وقتی تصمیم می گیرید که بیایید تنها زندگی کنید واقعا تصمیم بزرگی گرفته اید. سخت است. خوشی هم دارد. کلی تجربه جدید دارد. کلی چیز جدید یاد می گیرید. سر جمع تا حدی می ارزد. اما یک روز می رسد که احساس می کنید خودتان، خودتان را به دوردستها تبعید کرده اید. چرا که اینجا هیچ کس نیست که اندازه آدمهای دور دستهایی که ترکش کرده اید دوستتان داشته باشد. احساس در تبعید بودن حس خیلی بدی است، خیلی بد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

خدایا برای اینکه انگور را آفریدی و ما  از کشمش و "شیره انگور" بهره مند شدیم تو را سپاس!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :

گربه ای در خوابگاه

ماجرای زیر واقعی است و برای یک دوست ایرانی دانشجو در همین دانشگاه اتفاق افتاده.

دوست ما بسیار علاقه مند به حیوانات هستند و قبل از سفرشون به این سرزمین و اقامت در خوابگاه که جز قوانینش نداشتن حیوان خانگیه- برای من جای شکر داره- توی خونه شون گربه داشته و توی حیاط خونه شون سگ!! در این حد یعنی علاقه دارند به این موجودات. 

بعد مدتی، یه روز این بنده خدا دلش برای گربه اش تنگ میشه و عکس پروفایل فیس بوکش رو به یک عکسی که با گربه اش داشته تغییر میده. اجزای دیگه عکس غیر از سوژه خوب نشون میدادن که توی خوابگاه نیست. القصه! یک روز این دوست ما میره تو آشپزخونه و می بینه که یکی از هم خونه ایهاش اومد و سر صحبت رو باز کرد که فلانی عکست رو دیدم و خیلی گربه ات نازه! این دوست ما هم چون مودبه تشکر می کنه!

چند روز بعدترش یکی دیگه رو می بینه که می گه می خواد حیونش رو بیاره تو خوابگاه و میگه که بچه های دیگه وقتی گربه میارن حیوون من که که از گربه آرومتره. دوست ما هم با تعجب می گه مگه میشه؟ گربه؟!! طرف میگه آره خودم شنیدم یکی گربه آورده. این دوست ما به خودش نمی گیره قضیه رو و به اون آدم توصیه می کنه که ریسک نکنه. اینم می گذره. چند شب بعدش همسایه ی اتاق کناری میاد در می زنه. دوست ما میره درو باز میکنه می بینه که سر کار خانم محترم اومدن گربه ناز دوست ما رو از نزدیک ببینند. دوست ما هم با چهره ی مزین به آنتن می گه که من گربه ندارم! خلاصه طرف قانع نمی شده و می خواسته دوست ما از مخفی کاری دست برداره و اون گربه نازی که خبر حضورشو از بقیه شنیده بیاره تا ایشون از نزدیک ببینه. 

خلاصه بعد از صرف کلی انرژی، دوست ما موفق میشه طرف رو قانع کنه که گربه ای در کار نیست و بعد هم، عکس رو از پروفایلش حذف می کنه.

پی نوشت: این پست یک همینجوری بود برای خودش:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸
تگ ها :

سانحه

سر حال از سفر برگشته ایم که خبر سانحه سقوط یک هواپیمای دیگر را می شنویم.

به خانواده هایی فکر می کنم که عزیزانشان را از دست داده اند و به دوستان دوست از دست داده.  دوستانی که مثل من، بالاخره یک روز خبر تلخ سفر آن دوست را می شنوند و از آن روز تا همیشه داغدار دوستشان می مانند.

حدود یک ماه بعد، تولد توست و یک ماه بعدترش اولین سالگرد سفرت. دلتنگ توام. "سانحه" مرا به یاد تو می اندازد؛ آخر یکی از همین سانحه ها تو را از ما جدا کرد.

حادثه، سانحه و کلماتی از این دست، بار اندوه آدمهای زیادی را روی دوش خود دارند.

برای همه ی آدمهای داغدار سانحه ها صبر آرزو می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
تگ ها :

 

چرا خیلی از آدمها انتظار دارند کاری را که خوشان برای تو انجام نداده اند؛ تو برای شان انجام بدهی؟!!!! 

گزینه ها: 1- کم دقتند  2- پر رو هستند  3- حافظه بدی دارند 4- خودخواه و از خود متشکرند

5- پر توقعند  6- همه موارد !!!   7- سایر موارد صحیحتر هستند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
تگ ها :

ترس

دیشب اولین شبی بود که من در خانه تنها بودم. کمی ترسناک بود. و همین باعث شد یاد اولین شبی که همه در خانه بودند بیافتم. آن شب هم کمی ترسیده بودم از تنها بودن در کنار غریبه ها. هر دو ترس جالب بودند. آدمها همان آدمها بودند و من هم همان آدم:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها :