هنوز به یک ماهی که وعده اش را داده بودند نرسیده بودیم که حساب و کتاب نهایی و چک تحویل نماینده محترم بنده شد. انصافا این حرکت شرکت نان را بسیار پسندیدم که با توجه به اینکه خیلی از همکاران بعد از استعفا از کشور خارج می شوند چک تسویه حسابشان  را به بستگان درجه یک، بنا به درخواست خود فرد تحویل می دهند. 

و به این ترتیب شرکت نان، همه جوره برای من تمام شد:) کار در شرکت نان و همکارانم را دوست داشتم. اولین جایی بود که با وجود رضایت از کار و حواشی آن، ترکش کردم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها :

هم خانه ای

یونس از تونس اومده از فامیلیش که روی صندوق پست بود، نتونستم حدس بزنم کجاییه؟ 

بر عکس آلمانیهای هم خونه ای هم روزهای اول ندیدمش. حدس زده بودم ترکه یا پاکستانی چون فامیلش شبیه عربها نبود اگر چه فامیلش به اسمهای ترکی و پاکستانی که من بلد بودم هم شبیه نبود. البته بدیهیه که من همه اسمهای این دو ملیت رو نمی شناسم اما خب حدس می زدم دیگه!!

حدس می زدم روزه می گیره چون اتاق من کنار آشپزخونه است و چند بار نیمه های شب صداهایی از آشپزخونه شنیده بودم.

خلاصه اون روز که دیدمش گفت که اهل تونسه. دانشجوی کارشناسیه و درسش به آلمانی لذا انگلیسیش زیاد خوب نیست.

چند وقت بعدش باز تو آشپزخونه دیدمش. اون آلمانی حرف می زد و من انگیسی. کلی با مزه بود. از ایران خیلی چیزا می دونست. در مورد مسلمونا و بعضی موضوعات مرتبط با ایران حرف زدیم. یکی از موضوعات هم فراوانی شیعه ها و اهل سنت تو کشورهای مختلف بود. من هم داشتم خودمو اماده می کردم که بگم به نظر ما اهل سنت خیلی گل هستند و اینا. واقعا اونایی که من دیده ام آدمهای خیییلی خوبی بوده اند که یونس با احتیاط گفت شما شیعه ای؟ منم گفتم آره. گفت منم شیعه ام! منم با تعجب نگاش کردم و گفتم واقعا؟ خندید و گفت آره!! گفت البته ما اجدادمون از اهل سنت بودند اما خونواده ی من بررسی کردند و شیعه شدند من هم الان شیعه ام!!!

این مقدمه رو در معرفی ایشون داشته باشید که من بعد هر از گاهی ازشون می نویسم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
تگ ها :

برنامه تبادل فرهنگی3- فرانسه

فرانسویها بچه های با مزه ای بودند. تنها کسانی بودند که گفتند بزرگترهاشون - یعنی پدر بزرگ و مادر بزرگها- تصویر منفی ای از آلمان براشون ساخته بوده اند و کلی نهی شون کرده اند از سفر و تحصیل در این سرزمین. خانم مدیر جلسه هم گفت که متاسفانه این ذهنیت منفی و قدری کینه کدورت از دوران جنگ جهانی بین آلمانیها و فرانسویها وجود داره ولی الان خیلی داره تلاش می شه با برنامه هایی مثل بورسها و تبادل دانشجو  این ذهنیات منفی از بین بره.

یک مطلبی که خیلیها در مورد فرانسویها روش اتفاق نظر داشتند این بود که فرانسویها زبان خودشون رو به زبانهای دیگه ترجیح می هند و به خصوص با توریستها بد برخورد می کنند چون توریستها فرانسه نمی دونند منظور این بود که فرانسویان حاضر نیستند انگلیسی حرف بزنند. اما دانشجوی فرانسوی گفت که همه اش رو به حساب تعصب نگذارید.

گفت نظام آموزش زبان در فرانسه خوب نیست. گفت من قبل سفر، خیلی کلاس انگلیسی رفتم ولی تو کلاس زبان، ما فقط سر کلاس، جزوه می نوشتیم. گفت ما تو کلاس حرف نمی زنیم که تمرین بشه برای همین فرانسویها در زبانهای دیگه ضعیفند. گفت من فکر می کردم انگلیسیم خیلی خوبه اما از وقتی اینجا اومدم دیدم تو مکالمه خیلی مشکل دارم.

