استاد عزیز بعضیها

استاد نسبتا جوان و عزیز هم خونه ای محترم، به تمام اساتید و پرفسورهای گروه شان- یعنی همکارانش- ایمیل زده و گفته چون ایشان دو تا پی اچ دی دارند و بقیه یکی! بقیه باید به ایشان بیشتر احترام بگذارند لذا  باید ایشان را فقط با ضمیر رسمی - معادل شمای خودمان- مخاطب قرار دهند!!!!

در این سرزمین، خیلی جاها از جمله دانشگاه رسم است که همکاران همدیگر را تو خطاب می کنند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
تگ ها :

 

چه حرف جالبی زدی عزیز!

گفتی بهتر است از قبل بدانی چه می خواهی چرا که ممکن است زمان مناسب یا زمان فرصت مناسب آنقدر کوتاه باشد که  فرصت سنجیدن برای انتخاب پارامترهای مهم را نداشته باشی! پیچیده بود و زیبا :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
تگ ها :

خاطره

تو اون روزایی که هنوز به عنوان یک مهندس به جامعه خدمت می کردم؛ اختلافی بین من و مهندس ارشد پروژه پیش اومد. بنا بر تجربه های گذشته، اکثریت آدمها در این گونه موارد همه چیز رو با هم فاتی پاتی می کنند؛ ایشون هم مشمول این قانون یود. ایشون روی مدرکی که کلی محاسبه داشت و من به خوبی تهیه کرده بودم، کلی کامنت چرت و چرت دادند. یکی از ترینها هم این بود که نقطه - در نقش ممیز اعداد- خوانا نیست!!! ( توی فایل متنی). من هم برای رفع مشکل ایشون، فونت تمام ممیزها- نقطه ها- رو دو تا بالاتر از فونت سایر اجزا قرار دادم و همه ی نقطه ها رو هم بولت کردم!!!!  مدرک با این تغییر ایشو و برای کارفرما ارسال شد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
تگ ها :

شش سال پیش در چنین روزی ...

شش سال پیش در چنین روزی من از پایان نامه فوق لیسانسم در دانشگاه تی ام یو دفاع کردم و در چنین لحظاتی روی ابرها بودم. احساس راحتی بعدش خیلی خوب بود.

حالا دارم برای امتحان یکی از دروس فوق لیسانس در یک دانشگاه دیگه درس می خونم.:)

امروز کلی خاطرات اون روز رو مرور کردم. آخرین روزهای سال بود و همه می خواستند تا قبل عید دفاع کنند این شد که با کلی ماجرا ما- من و یکی از دوستان-  تونستیم به جای سالن مخصوص، توی یک کلاس با امکانات سمعی بصری دفاع کنیم. آبدارچی دانشکده یادش رفت سر دفاع من پذیرایی کنه.  کلا در رو قفل کرده بود و رفته بود. البته این قفل بودن در رو بعد دفاع فمیدیم.  دوستان هم که از من بدتر غرق دفاع بودند. من چند بار وسط دفاع سعی کردم با ایما و اشاره به دوستان این نکته رو تذکر بدم که کسی متوجه موضوع نشد. موبایلم هم دست یکی از همین دوستان بود و نمی شد اس ام اس بزنم بهشون. آخر سر، همین که به من خسته نباشید گفتند؛ من دویدم سمت آبدارخونه که پذیرایی!!! دوستان هم به دنبال من. دیدیم که در قفله. چندین دقیقه طول کشید تا آبدارچی رو پیدا کردیم و اومد درو باز کرد. کف آبدارخونه تند تند شیرینی و سایر مخلفات رو چند تایی تو بشقاب و سینی می گذاشتیم و می بردیم به کلاس مربوطه. چقدر هم دوستان و آشنایان لطف کرده بودند و اومده بودن. کلی مهمون اومده بود. به خاطر همین مشکل پذیرایی من با ممتحنها عکس نگرفتم. اون لحظات بعد دفاع خیلی سخت گذشت. یادش به خیر!! چه روزی بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
تگ ها :

بارون

اینکه الان اینجا و تهران هم زمان بارون میباره رو دوست دارم. یه حس اشتراک خوبیه :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ ها :

دانشجو!

رفتم کتابخونه که کتابی که امانت دستم بود رو تمدید کنم. قبل من، یه نفر دیگه داشت کتاب پس  می داد. در اولین نگاه، یک چمدون کاملا خالی با در باز  کنار پاش توجه آدم رو جلب می کرد و بعد از  اون هم کوه کتاب های قطور روی میز!! واقعا صحنه ی دیدنی ای بود. 

یکی از محاسن کتابخونه ی دانشگاه اینه که هیچ محدویتی برای تعداد کتابی که همزمان امانت میگیری وجود نداره.

واقعا اون دانشجو رو تحسین کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
تگ ها :

پلیییییس

دیروز توی شهر کارناوال بود. صبر و تحمل مردم و بچه کوچولوها برام جالب بود. ما بیشتر از یک ساعت کنار نرده ها وایساده بودیم. پلیس چند بار اومد چک کرد که نوارها پاره نشده باشه و بچه ها توی محوطه اصلی نباشند. قبل از شروع مراسم هم، یک ماشین پلیس و چهار تا پلیس اسب سوار اومدند رژه رفتند که ملت کلی کف و سوت نثارشون کردند. پلیس های جلیقه پوش پیاده هم که بودند و حواسشون بود که همه اوکی باشند. توی این کارناوال، گروههای شرکت کننده برا مردم تماشاچی شکلات پرت می کردند برای همین بچه زیاد بود و همه کیسه به دست نزدیک مسیر حرکت گروهها وایساده بودند. پلیسهای جلیقه پوش تو فاصله ای که گروهها از هم می گرفتند؛ می اومدند و شکلاتهایی که وسط افتاده بود و بچه ها کمتر جرات می کردند برای برداشتنشون برند رو بر می داشتند و به بچه ها می دادند. قشنگ بود مهربونیشون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
تگ ها :

شاکی

ایرانی است.

برای رسیدن به خواسته اش خیلی کارها می کند. توجیهش هم همیشه هست.

خیلی کارها یعنی دروغ به راحتی آب خوردن در تمام سطوح!  بی اعتنایی به حقوق دیگران، نشناختن مرز در رابطه های انسانی که بارها منجر به آزردن دیگران شده و ...

به تازگی، با دروغهای آسمان ریسمانش موفق به تغییری شده که در حالت عادی ممکن نیست. چیزی در حد محال.

وقتی دیگران می پرسند که چطور توانسته مسوول مربوطه را راضی به چنین تغییری در شرایطش بکند می گوید خدا درست کرد. می گوید من خیلی دعای خیر پشت سرم دارم.

من این حرفش را باور ندارم و شنیدنش هم آزارم می دهد!!! من نمی گویم دعای خیر مادر و عزیزانش بدرقه راهش نیست اما اگر خداوندگار عالم  واقعا این آدم دروغگوی بی ملاحظه نسبت به حقوق دیگران را همانطور که می گوید و فکر می کند حمایت کرده و کارش را به سامان کرده باشد؛ شخصا به عنوان بنده ای از بندگان درگاهش، از اوی عادل به خود عادلش شکایت می برم. 

از نظر من، نتیجه منطقی دروغهای باور پذیری که گفته این بوده که به خواسته اش برسد. من هم جای مسوول مربوطه بودم کمکش می کردم چرا که اینجا فرض بر صداقت است. !!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
تگ ها :

هم خونه ای جدید

دیروز از صبح با دوست دخترش داشتند اتاقی رو که نفر قبلی تمیز کرده بود و تحویل داده بود می سابیدند. نظافتشون تا عصر طول کشید. همه چیزو گذاشتند بیرون و تمیز کردند! بعد هم اثباب آوردند. این یعنی شبش اولین شب حضور رسمی ایشون تو این خونه است و بنا به تجربه من، یک گردهم آیی چیزی در کار بود. پیش بینی من درست از آب در اومد. درست لحظه ای که بنده به رختخواب رفتم، حضرات اومدند. تا ساعت یک صبر کردم  و بعد رفتم در اتاقشو زدم و گفتم که لطفا آهسته تر. این اولین برخورد من و ابشون بود. دوست نداشتم برم تذکر بدم چون تا حالا شب اول همه رو تحمل کرده بودم حتی اگه تا صبح چشم روی هم نگذاشته بودم اما اینبار شرایط فرق داشت. از دست دادن یک روز خیلی مهم بود. چرا که بنا به تجربه ام،فردای مراسم،  من اونقدر خواب الوده میشدم که هیچ کاری نمی تونستم بکنم.

