سرانجام مقاله!

از چهارشنبه پيش تا امروز يك شادي كوچولو همراه با انتظار توي دلم بود. چهارشنبه پيش با ترديد بسيار با استاد  تماس گرفته بودم و ايشان بعد از استفاده از عبارات عجيب و غريب وعده داده بودند كه در تماس آخر اين هفته‌ام نظرشان را در خصوص مقاله معروف ما اعلام مي‌كنند. مي‌خواستم اينجا هم چيزهايي بنويسم ولي ننوشتم تا اين هفته خبر به سرانجام رسيدنش را بدهم. توي سر رسيد، تقويم و ... يادداشت كرده بودم كه به دكتر فلاني زنگ بزن كه اگر احيانا به خاطر حجم زياد احتمالي كارهايم، فراموش كردم؛ با ديدن نوشته‌ها به ياد بياورم. صبح امروز آخرين ويرايش نقشه‌ها را امضا كردم و تحويل مدير پروژه دادم. خوشحال پشت ميزم نشستم كه چشمم به يكي از آن نوشته‌هاي يادآوري افتاد. پس موبايل را برداشتم و به دفتر استاد عزيز زنگ زدم. نسبتا كمي تحويل گرفتند و بعد گفتند: اما يك مشكلي اين وسط بوجود آمده. در شماره اخير يك مجله‌اي، يك مقاله فارسي چاپ شده كه مشابه كار شماست! بهتر است قضيه را ادامه ندهيم چون كار تكراري ارزش آكادميك ندارد!!! من اصرار داشتم كه ما مي‌توانيم در كارمان (مقاله نوشته شده) حتی اگر کاملا مشابه باشند-هر دو کار که بعيد است- چيزي را تغيير بدهيم و بعد از اين چند سال درگيري، بالاخره اين زحمات انجام شده(زحمات من و گر نه استاد که برايشان علي السويه بود) را به نتيجه‌اي برسانيم. ايشان حرف خودشان را تكرار مي‌كردند كه كار ما بي‌ارزش شده.  آخر سر هم گفتند بسيار خب اسم من را بردار و به اسم خودت بفرست. تقريبا تمام كامنتهاي من را كه داري! بعد هم با چند كلمه تماس را تمام كردند و من ماندم در شوك چيزهايي كه شنيده بودم. از صبح تا به حال بدجور حال گرفته‌ام. لذت ارسال نقشه‌ها هم هيچ شد!  كاش همان چند سال پيش اولين نوشته فارسي‌ام را براي مجله‌اي يا كنفرانسي فرستاده بودم؛ بدون اينكه به ياد« استاد راهنمايي» كه بيشتر باعث دور شدن ما از هدف پروژه بود بيفتم.

من دست بر نخواهم داشت. مي‌فرستم شايد نتيجه داد.

پی نوشت:۱- اگر حس اين پست منفی بود متاسفم.

۲- اساتيد آينده لطفا از همين حالا تمرين انصاف كنيد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
تگ ها :

حکايت

چند وقت پيش استاد عزيز كلاس زبان ما كه براي خيلي از كلمات، مثالها و داستانهاي خوب و به ياد ماندني (خاطره انگيز منظور نيست دقيقا به ياد ماندني منظوره.) تعريف مي‌كردند؛ در مورد كلمه tempter (اغوا گر يا وسوسه كننده) يك داستان جالب گفتند. چند روز پيش با يكي از دوستان حرف سياسي مي‌زديم كه ياد اين حكايت افتادم. ظاهرا يه نمايشنامه‌اي وجود داره به نام         Murder in the Cathedral (قتل در كليساي جامع). در اين نمايشنامه يك آدم خوبي وجود داره كه مرد خداست. توي كليسا زندگي مي‌كنه و همه هم و غمش خدمت به مردمه. اين آدم چون همه‌اش به فكر مردمه عليه پادشاه هم زياد حرف مي‌زنه. كار به جايي مي‌رسه كه پادشاه تصميم مي‌گيره ساكتش كنه. پس به سه نفر مأموريت مي‌ده كه برند و هر طور تونستند اون مرد رو راضي كنند از حرف زدن عليه شاه دست برداره. مأموران( در نقش وسوسه كننده‌ها) به سراغ مرد خدا مي‌رند. اولي بهش وعده پول و مال و ثروت مي‌ده هر قدر كه بخواد مشروط بر اينكه ديگه عليه شاه حرف نزنه اما مرد خدا قبول نمي‌كنه. دومي وعده مقام مي‌ده اما باز هم مرد قبول نمي‌كنه. سومي به مرد مي‌گه نظرش درباره اينكه اونها بكشندش چيه؟ بعد هم اينطور استدلال مي‌كنه كه اگر به مرگ رضايت بده؛ شهيد مي‌شه. بعد از مرگش معروف مي‌ِشه و .... مرد خدا در برابر اين وسوسه (شهرت بعد از مرگ) تسليم مي‌ِشه و اجازه مي‌ده بكشندش. وسوسه كننده‌ها مرد رو مي‌كشند و با دست پر به نزد شاه برمي‌گردند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
تگ ها :

