امتحان کتبی را دادم. نگران انشا هستم. خودم راضی نیستم. نسبت به خودم خوب ننوشتم. استدلالهایم برای خودم جذاب نبود فقط برگه پر کردم. دیروز که مرتب یاد اشتباهات احتمالی ساختار و منطق و اینها می افتادم؛ خاطره ای یادم آمد:

دبیر ادبیاتمان که بسیار انسان محترمی بودند -و خدا نگه دارشان باشد هر جا که هستند- با من همیشه یک اختلاف نظر اساسی داشتند. هر بار که من فکر می کردم بد نوشته ام ایشان کلی از انشای من تعریف می کردند و هر بار که من حس می کردم خوب کار کرده ام ایشان تذکری می دادند که از تو انتظارم بیشتر بود. در مورد دوستان هم همینطور بود. آن وقتها چرکنویسهایمان را بیرون می آوردیم. وقتی من به کسی می گفتم خوب ننوشتی این یعنی معلم مان از او تعریف خواهند کرد و چقدر هم این اختلاف نظر بزرگ بود.

خلاصه که امیدوارم این قانون قدیمی این بار در مورد من و مصحح محترم صادق باشد:)

دو ساعت دیگر امتحان شفاهی است. (جهت ثبت در تاریخ شخصی)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱
تگ ها :

اضطراب امتحان

امتحان دارم از نوع زبان انگلیسی. معلوم هم نیست به کاری بیاید یا نه؟!!!

با خودم قرار گذاشته ام چه نمره ای بگیرم. همین قرار الکی یا شاید حساب و کتابهایی که با خودم کرده ام برای توجیه این قرار باعث شده اضطراب امتحان داشته باشم. برای اولین بار در عمرم دیشب خواب امتحان دیدم!!!!

اگر خواستید دعا کنید امتحان فردا کتبی و پس فردا صبح شفاهی است! پیشاپیش ممنون

 

 

 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
تگ ها :

مصاحبه

یک مطلب نسبتا با مزه:

چند هفته ای است که آموختن یک زبان جدید را شروع کرده ام. در پایان یک جلسه ای استاد از همه خواستند میزان تحصیلات و شغل خود را ذکر کنند. بنا به دلیل خوش آمدن, احتمالا, به من که رسید رشته و دانشگاه را هم پرسیدند و از بعدیها هم البته در بیشتر موارد پرسیدند. (اینها همه مقدمه بود بر اصل ماجرا که دیروز اتفاق افتاد).

دیروز که وقت استراحت بین دو ساعت داده شد بچه های کلاس دور هم ایستاده بودند و با هم گپ می زندند.  من که رسیدم مورد استقبال گرم قرار گرفتم و قاعدتا به جمع هم پیوستم.

کم سالهای کلاس که دانش آموز هستند شروع به صحبت با من کرند.

- شما واقعا شریف درس خوندید؟ + (من متعجب که کی به اینها گفته من شریف بودم؟! بعد چند ثانیه یادم افتاد که خودم گفتم) بله

- اگه شریف درس خوندید چرا ایرانید؟ + ربطی نداره!

- آخه همه شریفیا میرن این خیلی عجیبه که موندید! + منو جایی راه نمی دن برم

- مگه میشه؟!!! + حالا که شده

- نه ! جدا واسه چی زبان می خونید؟  + همینجوری. شاید سفر برم!

- واسه سفر؟!!!! ( باور نکردند و این سوال رو چند مدل مختلف پرسیدند)  + شما ها واسه چی اومدید؟

- همینجوری. به خاطر علاقه. شایدم بریم اونجا برای دانشگاه  +منم شاید برم.

- یعنی اقدام کردید؟ + شاید اقدام کردم

_چند سالتونه؟  +حدس بزنید.

- حدس زدند و 5-6 سال کمتر گفتند +مرسی ولی من سنم این نیست و عدد را گفتم

-آخیییییییییییییییییییییییییی یعنی از 18 سالگی دانشجویید؟ + نه! چه ربطی داره؟!!!

- سال اول قبول شدید؟  - بله

- اوووووووووووووه. چقدر درستون خوب بوده!!!

-......

خلاصه...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
تگ ها :

 

دوست دارم چیزی بنویسم که غمگین نباشد. دوست دارم چیزی بگذارم اینجا تا آن معدود دوستانی که هنوز اینجا سر می زنند انرزی مثبت بگیرند اما اگر نگویم خوبم بهتر از معمولی هم نیستم. 

آدمهای دور و برم معتقدند مدتی ست شاد نیستم. شاد نیستم ولی حس می کنم دارم تغییر می کنم. به زعم خودم رشد می کنم.

امیدوارم به زودی گفتنیهای شاد داشته باشم. بدانید که از چند هفته پیش بهترم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
تگ ها :

دلتنگی

این هفته را سعی کردم شاد باشم یا شاد به نظر برسم. لباس خوش رنگ پوشیدم. تصمیم گرفتم گریه نکنم. جمع بندیم این شده بود که تو هم دوست داری ما دوستانت شاد باشیم و زندگی کنیم. بارها با شنیدن یک آهنگ, با دیدن یک تکه کاغذ , بغض کردم و اشک در چشمم حلقه زد ....

خیلی دلتنگ توام امروز. دوست داشتم بودی و من خبرهایی که این روزها از خودم دارم را برایت می گفتم و تو در این احساسات با من  شریک می شدی. تو که بخش بزرگی را همراهی کرده بودی. اگر بودی حتما می گفتی دیدی به حرف من رسیدی؟ من به حرف تو رسیده ام دوست من. کاش بودی! امروز دیگر به جای تمام این چند روز اشک می ریزم.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢
تگ ها :