يكي از پستهايي كه نشد ثبتش كنم رو ديشب نوشه بودم. درباره اين بود كه از كارم راضيم فعلا و دلايلش رو ذكر كرده بودم. تا ديشب هم واقعا همينطور بود. مدير پروژه در نظرم يك آدم خاكستري خوب و البته عجيب با وجدان كاري بيش از حد بود. يعني ذاتا بد نبود. رييس و همكارانم هم خوب بودند. اما يكدفعه نظرم نسبت به مدير پروژه عوض شد!! به اين نتيجه رسيدم بخش عمده اي از حرف و حديثهايي كه در مورد اين آدم شنيده‌ام ( مهمترينش زيرآب زني) به احتمال خيلي زياد درستند. شواهد رو از برخوردهاي گذشته‌اش با خودم پيدا كردم. حس خيلي بدي ايجاد شد. امروز اين حس بد تشديد شد!! از خودم و خوشبيني‌ام نسبت به اين آدم تعجب كردم. به اين نتيجه رسيدم كه اگرچه من براي زيرآب زني مناسب نيستم (چون موقعيت بهتر يا برابري نسبت به ايشون ندارم) رييسم اين شرايط رو داره. متاسفانه صبح هم به يك اشتباه محاسباتي كوچيك كه تاثير بزرگي در نتايج يكي از طراحيها داشت پي بردم. پيراهن عثمان دوخته شده بود و ديگر نمي‌شد كاري كرد. رييسم حمايت كرد و گفت هنوز مدركي بيرون نرفته(مدارك توليد شده رو به مدير پروژه داده بوديم). من مسووليت اشتباه رو پذيرفتم اما رييسم هم زير سوال رفت كه چرا كار من تازه كار رو چك نكرده. رييس اما به من دلداري دادند. گفتند با توجه به رفتار عجيب و غريب و خواسته‌هاي عجيبتر مدير پروژه و اينكه من به احتمال خيلي زياد ديگه تو اين پروژه چيز جديدي ياد نمي‌گيرم بهتره ديگه ادامه ندم!  گفتند كه ايشون هم در خطاي ايجاد شده نقش داشته‌اند(چون چك نكرده‌اند). پس طي يك نامه به مدير پروژه اعلام كردند كه آخرين نتايج محاسبات من رو تاييد مي‌كنند و گفتند كه زودتر كاراي من رو تحويل بگيرند چون واحد به من «نياز مبرم» داره و نمي‌تونند بيشتر از اين، اين بخش از نيروهاشون(من) رو از دست بدند. از اين كار رييس خوشحال شدم. به نظرم يه جور اعتراض به عملكرد عجيب مدير پروژه بود،‌ تهديد بود و حمايت از من. شايد اشتباه كنم اما من اينطور برداشت كردم. هر چي باشه رييس كه زيراب منو نمي‌زنه پيش مدير پروژه. لزومي نداره. اميدوارم ديگه چنين اشتباهاتي نكنم. البته از اين كار رييس هنوز متعجبم. نظري نداريد؟

پي نوشت: اين آدم (مدير پروژه) هنوز براي من به بدي بعضي از مديران و همكارانم در محلهاي كاري قبل نيست. البته هنوز دوست جديدي هم به خوبي دوستان خوبم در شركتهاي قبلي پيدا نكرده‌ام.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ ها :

 

طی اين چند روز چندتا پست بی مزه و با مزه نوشته بودم که هر کدوم رو به دليلی نتونستم ثبت کنم!

به پيشنهاد قاف سعی کردم وبلاگم رو در رولينگ ثبت کنم. زياد حال و حوصله نداشتم و يه کارايی کردم. شايد راه رو درست رفته باشم چون نوشته هاش رو اصولا نخوندم. در هر حال اگه جواب بده خوب ميشه. پينگ هم كردم اما گويا نشد! بعد دوباره تلاش مي‌كنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ ها :

 

اين شعر رو تو كتاب درسي ادبياتمون داشتيم. راهنمايي بود يا دبيرستان يادم نمياد. به نظرم اول دبيرستان بود. خيلي وقتها باهاش حال مي‌كنم. در واقع با جملات پيرمرد و سعي مي‌كنم دنيا رو مثل اون ببينم. البته سخته؛ خيلي زياد. به خصوص در لحظه‌هاي دلگير بودن. الان هم از اون لحظه ‌هاست كه با نوشتن اين شعر اميدوارم بهتر شم.

