه باورش نشده بود که واقعا مستاجرش داره میره. کلی عذرخواهی کرده بود اما تصمیم عوض نشده بود.

دلم برای اون پدر خیلی تنگه. خیلی...

این داستان مال قدیمهاست که پول پیش، زیاد مهم نبود و خونه رو به اعتبار آدمها می دادند. چقدر اعتبار داشت همه جا.  دلم براش یه ذره است. خدایا عزیزش بدار که خیلی عزیز بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :

 

چند وقت پیش یک آگهی دیدم. مهندس می خواستند برای یک کار پاره وقت. البته من در زمینه محیط زیست هنوز سابقه کاری ندارم اما مهندس هستم و می تونست نقطه شروع باشه پس اقدام کردم. چند روز بعد ایمیل دادند که ممنون و کمی طول می کشه که نتیجه اعلام شه. گذشت. چند روز پیش ایمیل زدند که با وجود اینکه رزومه شما خیلی از نظر ما عالیه ولی برای این موقعیت شما رو مناسب ندیدیم. اما دوست داریم رزومه تون رو تو نگه داریم برای موقعیتهای بعدی. آیا شما هم با ما موافقید؟ اگر بلی هر تغییر آدرس و غیره رو به ما اطلاع بدید که فایلتون آپدیت بشه. کلی فکر کردم باید الان جواب بدم یا نه؟ آخه به آلمانی بود. از دوستان هم کمک گرفتم. آخر سر جمع بندیم این شد که جواب بدم پس جواب دادم اگر منظورتونو درست فهمیده باشم نظر منو پرسیدید و من موافقم!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
تگ ها :

 

همممممممم! خیلی وسوسه شده ام یک کمی شیطنت کنم بعد سالها. ببینیم چی میشه؟!!! :)

بعد نوشت: با خودم کنار نیومدم که شیطنت کنم. ای بابا! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
تگ ها :

سال کبیسه

یکی از دوستان ایرانی مقیم هلند توی صفحه اش نوشته بود که روز آخر فوریه سال کبیسه میلادی یعنی چون امروزی، خانمها می تونند به آقایون پیشنهاد ازدواج بدهند. 

اینجا توضیحش داده شده.

بنا به این مطلب، یک سنت ای این نظر را داده و در بعضی کشورهای اروپایی رسم است!!! هدف هم بالانس کردن نقشهای مردانه و زنانه بوده یا همچین چیزهایی!!

گفته شده اگر آقایی که این پیشنهاد را دریافت می کند جواب رد بدهد باید برای خانم پیشنهاد دهنده هدیه بخرد. یکی از هدیه های پیشنهادی هم دوازده جفت دستکش است که خانم در طول سال دستش کند تا نداشتن حلقه را بپوشاند!!!! البته این چیزی که من دیدم دوستان موضوع را در حد مسخره بازی و حال وهول گرفته بودند اما انگار اصلش جدی بوده یا به نظر من این طور می رسد.

فکر کنم چند سال دیگر، یک برنامه ی مشابهی در ایران راه بیفتد.

اما برای امروز روزگار عجیب بود خیلی. فکر کردم شاید دوستان هم ندانند این بود که این پست را نوشتم 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
تگ ها :

 

بالاخره اولین قرار مصاحبه برای انجام پایان نامه در خارج از دانشگاه، گذاشته شد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها :

 

این آمریکای لاتینیها اصولا خیلی گرم و مهربان و دوست داشتنی هستند. زندگی را هم از من یکی آسانتر می گیرند.

یک امانتی پیش یکی از این دوستان کلمبیایی داشتم. چند واحد آنطرفتر زندگی می کند. پیغام داده بود که هستی ساعت شش بیایم؟

ساعت هفت و پنج دقیقه آمد:) 

بنا بر تجربه گذشته، هم تیمیهای من وقتی خیلی رود سر قرار می آیند نیم ساعت دیرتر از ساعت اعلام شده است. اوایل می رفتم و حرص می خوردم، بعد که دقت کردم  و متوجه شدم من هم همیشه نیم ساعت دیرتر می رفتم.

