هم خونه ای

بقیه -بعضی از بقیه- هم خونه ایها که یونس رو دیده بودند و می دونند یا حدس می زنند که از حال هم خبر می گیریم؛ هر از گاهی حالشو می پرسند و یه وقتهایی هم سوالاتی در مورد جنبش مردم تونس. یکیشون هم کلا به خاورمیانه علاقه داره. دیشب  گفت امروز کلی سرچ کردم و هیچ خبری از ایران نبود به آلمانی. انتظار داشته که خبر باشه. گفت از مصر و تونس هر روز کلی خبر بود!!!  پرسید  شما چه جور خبر می گیرید؟!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
تگ ها :

 

خواب دیدم که تر.ور.ش کرده اند. من رفته ام خانه شان و با خانواده اش هم دردی می کنم. تا صبح کنار تابوتش اشک ریختم. خانواده داغدارش توی خواب من- خدا نکند داغدار باشند- خیلی تحت فشار بودند؛در خانه شان هم، تنها خانمها بودند؛ هیچ مردی نبود از مهمانها و صاحب عزا. خواب خیلی بدی بود؛ خیلی بد. خدا نگهدارش باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
تگ ها :

 

خیلی بچه ی خوبیه. ایرانی نیست البته.

خیلی مودب و با اخلاق و منصفه.

امروز دیدمش و حرف از امتحانها شد. گفتم من برای امتحانها به دعا نیاز دارم پس لطفا برام دعا کن. گفت من دعا نمی کنم اما کلی ساپورتت می کنم. گفتم مگه میشه؟!!! خندید که آره. آخه من به خدا اعتقاد ندارم!!!!

من همچنان:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها :

 

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش     از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

ویژگی: مکررترین بیت در فال های بنده در کل عمرم :))) بدون اغراق. 

شاید من و شرایطم خیلی پیچیده هستیم. شاید هم چندان با جنبه نیستم:))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
تگ ها :

 

امروز از شنیدن صدای همشاگردی مدرسه خیلی هیجان زده شدم. اینکه فاصله مون خیلی کمتر از اونیه که انتظار داشتم واقعا خوشحالم کرد. ما شاید با هم خیلی فرق داشته باشیم اما یک اشتراک بزرگ داریم و اون اینه که با هم بزرگ شده ایم و من اینو دوست دارم. خوشحالم که به هم نزدیکیم و به زودی می بینمش: دی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
تگ ها :

دلتنگی

شبها که از کلاس زبان- ملقب به اکابر- بر می گردم بغض گلومو فشار می ده. توی تاریکی با خودم همه اش فکر می کنم که اگر خونه مون بودم مامان و بابا حتما هزار بار زنگ زده بودند که ببینند کجای راهم؟ حتما کلی سفارش می کردند که با آژانس برگردم و با اون وجود باز هم زنگ می زدند که ببینند کی می رسم تا مقدمات رو فراهم کنند. وقتی به خونه می رسیدم همه چیز مرتب بود: شام، میوه پوست کنده و چای یا شربت. از همه مهمتر اونها منتظرم بودند. بهم لبخند می زدند و خسته نباشید می گفتند.

اینجا توی این خونه هیچ کس منتظرم نیست. فاصله کلاس اکابر تا خونه ما پنچ دقیقه است اما کوتاهی مسیر باعث نمیشه این حرفا هر بار توی ذهنم نیاد.

امشب از در که وارد شدم، بغضو رها کردم که بشکنه و آرومم کنه.

دارم بزرگ می شم به شیوه ای که انتخاب خودم بوده اما بزرگ شدن سختی داره. حدود دو ماه دیگر باز باید صبر کنم. صبر می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :

از ماجراهای خانه ما- اکسچنج!!!!!

هی می خوام از خونه مون ننویسم اما نمیشه.

من بعد هر از گاهی می نویسم. برای خودم هم می نویسم. اگر شما هم دوست داشتید بخونید.

امروز روز بازدید خونه بود برای آلمانیهایی که میخوان جدید بیان تو خوابگاه ما. آخه به زودی دو نفر از هم خونه ایهامون میرن. از اینایی که اومدن خونه رو دیدن، کلی هاشون دانشجوی اکسچنج بودن از دانشگاههای کشورهای همسایه، یا رفته بودن به عنوان اکسچنج و برگشته بودند.

