عذاب وجدان

شاید آخرین باری بود که می دیدمش به خاطر تفاوت برنامه های آینده. بعد سالها می دیدمش. سالها! در طی این سالها خیلی چیزها تغییر کرده بود و ارتباط من و او کمتر و کمتر شده بود.

حرف به دوست کشیده شد و دوست عزیزی از دوستانم که دیگر نیست( خدا رحمتش کند). متاثر شدم. گفت عزیز بود؟ گفتم در دوستی تمام بود. گفت چه می کرد؟ کمی گفتم. گفت همینها؟!! گفتم برای من کافی بود. گفت من تعریف دیگری دارم. گفتم حق داری داشته باشی همه مثل هم نیستند اما تعریف من این است. گفت من کجای هرم دوستانم؟ گفتم راستش هیچ کجا!  متاسفانه. برای چند لحظه بی رحم شدم. گفتم من و تو خیلی وقتها با هم دوستانه صحبت کرده ایم، نصیحت کرده ایم، دلخور شده ایم و بخشیده ایم اما در دوستی ای که من سراغ دارم توجهی هست که در تعامل بین من و تو نبوده. گذشت.

نمی دانم چرا این روزها یاد این موضوع می افتم. حرفم تلافی چند دلخوری کوچک بود. حالا فکر می کنم شاید بهتر بود قبول می کردم که چون دوستانه برخورد کرده ایم دوست هم بوده ایم. آدمها خیلی وقتها کسانی را دوست می دانند که در حقشان دوستی هم نکرده اند، دوستانه هم برخورد نکرده اند.  کسانی که فقط در زندگیشان بوده اند و بودنشان جنبه عادت گرفته. در حقیقت ما دوست بودیم دوستان خوبی هم بودیم. اگر چه در زندگی هم نبودیم؛به هم کمک کرده بودیم بهتر شویم. شاید دوستانی بودیم نه چندان صمیمی. شاید بی انصافی کردم. این امکان وجود دارد که  او هیچ وقت هیج وقت یاد این جمله من نیفتد اما من یاد حرفم می افتم و حس بدی پیدا می کنم و همین حس نشان می دهد که او دوست من بود . کاش این پست را بخواند!  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
تگ ها :

خدای مشترک

چند وقت پیش، با مارتین نازنین صحبت می کردیم. احساس می کردم که سوالی دارد و مطمئن نیست که پرسیدنش درست است یا نه؟ کمی که حرف زدیم و شاید احساس راحتی کرد پرسید: دو یو بیلیو این گاد؟ من متعجب نگاهش کردم و گفتم یس آی ام ا مزلم!! لبخند زد؛ به نظرم لبخندش از نوع خیال راحت شدن بود!!! من هم لبحند زدم. بله داشتن یک خدای مشترک حس خوبی دارد و شاید مطرح کردن این سوال از طرف او نشانه خوبی بود. در واقع از نظر من بود :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
تگ ها :

 

بعضی وقتها اتفاقات زندگی چنانند که  جا دارد باور کنی خدا این صحنه ها را مخصوص تو چیده که سر آخر چیزی بفهمی یا کسب کنی. اما مشکل اینجاست که وقتی نتیجه چیدمان را نشانت می دهند از لحظه غافلگیری یا شروع آنقدر دور شده ای که یادت می رود این آخر همان صحنه است.

این روزها اوایل روزگاری هستم که حس می کنم بعدها بخشی از داستان زندگیم خواهند بود. روزهای سختی است، کلی اتفاق عجیب و غریب با هم. اما تصمیم گرفته ام سعی کنم حواسم به کل این داستان باشد از همین لحظه های اول. 

باز هم دعای خیر زیاد لازم دارم:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
تگ ها :

آیا می دانید کنکور یعنی چه؟ :)

در اولین برخوردم با یکی از هم خانه ایهای کنجکاو نسبت به ایران، یک جمله ای گفتم که جایی خوانده بودم. اینکه زبان و فارسی و آلمانی واژه های مشترکی دارند. بچه هم ذوق کرد و گفت مثلا؟ من هم گفتم شرمنده  الان نمی دانم  ولی پیدا می کنم. از یک آلمانی فارسی دان هم که پرسیدم؛ گفت تنها پارادایز کلمه مشترک است ! 

اما بررسیهای من نتایجی در بر داشته اند. بخشی از کشفیات من تا اینجا اینها هستند : دوش (حمام) نه به معنی شب، دختر (فارسی)= تختر(آلمانی)، کمد و ازهمه مهمتر " کنکور".

کنکور (Konkur) در آلمانی معنی رقابت می دهد-  بنا به ترجمه گوگل مترجم-و جالب اینجاست که خود آلمانیها برای امتحان ورودی دانشگاه این کلمه را استفاده نمی کنند. 

از کشف معنی و زبان حاوی این کلمه کلی ذوق کردم؛  همیشه کنجکاو بودم معنی اصلی و زبان حاوی این کلمه را بدانم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها :

آدم بلند قد نیازمندیم!

البته واضح و مبرهن است که آدمهای دور و بر آدمی و صد البته دوستانی که اطراف آدمی هستند در زندگی همان آدمی موثرند. 

مدتهای مدیدی بود که آدمهای دور و برم دوستانی بودند داناتر و پخته تر از خودم. همه نه، ولی همیشه چند تایی بوده اند. بزرگترهای خانواده هم که جای خود دارند.

اینجا این دو گروه نیستند. دوست دانا لازم دارم زیاد! کسی که یک سر و گردن از من و آدمهای دور و برم بلندتر- داناتر-  باشد. اینطور اگر ادامه پیدا کند بعد این دو سال، من یک سلف استادی(self study) خود سازی و تغییر را هم گذرانده ام اما ترجیح می دهم معلمی داشته باشم یا حداقل مربی حل تمرینی برای رفع اشکال! دلم آموختن از خوبی می خواهد نه درس گرفتن از آنچه نا خوب است به عنوان آموزش غیر مستقیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
تگ ها :