نامه

‌حضرت باریتعالی

با سلام

بدین وسیله به اطلاع می‌رساند در بررسیهای صورت گرفته لامپی درون قلب(دل) اینجانب اتصالی نموده است چرا که غم و شادی تاثیری بر روشنایی‌اش ندارد! از آنجا که چنین پدیده‌ای تا کنون نظیر نداشته‌است لطفا در اسرع وقت نسبت به بررسی صحت عملکرد و اتصال این لامپ به سایر اجزای سیستم تحت سرپرستی شخصا اقدام فرمایید.

با احترام

شیث

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها :

کودک

بعد از مدتها از خونه خارج شده بودم که گشتی بزنم. سری به فروشگاه بزرگ نزدیک منزل زدم و یاد یک خاطره از اون فروشگاه افتادم.

در این فروشگاه نزدیک در ورودی و البته نزدیک صندلی‌ای که معمولا یک آقای مسن می‌نشینند  یک آدمک گذاشته‌اند که لباس رسمی به تن داره و بر خلاف بقیه آدمکهای فروشگاه کفش هم به پا داره. آدمک مورد نظر روی صندلی نشونده شده یک پاش روی پای دیگه انداخته شده و جهت صورتش هم مایل به پهلو به سمت دره. مدتهاست همینطوره و در وضعیت و لباسهاش تغییری داده نشده.

یک بچه خیلی کوچولو همراه پدر و مادرش وارد فروشگاه شد. پدر و مادر جلو حرکت می‌کردند و کوچولوی در حال کشف محیط جدید پشت سرشون. همین طور که حواسش به اطراف بود یک لحظه پاش به کفش آدمک خورد و کفشش خاکی شد. کوچولو آهسته سرش رو بلند کرد و با شرمندگی رو به آدمک گفت ببخشید. آدمک به دلیل آدمک بودن هیچ عکس العملی نشون نداد. کوچولو چند ثانیه مکث کرد بعد آهسته خم شد و با دستش کشف خاکی آدمک رو پاک کرد و بعد به دنبال پدر و مادرش دوید.

تمام این ماجرا شاید یک دقیق طول کشید ولی برای من ناظر خیلی جالب بود. کاش آدم بزرگها هم اینطور بودند. کاش کمی به فکر خطاهای سهوی یا عمدی شون بودند و اینقدر در مقابل ادای اون یک کلمه مقاومت نمی‌کردند. کاش حاضر بودند خم شند و برای جبران اشتباهشون دست به کاری بزنند.

پی نوشت ۱: این داستان واقعی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
تگ ها :

انتظار و ما

بر خلاف آنچه چند روز پیش می‌خواستم بنویسم و حال و هوای غر غر و ناراحت چند پست اخیر را جبران کنم این پست را هم به خاطر این  روزها (به خاطر اتفاقات و مناسبتهایش- این دو با هم فرق دارند) با همان حال و هوا می‌نویسم.

دیروز اگر می نوشتم مطلبم این بود.

پول چیر خوبی نیست. اما هر چه فکر کردم جایگزینی هم ندارد. زندگی بدون واسطه‌ای به نام پول کثیف تر از این که حالا هست می‌شود. در این مورد من فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام.

شنیدم به خاطر پول نگهبان شرکت را دو شب پیش کشتند. به خاطر پولهایی که متعلق به او نبود.

دیدم فردای آن شب یک پیرزن که به سختی راه می‌رفت سر چهار راه دستمال آشپزخانه ‌می فروخت. وقتی که برای لحظه ای استراحت جلوی خانه‌ای نشست در باز شد و او  به زحمت برخاست.

به کجا می‌رویم؟ این همه سال گذشته و هنوز نسیم اسلام که در این سرزمین وزیده بود قوتی ندارد. ما را چه می‌شود؟  همه آنچه را باید می‌کردند نکرده اند. همه منتظریم خدا و موسی وارد شهر شوند و بعد نابودی دشمنان ما وارد شویم اما در این فاصله انتظار هم دست از اشتباه بر نمی‌داریم.

بیست و نه سال فرصت کمی نیست. یک عمر است و یک عمر تکرار اشتباهات در یک جامعه بسیار وحشتناک.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
تگ ها :

ماجراهای توصيه نامه

اولین دانشگاه مورد نظر ( اونكه از همه زودتر بايد تكميل مي شد. متاسفانه انگليسي نميشه)براي شش توصيه كننده جا داشت. تاكيد كرده بود اگه سه نفر بدند تكميله و بقيه لازم نيست پر كنند فرمهاي آن لاين رو! اسم چهار نفر رو دادم. از جمله استاد پروژه ليسانسم و يك آدم از بيرون دانشگاه كه تا حدودي موجه بود و منو مي‌شناخت. نفر چهارم رو همينطوري دادم. زياد هم روش حساب نمي‌كردم اما گفتم شايد استاد پر نكنند. بعد بيش از يك ماه و نيم از فرستادن مكرر درخواست بي نتيجه براي استاد  -به خاطر عدم دريافت توسط ايشون- با توجه به اينكه :

۱- مدارك رو هم مدتها پيش پست كرده بودم و دانشگاه مربوطه در سايتشون چند جا گفته بودند اگه كسي نگرفت دستي بگيريد و

