پنجره+پرده

پنچره خانه- اتاق-دریچه ای است برای انکه آدمهای داخل خانه با دنیای بیرون ارتباط تصویری شان را حفظ کنند. از آن طرف هم دریچه ای بسیار بسته تر است برای آدمهای دنیای خارج، چرا که پرده ی هر اتاق حکایت از کاربرد احتمالی، شیوه ست کردن احتمالی رنگهای دکوراسیون داخلی و سلیقه آدمهای ساکن آن خانه دارد. گلدانهای پشت پنجره، شیشه های ترشی و شور و ... هر کدام بخشی از زندگی ادمهای ساکن خانه اند. من همیشه از نگاه کردن به نمای بیرونی پنجره ها لذت برده ام.

یک ساختمان قدیمی را در تهران، فرض کنید که شیشه هایش برق می زند. پرده زیبایی دارد و شاید گلدانی هم داشته باشد. از انجایی که جوانترها دنبال خانه های جدید ساز یا با عمر کمتر هستند می شود فرض کرد پیرزن یا شاید زوج پیری در آن خانه زندگی می کنند که هنوز زنده اند. هنوز از زندگی لذت می برند. هنوز به زندگی اهمیت می دهند. زوجی که شاید در روزگار جوانی یا میانسالی خانه را خریده اند و یک عمر پر فراز و نشیب را در آن گذرانده اند.

با توجه به مطالب فوق، پرده نداشتن اتاقم در اینجا برایم نا خوشایند بود. آدمهای بیرون از حضور من در این اتاق هیچ حسی نداشتند. اینکه من هستم یا نیستم را می شد از روشنی لامپ و بالا یا پایین بودن کرکره پنجره ام فهمید اما از خودم کسی چیزی حس نمی کرد. پنجره ی من برای محیط اطرافش، هیچ تاثیری نداشت. نه زشت ترش می کرد _ چرا که خیلی پنجره ها پرده ندارند- نه زیباترش - چرا که از وقتی حافظه ها یاری کند اینجا همین شکلی بوده.

روزی که پرده را نصب کردم احساس خیلی خوبی داشتم. بعد نصب پرده هم، مدتی مشغول ست کردن بقیه اجزای این اتاق دانشجویی بودم. حالا اتاقم را دوست دارم. بعضی روزها که آفتابی  نیست هم، کرکره را کامل بالا می کشم تا رهگذرها از پشت شمشادهای بلند جلوی باغچه، پنجره ی با پرده تزیین شده ی مرا ببینند. شاید برای کسی این تصویر، حس خوبی داشت. دیروز دوستی گفت که از کنار اتاق من رد شده و از دیدن پرده رنگارنگ اتاقم که با تابش آفتاب زیباتر شده بوده لذت برده. خوشحال شدم که کسی- حداقل یک نفر- پیام مرا که با کلی زحمت به بیرون اتاق فرستاده ام، دریافت کرده. :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
تگ ها :

تغییر

دو نفر از دوستان در مورد موضوعی صحبت می کردند. ما هم سوم شخص مفرد در جمع بودیم. اولی ماجرایی را تعریف کرد از کسی که چندان دوستی ای هم با او نداشته ولی در موردی خاص اصرار داشته که دوست ما به پیشنهاد ایشان عمل کند و وقتی مقاومت دوست ما را دیده و در مورد دلیل اصرار مورد سوال واقع شده جواب داده چون اگر دوست ما به نصیحتش عمل نکند اذیت می شود. دوست ما جمله آخر را جدی نگرفته بود. به نظرش یک جمله روتین بود برای چهارم شخص مفرد تا به قول دوست ما تا حدی حرفهای عجیبش را توجیه کند. گفت رابطه دوستی من و او در حدی نبود که چنین حرفی بزند. گفت که برخورد چهارم شخص مفرد برایش غیر قابل هضم بوده و هست. قدری دلگیر بود. دوست دوم که خیلی هم در جریان جزییات نبود و چهارم شخص مفرد را هم هیچ جوره نمی شناخت گفت شاید دوستت داشته و به همین دلیل واقعا دوست نداشته تو آزار ببینی. شاید!

به این ترتیب یک قضاوت به شدت بد بینانه  کلی تغییر کرد.