از کارهايی که می‌کنيم

اين پست رو چند وقت پيش(همون حدود زماني پست حمايت رييس) نوشته بودم كه نگذاشتمش و الان مقاديري تغييرش دادم. احتمالا اين پست مقاديري اطلاعات علمي يا معلومات عمومي دوستان رو هم بالا مي‌بره.

توي پروژه‌اي كه من روش(روی اون) كار مي‌كنم يه دونه فلر (flare) هست. فلر يه جورايي سمبل پالايشگاه يا منطقه نفتخيزه. براي سوزوندن گازهاي زائد بكار مي‌ره و در واقع همون دودكش بلندي هست كه بالاش آتيش ديده مي‌شه. دليل استفاده از فلرها كم كردن اثرات زيست محيطي گازهاي زائده. چرا كه اگر بدون سوزوندن، در محيط رها بشند خطرناكترند. با استفاده از فلر، اين گازها در ارتفاع سوزانده مي‌شند تا غلظت محصولات احتراق و همينطور اثرات ديگه‌اي مثل تشعشع حرارتي در سطح زمين كاهش پيدا كنه. طراحي فلر بر اساس استانداردهاي موجود كار سختي نيست و حتي نسبت به بعضي تجهيزات آسون‌تر هم هست. مهمترين مساله در طراحي فلر تشعشع شعله است و غلظت محصولات احتراقش در سطح زمين. از اونجا كه اصولا مساله زيست محيطي مهم نيست يعني بازده فلرها بالاست(بالاي 95 درصد تا جايي كه من مي‌دونم) و سوزوندن در ارتفاع باعث رقيق شدن مواد رسيده به نزديكي سطح زمين ميِشه؛ مساله اصلي ميشه تشعشع. تشتعشع محدوديت اصلي روي ارتفاع فلره. دليل اهميت اين موضوع هم اينه كه حجم شعله خيلي بزرگه، دما خيلي بالاست و در نتيجه تشعشع حرارتي زيادي وجود داره. استانداردها حدودي رو براي تشعشع مجاز با توجه به مدت زمان قرار گرفتن در معرض تشعشع و نوع پوشش فرد ذكر كرده‌اند. اگر بشه در اطراف فلر سطح بزرگي رو به مركزيت فلر از هر گونه تجهيز يا ساختمون و ... خالي نگه داشت تا انسان در اون محدوده در زمان روشن بودن فلر تردد نكنه مي‌شه ارتفاع فلر و در نتيجه هزينه هاي ساخت و نصب رو به شدت كم كرد. اما اگر بنا به شرايط نشه اين كار رو كرد؛ اونوقت هزينه بلند كردن ارتفاع فلر بسيار و يا بسيار بسيار زياد مي‌شه چون نياز به نگه دارنده داره، آسيب پذير تر ميشه و .... مشكل فلر اين پروژه در اينه كه در نزديكيش(مثلا 300 متري) يه پاسگاه نيروي انتظامي قرار داره و از فاصله 150 متريش هم يه جاده دسترسي محلي رد مي‌شه. تازه اين بهترين نقطه است! چون اين فلر براي يك سايت قديمي داره ساخته مي‌شه و بايد در محدوده خاصي قرار بگيره.  نکته اصلی در اینجاست که اصل كار تعيين ارتفاع فلر با سازنده است و ما در مرحله طراحي فقط يه تخمين مهندسي مي‌زنيم. اما تا چند روز پيش اين فلر ريشه تمام درگيريهاي من با مدير پروژه بود؛ چرا كه ايشون توقع داشتند من يك عدد بسيار دقيق برای ارتفاع فلر تحويلشون بدم(عدد دقيق با دقت يك رقم اعشار!!!). از اونجا كه فعلا اين مشكلات حل شده ادامه پستهاي مرتبط رو نمي‌نويسم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤
تگ ها :

نامه اي براي دل خودم

ديروز نوشته بودم:

 امروز بعد از مدتها دلتنگت شدم. كاش نمي رفتي. كاش!