خوشحالم که این تجربه آشنایی با این آدمها و فرهنگهایشان را داشته ام. حیف که دیگر کلاس و درس نداریم و ظرف یکی دو ماه خیلیها برای انجام پروژه به شهرها و یا کشورهای دیگر می روند و بعد از پایان این دوران خیلیها را به احتمال زیاد هیچ وقت نخواهیم دید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
تگ ها :

 

دستیار استاد خیلی جوونه در حد بیست و پنج سال. اینجا اکثر آدمها حدود بیست و شش دیپلما رو تموم می کنند و ایشون الان سال اول دکتراست. جوونه و پر انرژی و حالا که دستیار یکی از استادهای خفن شده دوست داره خودی نشون بده. گزارشهای پروژه ها رو که دادیم اومد سر کلاس و گفت که متاسفه خیلی کیفیت پایین بوده و هفت تا از نه تا گروه فقط کپی پیست کرده اند. من توی قسمت خودم که محاسبات بود این حرکت رو انجام نداده بودم چون نمی شد اما نتونسته بودم هم بقیه اعضای تیم رو قانع کنم که مراجع رو همه با ارجاع به متن ذکر کنند و غیره. من فکر می کردم کار من خیلی خوب بوده و کار بقیه افتضاح. هفته پیش یک جلسه با دستیار جوان داشتیم. قسمت من رو هم کلی خط خطی کرده بود. لجم گرفت. اما الان که دارم متن رو بازنویسی می کنم باورم نمیشه این جمله های داغون رو من نوشته باشم. فکر کنم تا به حال اینقدر داغون انگیسی ننوشته بودم. یک قسمتی رو هم که نوشته بود نفهمیده، خودم هم خوندم و دیدم اصلا اون چیزی که منظورم بوده رو نمی رسونه. اگر یکی این متن رو به من نشون می داد و می گفت تو نوشتی ممکن بود قبول نکنم و بگم کیفیت کار من خیلی بیشتر از اینه!!!! اما الان می بینم که واقعیت اینه که حداقل در این مورد خروجی من هم کیفیت ناخوبی داشته. درسته که از تمام کامنتهای اساسی که ایشون به گزارش داده فقط یکیش مربوط به قسمت منه و اونم یه چیز سلیقه ای در مورد نمایش خروجیهاست اما کامنتهای ریز و جزییش ...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
تگ ها :

 

تا همین چند دقیقه پیش مصمم بودم برای ایران نرفتن برای طولانی مدت. فکر می کردم هم که تحمل دلتنگی در توانم هست. اما همین چند دقیقه پیش که صدایشان را شنیدم یکباره حس کردم که چقدددددددددددر دلتنگم و چقدر لازم دارم در کنارشان باشم. اما با دو تا جای خالی که آنجا هست چه کنم؟ از دیدن واقعیت می ترسم خیلی خیلی می ترسم. دوست ندارم آن واقعیت ترسناک را ببینم. مادامی که ندیده ام تصوری دارم. تصوری که به خودم مدام می گویم می تواند درست نباشد اما وقتی واقعیت را ببینم تصویرش در ذهنم خواهد بود. آنوقت شاید بعد از برگشتن دوباره، بیشتر رنج بکشم. نمی دانم چه تصمیمی درست است؟؟؟ واقعا نمی دانم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها :

 

دوست بسیار بسیار بسیار عزیزم

تازه از سفر برگشته. برایم نوشته که سفر خوب بوده و خوش گذشته. نوشته که دوست دارد یکبار هم با هم دوتایی مجردی سفری برویم و خوش بگذرد و خاطره ها بسازیم. خیلی فکر خوبی بود. کلی خوشحال شدم. قطعا خیلی خیلی خوش می گذرد. منتظر آن روزها خواهم بود :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها :