درباره ی آرنج شکسته‌ی یک چپ دست

این داستان واقعی است. اگر تکراری بود یا خسته کننده یا ناراحت کننده یا ... لطفا به خواندن ادامه ندهید. این داستان برای من چند تا نکته‌ی مهم داره. به همین دلیل هم این مطلب رو نوشتم.

·         چند ماه پیش نزدیک منزل ما یک ساختمان قدیمی رو خراب کردند تا به جاش مجتمع بسازند. اون قسمت از خیابون فقط در یک سمت پیاده رو داره (سمت همین ساختمون) و یک دوراهی و یک پیچ در یک سمت دوراهی  هم اونجا هست. برای ساخت این بنای جدید کلی مصالح توی خیابون ریخته میشد. چند بار با 137 تماس گرفتم که عابرین پیاده با این ساخت و ساز دچار مشکل شده اند. جواب این بود که طبق قانون می تونند تا یک برابر عرض معبر رو اشغال کنند و من هر بار توضیح می دادم که اینجا شرایط خاصه  و خلاصه بعد از چندین بار تماس گفتند که به مالک تذکر داده شده. نتیجه این شد که چند موزاییک روی قسمتی که پساب ساختمان توی خیابون می ایستاد چیده شد (کنار مصالح) که عابرین از وسط خیابون رد نشند. نهایت لطف. بعد از مدتی هم موزاییکها شکست.

·         اوایل ماه قبل بعد از چندین روز کار سنگین بالاخره روز یکشنبه کارم رو تحویل دادم. وسط راه به یکی از فشارهای طراحی شک کردم. بعد از پیاده شدن از تاکسی هم فکرم مشغول اون فشار بود. نزدیک ساختون ذکر شده که رسیدم مطمئن شدم عدد درست رو گذاشته ام.

·         با احتیاط سعی کردم از کنار میلگرد و نبشی هایی که کنار خیابون ریخته شده بود رد بشم. از روبرو یک ماشین با سرعت نزدیک می شد. به گمانم کمی به سمت کنار خیابون رفتم به خاطر ماشین. یک لحظه احساس کردم که علی رغم اینکه پام رو بلند کردم که قدم بردارم پام نیومد و من کامل روی هوا بودم ( حدسم اینه که فلزات ذکر شده به شلوار یا گوشه کفش تابستونی ام گیر کرده بودند چون هیچ چیز غیر عادی زیر پام احساس نکردم). بعد هم به شدت نقش بر زمین شدم و آرنج دست چپم با شدت زیادی با میلگردها و نبشیها برخورد کرد. ماشینی که از روبرو میاومد کند کرد و از کنارم به آهستگی رد شد! با زحمت بلند شدم.  هیچ عابر پیاده ای توی خیابون نبود. فقط ماشینهایی که از روبرو می اومدند بعضا حرکتشون رو کند می کردند. کم کم کارگران ساختمون دورم جمع شدند و در جواب اعتراض من گفتند که قصد داشته اند میلگردها رو از اونجا بردارند!!! گفتم ازتون شکایت می کنم . ترس توی چهره هاشون دیده میشد. خودم هم ترسیده بودم.

·         هر طور بود گوشیم رو دراوردم و به خونه زنگ زدم. دستم درد وحشتناکی داشت. با بدبختی خودمو به جلوتر از اون ساختمون توی پیاده رو کشوندم. کمی نشستم و بعد سلانه سلانه به سمت خونه راه افتادم. کمی جلوتر مامان سراسیمه به من رسید و وسایلم رو گرفت. دم در بابا منتظر بود که بریم دکتر. اولین جایی که به فکرمون رسید درمانگاهی بود که بنا بر تجربه دوستان و آشنایان پزشکان خوبی داشت و نزدیک منزل بود.

·         پزشک متخصص ارتوپد درمانگاه مسن بود. عکس نوشت. خانم رادیولوژیست گفت که آرنجم شکستگی بدی داره و گفت که مواظب باشم اما دکتر گفت یک ضرب دیدگی شدیده و هیچ مشکل دیگه ای نیست. حتی حاضر نشد گواهی استراحت بدهد. گقت آویز گردنی بگیر و حداقل یک هفته ازش استفاده کن. درد شدید رو هم تا مدتی طبیعی دونست به خاطر شدت کوفتگی. گفت اگه تا یک هفته بهتر نشد دوباره بیا.

·         تا آخر اون هقته رو توی خونه موندم . درد قدری کم شده بود اما احساس می کردم دستم از تو زخم شدیدی داره. تکون هم می دادم اما نمی چرخید. خیلی کم امکان چرخش داشت. مامان نگران بود که نکنه حرف رادیولوژیست درست بوده باشه اما من می گفتم آدم باید به دکترش اعتماد کنه و حاضر نبودم دکتر برم. آخر هقته تعطیلات رسمی روی دو روز تعطیل عادی بود. شب شنبه تب و لرز داشتم.

·         شنبه راهی شرکت شدم که نشون بدم خوبم اما نتونستم  بمونم. برگشتم و بعد از کمی استراحت راهی مطب پزشک آشنایی شدیم که شهرت خوبی داشت و تازه یادش افتاده بودیم.

·         مطب خیلی شلوغ بود. دکتر با دیدن عکسها گفت که آرنجم شکستگی بدی داره. گفت که تو این مدت دستم خونریزی داخلی داشته. دست منو پیچوند و کشید و من فریاد زدم و تمام مریضها رو ترسوندم. گچ گرفت و گفت بعد از گچ باز شدن آرنج به خاطر اون شش روز مشکلتر از حالت عادی شکستگیهای مشابه است. بعدتر از یک پزشک شنیدم که اگر چند روز دیرتر متوجه می شدیم ممکن بود دست من برای همیشه خم بمونه به دلیل همون چند روز اولیه. درد در دوران گچ هم خیلی زیاد بود. هفته اول بعد از گچ هم همینطور. عصب دستم تحریک شده بود و من لرزهای شدیدی داشتم. درد هم که خیلی خیلی زیاد بود. رنج هم برای من چپ دست وحشتناک!

·         دکتر شش هفته استراحت نوشته بود. بعد چهار هفته استراحت برگشتم سر کار و شروع کردم به پیگیری کارهای مرخصی بدون حقوق. برخورد بعضی کارمندان تامین اجتماعی خیلی بد و آزار دهنده بود.

·         امروز 47 روز از زمین خوردن من میگذره. توی این مدت من کلی درد کشیده ام . کلی هم هزینه کرده ام. دست من توانایی بعضی کارها رو پیدا کرده ولی هنوز محدودیت حرکتی زیادی داره. از این هفته فیزیوتراپی رو شروع می کنم.

·         وقتی خبر بعضی وقایع رو می شنوم با توجه به تجربه بدی که خودم این اواخر داشته ام بیشتر از قبل متاثر میشم. هیچ کس عمدا در مورد من کوتاهی یا اشتباه نکرده بود. اونهایی که به عمد در حقشون بی انصافی یا اشتباه شد و خیلیهلشون خسارت غیر قابل جبران دیدند چه می کشند؟ خدا به همه کمک کنه خیلی خیلی کمک کنه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها :

اشک

بعضی وقتها اشکها می بارند تا کدورتها  را با خود ببرند. تا کدورت تبدیل به کینه نشود.

بعضی وقتها اشکها می بارند تا کدورت ریشه بزند و تبدیل به کینه شود عمیق و عمیقتر.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
تگ ها :