در اثنای صحبتهای ما در مورد کسانی که اومدن، هم خونه ای محترم گفت: اتفاقا تو اون مدتی که من تو ارتش بودم یه سرباز اکسچنجی بود از فلان کشور. من با آنتنی روی سرم نگاش کردم و گفتم مگه سرباز اکسچنج هم هست؟ گفت جاهای دیگه دنیا رو نمی دونم اما تو آلمان که هست!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
تگ ها :

گلایه

الان نزدیک فصل اپلای شده. خیلیها تصمیم می گیرند اپلای کنند و فکر می کنند بهتره از ایرانیهایی که تو اون رشته و دانشگاه مشغول تحصیلند کمک بگیرند. از اونجایی که دانشگاه ما اطلاعات همه ی بچه های هر دوره رو سایت گذاشته ایمیل های زیادی هم برای ما ها ارسال میشه. دریافت این ایمیل ها هم هیچ اشکالی نداره. اما محتوای اکثر ایمیلهایی که من دریافت کرده ام برام عجیبند. طرف فقط گفته لطفا منو راهنمایی کنید. خب آخه تو چه زمینه ای سوال داری برادر من؟ یا یک لیست بلند بالا سوال رو که هیچ نظمی هم نداره یعنی هیچ طبقه بندی موضوعی و پاراگراف بندی و .... من وقتی ایمیل رو می خونم به نظرم می رسه خود سوال کننده  وقت و فکر زیادی صرفش نکرده و تنها کاری که کرده این بوده که سوالات لحظه ایش رو تو ایمیل گذاشته شده و فرستاده. من تعجب می کنم.

من اگر کمک می خوام باید طوری خواسته ام رو مطرح کنم که طرف اذیت نشه. وقتی خود طرف اینجوری سوال می کنه چطور می تونه انتظار داشته باشه که من که ایشون رو ندیده ام  و نمی شناسم و هزار تا کار برای خودم دارم وقت بگذارم و تک تک سوالاش رو تو متن پیدا کنم و جواب بدم؟!!! لابد وقتی جواب منو هم دریافت می کنند با خودشون میگن این ایرانیها هم زیاد اهل کمک نیستند. بازخوردی که از یکی از همین ایمیلها گرفتم واقعا جالب بود. طرف، یکی از اون ایمیلهای پر سوال بی نظم رو فرستاده بود و کلی از سوالاتش در مورد بورسیه بود که من نمی دونستم. بعد که جواب منو که کلی سعی کرده بودم اونایی که می دونم رو بهش بگم دریافت کرده بود به رابط بین من و خودش گفته بود این دوستتون هم که درست درمون جواب سوالای منو نداد!!

دانشجوی ایرانی محترم!  من که کارمند دانشگاه نیستم!!! اگر جواب بدم هم لطف کرده ام  منظور اینه که وظیفه ام نبوده که جواب سوالای شما رو بدم. ببین اینجوری ایمیل بزنی آدمایی که مسوول جواب دادن هستند چه جوری جوابتو میدن؟ امتحان کن!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :

تهدید یا فرصت

تبدیل تهدید به فرصت رو توی یکی از کارهایی که در دوران اشتغال انجام دادم شنیدم. برای خودم و آن عزیزانی که بهشون نصیحت "تهدید رو تبدیل به فرصت کن به جای اعصاب خردی و حرص خوردن" می کنم بعضی از تجربیات نسبتا موفق خودم رو در این زمینه می نویسم. من دارم سعی می کنم  خیلی هم آسون نیست اما هر بار که خواستم به این نتیجه رسیده ام که خواستن توانستنه:

وقتی همکار سابق _بزرگتر از من-که هم کلاسی کلاس زبانم هم بود یک روز سر جا نگرفتن براش !! یک جنگ نابرابر رو راه انداخت؛ تصمیم گرفتم که به جای اینکه پنج روز سر کار کل روز و یک روز از آخر هفته در کلاس ببینمش کلاسم رو بدون اطلاع ایشون عوض کنم. همون روزی که زنگ زدم به موسسه جدید، گفتند که یک کلاس در ساعت مورد نظر ظرف چند روز آینده شروع میشه. قبلتر بارها تماس گرفته بودم و ساعت کلاسها مناسبم نبود. کلاسم رو عوض کردم و کلاس جدید خیلی خیلی مفیدتر بود و همون یه ذره آلمانی که من می دونستم قبل اینجا اومدن از اون کلاس بود.

وقتی حضور یک نفر اینجا برام قدری آزار دهنده بود به این نتیجه رسیدم که وقت آزاد مشترکمون رو محدودتر کنم تا کمتر اذیت بشم. نتیجه این شد که در اولین درخواست کار دانشجویی جواب مثبت رو گرفتم و الان هم از کارم خیلی راضیم.

جمع بندی: خیلی وقتا تو زندگی لازمه به جای اذیت شدن و حرص خوردن یه کم جهت نگاهمونو  عوض کنیم. اون آزار ،شاید فقط یه زنگه که سراغ اون چیز خوبی که وقتش شده بریم!!  

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها :

غم و آدمی

بعضی آدمها اینقدر برایت دوست نداشتنی اند که خودت متعجب می شوی! هی تلاش می کنی و باز می بینی نمی توانی دوستشان بداری. هی لازم می شود حالش(ان) را بگیری اما خیلی وقتها حتی حوصله ی حال گرفتن هم نداری. ترجیح می دهی به خاطر آرامش خودت حال هم نگیری. نتیجه می تواند این باشد که ان آدم گمان کند که تو از بودنش خوشحال و راضی هستی!! 

همین بعضی آدمها تا حدودی مثل غم می مانند. می خواستم بگویم مثل غم اما دیدم غم حسنهایی دارد. یکی از اشتراکات بین این ادمها و غم این است که: یکباره می پرند توی زندگی تو وقتی که داری زندگی ات را می کنی و اصلا منتظرشان نیستی. می آیند که نه تنها نظم زندگی ات که کلا زندگی شخصی ات را تهدید کنند و آزارت بدهند. البته قبول دارم که خیلی وقتهایش عمدی نیست اما کمی فکر هم خوب است. این مقایسه از این جهت بود که هر دو بی موقع از یک مرزی رد می شوند که حریم شخصی است البته غم بیچاره خودمانی تر است و از چند جنبه آدم را نمی آزارد. اصلا بین غم و شادی این تفاوت خیلی تفاوت بزرگی است! که شادی را با کلی تلاش و زحمت به خانه دلتان دعوت می کنید و شادی خیلی کوتاه مهمان دل و زندگی تان می شود اما غم کنگر می خورد و لنگر می اندازد مثل همین آدمهای آزار دهنده. این شد دو تا اشتراک بین غم و اینحور آدمها. اینرا هم بگویم که  غم خیلی وقتها دوست داشتنی است و محترم اما در رفتار این آدمها هیچ جنبه ی قابل احترام و قابل دوست داشتنی نیست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها :

تن ماهی

کلی فکر کردم و آخر سر به این جمع بندی رسیدم که شام تن ماهی بخورم. طبق عادت ایران، قابلمه رو آب کردم و گذاشتم روی گاز و تن رو انداختم توش و منتظر وایسادم که جوش بیاد چون بنا بر تحقیق اینترنتی ای که انجام داده بودم باید 20 دقیقه می جوشید و این زمان از شروع جوش باید لحاظ می شد.

هم خونه ای محترم هم داشت غذا می پخت. مراحل کار منو با دقت نگاه کرد و آخر سر طافت نیاورد و دلیل این کارم رو پرسید. بهش گفتم یه باکتریهای خطرناکی توی تن هستند و باید جوشوندش. گفت من تا حالا ندیدم و نشنیدم کسی تن رو بجوشونه. گفتم ما این کارو می کنیم. روی تن هم نوشته بود توی ایران. حتی براش گفتم که من یادمه خیلی سال پیش، یک جوان دانشجویی که از آشنایان بود به خاطر خوردن تن ماه نجوشیده فوت کرد. بازم حرف خودشو زد که بعید می دونم و تو زیادی محتاطی و اینا. البته ناجور نمی گفت بچه. 

اومدم و تو اینترنت سرچ کردم. آخه من و ایشون در زمینه آشپزی اختلاف نظر زیاد داریم و جستجو در اینترنت راهیه برای پیدا کردن جواب درست. اما در کمال تعجب دیدم، تنها سایتهای فارسی زبان، توصیه کرده اند که تن تولید داخل در آب داغ جوش بزنه !!

ای بابا!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
تگ ها :