حسادت

آدمها مطلق خوب و مطلق بد نیستند. همه می دانیم که آدمهای نرمال بین دو مرز خوبی و بدی مطلق هستند. به قول بعضیها خاکستری. شدت خوبی و بدی شان هم فرق دارد. دوست داشتن هم همینطور است. در زندگی هر آدمی دیگرانی هستند که واقعا دوستش دارند و محبتشان را بارها ثابت کرده اند اما این دلیل نمی شود که یک وقتهایی حرفهایی نزنند یا رفتارهایی نداشته باشند که رنگ و بوی حسادت داشته باشد. اگر این دیگران عادت به اظهار نظر در مورد اکثر امور عالم داشته باشند هم احتمال این حرفها قدری بیشتر می شود چرا که آدم سطحی تر است که در مورد همه چیز، تقریبا مطلق اظهار نظر می کند. ریشه حسادت هم خیلی وقتها در مقایسه است. بعضیها خودشان را با تو مقایسه می کنند و بعضیها بچه هایشان را. برای من درک لحظه ای که طرف کنترل حس حسادت از دست می دهد و حرفی می زند که تو را یا عزیز تو را کوچکتر - از نظر خودش- یا موفقیت و موقعیت تو را بی ارزش یا کم ارزش نشان دهد  دشوار است. شاید طرف به خودش دلداری می دهد. درک نمی کنم واقعا. عجیبتر اینکه این رفتار ربطی به سن و سال و تجربه زندگی و در اجتماع بودن ندارد.

یعنی طرف بعد از رنجاندن توی بی تقصیر چه حسی دارد؟ لذت؟ گناه؟ حسود در لحظه حسادت خیلی حقیر و رقت انگیز است. خیلی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
تگ ها :

لبخند

دیروز سعی کردم در تهران در مطب یک پزشک، به غریبه ها لبخند بزنم. آدمها اول با تردید نگاه می کردند. بعد نگاهشون رو به جهت دیگه می انداختند بعد دوباره بر می گشتند و به من نگاه می کردند. اگر در نگاه دوم هم من لبخند می زدم اونا هم با تعجب لبخند می زدند. تعجبشون خیلی زیاد بود!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
تگ ها :

 

برای دیدن دو تا دوست مهربون به آخرین شرکتی که کار می کردم سر زدم. بیشتر از دو ساعت اونجا بودم و کمترین زمان صرف صحبت و دیدار اون دو تا دوست شد. 

تجربه: دیگر چنین روشی رو انتخاب نمی کنم. حداقل در مورد محیطهای کاری سابق برای من مناسب نیست. قرار گذاشتیم یکبار دیگه ملاقات خصوصی داشته باشیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
تگ ها :

جادوی لبخند

من این شهر رو دوست دارم و خوشحالم که تجربه ی تنها زندگی کردنم رو از این شهر شروع کرده ام. اینجا مردم یعنی اصولا پیرترها به من خیلی وقتها لبخند می زنند. برای من، این لبخندها خیلی با ارزش بوده اند و هستند. حس امنیت بهم می دند. حس غریبگی رو کم می کنند. از نظر من وقتی یک خانم مسن آلمانی به من لبخند می زنه یک جورایی از بودن من اینجا حس خوب گرفته، خوشحاله یا حداقل ناراحت نیست که منو دیده. این برای من یعنی اون آدم با لبخندش داره پیغام دوستی می ده. من شنیده ام که مردم اینجا نسبت به خیلی شهرهای دیگه چندان دوستانه برخورد نمی کنند اما در همین حد هم خوب و دوست داشتنیه. 

امروز هوا خیلی خوب بود. صبح که در شهر می گشتم خیلیها بیرون بودند. همه شاد و آراسته. 

امروز هم کلی از آدمهای مسن لبخند مهربانانه دریافت کردم. کلی انرژی می گیرم از لبخندهای بچه ها و پیر زنها. 