خاركش پيري با دلق درشت

پشته خار همي برد به پشت

لنگ لنگان قدمي برمي‌داشت

هر قدم دانه شكري مي‌كاشت

كاي فرازنده اين چرخ بلند

وي نوازنده دلهاي نژند

كنم از جيب نظر تا دامن

چه عزيزي كه نكردي بامن

در دولت به رخم بگشادي

تاج عزت به سرم بنهادي

حد من نيست ثنايت گفتن

گوهر شكر عطايت سفتن

***

نوجواني به جواني مغرور

رخش پندار همي راند ز دور

آمد آن شكر گزاريش به گوش

گفت كاي پير خرف گشته خموش

خار بر پشت زني زين سان گام

عزتت چيست؟ عزيزيت كدام؟

***

پير گفتا كه چه عزت زين به؟

كه نيم بر در تو بالين نه

شكر گويم كه مرا خوار نساخت

به خسي چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نكرد

بر در شاه و گدا بنده نكرد

داد با اينهمه افتادگيم

عز آزادي و آزادگيم

اميدوارم اشتباهي در متن نداشته باشم؛ چون بر اساس اطلاعات حافظه‌ام نوشتمش.

پي‌نوشت 1: براي شيث و دوستانش دعاهاي خوب كنيد. متشكرم.

پي نوشت 2: بعد التحرير بهتر شدم

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
تگ ها :

دنيای سيب قرمزی

از بچگي سيب قرمز ميوه مورد علاقه من بود. نه به خاطر طعمش. به خاطر ظاهرش. سيب قرمز با اون دونه هاي سفيد يا صورتي كمرنگ روش و با اون پوست رنگارنگش براي من مثل يك آسمون پر ستاره است. ميتونم مدتها بهش نگاه كنم و لذت ببرم. وقتي تو دستم ميچرخونمش حس ميكنم قسمتهاي مختلف يه آسمون پر ستاره رو ميبينم. شايدم يه آسمون پر كهكشان. ديشب باز داشتم از تماشاي سيب قرمزم لذت ميبردم. فکر كردم اگر من توي سيب بودم و ميتونستم همينجوري كه از بيرون پوست سيب رو مي بينم از داخل هم ببينم آسمونم خيلي واقعي تر بود. اما بعد فكر كردم كه در اون صورت احتمالا به زيباييش توجه نميكردم يا اصلا نميديدمش. بعد ياد اين افتادم كه عالم در حال انبساطه مثل يك سيب قرمز كه هنوز رو درخته و امكان رشد داره. پس تمام ذرات داخل سيب هم امكان رشد دارند. سيب عالم هنوز رو درخته و من هنوز توي اون سيبم. وقتي مردم ميرم بيرون سيب و به زيبايي اش از بيرون نگاه ميكنم و لذت ميبرم و به اين فكر ميكنم كه اونايي كه هنوز اون تو هستند هم از اين زيبايي لذت ميبرند؟

پي نوشت: من قصد خودكشي ندارم. حالم هم خوبه. فقط اقكارم رو مكتوب كردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
تگ ها :

 

با استاد عزيزمون كلي ماجرا داشتيم. آخرش فرم توصيه نامه رو(بعد از ظهر دوشنبه) گرفتند و بعد از كلي كلاس گذاشتن فرمودند كه نود درصد تا عصر چهارشنبه مينويسند و ميتونم برم بگيرم. باهاشون هم چك كردم كه تا چهار هستند و گفتند بله. صبح چهارشنبه هم زنگ زدم و گفتم در بدترين حالت تا چهار و در حالت نرمال حدود 3.5 دانشگاه خواهم بود كه گفتند خوبه. بعد ازظهر چهارشنبه ساعت 2.5 كلاسمون با رييس بزرگ تموم شد و من دوان دوان راهي دانشگاه شدم. ترافيك شريعتي خيلي سنگين بود. پايين ترها تصادف شده بود و بار ترافيك ايجاد شده تا خيابانهاي منتهي به شريعتي هم رسيده بود. بعد از كلي دويدن سر ساعت چهار جلوي دفتر آقاي دكتر بودم. نبودند. پرس و جو كردم و گفتند جلسهاند. به موبايلشون زنگ زدم. گفتند از منشيشون بگيرم. همه كارمندان رفته بودند. از نظافتچي اتاق رو  پرسيدم. نظافتچي دانشكده گفت كه كليد داره و ميتونه بهم بده. گفت آقاي دكتر بايد به من بگه كه بدم. هر چي گفتم الان زنگ زدم و عصباني ميشن گفت جلسه دكتر طول ميكشه و معلوم نيست كي تموم شه و من نميتونم منتظر بمونم. كليد اون اتاق رو هم تنها من دارم. زنگ زدم. آقاي دكتر به شدت عصباني شدند و اصلا به حرف من گوش نكردند گفتند منتظر باشم تا بيان. آقاي نظافتچي منتظر بودند گوشي رو بدم بهشون اما دكتر حاضر نشدند باهاشون حرف بزنند. آقاي نظافتچي هم كه ديد دكتر اينطور برخورد كرد؛ لباس عوض كرد و رفت. وقتي هم داشت ميرفت گفت به دكتر فلاني نشون ميدم. خيال كرده قديمهاست؟!!! ببينم چي كار ميكنه؟ بعد از حدود 40 دقيقه آقاي دكتر خندان دولب اومدند و كلي منت و اينا باز كه شيث به خاطر تو امروز من اومدم دانشكده و توصيه نامه‌ات رو نو شتم و گرنه دانشكده كاري نداشتم!!! بعد هم گفتند كه آقاي نظافتچي رو صدا كنم كه بيان در رو باز كنند. گفتم رفتند. خيلي تعجب كردند. از بقيه خدماتيها هم سوال كردند . تاييد گرفتند كه بله. آقاي دكتر گفتند ايشون هيچ وقت زود نميرفت. هميشه حداقل تا شش دانشگاه بود. كلي هم دوباره جملات قصار تحويل من دادند كه تقصير خودته و ميخواستي زودتر بياي و اينا. گفتم تصادف كه در كنترل من نبود. ايشون باز هم ادامه دادند كه من خيلي پر توقعم چون انتظار دارم همه زندگيشون رو تعطيل كنند و كار منو راه بندازند. نيست كه خيلي هم كردند؟ تنها جوابي كه تونستم بدم اين بود كه بي‌انصافانه قضاوت ميكنند و من از كسي چنين انتظاري ندارم. ايشون هم در جواب لبخند زدند و گفتند بسيار خب شنبه بيا!!! ايشون در مورد مقاله هم كه بيش از يك ماهه به دستشون رسيده گفتند وقت ندارند و اصلا حرفش رو هم نزنم!!!!!!  شايد اشتباه كنم اما من فكر مي‌كنم انجام شدن كار من (من نوعي منظورمه)جزيي از زندگي من و ديگرانيه كه بايد اون كار رو براي من انجام بدن. به نظر من آقاي دكتر با تعللشون در مورد مقاله كه حداكثر نيم ساعت از وقتشون رو مي‌گيره- چون تنها دو قسمت رو بايد بخونند و در موردش نظر بدند- بخشي از زندگي منو تعطيل كرده‌اند. اگر اون روز ايشون گفته بودند كه حالا معاون پژوهشي هم منشي داره (اتاق منشي ايشون تابلو هم نداره و تا چند وقت پيش دفتر يكي از اساتيد بود) و نامه منو پيش منشي شون مي گذارند من مي‌تونستم زودتر در بيام يا با يكي هماهنگ كنم كه قبل از چهار بره و از منشي محترم بگيره. البته متاسفانه ايشون حافظه خوبي ندارند و اون روز مثل اكثر مواقع ادعا كردند قبلا به من اطلاع داده‌بوده‌اند كه از منشيشون بگيرم! به نظر من آقاي دكتر منصف نيستند و اين بي انصافي، كار ديگران رو خيلي سخت مي‌كنه. اشتباه مي‌كنم؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
تگ ها :

 

توي ماشين راننده راديو گوش مي‌داد و ما هم توفيق اجباري نصيبمون شده‌بود. راديو گفت دو نفر قاچاقچي كريستال كه بر سر كرايه تاكسي با راننده اختلاف داشته‌اند راننده رو به پاسگاه برده‌اند. ماموران پاسگاه بهشون مشكوك شده‌اند و در بازرسي وسايلشون 670 گرم كريستال قاچاق گرفته‌اند. بعد از تشكيل پرونده هم قاچاقچيان راهي زندان شده‌اند. آقاي راننده از خنده روده بر شد. يك عبارت جالب و جديد هم گفت البته چند بار تكرار كرد: ايشون فرمود آدميزاد خيلي وقتا وقتي خطا مي‌كنه خدا عقلشو مي‌دزده و خودشو لو مي‌ده!! بنده هم كمي در مورد نوع كريستال مربوطه فكر كردم و به نتيجه خاصي نرسيدم. تعجب هم كردم كه 670 گرم كه از يكي دو قطعه بيشتر نمي‌تونه باشه پس چرا تو دو تا ساك بوده؟!. بعد هم به دليل بي‌اهميت بودن موضوع رها شد. عصر در جمع دوستان و آشنايان بودم. خبر رو گفتم. نتايج تفكراتم رو هم، كه يكي ملتفتم كرد و كلي خنديديم. بعد از مدتي چند نفر ديگر به ما ملحق شدند. ماجرا رو براي اونها هم گفتيم. عكس العمل و برداشت اونها هم مثل من بود. بعد از التفات اونها هم باز خنديديم. يكي ديگه هم گفت شماها چقدر بچه مثبتيد!!! يكي از ما چند نفر هم جواب داد كه براي نسل ما اين چيزها تعريف نشده و اينها اصطلاحات جديده و فايل ما بايد به روز شه. راست هم گفت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢
تگ ها :