توضیح: اولی خانم و چهارمی آقا هستند. آخییییییی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :

دعا

لیلی برای مجنون دعا می کرد:

خدایا! برای او قسمتی بهتر از من و برای من، قسمتی بهتر از او قرار بده!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
تگ ها :

دو جنبه

از مزایای زندگی در کشور اسلامی اینه که همیشه مطمئنید گوشت یا کنسروی که خریده اید گوشت خوک نیست 

از مزایای زندگی در کشور غیر اسلامی اینه که وقتی فهمیدید چیزی که خریده اید گوشت خوک داره اونو دور نمی ریزید که اسراف بشه بلکه می دیدش به یه هم خونه ای که اهل خوردن این چیزاست و اگر چه سر خودتون بی کلاه می مونه یک بنده خدای دیگه رو شاد کرده اید!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
تگ ها :

حرفهای یواشکی

یادش به خیر روزهای اشتغال! جمع سه نفره ما برای خودمان کلی خوب بود. دلم برای حرفهای یواشکی (اصطلاح ما بود) سه تایی  هم حسابی تنگ شده. با اعلام خبر جدا شدن من از شرکت، البته بخش عمده ای از حرفهای یواشکی چند ماهه مان حذف شدند اما هنوز هم می شد تا روز آخر چیزهایی پیدا کرد که فقط خودمان سه تا بدانیم و در موردش با ایما و اشاره در حضور دیگران و یا در غیابشان به راحتی نسبی صحبت کنیم. خیلی می چسبید! یادش به خیر! چه راز داری ای می کردیم برای هم!! و چه لذتی داشت این محرم اسرار بودن.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :

هم خانه ای

مارتین از هم خانه ایهای من است. پسر با ادب، مرتب، تمیز و فهمیده ای است. تازه دانشگاه را شروع کرده اما آنقدرها هم بچه سال و خام نیست. به دانشگاه آمده که آرزوی دوران کودکیش را عملی کند. مهندسی هوا فضا می خواند اما هدف نهایی اش پیوستن به ارتش و خلبانی هواپیمای جنگنده است. قبل از دانشگاه هم نه ماه در ارتش خدمت کرده و وقتی فهمیده که نمره هایش برای خلبانی جنگنده مناسب نیست ولی مجوز شرکت در دوره خلبانی یک هواپیمای جنگی دیگر در یک سطح پایینتر از انچه می خواسته را دارد؛ برنامه اش را تغییر داده و به دانشگاه آمده که با دست پر بعد از تحصیل، برای خلبانی جنگنده  اقدام کند.

با مارتین بعضی وقتها در مورد جنگ حرف می زنیم. به عنوان آدمی که در کشور درگیر در یک جنگ واقعی در زمان جنگ زندگی کرده از تجربه های جنگ برایش گفته ام اگر چه هیچ دیدی ندارد. انگار قصه یک عصر دیگر را می شنود. می گوید که پدر پدر بزرگش در جنگ جهانی شرکت داشته و همیشه از جنگ بد می گفته. می گوید خوشحالم که مردمم هنوز خاطرات تلخ جنگ را در ذهن دارند و تا جایی که بشود سیاستمداران کشورم از درگیر شدن در جنگ اجتناب می کنند. می گوید جنگ که بشود برای من ارتشی بعد از اینها خیلی سخت خواهد شد:) اولین باری که از جنگ حرف زدیم گفت چرا مسوولین شما دوست دارند جنگ راه بیفتد با وجودیکه در زمان جنگ شما در همان کشور بوده اند؟ !!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
تگ ها :

دوستی

اولین روزهایی که به اینجا آمده بودم؛ یک روز دو تا خانم نسبتا میان سال را دیدم که در خلاف جهت هم در حرکت بودند یعنی به سوی! همدیگر می رفتند. به چند متری هم که رسیدند دویدند و همدیگر را در آغوش کشیدند. انگار دوستان قدیمی بودند. چند بار همدیگر را بغل کردند توی چشمهای هم نگاه کردند و خندیدند و دوباره باز همدیگر را در آغوش فشردند. 

از شادیشان حس خوبی پیدا کردم اما دلم عجیب سوخت. خب من هم دلتنگ دوستانم بودم و هستم. توی فکرم صحنه ای که دیده بودم را چند بار باز سازی کردم با جضور خودم و دوستان و عزیزانی که دلتنگشان بودم و هستم. به این فکر کردم که نکند روزی من هم سن این دو دست شوم و هیچ دوست عزیزی دور و برم نداشته باشم. دوستی که اینچنین با دیدنش به وجد بیایم. دلم گرفت و قدری ترسیدم! 