در مورد این سوال که ایا درسته که فرانسویها خیلی حلزون و قورباغه می خورند و دوست دارند اینا رو!! _من اینو تا حالا نشنیده بودم- جواب داده شد که خیلی هم اینطور نیست ولی تعداد اونایی هم به این دو خوراکی علاقه دارند زیاده!! پسرک گفت من خودم یک بار قورباغه خوردم برای امتحان و اصلا از مزه اش خوشم نیومد. گفت به نظر من مرغ خیلی خوشمزه تره!!! در مورد حلزون (slug) ولی گفت خب خالی خالی که نمی خوریمش کلی چیز بهش می زنیم و خوشمزه میشه!!!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها :

خیر مقدم

بدین وسیله به جدیدترین خوانندگان این وبلاگ خیر مقدم عرض می کنم. 

این پست را برای ثبت در تاریخ شخصی نوشتم. 

ممنونم که اینجا را از این به بعد می خوانید عزیزانم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها :

برنامه تبادل فرهنگی 2-مکزیک

بچه های مکزیکی کلی به اینکه همه با شنیدن اسم کشورشون به یاد کلاه مکزیکی که اسمش را هم بقیه می دونستند، خندیدند. سوال شد واقعا همه دارند و اونها هم گفتند آره و کلاهاشونو با خودشون آورده اند اما فقط دوشنبه ازشون استفاده می کنند و کلی رو این روز تاکید کردند.

گفتند کشورشون کشوری با تنوع فرهنگیه و مکزیکیها، راحت خارجیها رو می پذیرند. به همین دلیل خیلی آرژانتینی ها و اهالی کشورهای دیگه مکزیک رو برای زندگی انتخاب می کنند. یکی از دانشجوهای مکزیک،ی خودش رو  مثالی برای این ادعاشون می دونست. گفت اجدادش از اوکراین اول رفتند ارژانتین و بعد مکزیک و الان اونها از زندگی تو مکزیک خیلی راضیند.

در مورد مواد مخدر و اسلحه هم سوال شد. کلی تاکید کردند که مکزیک تولید اسلحه نداره و همه اش رو باندهای قاچاق مواد مخدراز امریکا می خرند. ولی قبول داشتند که کشورشون در کنار کلمبیا جز تولید کننده های مواد مخدر حساب میشه. گفتند مدتیه دولت تصمیم گرفته با قاچاق مواد مخدر مبارزه کنه و قبلا قاچافچیها راحت فعالیت می کرده اند. 

گفتند در بین خود مکزیکیها بعضی هستندکه معتقدند دولت نباید با این پدیده مبارزه کنه اما اکثریت مردم موافقند. گفتند خیلی شهرهای مکزیک هر روز صحنه درگیری مسلحانه نیروهای دولت با قاچاقچیهاست و خیلی چیز عادی ای شده واسه مردم.

تاکید کردند که مکریکو سیتی- پایتخت- اینطور نیست و امنه. ولی گفتند این درگیریها مثل یک جنگ داخلیه و میانگین روزی 20 نفر کشته به جا می گذاره!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها :

روز اینتر کالچرال ما (1)

امروز برای من و عده ای دیگر روز برنامه تبادل فرهنگی دانشگاه بود. برنامه از دیروز شروع شده و تا حدود یک ماه دیگه ادامه داره تا قبل از شروع ترم. اما هر کس طبق برنامه فقط یک روز می تونه تو برنامه شرکت کنه. هدف برنامه آشنا کردن بچه ها با کشورها و فرهنگهای دیگه است و تا حدی اصلاح تصویر ذهنی آدمها از کشورهای دیگه.

در گروه ما آدمهایی از زاپن، هند، ایتالیا، مکزیک، ایران، تایوان، فرانسه و مجارستان حضور داشتند.

مدیر جلسه هم یک خانم آلمانی بود که پنج سال از بچگیش رو در آفریقا گذرونده بود. دو سال امریکا زندگی کرده بود و یک سال هم رفته بود چین که با زبان و فرهنگ چینی آشنا بشه. انصافا هم شناخت خوبی از فرهنگهای مختلف دنیا در حال کلی داشت.

