داستان

یکی بود یکی نبود.

یک لیلی بود و یک مجنون؛ اما نه از اون لیلی و مجنونهای قصه ها. امروزی بودند.

هم لیلی، هم مجنون برای خودشون قوانین و چهارچوبهایی داشتند.

یک روز مجنون تصمیم گرفت که برای اولین بار به لیلی زنگ بزنه. انتظار داشت لیلی صداشو بشناسه و تحویلش بگیره. زنگ زد اما بر خلاف انتظارش لیلی صداش رو نشناخت. مجنون متعجب و دلگیر شد. به لیلی گفت که اینطور نتیجه میگیره که لیلی شماره اش رو تو گوشیش نداشته تا از اسمش بشناسدش.

لیلی هم خندید و حرف مجنون رو تایید کرد! بعد هم سعی کرد موضوع صحبت رو عوض کنه. گذشت.

مجنون برای خودش تحلیلها کرد و به این نتیجه رسید که اشتباه کرده و لیلی علاقه ای به اون نداره.

...

لیلی بعدها متوجه این موضوع شد ولی هیچ وقت نتونست به مجنون بگه که چون مجنون براش مهم بوده شماره مجنون رو حفظ بوده؛ اون روز برای یک لحظه مغزش یاری نکرده و درست در لحظه ای که مجنون داشته خودشو معرفی میکرده، لیلی شماره رو نگاه کرده و از روی شماره مجنون رو شناخته.

به همین سادگی! 

قصه ما به سر رسید. مجنون و لیلی به هم نرسیدند.

پی نوشت: این داستان واقعی نیست اما ریشه هایی در واقعیت دنیای ادمهای دور و بر دارد. تخیل نویسنده رو هم لطفا در نظر بگیرید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
تگ ها :

به زور!!!!

فرض کنید شما دوست یا آشنایی رو بعد مدتها دیده اید. ایشون که مثل شما از این اتفاق خوشحاله بعد مدتی میگه شماره مو داری؟ داشته باش تا با هم در تماس باشیم. بعد منتظر میشه که شما گوشی تون رو دربیارید و شماره ایشون رو تو گوشیتون بزنید و در آخر هم میگه خب حالا یه میسد کال واسه من بنداز!! تو اون موقعیت چه حسی دارید؟ در مورد آشنا چه نظری دارید؟ 

من حس شما رو می دونم: تا حدی عصبانی و شاکی! 

دوست / آشنای عزیزی که اینطور برخورد میکنی: به نظرت حداقل یک جای این برخورد ایراد نداره؟!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
تگ ها :

نامه ای به یک غریبه !

سرکار خانم نگین خانم اهل تهران

چند سالی است که گاهگاهی از شما می شنوم. بهتر است از گذشته شروع کنم.

سال 1384 در یک روز گرم تابستان تلفن همراه من زنگ خورد. جوانی که تماس گرفته بود اگر اشتباه نکنم خودش را فرهاد معرفی کرد. گفت که این شماره را شما عید همان سال در سفر به شهرشان به او داده اید. قانع نمی شد که اشتباه گرفته و مرتب نشانه می داد و می خواست من حرفهایش را به اطلاع شما برسانم وقتی که شماره جدید شما را به او نمی دهم !!! ده بارهم سوال کرد که من این خط را کی از شما خریده ام؟ مدتی شب و روز برای من نگذاشته بود. با شماره های مختلف البته با یک کد ثابت تماس می گرفت. آخر سر من شماره ام روی یک خط دیگر- که صاحب آن خط صدای رساتری نسبت به من داشت - دایورت کردم و قضیه ظاهرا تمام شد.

از آن زمان تا به حال فرهاد عاشق شما سالی یکی دو بار را حتما تماس می گیرد اما دیگر اصراری ندارد که نشانه بدهد. هر بار می پرسد که این خط را از کی خریده ام و هر بار جواب می گیرد که این خط  از ابتدا همین صاحب را داشته است. هر بار هم در ادامه گفتگو فرهاد خان با نا امیدی جواب می دهد که "میدونید؟ آخه این شماره دوست دختر سابقمه. خیلی وقته ندیدمش. فقط همین شماره رو ازش دارم".

هر بار تصمیم می گیرم بگویمش جوان! چرا خودت را فریب می دهی؟ اگر قربی پیش نگین خانم داشتی که شماره اشتباه به تو نمی داد؟! اصلا چند بار با همین شماره با او تماس گرفته ای که هر بار همین سوالات را می پرسی؟ اما دلم نمی آید. با خودم فکر می کنم بگذار نداند که من تماسهایش را به خاطر دارم. حس می کنم اگر این واقعیت را بگویم امیدی را که نمی دانم چقدر عمق دارد از او گرفته ام. 

اما نگین خانم! من دلم نمی خواهد فرهاد هیچ وقت شما را پیدا کند؛ چرا که لیاقتش بیشتر از اینی است که می خواهد. امیدوارم خودش هم یک روز به این موضوع پی ببرد.

در پایان باید عرض کنم که برخورد شما با فرهاد از تماسهای فرهاد خان برای من عجیب تر است! بله من نمی دانم بین شما چه گذشته ولی به هر حال متعجبم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
تگ ها :