دوستی که در پست دوستی با سکوت از او نام برده شده بود؛ چند روز بعد از آن پست، از کلاس ما رفت. اصرار داشت به سطح پایینتر منتقل شود و به هزار زحمت حرفش را به کرسی نشاند. با رفتن از کلاس ما دیگر ندیدمش اما به یادش بودم.

دیروز در دانشگاه منتظر دوستی بودم که دیدم یک نفر از دور هی دست تکان می دهد. عینک نداشتم که خوب ببینمش. نزدیک که رسید دیدم رفیق گم شده خودم است. کمی با شوق به سمت هم دویدیم و بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم. لحظه ی دوست داشتنی ای بود. داشتن دوست زیباست! اما دوستی کهنه چیز دیگری است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
تگ ها :

احداث خط بیست و یک

دیروز که از کلاس دیر وقت می اومدم دو تا پسر جلوتر از من توی ایستگاه دانشگاه حرکت می کردند که پلاکارد چوبی دستشون بود. روش هم درباره خط 21 شعار نوشته بودند. خیلی راحت پلاکارتشونو بعد تجمع تو دستشون گرفته بودند؛ سوار قطار شهری شده بودند و با خیال راحت داشتند میرفتند خوابگاهشون- در واقع خونه شون.

ماجرای این خط 21 یه کم منو یاد قدیمای نه چندان دور خودمون انداخت. اگر چه که تفاوت از زمین تا آسمان است! 

این خط قراره اینجا یعنی در اشتوتگارت ساخته بشه و  به خاطرش یک تعدادی درخت قطع میشه و شهرداری مصممه این طرح رو اجرا کنه. انگار تغییراتی هم در محوطه ایستگاه مرکزی قطارهای شهری ایجاد میشه.

گروههای مخالف اجرای این طرح، تا حالا چند بار تجمع کرده اند. روز پنج شنبه گذشته هم پلیس با مردم درگیر شده سر این موضوع و از اون روز، ایستگاه مرکزی پر پلیسهای کلاه کجه که به نیروهای ضد شورش ظاهرشون شبیهه.

با توجه به حضور دو تا آقا پسری که گفتم؛ انگار اعتراضها همچنان ادامه داره. روز پنج شنبه تجمع انگار بزرگ بوده و بچه مدرسه ایها و دانشجوها هم به معترضین پیوسته بوده اند که پلیس وارد عمل شده و بنا بر برخی گزارشها بالای صد نفر رو زخمی کرده. پلیس به مردم آب پاشیده و از اسپری فلفل استفاده کرده!!! کلی الان پلیس به خاطر وحشی گری که داشته زیر سواله! متاسفانه ایستگاه مرکزی مسیر هر روزه ما نیست که ببینم واقعا چه خبره و یکبار فقط تو این چند روز از اونجا رد شدم.

امشب دیدم که یکی از دوستانی که دو سه سالی اینجا بوده تو صفحه ف.ی.س.ب.و.ک. ش یک فیلمی از پنجشنبه - احتمالا همون روز- رو به اشتراک گذاشته از گزارش قطع اولین درخت!!! بعضی صحنه هاش برای ماها آشناست اما تفاوت از زمین تا آسمان است.  ... (لینک فیلم)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
تگ ها :

خاطره- هم خانه ای

در آشپزخانه، یک شب سرد تابستان:

من و یونس مشغول پختن غذا و ظرف شستن و اینها بودیم. من داشتم غر می زدم که این آلمانی عجب زبان سختی است  و چطور یاد گرفتی اش و از این حرفها. یونس پرسید شما در ایران، عربی صحبت می کنید؟ گفتم نه ولی حروف الفبایمان به هم شبیهند و بعضی کلمات عربی هم در زبان ما امده. گفت یعنی عربی را متوجه می شوی؟ گفتم اگر بخوانم از روی متن شاید؛ چون در مدرسه عربی داشتیم و عجب عربی زبان سختی است و از این حرفها. بعد گفتم ولی باز هم عربی و آلمانی از فرانسه خیلی برای یاد گیری بهترند. گفت فرانسه خوانده ای؟ گفتم کمی ولی برای من سخت ترین زبان دنیا بود. گفتم زبان کشور شما (تونس) چیست؟ گفت زبان رسمی فرانسوی! ولی ما عربی هم کمی صحبت می کنیم. بعد گفت ببین هر زبانی که من صحبت می کنم را گفتی سخت!!! گفتم پس آفرین که به سه تا از سخت ترین زبانهای دنیا مسلطی!:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