 ۲-دستي گرفتن اصلا صرف اقتصادي نداره  

۳- من نمي‌تونم استاد رو پيدا كنم 

۴- ايشون - استاد عزيز ما- تاكيد كرده اند كه فقط آن لاين

به بخش مشكلات با فرم آن لاين ايميل زدم كه چك كنند. بعــد چندين روز بخش مربوطه جواب داد كه ما آدرس رو چك كرديم احتمالا ايميل شخص مورد نظر رو اشتباه وارد كرده‌ايد!!!! ما به اين آدرس ايميل زده‌ايم بعد هم ايميل استاد رو نوشته بودند!!! بقيه دانشگاهها گفتند ما دوباره يه جور ديگه مي فرستيم و طرف هم گرفت در موارد مشابه. بعد از اين جواب به چندين جاي مرتبط تو دانشگاه مربوطه ايميل زدم كه حالا من چي كار كنم؟  چون نفر چهارم همون كسي بود كه زد زير قولش. پرسيدم اگه نفر چهارم كه گرفته واسه استادم ايميل خودش رو بفرسته قبوله يا نه؟ استادم مستقيم بهتون ايميل بزنه قبول مي‌كنيد يا نه و خلاصه چند تا پيشنهاد براي حل اين مشكل. جواب زير رو هم مسوول مربوطه در دانشگاه برام فرستادن بعد چنديــــــــــــــــــــن روز. واقعا شاكي شدم.  (دانشگاه مربوطه در رشته ما ششمه و جز معروفترينهاست. اپليكيشن في اش هم ۱۰۵ دلاره!!!!) خوبه كه نفر چهارم رو گذاشته بودم واسه روز مبادا. 

 *********Dear

We are truly sorry that you have experienced such difficulties this time and hope that what you have learned from them will be useful in the future.   Please understand that our primary responsibility is to those who completed their applications in a timely manner.

While you may submit further documents, most of our evaluation process will be completed by the end of the month, and thus we cannot guarantee that any fresh documents will be considered at this late date.

Sincerely,
--*****
Student Services Manager
من كه تو اين متن جوابي براي سوالام نديدم. اگه كسي ديد به من هم بگه لطفا!
پي نوشت ۱:من امسال به هر دانشگاه كلي ايميل زده ام و كلي سوال پرسيده‌ام اما جواب هيچ كدوم مثل اينا نبود. انگار سيستمشون ايراني از نوع دولتيه.
پي نوشت ۲: نفرچهارم الان كمي نرم شده اند كه اين يه مورد رو پر كنند!!!! ان شا الله
  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
تگ ها :

 

چند سال پیش صالح علا در یک برنامه تلویزیونی این شعر رو خوند:

سرخی کفشهایت از خون عاشقان است

کاری نمی توان کرد پای تو در میان است

امیدوارم درست در حافظه ثبت کرده باشمش.

با مصرع اول خیلی موافق نیستم اما با دومی چرا

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
تگ ها :

استدلال

چندین ماه پیش دوستی که در یک شرکت بزرگ و معتبر دولتی کار می‌کنه خبر داد که تیمی از طرف شرکتشون جهت مذاکره با شرکت ما اومده‌اند تا اگه به توافق برسند شرکت محترم رو بخرند. هدف هم استفاده از اعتبار شرکت ما برای معاونت تازه تاسیس مرتبطشون در جذب پروژه ها بود. تا جایی که من شنیدم هم سر قیمت توافقی حاصل نشد. همکاری داریم که عشق سیستم دولتیه ولی در شرکت ما مشغوله! چند روز پیش که خبر رو شنیده بود. اومد و برای من تعریف کرد که اینطوری شده بعد هم گفت چه حیف شد که به توافق نرسیدند!!! پرسیدم چرا؟ فرمودند اون وقت ما هم دولتی می‌شدیم مزایا و حقوق دولتیها رو می‌گرفتیم و کارمون هم کمتر می‌شد!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
تگ ها :

تغییر معيار دوستي

یک زمانی (خیلی سال پیش) میزان مذهبی بودن یا به تعبیر دیگر میزان معتقد و ملتزم بودن به دین یکی از معیارهای دوستیم بود. حالا از خودم تعجب می‌کنم. بارها آزموده ام و حالا به این نتیجه قطعی(در مورد خودم و دوستانم) رسیده ام که من بعد با آدمهایی که ادعای مذهبی بودن بیشتری از من که یک  آدمی معمولی هستم دارند دوست نمی‌شوم. تصمیمم قطعی است. تجربه گذشته نتایج خوبی نشان نداده حتی در مورد خیلی از بهترینها. درست است سخت می‌گیرم اما این آدمها اصلا در حد و اندازه‌ای که از ایشان انتظار می‌رود نیستند. من از دوستان کمتر مذهبی‌ام کمتر ضربه خورده ام و بیشتر یاد گرفته‌ام. شاید چون انتظارم زیاد نبوده. امیدوارم دیگران در مورد من چنین نظری نداشته باشند. به شدت دعا می‌کنم اینطور نباشم.

پی نوشت۱: اگر دوستی در مورد من چنین نظری داشتند لطفا اعلام کنند با ذکر مورد تا در جهت رفع اشکال تلاش کنم. متشکرم.

پی نوشت ۲: پی نوشت ۱ کاملا جدی است.

پی نوشت ۳: یادم آمد که یک استثنای کاملا متفاوت وجود دارد. حیف که دیگر بلاگ نمی‌نویسد. شاید رشته تحصیلی در دقت بالای دوستم موثر بوده باشد. شاید!

پی نوشت ۴: ببخشید گویا طومار شد. از وقتی این پست رو نوشتم فکرم در مورد خودم درگیره. چند مورد برخورد نادرست یادم اومد در برابر آدمهایی که یک بار دیدمشون. انگار این خویشن دوستی مانع میشه آدم به خودش درست فکر کنه. عجبا!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢
تگ ها :