امروز برای اولین بار دیدمش. اول عذرخواهی کرد بابت دیشب. گفتم من دوست نداشتم دیشب بیام و بهت تذکر بدم. دوست نداشتم اولین برخوردم باهات اون باشه اما بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم. گفت نه!!!!! چرا تحمل؟ ما نمی دونستیم که صدامون بلنده. خیلی خوب شد که اومدی و گفتی!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
تگ ها :

 

یک ماه بعد همچین شبی همچین ساعتی، توی خونه خودمونم، کنار خونواده عزیزم. امید به خدا :)))))))

فقط یک ماه :)) 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
تگ ها :

خونه موقت

من قبلتر هیچ وقت تو خوابگاه زندگی نکرده بودم. هیچ وقت جز اردوها - اونم برای مدت کوتاه- فضای زندگیم رو با دیگران، با غریبه ها تقسیم نکرده بودم؛ تا حالا تجربه زندگی توی خوابگاه، یعنی توی خونه مشترک با بقیه برام خیلی خوب و جالب بوده. بیشتر هم خونه ایهام هم خیلی خوب بوده اند اما یک ایراد یا شایدم حسن خونه مون اینه که آدما خیلی میان و می رند. دیروز یکی از بچه ها که برای دو ماه اینجا بود رفت. مامان و باباش اومدند دنبالش. چقدر حسودی ام شد. یاد قدیمهای خودم افتادم.

خیلی بچه خوبی بود. با اینکه دو ماه خیلی کوتاهه، کلی خاطره از خودش گذاشت. از نظر من، واقعا دوست شده بودیم. امشب هم، یکی دیگه بار و بندیل می بنده. از رفتن این یکی قدری خوشحال هم هستم چون با اینکه بچه بدی نبود تو رفتارهاش دقت نداشت و خیلی وقتا اسباب اذیت بقیه مخصوصا من می شد.

این خونه واسه من، مصداق دنیاست. آدما میان و می رند. بعضیا رو دوست داری بعضی باهات دوست می شند؛ بعضی ها رو دوست نداری. آدما میان و تو بخشی از عمرت و زندگیت هستند بعد یه مدت کوتاه هم ازت جدا می شند و میرن پی سرنوشتشون. یه روزی هم میاد که تو از اونایی که هستند جدا میشی و میری پی سرنوشتت. یه روزی هم میاد که تو از همه اونایی که تو زندگیت بوده اند و هستند، جدا میشی و میرسی به ته سرنوشتت، میری پیش خدا واسه همیشه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
تگ ها :

انرژی مثبت

در راستای ترویج انرژی مثبت:

از صبح ده بار به بخش فروش دفتر هواپیمایی فرانکفورت زنگ زدم. سکوت بود اما زمان مکالمه حساب می شد! بهشون ایمیل زدم و توضیح دادم که کارم چیه و اطلاع دادم که شماره هاشونو گرفتم ولی جواب نگرفتم. محض محکم کاری هم به مدیریت زنگ زدم که ببینم نکنه سایت به روز نشده. انتظار نداشتم این شماره رو هم کسی جواب بده اما یه خانم  نه چندان خوش اخلاق جواب داد. حاضر نبود گوش کنه من برای چی زنگ زدم تا گفتم برای بلیط گفت به ما مربوط نمیشه. گفتم می دونم فقط می خواستم مطمئن شم شماره ها درسته. گفت درسته و قبل از شنیدن تشکر من قطع کرد!!!

چند ساعت بعد یک ایمیل از بخش فروش دریافت کردم که گفته بود شماره تماس بدید!!! منم دادم و مدتی بعد تلفنم زنگ خورد!!

یک آقای مسن مهربون و خوش اخلاق بودند که تماس گرفتند و جواب سوالاتم رو دادند و گفتند همین الان برات رزرو میکنم. بعد اطلاعات لازم رو پرسیدند و بلیط رو در جا صادر و برام ایمیل کردند. قرار شد اسکن رسید پول و مدارک مربوطه رو  تا دو هفته دیگه براشون با ایمیل بفرستم و بعد هم اصل مدارک رو با پست. 

خیلی حس خوبی دارم. صحبت با اون خانم بد توی ذوقم زده بود اما این تماس کلی انرژی مثبت داشت. 

متشکرم آقای مهربون که به مشتریت توجه کردی.

بعدتر نوشت: فردای اون روز، یک خانم محترمی بابت ایمیل من تماس گرفتند و می خواستند برام رزرو رو انجام بدند که عرض کردم همکارشون برام این کار رو کرده اند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
تگ ها :