استقلال

تا امروز دقیقا یک ماه کامل را تنها زندگی کرده ام ؛ یک ماه سی و یک روزه. دو روز خوب سفر و دیدار با عزیزان را حساب نکرده ام  و ماه را هم تابستانی گرفته ام. تجربه ای بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

آشپزی تنهایی

از وقتی که به اینجا امدم مجبور شدم کم کم آشپزی کنم. به جز یکی دو بار اول، طعم غذاهایی که پخته ام را دوست داشته ام. تا حد زیادی به طعم غذاهای مامان خانوم عزیز و مهربان، نزدیک بوده اند. اما هر بار، غذاهای نسبتا خوب در امده را با غصه خورده ام. دلم می خواست عزیزانم هم اینجا بودند و از دست پختم  می چشیدیند و تعریف می کردند؛ یا می چشیدند و اندکی خیالشان از بابت من راحت می شد. شنیدن کی بود مانند چشیدن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

هم خانه ای

یونس هم دیروز رفت. از رفتن یونس ناراحت شدم. داشتیم با هم کم کم دوست می شدیم. البته یونس موقتی رفت ، برای یک ترم؛ ولی احتمال اینکه بعد برگشتن به همین خانه بیاید زیاد نخواهد بود. توی اسبابی که می برد یک شمشیر بزرگ دیوار  کوب بود در غلاف و یک ساز بزرگ. نزدیک رفتن، یکی از دوستان یونس، ساز را برداشته بود و می زد. تازه دیروز بود که فهمیدم صدای ساز غمگین و دلنشینی که بعضی عصرها می شنیدم از اتاق یونس بوده. یونس ازمن خواست به عنوان هم خانه ای تایید کنم که خانه را قبل رفتن تمیز کرده. من هم فرمش را امضا کردم. بنده خدا کلی خانه را تمیز کرده بود. وجود چنین فرمی برایم جالب بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
تگ ها :

باز هم، هم خانه ای!

میشاییل تنها سه هفته هم خانه ای ساکت و مرتب و بی آزار ما بود. به سه هفته هم نکشید. تنها یک روز از صبح با دوست دخترش توی دانشگاه چند بار دیدمش و شب امدند خداحافظی کردند که ما رفتیم. من داشتم ظرف می شستم. میشاییل کنار در آشپزخانه ایستاد و گفت که دارد میرود و دخترک کمی عقبتر. صحنه جالبی بود. موسیقی گفتگوی کوتاه من و میشاییل، صدای شاد دخترک بود که به صورت پیوسته میگفت چوس چوس! .

امروز که از در وارد شدم، کنار در اتاق میشاییل وسیله دیدم. بعد صدای ضبط آمد برای مدتی به علاوه حرف زدن. بعد ترق و طروق اسباب آوردن. کمی هم دم در اتاق من سر و صدا شد. در را که باز کردم یک کاناپه بزرگ، تقریبا راه من و ورودی دستشویی کنار اتاق من را بسته بود. کلی انرژی صرف کردم تا کمی جابجا کنمش. دیدم چند نفر دارند اسباب می آورند. رفتم که در مورد کاناپه صحبت دوستانه بکنم. پسرک اسمی گفت که باز یادم نماند. من هم اسمم را گفتم.

تا خواستم حرف کاناپه را بزنم، یک آقای مسن از در وارد شد. سلام کردم و به انگلیسی خوش امد گفتم. انگار متوجه نشد. گفت پدر و پسرک را نشان داد. من هم دوباره حرفم را تکرار کردم. دوباره گفت پدر. بعد  من برای اینکه فضیه را روشن کنم دستم را دراز کردم و دست دادم. انگار خیالش راحت شد که منظورش را فهمیده ام. چهره شکسته و پدرانه پیر مرد پر از نگرانی بود. دیگر در مورد کاناپه چیزی نگفتم. به اتاقم بر گشتم و با خودم فکر کردم همه پدرهای دنیا شبیه همند.  مادر پسرک نیامده بود. مادری که او هم شبیه همه مادرهای دنیاست. مادری که کلی سبد و کاسه کوزه همراه پسرش کرده  و شاید حالا تنها نشسته و دارد برای جدایی  فرزندش اشک می ریزد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
تگ ها :