-        ديروز صبح كه براي پياده روي صبحگاهي هر روزه به پارك نزديك شركت رفته بوديم(با همكاران كه تقريبا دوست هم هستند). يكي(كه متولد 64 است) با ديدن تيتر روزنامه ها مزه اي پراند. بعد هم از ماها كه بزرگتر بوديم پرسيد كه از 14 خرداد 68 چه به ياد داريم؟ اولي كه چهار پنج سالي از من بزرگتر بود گفت كه آن سال امتحان نهايي داشته و تنها يادش بود كه چند روز مدرسه‌ها تعطيل شده بوده و امتحان آنروزش را بعدتر داده بود. گفت هيچ احساسي نداشته. من گفتم با اين وجود كه آن روز دبستاني بودم خيلي گريه كردم. هر دو با تعجب نگاهم كردند و پرسيدند: جدي؟ دوستش داشتي؟ و من گفتم كه خيلي دوستت داشتم و آرزو داشتم بزرگ شوم و به ديدنت بيايم. باز هم تعجب كردند و اين بار گفتند: چرا دوستت داشتم؟ گفتم چون با شكوه بودي و من ازت خوشم مي‌آمد. گفتم كه يك رهبر واقعي بودي. بر دلهاي مردم حكم مي‌دادي و مدير نبودي. كمي هم در مورد تفاوتهاي مدير با رهبر گفتم. آن كه از همه كوچكتر بود گفت كه به نظرش خيلي مسخره است كه يكي يك جا بنشيند و به يك ملت دستور بدهد!! من تاكيد كردم تو دستور نمي‌دادي رهبر بودي و مردم با جان و دل به گفته هايت عمل مي‌كردند؛ اما خيلي ادامه ندادم. اولي كه بزرگتر بود گفت چند روز پيش يك قسمت از صحبتهايت را شنيده و خوشش نيامده. گفت كه سطح پايين حرف مي‌زدي!!! گفت مگر آيت الله نبود؟ پس چرا اينطور حرف مي‌زد؟ جمله مورد نظرش را هم گفت. من گفتم در هر متني يك جمله به تنهايي معنا ندارد در كل  بايد ديد و البته به نظر من جمله ذكر شده اصلا آنطور كه او مي گفت نبود. اين را هم گفتم. تنها چيزي كه هر سه ما روي آن توافق داشتيم اين بود كه وقتي تو بودي همه چيز خيلي بهتر از حالا بود. حتي سخت ترين روزهايش. كاش بودي!

-        يك بخشي از دوران نوجواني (اول راهنمايي) من برايم بسيار سخت بود. خيلي خيلي زياد. در آن دوران در يكي از مقطعهايي كه خيلي تحت فشار بودم؛ يك شب خواب تو را ديدم. كلي با من حرف زدي. بازي كردي. سر به سرم گذاشتي. فردا صبح كه شد خيلي بهتر بودم. فردا شبش هم آمدي. ديگر شبها به اميد ديدن تو مي‌خوابيدم. خيلي خوب بود. خيلي خوش مي‌گذشت. به حرفهايم گوش مي‌دادي. نوازشم مي‌كردي. نصيحتم مي‌كردي. از حرفهايت هيچ يادم نيست؛ اما يادم هست كه حضورت چقدر به روحم آرامش مي‌داد. اوضاع روحيم كه بهتر شد ديگر نيامدي. اين اتفاق تا آخر دوران راهنمايي چند باري تكرار شد. هر وقت سخت مي‌گذشت منتظر ديدارت مي‌شدم و يك جورهايي خوشحال بودم. با معرفت بودي و خيلي از وقتهايي كه انتظارت را مي‌كشيدم مي‌آمدي. حالا سالهاست كه حتي توي خوابهايم هم نيستي. حذف شده‌اي. بهتر است بگويم حذفت كرده‌ام. مثل خيليها. متاسفم كه اينقدر ناسپاسم. باور كن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥
تگ ها :

 

در يکی از شرکتهايي كه كارفرماي يكي از پروژه‌ها هستند؛ يک معاونتی وجود داره به اسم« معاونت پدافند غير عامل»،  مرتب هم در حال مکاتبه هستند. من در جريان پروژه مربوطه نيستم ولی اين عنوان رو  زياد می‌شنوم. واقعا اسم جالبی داره‌ها. به نظر می‌رسه اين معاونت در کنترل حضرات صنايعي باشه.  لطفا ما رو روشن كنيد در اين خصوص.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧
تگ ها :

 

گر مسلمانی از اين است که «بعضی دارند»

آه اگر از پی امروز بود فردايی

با اجازه حضرت حافظ به جاي «حافظ دارد» ايشون «بعضي دارند» رو قرار دادم تا مفهوم رو برسونم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤
تگ ها :