یک ضرب المثل آلمانی میگه

هیچ سوال احمقانه ای وجود نداره بلکه جواب احمقانه وجود داره. البته فکر کنم فضولی رو در بر نمیگیره این ضرب المثل.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها :

تجربه

همین الان از پیش استادی که قرار بود برگه ام رو نشونم بده برگشتم. به هدفم رسیدم. اما یه کم عذاب وجدان دارم. چون ممکن بود بتونم بیشتر بگیرم ولی صحنه رو ترک کردم.

اول اینکه استاد گفته بود فقط اسلایدهایی که سر کلاس بحث بشه سوال میاد اما یک چیزی رو که نگفته بود سوال داده بود من نشان دادم بهش که نگفته اما گفت بقیه جواب داده اند. روی این موضوع شاید بهتر بود کمی بیشتر مانور می دادم.

نکته دیگه اینکه مبارزه رو قبل از پیروزی نهایی ترک کردم. وقتی خودت دست می کشی طرف مقابل هم ادامه نمی ده. این دومی خیلی حسم رو بد کرده اگر چه در اون لحظه که تصمیم گرفتم فکر می کردم تصمیم درستی گرفته ام. نمره جدید شد در مرز دو نمره، اگر نیم نمره دیگه می گرفتم نمره می پرید به یک سطح بالاتر. استاد هم برگه منو گذاشت جلوش و خواست بگرده دنبال نیم نمره که من گفتم استاد می خواید بیخیال شید این نمره اگر تغییر کنه نمره کل که مال دو تا درسه از اینی که الان هست بهتر نمیشه. استاد هم گفت باشه. بعد اومدم تو راه و هی به خودم گفتم جرا اینو گفتی؟ حس اینکه من تو فلان درس سه گرفته ام با حس دو و هفت دهم خیلی فرق داره. نمی دونم گفتم دیگه!!!

ای بابا! این پست رو نوشتم که یادم بمونه تو هر مباحثه یا مبارزه ای بعد از رسیدن به اهداف مورد انتظار دست نکشم چرا که ممکنه شانس گرفتن نتیحه بهتر رو از دست بدم. من امروز با رسیدن به کف خواسته هام که برام خیلی مهم بود البته، دست کشیدم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها :

 

تویی که اینجا را نمی خوانی

متشکرم که در لحظه ای که حس کردی بودنت مفید است بدون درخواست من، آمدی. فراموش نمی کنم؛ مطمئن باش! این رفتار را فقط دوستان نابم نشان داده بودند و من مدتها بود دلتنگ آنها و مهربانیهای بی نظیرشان بودم. برای خاص بودن بی منتت متشکرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
تگ ها :

 

برای آنکه اینجا را نمی شناسد

کمی نگران روزی هستم که راز دلت بر زبانت جاری شود. دوست ندارم دوستی مان کم شود. لطفا به راز داری ادامه بده. همین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
تگ ها :

نکاتی چند

چیزی که این روزها خیلی توجهم رو جلب کرده و قدری هم دارم سعی می کنم به کار ببرم اینه که کمتر و صریحتر حرف بزنم و از آدمهایی که دور و برم هستند بیشتر کمک بگیرم اصولا با سوال کردن و پیگیری کردن. مثلا

دوست مکزیکی در حد پنج دقیقه به کاور لتر جدید من نگاه کرد و چند تا کامنت داد. خیلی خوب بودند. نتیجه کار بعد از اعمال کامنتها به نظر من خیلی خیلی خوب شد.

به یک استادی ایمیل زده بودم و جواب نداده بود. می خواستم برگه امتحانم رو ببینم. از مسوول مربوطه در دانشکده پرسیدم که اگر بخوام برگه ام رو ببینم چه باید بکنم. گفت یه ایمیل بزن و بگو فلان و بهمان، همون چیزهایی که نوشته بودم، شماره دانشجویی ت رو هم بگو. اینو نگفته بودم. پرسیدم به نظر شما زنگ بزنم این دفعه؟ گفت آره. اومدم خونه و دوباره ایمیل زدم منتها شماره دانشجویی ام رو هم ذکر کردم. استراتژی این بود که اگر جواب نگرفتم زنگ می زنم. چند دقیقه بعد جواب اومد که تاریخ امتحان کی بوده؟ و خلاصه در کمتر از یک ساعت قرار با استاد گذاشته شد.

برای یک برنامه ای قصد اقدام داشتم. ایمیل زدم به چند نفر مختلف. یک نفر جواب داد. دوباره سوال پیش آمد. دوست مکزیکی گفت زنگ بزن حتما قبل از فرستادن مدارک و بپرس. به همون که جواب ایمیل رو داد زنگ زدم. خیلی خوب جواب سوالاتم داده شد بدون زمان انتظار. مضافا اینکه الان یک تاثیر مثبت هم گذاشته ام با تماسم چرا که طرف مقابل فهمیده برای من موضوع مهم بوده که زنگ زده ام. بعد طرف مقابل پرسید مدارک رو چطور می فرستی؟ گفتم با پست. گفت ایمیل راحت تر نیست؟ گفتم چرا اما تو سایت گفته شده پست. گفت ایمیل کن هم برای تو راحت تر است هم برای ما. کلی وقت و قدری هزینه صرفه جویی شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها :

 

یادش به خیر.

خیلی سال پیش، کنار ستون نشسته بودی و مرا که با دیگری غرق بحث و گفتگو بودم نگاه می کردی. می دیدم که چشمهایت دو جام لبریز از مهرند و من از داشتن نگاه تو غرق در شادی بودم. چه حس خوبی بود! خدا تو را و نگاه مهربانت را برای ما نگه دارد عزیزترین عزیزترینهای ما.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :

 

ربنا لا تحملنا ما لا طاقه لنا به

عیدی خواسته بودم برای امروز.

چیزی که گرفتم یک خبر فقدان دیگر بود. عزیز دیگری را هم از دست داده ام. دو هفته گذشته. عزیزی که مدتها بود زندگی برایش رنج بزرگی بود و بزرگترین آرزویش ترک این دنیا. حالا دو هفته است که از رنجی که می کشید راحت شده و من امروز فهمیدم.

چقدر سخت است این غربت!! چه انتخابی کرده ایم؟!!!!!

حالا ما توی این دنیا یک عمو جان مهربان بیشتر نداریم. خدایا حفظش کن برای ما، سالهای سال با شادی و سلامتی.

امروز دو ماه از پرواز بهترین پدرها گذشته دوماااااااه و این مصیبت هنوز خیلی سنگین است. اگر چه ما سعی می کنیم با بودنش کنار بیاییم اما یک وقتهایی نمی شود:(

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها :

 

در ادامه چند پست قبلی در مورد آن بنده خدای خارجکی

بنده در جوابیه ام کلی گفتم که می تونیم تعامل برنده/برنده داشته باشیم.گفتم که پیغامشان مرا خیلی شگفت زده کرده و من یادم نمی آید از کسی کمک خواسته باشم.

باز جواب آمد  می دانیم که تو کمک نخواسته ای اما همانطور که قبلا گقتیم ما خودمان می خواهیم به تو کمک کنیم.

خیلی عصبانی شدم. کلی برای خودم توجیه کرده بودم که آن جمله اتفاقی نوشته شده اما تکرارش نشان می داد اینطور نیست.

این شد که یک جواب بلند بالا نوشتم که اگر از نظر شما من نیازمند کمک هستم ممنون اشتباه گرفته اید و خداحافظ. نوشتم که از نظر من در این جمله شما هیچ احترامی به چشم نمی خورد و من واقعا رنجیده ام. اما اگر قرار است تعامل ما برنده برنده باشد می شود در موردش فکر کرد. شاید تند هم رفتم چرا که نوشتم من به هیچ کس در این دنیا اجازه نمی دهم که با من اینطور حرف بزند!

جواب چند دقیقه بعد آمد. کلی عذرخواهی و ابراز تاسف از انتخاب بد کلمات در آن بود و گفته شده بود قطعا ما به یک تعامل برنده/برنده فکر می کنیم.

هنوز ولی عصبانیتم نخوابیده!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها :

پروفسور عزیز ما

چند بار خلف وعده کرده بود پروفسور استاد محترم. گفته بود امروز دیگه حاضره. هر بار که البته می رفتم برا پیگیری می گفت اوه. ساقی! منم چون می دونستم خیلی سرش شلوغه می گفتم نه بابا پروفسور جان. من می تونم بعدا بیام.

امروز رفتم. گفت باز ساقی اما همینجا باش تا چند دقیقه این کارم رو تموم می کنم و نامه ات رو می نویسم. در واقع توصیه نامه. گفتم میرم بعد میام گفت نه اگه بری باز می مونه.

بعد اومد فایل رو باز کرد و نشونم داد. یادم اومد که چند روز پیش که رفتم باز نامه رو تحویل بگیرم دیدم زده بین بیست و پنج تا پنجاه درصد اول گفتم استاد قرار شد به عنوان استاد درس برام بنویسید. گقت آخه من مسوول کل برنامه هم هستم گفتم خب اگه به عنوان استاد بنویسید بهتره به نمره هام نگاه کرد و گفت باشه پس برو فلان روز بیا من یه محاسبه کنم ببینم جز چند درصد اولی. امروز همون فلان روز بود.

خلاصه نشونم داد فایل رو گفت که الان بین ده تا بیت و پنج درصد اولم بنا به درسهای خودش. بعد گفت ببین تو فایلت نوشته ام. فرم توصیه نامه پی دی اف بود. اولین روزی که بردم فرم رو دادم گفت فایلش رو هم بده. دادم گفت بیا امتحان کنیم ببینیم می شه توش نوشت یا نه؟ . اشارتی کردم که اینجوری میشه اما نشد اون روز. گفت باشه دستی می نویسم برات. امروز گفت بعد رفتن تو از یه همکاری پرسیدم و اون بهم گفت چی کار کنم؟ اینه که تو قایل تایپ کردم می خوای بهت بگم؟ گفتم ممنون.

بعد پرینت فرستادند به پرینتری که خیلی دورتر از اتاقشون بود چون کاتریج پرینتر خودشون تموم شده بود. دو دفعه پا شدند رفتند پرینت رو آوردند من هم خجالت هی گفتم پروفسور من میرم میارم گفتند نه بابا!

دفعه سوم دیگه وقتی تعارف زدم گفتند باشه تو فلان اتاقه.

رفتم پرینت رو آوردم برام تو پاکت گذاشتند و مهر کردند و بعد با لبخند رضایتمندانه و مهربانانه ای دادند دستم و گفتند بازم ساقی که این همه طول کشید.

من هم با خوشحالی تشکر کردم و عذر خواهی برای دفعات زیادی که برای پیگیری پیششون رفته بودم. گفتند نه!!! و این نه رو واقعا گفتند. یادم نمیاد توی ایران هیچ وقت استادی اینقدر از سر رضایت برام کاری انجام داده باشه. اصولا ناز و منت هم چاشنی بود. واقعا این استاد ما یکی از بهترین و افتاده ترین آدمهاییه که تا حالا دیده ام.

از دیگر مناقب ایشون اینه که خیلی همه جوره به فکر بچه هاست. مثلا قانون شهریه این ترم تغییر کرده اما بنا به دلایلی دانشگاه گفته این رشته ها که بین المللی هستند باید شهریه بدند. نبردی الان در جریانه. این استاد ما هم طرف بچه هاست گفته هیچ کس شهریه رو نده. من البته معاف از شهریه ام اما در پشت جبهه از مخالفان مشمول حمایت می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
تگ ها :

 

مطمئن نیستم که چرا دلخورم چون چند نفر چند تا چیز کوچولو امروز گفته اند که خوشم نیامده اما یکیشان خیلی خوش نیامدنی بود برای من.

ماجرا از یکی از مهمانیهای اینجا شروع شد که با یک بنده خدای غیر ایرانی آشنا شدم که همسر ایرانی دارد. کلی هم در مهمانی ابراز ارادت و علاقه کرد این بنده خدا نسبت به ایران.

گذشت! نه خبری نه برخورد دیگری داشتیم. امروز پیغام داده که فلانی این منم. نشان به آن نشان که فلان مهمانی با هم حرف زدیم. گفته که اولا خانواده همسر ایرانیش به خاطر مشکلات بانکی جدید نمی توانند برای مادربزرگ پیر و تنهایشان در ایران پول بفرستند و از دوست غیر ایرانی مشترک ما هم شنیده که ما هم این روزها برای خروج پولهایمان از ایران مشکل داریم. جمله لجدار این بود> این شد که من و همسرم با هم صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم به تو کمک کنیم!!!!

می شود حدس زد منظورش چه بوده اما نگاهش و لحنش اصلا خوشایند نیست. می توانست بگوید بیا به هم کمک کنیم. می توانست بگوید به ما کمک کن اما اینکه به تو کمک کنیم خیلی حرف زور در خود دارد.

هنوز جوابی نداده ام. می دانم از سر سادگی چنین چیزی نوشته. هی به خودم می گویم آن آدمی که من دیدم بعید است اصلا دانشگاه رفته باشد شاید هم رفته باشد اما باز هم توجیه نمی شوم. احتمالا برایش می نویسم ضمن تشکر، من از کسی کمک نخواسته ام اما شاید بتوانیم به هم کمک کنیم یا چه کمکی از من برای شما ساخته است؟ چه چیز دیگری می توانم بنویسم؟ این دفعه نظر بدهید لطفا.

ملیت این بنده خدا هم شاید به قضاوتتان کمک کند>آ.م.ری.ک..ای.ی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
تگ ها :

 

چند وقت پیش یک بلوز خریدم به قیمت ده یورو. چند روز پیش مارکش رو کندم که بپوشم. همینجوری کنجکاو شدم که ببینم زیر قیمت تحفیف خورده که روی مارک چسبونده بودند چه عددی بوده. برچسب می گفت قیمتش اول بیست بوده بعد شده پانزده و البته من ده خریده بودمش. زیر برچسب عدد پانزده دیده می شد!!!! 

پس اینجا هم بعضیا از این کارا می کنند. برای اینکه حواستون جمع باشه اینو نوشتم. این بلوز من 'من گو' ئه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
تگ ها :

ترسناکند این آدمها!

بعضی آدمهای ترسناک برای من

آنهایی هستند که نفرین می کنند. کسانی که بدخواه دیگرانند. که می گویند خدایا فلان بلا را بر فلانی نازل کن  که با من چنین کرد و وقتی بلا بر سر فلانی نازل شد قند توی دلشان آب می شود که خدا را شکر که  هنوز مستجاب الدعوه ایم و حتی اینرا به عنوان یک اتفاق مبارک و افتخار آمیز برای دیگران تعریف می کنند.

خدا را شکر که کسی به ما نفرین کردن یاد نداد که واقعا ترسناک است! و تو وقتی ناظری درکش می کنی.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
تگ ها :

 

من هنوز هم خواب خواب عزیز سفر کرده را می بینم و توی خواب اولم از خواب دوم بیدار می شوم و خوابم را برای سایرین تعریف می کنم.

دیشب خواب دیدم که آمدند به ما سر بزنند و ما همه می دانستیم که باید زود بروند. می دانستیم که دیگر در حصار تن نیستند اما با هم گفتیم و خندیدیم. دیشب در خواب دومی نمی دانستم که خواب می بینم اما بعضی وقتها در خواب دوم آگاهم که این خواب است!

نمی فهمم که چرا خوابهایم این لایه اضافه را دارند. کسی می داند؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
تگ ها :

 

یکی از دوستان، در تعطیلات سال نو به دوبلین سفر کرده بود.

بعد از سفر چیزهای جالبی تعریف کرد. 

دوبلین پایتخت اسکاتلند مستقل است. این اسکاتلند مستقل، عضو اتحادیه اروپاست.

جزیره ای بیش هم نیست.

شنیدیم که در این جزیره، طبیعت بسیار زیباست و پر از رود و دریاچه است. نکته جالب توجه رنگ آب بود. طبق تعریف این دوست ما و مشاهده عکسهای ایشان، آبهای جاری و دریاچه ها همه سیاه رنگند چرا که غلظت آهن دو، در خاک خیلی بالاست. آهن دو برای سلامتی ضرر ندارد.

تصور کن! هیچ تصویری در آب دیده نمی شود و این برای مردم عادی است!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
تگ ها :

 

برای اولین بار در عمرم انار خریدم. دانه ای هشتاد و نه سنت! انار ترک که خیلی سرخ بود اما مزه نداشت!!

خیلی هم احساس نکنید اینجا گرانی است میوه های وارداتی همینند دیگر! توی ایران هم الکی گرانند. باز هم انار از کیوی فسقلی بزرگتر است که دانه ای چهل و نه سنت، خیلی جاها فروخته می شود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
تگ ها :

 

رومانی باید سرزمین زیبایی باشد. با یک طبیعت بی نظیر. رومانیاییهایی که من اینجا دیده ام هم آدمهای ساده و مهربانی هستند. حسی که به من می دهند حس روستاییهای باصفاست. 

یکی از همین آدمها، هر بار که کسی ملیتش را می پرسد می گوید> رومانی! د لند آو دراکولا!!

گویا یک پادشاه خونریزی داشته اند یا یک حاکمی که ممکن است واقعا خون خوار بوده باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
تگ ها :

نگاه برابرانه

دیده بود که دوست دارد ابراز محبت کند ولی شرم نمی گذارد.

بعد از مدتها، به بهانه ای پسرک برایش نوشته بود دوستت دارم. با خودش فکر کرده بود که چقدر خود درگیری داشته تا این کلمات را بنویسد!

به دوستش ماجرا را گفته بود. دوست پرسیده بود کجایی است؟ جواب گرفته بود هندی! دوست گفته بود ولش کن.

تعجب کرده بود! با خودش فکر کرده بود کاش می شد آدمها را بدون در نظر گرفتن ملیت و رنگ پوست و سایر چیزهایی که در کنترل خودشان نیست ببینیم.

با خودش فکر کرده بود واقعا کدام یک بهتر است؟ پسرک آلمانی که دوستش دارد -اگر چه که به زبان نیاورده اما مجبتش را نشان داده- یا این پسرک هندی که برایش دوستت دارم نوشته؟ دید هر دو بنا بر قضاوت انسانی بالاتر از میانگینند و البته خیلی به هم نزدیک. فرض کرد اگر ایندو نفر به جای هم بودند چقدر متفاوت بودند به این نتیجه رسید با آنچه هستند خیلی متفاوت نمی بودند.

هدف زیر سوال بردن طرز فکر یا نگاه کسی نیست اما خود ماهایی هم که طرفدار برابری بین انسانها هستیم خیلی وقتها نابرابرانه نگاه می کنیم. همین! 

پی نوشت به نظر نگارنده ! صرف ابراز علاقه کردن کار نادرستی نیست ای بسا که خوب هم باشد البته که بستگی به شرایط  دارد اما در کل می تواند خوب باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تگ ها :

 

چند ماه پیش که تازه با هم دوست شده بودند و چند روزی از اثباب کشی دخترک به خانه ی ما گذشته بود، یک روز عصر که برگشتم هم خانه ای مربوطه، دوست دختر جدیدش و یک خانم مسن توی هال نشسته بودند و گفتگو می کردند. شبیه مجلس های خواستگاری در ایران بود کمی. خانم مسن سوال می کرد و پسرک جواب می داد. آن روزها در دانشگاه کار نیمه وقت گرفته بود و مشغول انجام پایان نامه اش هم بود.

طی ماه گذشته دخترک روزهای بیشتری را اینجا نبوده؛ پسرک هم چند بار حرف تمام کردن رابطه شان را زده.  طی این یک ماه، پسرک پایان نامه را تمام کرده و دیگر بیکار تمام وقت است. به قول خودش به دنبال موقعیت دکترا می گردد خارج از المان.

امروز هم باز آن خانم مسن اینجا بود با این تفاوت که دخترک نبود. با هم حرف زدند و خانم مسن رفت. به گمانم آمده بود برای این رابطه از بین رفته یا از بین رفتنی راه حل یا شاید دلیلی پیدا کند! از والدین اینها بعید می دانستم!!!!

پی نوشت> امشب دخترک برگشت. این یعنی خانم بزرگ آشتی را برقرار کرده!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تگ ها :

داستان امروز

از قدیم گفته اند دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی.

همانطور که مستحضرید ما هم مدتی پریشان حال بودیم. خدا نصیب هیچ کس نکند.

در روزهایی که من اینجا تنها بودم و حالم بد بود و به قول یک بنده خدایی توی غار رفته بودم، آدمهایی بودند در چند قدمی ام اینجا، که از یک خط ایمیل دریغ کردند، یک اس ام اس نزدند که ببینند من زنده ام یا نه؟ دلداری و غمخواری پیش کش! من قبلتر سعی کرده بودم دوستیم را در حقشان نشان بدهم و چنان کنم که دوست دارم با من برخورد شود. منتی نیست فقط طرف مقابل ناخوبتر از انتظارم بود.

امروز، بعد مدتها یکیشان را دیدم. گفت که می خواسته به من سر بزند در روزی که حتی دوستان مقیم ایران هم فهمیدند چقدر من غصه دار بودم. اما خودش مریض شده و به قول خودش رو به موت افتاده وگرنه خیلی دوست داشته در کنار من باشد. برای من حنایی است که نه رنگی دارد دیگر و نه ارزشی. احساس کرد که باور نکرده ام هی نعناع داغش را زیاد کرد. آخر سر گفتم خب حالا خوبی؟ به نقطه مورد نظرش نزدیک شده بود باز ادامه داد و گفت و گفت و گفت! 

بعضی آدمها منت هر کاری که می کنند سر دیگری است. مثلا ایشان فردای روزی که ذکرش رفت با وجودی که حالش خیلی بد بوده به کلاس رفته که مرا ببیند و احوالم را بپرسد اما من نرفته ام و ایشان هم حالشان گرفته شده!!! کار دنیا به کجا رسیده. هی خواستم جواب در خور بدهم اما دیدم این آدم تمام شده است. بیخیال!!!! فقط گوش کردم و  گاهی لبخند زدم! 

آخر سر هم اصرار کرد که حلالش کنم که انشب که رو به موت بوده یاد من کرده و گفته اگر دوباره مرا دید حلالیت بگیرد. می خواستم بگویم قسم حضرت عباس یا دم خروس! اما نگفتم.

گفتم چه چیز را حلال کنم؟ گفت همه چیز! سکوت کردم. هی تکرار کرد و من گفتم که نباید در این مورد حرف بزند. آمدیم و در راه ایرانی دیگری را دیدیم. به او هم گفت حلال کن پشت سرت این را گفته ام. بعد هم گفت شیث که ما را حلال کرده!! بنده هم عرض کردم من کجا چنین حرفی زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالم به هم می خورد از رفتار آدمها! از تلاش برای توجیه با این شیوه ها!!! و از ، هم آوردن سر و ته  تمام رفتارهایی که حداقل باعث عذاب وجدانشان می شود اما هیج اثر دیگری ندارد با یک حلالیت خواهی زبانی. شاید باید به رویش می آوردم اما تقریبا مطمئنم که می داند می دانم و به رویش نمی آورم. کاش حوصله جواب دادن داشتم. این رشته باید یک جایی بریده شود. حالا که نداشته ام و ندارم. 

پی نوشت> این متن را برای یادآوری به خودم نوشته ام و دوست ندارم کسی در مورد من یا آن دیگری قضاوتی بکند. لطفا فقط بخوانید. فرض کنید قصه است چون اصلا حوصله پند و اندرز شنیدن ندارم.  حتی شما دوست عزیز!

به قول قدیمهای نقطه باقی بقایتان!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
تگ ها :

 

خواب دیدم.

در خوابم خیلی اشک ریختم از دلتنگی و خوابم برد و خواب عزیز سفر کرده را دیدم.  آرام بودند، خیلی آرام. گفتند عزیزم گریه نکن. گفتم خسته شده ام برگردید من دیگر طاقت ندارم. گفتند نمی شود! اما یک روزی نوبت به تو می رسد و تو هم می آیی اینجا. گفتم دلتنگم کی؟ سکوت کردند و من باز توی خواب دومی هم اشک ریختم.

پی نوشت: نگران من نشوید لطفا! خیلی حس و حالم بهتر از روزهای اول است اما ...

زمان پارامتر مهمی است. برایمان همچنان دعا کنید لطفا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها :

 

می رفتم شهر بچرخم و  آدمها را تماشا کنم. یک ایرانی دیگر را در ایستگاه قطار دیدم. سوار قطار شدیم و نشستیم و سرگرم صحبت شدیم. خانمی که روبروی ما نشسته بود هی به ما لبخند می زد.

دیگری که پیاده شد خم شد و از من پرسید ببخشید شما با هم به چه زبانی حرف می زدید؟ گفتم فارسی. نشناخت! گفتم پرشین گفت آآآآآآآآ. شووون!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

 

با اینکه روزهای خوبی نداشتم و نگرانی وحشتناکم کم کم داشت به یقین وحشتناک تبدیل می شد برایش ایمیل نوشتم. نوشتم چرا که می دانستم تا مدتی به احتمال زیاد شرایط روحی معمولی نخواهم داشت و با اینکه خیلی دوست داشتم مثل بقیه روزهای سختی که در کنارم بود به حرفهایم گوش کند تصمیم گرفتم که اینبار شریک غمهایم نکنمش که برای خودش مشغله زیاد داشت. اما انگار ایمیل را مثل همیشه ننوشته بودم سعی کرده بودم اما موفق نشده بودم. انگار قدری نگران شده بود و این شد که بعد مدتها تماس گرفت و در اولین لحظه گفت که سرحال نیستم و ...

چقدر با هم اشک ریختیم و چقدر خوب است که هنوز با وجود بعد مسافت، دوستان بی نظیری وجود دارند که پا به پای تو و همراه تو اشک می ریزند. من برای همیشه سپاسگزار دوستانی هستم که در این روزهای سخت همراه من (ما)  اشک ریختند و یا کوشیدند بار اندوهمان را کمی کم کنند. 

امروز برای دوست بسیار عزیز دیگری که جویای احوال شده بود ایمیل زدم. امیدوارم که اینبار بهتر عمل کرده باشم و حداقل تا چند روز دیگر، او نه به متن ایمیلم شک کند و نه به صفحه های اجتماعی سر بزند. دوست ندارم غصه دار اندوه این روزهای من باشد چرا که در خانه شان مجلس شادی برپاست.

خدایا شادی را مهمان دلها و خانه های همه آدمها بکن. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها :

 

تصمیم گرفته ام بیشتر مشغول باشم و بیشتر بنویسم. شاید این بار غم کمر شکن کمی کم شد.

جنس این غم و حسهای همراهش بعضی وقتها خیلی متفاوت است. منحصر به فرد است. مثلا امروز احساس می کردم که دیگر ظرفیت این غم را ندارم. احساس می کردم که قلبم دارد منفجر می شود از شدت اندوه! بعد به این نتیجه رسیدم که بروم دوری بزنم شاید موثر بود. از خانه بیرون رفتم و برای چند دقیقه، آدمهای شاد و معمولی و ناراحتی را که از کنارم گذشتند نگاه کردم. حتی با کسی چشم در چشم هم نشدم اما وقتی به خانه برگشتم حس عجیب رفته بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها :

چهل روز!

باورش سخت است. هنوز هم خیلی سخت است. چهل رو گذشته و من هنوز خواب می بینم که عزیزم را گم کرده ام. هنوز هم باور ندارم.

آنقدر مهربان، خوش اخلاق،  متواضع  و دوست داشتنی بود که مرا به یاد پیامبر می انداخت. امروز برای پیامبر مهربانمان و عزیزترین و مهربانترین پدربزرگی که من در این دنیا دیده ام که نه مهربانترین پدر دنیا مراسم برگزار می کنند و من تنها عضو نزدیک خانواده که در کنارشان نیست اینجا نشسته ام و در تنهایی خودم اشک می ریزم.

بعضی غمها با مرور زمان هیچ تغییری نمی کنند. هنوز هم باورش خیلی سخت است. خیلی!

برایمان دعا کنید لطفا!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
تگ ها :