بعد از معرفی، اولین قسمت برنامه قرار گرفتن در گروههای از پیش تعیین شده بود. ما در مورد کشورهای دیگه ای که نماینده هاشون توی کلاس با ما بودند ولی تو گروهمون نبودند یک لیست از نقاط / نکات مثبت و منفی که توی ذهنمون بود نوشتیم. لیست نهایی هر گروه شبیه روزنامه دیواری بسیار ساده بود. بعد از نصب مقواها  روی دیوار، کار بحث شروع شد.

گروهها یکی یکی پای کارشون می رفتند و در مورد نکاتی که نوشته بودند توضیح می دادند. بعد هم آدمهایی که اهل کشور مورد بحث بودند موارد رو تایید یا رد می کردند و به سوالات بقیه جواب می دادند.

نکات جالبی شنیدیم از کشورهای دیگه که بعدتر اگر یادم نروند کم کم می نویسم.

اما این وسط یک چیز غم انگیز و آزار دهنده وجود داشت: با وجودیکه همه می دونستند ایران تمدن بزرگی داشته و قصه هزار و یک شب رو همه گفتند به عنوان یک قصه ایرانی شنیده اند و دوست دارند؛ به جای موضوعات دیگه ای که به آداب و رسوم و جاهای دیدنی ربط داشت و در مورد کشورهای دیگه کلی در موردشون حرف زده شد؛ ما همه اش در مورد اقدامات مسوولین مملکت جواب سوال دادیم و اینکه حساب مردم جداست.

جالب اینجا بود که همه ج. ن. ب.ش.  س.ب.ز رو می شناختند. همه جداقل عکسهای راهپیمایی میلیونی رو دیده بودند و البته شعور مردم ما رو مورد تحسین قرار می دادند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
تگ ها :

اشتراک عجیب!!!

توی کلاس آلمانی یک همکلاسی اس. را. ای. لی داریم. بچه خوبیست. کمی هم خجالتیست. چند روز پیش توی وقت استراحت کلاس، که عده ای تصمیم گرفتند نزدیک کلاس کباب و پیتزا بخورند آهسته به همکلاسی ایرانی که شاید به نظرش بنا به دلیل مسلمان بودن معذوریت دینی بیشتری داشته گفته بود که خدا کند غذای مغازه از گوشت خوک نباشد که بنا به دلایل مذهبی نمی تواند بخورد. بعد هم کلاسی ایرانی با تعجب نگاهش کرده بود و گفته بود ولی ما می خوریم!! و او پرسیده بود مگر دستور دینتان نیست؟!!!

بعد کمی ماجرا اتفاق افتاد و او فهمید من هم کمی اهل ملاحظه هستم. بعد از آن روز حس می کنم بین خودش و من، اشتراک می بیند. جالب است. احترامی که او می گذارد با تمام ادمهای دیگر کلاس که همه بچه های خوبی هستند متفاوت است. 

نکته: من  ادعایی در زمینه دین و ایمان ندارم. از این پست چنین برداشتی نکنید لطفا! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
تگ ها :

عید مسلمونها

هم کلاسی ترک که اون هم روزه نمی گیره دیروز اومد و پرسید آیا ایران هم عید بوده امروز ؟ گفت بایرام رو شما چی می گید؟ گفتم عید چند بار تکرار کرد که یادش بمونه. گفت پس عید مبارک! گفتم ممنون ولی من روزه نگرفته ام که! اصل عید مال روزه دارهاست. گفت چه ربطی داره؟ عید مال همه مسلمونهاست منم روزه نگرفتم ولی واسه منم عیده. منم گفتم باشه پس عیدت مبارک:)

بعد هم کلاسی پاکستانی اومد و پرسید ایران هم امروز عیده؟ گفتم نه فکر کنم فرداست گفت پاکستان هم همینطور. بعد یک چیزی گفت که فهمیدم روزه است! گفتم من شنیدم امروز اینجا عیده چرا روزه ای؟ گفت نه عید نیست؛ عید فرداست مثال هم زد که کجاها عید فرداست!!!