امروز شروع کردم به دیگران لبخند زدن. قبلا یکی دو بار تلاش کرده بودم ولی امروز چندین بار این حرکت رو انجام دادم. در واقع به طور جدی شروع کردم به لبخند زدن به غریبه ها. بر خلاف تجربه های معدود قبلی، کلی جواب مثبت گرفتم. به نظرم رسید مهربانی لبخند پیرزنهایی که جواب لبخندم رو می دادند از مهربانی لبخند من بیشتر بود. اینو چندین بار حس کردم. چند تاشون هم از دریافت لبخند اولیه کلی خوشحال شدند. اینو  هم حس کردم. 

تصمیم گرفتم تمرین کنم که مهربونی لبخندمو بیشتر کنم و من بعد بیشتر به غریبه ها مخصوصا پیرترها لبخند بزنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
تگ ها :

 

از دیروز شادی برگشتن تو دلم نشسته. تا دیروز، روز موعود دووووووووور بود. 

فکر دیدار دوباره ی خانواده و دوستان، کلیییییییییی به آدم انرژی می ده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
تگ ها :

 

برای بعضی آدمها تصمیم گرفتن در مورد اینکه با چه کسی می خواهند دوست باشند و با چه کسی نه معضل بزرگی در زندگی است. امروز ایکس عزیز است و بزرگ و پر از اشتراک و فردا غیر قابل اعتماد و ... پس فردا ساده است و پر اشتباه اما با یک قلب مهربان. پسون فردا ماری خوش خط و خال که به دنبال جلب توجه و محبت ایشان است. این تیپ آدمها بعضا نسبت به دوستی یا روابط دوستانه ایگرگ که بنا به دلایل خاص خودشان قابل تامل، توجه یا سودمند است حساسند. تا ایگرگ بخت برگشته با یکی حرف بزند و حس کنند دارد با یکی دوست می شود بدو بدو می ایند که یک وقت از قاقله عقب نمانند.  اذیت می شوند؛ اذیت می کنند اما باز هم، همان نادانی هستند که بودند!

هر سه ی ایکس و ایگرگ و آدم مورد نظر را خانم یا آقا فرض کنید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها :

 

با هم که حرف زدیم دلم گرفت. حرف به وقایع سرزمینمان رسید و او هشدار داد که بهتر است درباره چیزی که مطمئن نیستم قضاوت نکنم. خودش هم سعی می کرد چنین کند. دلم گرفت گفتم این چیزها دیگر اظهر من الشمس شده. گفتم من نمی توانم مثل تو بگویم مطمئن نیستم آیا باشد یا نباشد. این آدمهایی که این نقلها را گفته اند آدمهای بزرگی هستند. دلیلی وجود ندارد که یک آدمی که سالهاست بزرگیش بر همه ثابت شده بیاید و ادعاهای کذب بکند. پس وقتی این جور آدمها حرفی می زنند حقیقت است. حقیقت تلخ. گفت ولی تو در مورد فلانی داری زود قضاوت می کنی شاید اطلاعات را درست به او نمی رسانند. بعید است او به این اتفاقات راضی باشد. جواب من این بود اگر بداند و سکوت کند زیر سوال است  اگر هم نداند باز هم زیر سوال است چون وظیفه دارد که بداند چرا که مسوول است. گفت به هر حال من مثل تو نیستم مرز حق و باطل باریک است من قضاوت نمی کنم. من هم قبول دارم که باریک است اما گفتمش من با ورودیهایی که داشته ام قضاوت می کنم و آنکه از مقام و موقعیتش سو استفاده می کند را محکوم می کنم. این حداقل حداقل کاری است که برای آدمهای بزرگ این روزهای سرزمینم می توانم بکنم. گفتم بی طرفی تو، عین تایید است از نظر من. این برای من یعنی تو نسبت به این همه بی عدالتی بی اعتنایی!!!! فکر نمی کنم اشتباه بکنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
تگ ها :