تفاوت

کتاب خریدم. « تشپ کال» اثر رولد. دال. کتاب کوچکی است. هنوز تمام نشده. با علم به اینکه رمان کودک است انتخابش کردم که ببینم این روزها چه چیزهایی در این طبقه بندی قرار می‌گیرند؟ داستان های این نویسنده هم که تیپ خاصی دارند و جز من، خیلی غیر کودکهای دیگر می‌خوانندشان.

از محتوای داستان و مناسب بودنش برای گروه سنی کودکان تعجب کردم. این داستان شرح تلاش عاشقی است معمولی برای جلب توجه معشوقی معمولی در زمانه کنونی!! به نظرم کتابهای کودکان در زمان ما خیلی پاستوریزه تر از اینها بود ( البته بدیهی است که من تمام کتابهای زمان خودم را نخوانده‌ام و تمام داستانها را نشنیده‌ام. اما بچه کتاب دوستی بودم و محدودیتها از این روزها بیشتر بود ). قصه‌های عشقی دوران کودکی ما همه بدون تلاش عاشق برای جلب نظر یا توجه معشوق بود. مبارزه با اژدها و نظایر آن، تلاش بود اما جنس تلاش خاص بود. قهرمانها اصولا از سر جوانمردی و شجاعت مبارزه می‌کردند یا اینطور منتقل می‌شد. اصولا معشوق در شرایطی بود که اولین و آخرین انتخابش بهترین بود- یا ما از آنجای قصه در جریان قرار می‌گرفتیم- و تلاش قهرمان داستان برای نجات جان یا آزادی شاهزاده خانم یا معشوق نشان دهنده علاقه، ارادت و نیز شایستگی بود. اصولا معشوقها شاهزاده بودند و بین معشوقهای قصه‌ها و آدمهای معمولی که ما می‌دیدیم فاصله زیادی بود چرا که ما نسلی بودیم که حتی ش.ا.ه ندیده بودیم چه رسد به شاهزاده. در آن داستانها مدت حضور عاشق در داستان کوتاه بود. اواخر قصه سر و کله قهرمان پیدا می‌شد و با اتمام قصه و انجام ماموریت، همراه با محبوب، صحنه را ترک می‌کرد. انگار در آن داستانها، راوی یک بخشهایی از داستان را که می‌توانست راه و رسم بعضی چیزها را به بچه‌ها یاد بدهد تند رد می کرد؛ شاید هم داستانها طوری خلق شده بودند که این جنبه‌ها را نداشته باشند. داستانهای دوران کودکی ما تکرار داستانهای دوران کودکی بزرگترهای ما بودند، تکرار داستانهای بزرگترهای آنها و این تکرار ادامه داشت و شاید این گذر زمان تغییرشان داده بود و ویرایششان کرده بود. آدمهای مختلف با نظرات متفاوت روی یک خمیره ثابت تغییرات ایجاد کرده بودند و نسلهای بعد آن داستانها را که تقریبا به ثبات رسیده بودند برای بچه هایشان گفته و نوشته بودند.

زمانه در حال تغییر است. تغییر بعضی وقتها چیز عجیبی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ ها :

بعد یک عمر

سالها بود ندیده بودمشون. از اول دبیرستان که یکی دو بار برای دیدنشون به مدرسه راهنماییم رفتم. سال بعد از مدرسه قبلی من رفتند. شماره تلفن منزلشون رو داشتم. اون وقتها موبایل نبود. یکی دو سالی با تلفن باهاشون ارتباط داشتم. بعد منزلشون رو عوض کردند و ار تباط قطع شد. یک زمانی محبوبترین معلمم بودند. علاقه من به ریاضی و اعتماد به نفسم در این زمینه رو مقادیری به ایشون مدیونم. از اول راهنمایی آرزو داشتم تو کلاسشون باشم و بالاخره سوم راهنمایی شاگردشون شدم. روش تدریسشون با بقیه معلمهای ریاضی فرق داشت. معروف بودند به سوالات ستاره دارشون. بچه‌ها هم برای ستاره گرفتن خودشون رو می‌کشتند. قضیه ستاره‌ها این بود که ایشون یک سری سوالات متفاوت و بالاتر از سطح کتاب درسی داشتند که معمولا ظرافتی داشت هر چند جلسه یکبار یک سوال مطرح می‌شد و اولین کسی که جواب درست می‌داد یک ستاره می‌گرفت. یک سری قوانین هم در کلاس حاکم بود هیچ کس در یک جلسه بیش از یک ستاره نمی‌گرفت حتی اگر کس دیگه‌ای جواب رو پیدا نمی‌کرد. اگر برای بار دوم جواب سوال رو در یک جلسه می‌دادی ۵ تومان جریمه می‌شدی (جریمه نقدی موارد دیگه‌ای رو هم شامل می‌شد) و .... آخر سال هم جریمه ها صرف خرید بستنی برای کل کلاس می‌شد. از افتخارات من، یکی هم این بود که اولین کسی بودم که جریمه شدم!!!

برگردیم به داستان ستاره. توی کلاس ما بچه ستاره بگیر زیاد بود ولی ستاره‌های من از همه بیشتر بود.  جالب اینجا بود که بعضی از بچه‌ها که متوسط یا بعضا ضعیف بودند هم ستاره می‌گرفتند و به نظرم خیلی خوب بود که بچه زرنگها کمی حساب کار دستشون بیاد و الکی مغرور نباشند. اگر ستاره‌ها به ده تا می‌رسید معلممون برای شاگرد ده ستاره‌ای یک هدیه می‌خرید (از جیب خودشون). ده تا ستاره داشتن افتخار بزرگی بود!

من 9 تا ستاره داشتم و مرتب سراغ سوال ستاره دار رو می‌گرفتم. یک روز بهم قول دادند که اول جلسه بعد آخرین سوال ستاره‌ای سال رو مطرح کنند تا اگر گرفتم ده تایی بشم. جلسه بعد نزدیک امتحانات معرفی بود. من هم قول سوال ستاره دار رو فراموش کرده بودم . تصمیم گرفتم مثل خیلیهای دیگه اون روز به مدرسه نرم. در واقع یک قرار گروهی بود. اما عذاب وجدان نگذاشت. دیر به سمت مدرسه حرکت کردم. توی راه یادم اومد که قرار بوده آخرین سوال ستاره‌ای اون روز گفته بشه و همین نگرانیم رو بیشتر کرد. مدرسه ما از خونه خیلی دور بود. توی راه ماشینی که سوارش بودم تصادف کرد و من به نظرم یک ساعتی دیر به کلاس رسیدم. وقتی وارد شدم چهره نگران معلممون رو دیدم. ازم دلیل دیر رفتنم رو پرسیدند و من هم گفتم که حالم خوب نبود. واقعا هم از شدت اضطراب دیر رفتن به مدرسه برای اولین بار، حالم بد شده بود. به خاطر دیر رسیدن جریمه نقدی نشدم اما معلممون گفتند که دیگه تا آخر سال سوال ستاره‌ای نمی‌گند!!! گفتند قرار بود اول این جلسه بگم و چون فقط تو می‌تونستی ده تایی بشی و برای بقیه تفاوت چندانی نداشت نگفتم . هر چی اصرار کردم فایده نداشت. آخرین سوال ستاره‌ای هیچ وقت مطرح نشد.

این همه حرف زدم که بگم امروز بعد 15 سال به طور کاملا اتفاقی دیدمشون. چندان تغییری نکرده بودند. خوشبختانه من رو شناختند. خبر داشتند من چی خوندم و چی کاره شدم و حتی گفتند که اسم شرکت محل کارم رو هم شنیده اند.15  سال خیلیه!!!! روم نشد ازشون شماره بگیرم.  الان ولی پشیمونم که این کار رو نکردم. اون موقع فرصت نداشتم ارزیابی کنم که چرا سالهاست ازشون بی خبرم؟ گذاشتم به حساب بی معرفتی خودم و فکر کردم یک شاگرد بی معرفت شماره نگیره بهتره. اما بعدتر که فکر کردم یادم اومد که بی معرفتی در کار نبوده و این بود که پشیمون شدم.

 امروز یک روز خاص بود به دلیل دیدار معلم محبوبم و زنده شدن خاطراتی که سالها بود بهشون فکر نکرده بودم. امیدوارم دوباره ببینمشون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
تگ ها :

پیشنهاد می‌شود

جمعه پیش برای اولین بار موفق شدم برنامه‌ای  که قبلتر وصفش رو شنیده بودم ببینم. خوشم اومد. انتظار نداشتم ایرانیها اینقدر خوب (بنا بر تعریف من) کارتن(؟) بسازند. اگر دوست داشتید و داد فردا داستانهای شاهنامه به صورت عروسکی- اثر موسسه صبا- رو حدود ساعت ده صبح  از شبکه پنج  ببینید. روی شبکه‌اش کمی مطمئن نیستم.

پی نوشت: بالاخره طلسم از کار و غمی نوشتن شکست. هورااااااااااااااااااا!

پس نوشت: اگر تلویزیون دیده باشید امروز -جمعه- یک کارتن خارجی داد (یک داستانی از اسکروچ). بد نبود،  باز هم کارتن روحیه آدمی رو بهتر می‌کنه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤
تگ ها :

کابوس

چند شب پیش خواب دیدم که یکی از همکاران نزدیک به جناح مقابل( پاچه خارها) مشغول خواندن وبلاگم در شرکته و من دل توی دلم نیست.  البته متعجب هم بودم که آدرس اینجا رو از کجا آورده!!!! کابوسی بود!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
تگ ها :

 

اولی: فلانی خیلی آدم پیچیده بدیه!

دومی: آره خیلی مارمولکه!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :

 

از خواندن پستهای اخیر حسم خراب میَشود. چقدر در مورد کار نوشته ام و چقدر هم بدی!!!! تصمیم گرفتم ابیاتی از آهنگی که با روشن کردن و بالا پایین کردن اتفاقی در لیست ام پی تری پلیر گوش می کنم را بنویسم. فقط می دانم خواننده همایون است ولی آهنگ در ذهنم ردی از شعر نمی‌گذارد. هنوز به شعر نرسیده

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

...

همچو خامشان بسته‌ام زبان

حرف من بخوان از اشاره‌ام

ما ز اسب و اصل(؟) افتاده‌ایم

ما پیاده‌ایم ای سواره‌ها

شرمنده که باز هم غمی بود این پست. از یک آدم ناشاد زیاد انتظاری نمی‌رود برای شاد بودن و شاد نوشتن. این روزها هم که ناشادی عادی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
تگ ها :

 

من برای رسیدن به آرامش و شروع خوب یک هفته کاری خوب به دو روز کامل دور بودن از محیط کار نیاز دارم. درک این موضوع برای بعضیها ممکن نیست. بعضی وقتها فکر می کنم که لابد این آدمها از زندگی شخصی یا خانوادگیشان راضی نیستند که اینطور برای مجموعه ای چنین!!! از خود گذشتگی نشان می‌دهند؟ اشکال اصلی هم اینجاست که این موجودات دچار این توهم هستند که همه باید این گذشت را داشته باشند تا کار خودشان به چشم بیاید!!!! این توقع را هم به سطوح بالاتر منتقل کرده‌اند. واقعا مسخره است مواخذه شدن برای داشتن 30 ساعت اضافه کار(در شرایطی که سقف اضافه کار قرارداد  28 ساعت است مواخذه شدن به دلیل کم بودن ساعات کارکرد است) !!!! درک تفاوت لطف با وظیفه هم که برای بعضیها معضلی است اساسی!!!

واقعا بعضی وقتها حالت تهوع پیدا می‌کنم از رفتار خیل کوتوله‌هایی که در جایگاه خود نیستند. به کجا می رویم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
تگ ها :