خب حالا فردا شده؛ پس عیدتون مبارک.  اونایی که روزه بودین! قبول باشه حسابی.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩
تگ ها :

دوستی با سکوت

روز اولی که همدیگر رو دیدیم همین چند روز پیش بود. توی تور دانشگاه توی شهر ( آخه دانشکده فنی خارج از شهره). یه کم که دسته جمعی اینور و اونور رفتیم یواش اومد کنارم و کمی سر صحبت رو باز کرد. وقتی گفت تایوانی هستم و دید که من خیلی معمولی نگاهش کردم با تعجب پرسید می دونی تایوان کجاست گفتم خب آره!! نزدیک چین. تازه نگفتم که می دونم تایوان دنبال استقلاله و اینا! خیلی حال کرد با اینکه جای کشورش رو بلد بودم. بچه پر حرفی نبود. طبق معمول هم اسمش یادم نموند فقط یادم موند با این چینی هایی که تا حالا دیده ام اسمش فرق داشت. بعد تموم شدن گردش، به امید دیدار مجدد از هم جدا شدیم. یه حس خیلی مثبتی نسبت بهش داشتم و دارم. بعد که اومدم فکر کردم کاش شماره شو گرفته بودم. گذشت. 

اولین روز کلاس آلمانی بیرون کلاس ایستاده بودم که دیدمش. بعد صحبت به این نتیجه رسیدیم تو یه کلاسیم. بدیهیه که دیدار ما قبل کلاس بود. جز اولین کارهایی که کردیم تبادل شماره بود!! حالا سر کلاس کنار هم میشیتیم که اگر کار گروهی داشتیم با هم تو یک گروه بیافتیم و با هم از کلاس می آییم. زیاد حرفی برای گفتن با هم نداریم. هر از گاهی یکیمون یه سوال پیدا می کنه برای پرسیدن یا موضوعی برای تعریف کردن ولی وقتی رو که بدون صحبت با هم راه میریم خیلی بیشتر از اونیه که با هم حرف بزنیم. من که از این تجربه لذت می برم، جالبه. تجربه ی دوستی با سکوت:) 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها :

اسم هم خانه ای؟

 کمی از تجربه های این چند روز برای ثبت شخصی بیشتر البته من بعد می نویسم:

اولی: من قبلتر فکر می کردم که فقط اسمهای چینیها به هم شبیهند و در ذهن نمی مانند اما این چند روز فهمیدم که کلا اسمهای جدید که کمتر شنیده ام یا اصلا نشنیده ام به هیچ وجه در ذهنم نمی ماند. یعنی شاید من بعد بماند ولی تا حالا چندان نمانده.

به عنوان مثال از 5 هم خانه ای من - که بخشهایی از خانه را با آنها شریک هستم؛ چهار تایشان المانی هستند. روز اول سه تایشان را دیدم اما تا امروز هر چه فکر می کردم اسم آن دختر خوش برخورد چه بود یادم نمی امد. به نظرم هر سه تایشان گفته بودند کوین!!! دختر و پسر. خدا این یولیا را برای ما نگه دارد- چون هم دختر تمیزی است هم ساکت است هم قسمتهای  اشتراکیش در خانه با من از بقیه بیشتر است- که اسمش توی ذهنم ماند یعنی شاید چون می دانستم ان کسی که ندیده ام هنوز، یولیاست؛ اسمش توی دهنم ماند. شاید اگر روز اول دیده بودمش اسم او را هم کوین فرض می کردم!!!!!

امروز یکی از هم خانه ایها رفت. دانشجوی اکسچنج دکترا بود. خیلی وسیله آشپزخانه داشت. با رفتنش کلی از وسیله ها از آشپزخانه رفت. امروز عصر چند نفر آلمانی جدید امدند خانه را ببینند و انتخاب کنند. به گمانم دانشجوی کارشناسی هستند. هر کدام لیستی داشتند از اتافهایی که بهشان پیشنهاد شده بود و باید می دیدیدند و اولویت اتافهایشان را تعیین می کردند.

اولین نفر که امد زنگ همه اتاقها را زد و چون همه جز من نبودند من در را باز کردم. گفتند امده ایم اتاق هایکه را ببینیم و من نمی دانستم هایکه کدام یکی این المانیها بود!!!  خب از هم خا نه ایهای فعلی 2 تای دیگر هم تا یکی دو هفته دیگر  می روند و خب چون آنها که امدند گفتند چند هفته دیگر می آییم من نمی دانستم کدام در را نشانشان بدهم!!! اتاق خودم را نشانشان دادم که ببیننند شکل کلی اتاقها چه شکلی است؟ و رفتند.

 بعد هم خانه ای آلمانی که هنوز اسمش را نمی دانم رسید و چند تا پند و اندرز و توضیح در مورد ادمهایی که این عصر امدند و رفتند و احتمالا من بعد برای مدتی می آیند و می روند داد. چون بقیه امدند و کار کارشناسی را انحام دادند من آمدم به زندگی داخل اتاق خودم برسم.

بیرون اتاق، کلی سر و صدا بود. هی ادمها می امدند و می رفتند و هم خانه ایهای محترم کارشناسیشان می کردند که بهشان اوکی بدهند بیایند اینجا یا نه؟ ( اینها می گویند ما هم حق انتخاب هم خانه ایهایمان را داریم. نمی دانم من را چه طور ندیده و نشناخته راه داده اند!!!)

الان از اتاق بیرون رفتم. یک پسر آلمانی جدید خودش را معرفی کرد. اسم این یکی خوب بود: میشاییل. گفت من به جای هایکه امده ام!! اگر درست گوش کرده باشم چون داشتند آشپرخانه را با جزییات نشانش می دادند. خلاصه بعد این همه ماجرا من فهمیدم انکه امروز رفت هایکه بود اما این دوتای دیگر را هنوز نمی شناسم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها :

 

کلی پست برای نوشتن به خاطر خرابی سایت از دست رفت. 

امتحان می کنیم 1، 2، 3

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها :

کلی اولین بار

من به مقصدی که چند ماه برای سفر بهش داشتم آماده میشدم رسیدم.

برای اولین بار بدون داشتن هیچ همسفر آشنایی یک مسافرت طولانی داشتم.

برای اولین بار در طول سفر با مسافرهای دیگه ارتباط کلامی نداشتم.

برای صد و سی ساعت کلاسی که رفتم یک امتحان نیم ساعته دادم!

برای اولین بار چند روز رو - تا حالا- با چند تا غریبه از کشورهای دیگه تو یک خونه گذروندم  البته یک بخشهایی از خونه مشترکه. احتمالا هم این رویه رو ادامه میدم!!!!!!!!!

برای اولین بار خرید میوه و خوراکی کردم و کلی راه با خودم کشوندمشون!!! 

برای اولین بار دارم  وسایل چمدونم رو یک جایی غیر از اتاق خودم جابجا می کنم!!

برای اولین بار دست و پا شکسته منظورم رو با زبون این سرزمین به طرف مقابل رسوندم!!!

برای اولین بار برای خودم غذا پختم!!!

خلاصه که برای اولین بار تنهایی برای چند روز زندگی کردم و به خودم نمره قبولی خوبی میدم.

البته چند تا دوست جدید ایرانی- خب اول کار آدم با هموطنش دوست میشه دیگه- پیدا کردم که تو این روزای اول خیلی کمک کردند.

هنوز کلی کار برای انجام دادن هست اما احساس می کنم از انتظارم مدیریت این روش زندگی جدید آسونتره. البته بازم دعا زیاد لازم دارما!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
تگ ها :

خداحافظی 3

کلی هماهنگ کردیم که یک قرار سه تایی بگذاریم. خیلی خوب بود؛ خیلی خوش گذشت. مثل همیشه کلی شرمنده ام کردند اما یک چیز کوچک آزارم می داد. اینکه از نظر هر دویشان آن دیدار، اخرین ملاقات ما بود. احساس می کردم این تلاش برای شادی و ابراز محبت نوعی ادای احترام در  مراسم ترحیم دوستی نزدیک ماست. گفتند حتما با هم در تماس خواهیم بود اما دیدار مجدد .... شاید درست گفتند که حرف آزار دهنده شان منطقی است چرا که هر کدام به زودی مهاجر به سرزمینهایی خواهند بود که بسیار دور دستند اما من این طرز فکر را قبول ندارم. ما حتما همدیگر را باز هم خواهیم دید، حتما.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
تگ ها :

خداحافظی2

برنامه های سفرش را طوری تنظیم کرده بود که قبل از سفرم، غافلگیرانه مرا ببیند. خوشحال خبر داد که فلان روز تهرانم و من گفتم که نیمه شب همان روز مسافرم. بد حال هر دو تایمان گرفته شد اما توجه و محبتش خیلی خوشحالم کرد. بی هیچ دلیلی فکر کرده بود سفر من روزهای آخرین هفته است! حیف شد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
تگ ها :