آخرين خبر مرتبط با مقاله‌ي معروف و تاريخي مون رو در اين پست، به اطلاع مي‌رسونم:

شنبه قبل كه استاد عزيز باز ملاقاتشون رو با من دو در كردند، ‌در آخرين لحظه فرمودند اگر خواستم سه شنبه باز برم دانشگاه كه اگر شد كار رو انجام بديم. درباره جلسات احتماليشون هم اظهار بي‌اطلاعي كردند. از منشي دانشكده آمار جلسات سه شنبه رو محض محكم كاري گرفتم و مطمئن شدم برنامه خاصي وجود نداره. سه شنبه صبح با ترديد راهي دانشگاه شدم و با خودم قرار گذاشتم كه اگر اينبار هم كار پيش نرفت تعبير مثبت كنم و سعي كنم از حضور در دانشگاه، حداقل براي ايجاد كمي نشاط استفاده كنم و هر اتفاقي افتاد عصباني نشم؛ خوشبختانه استاد بودند و تونستم براي اولين بار بعد از اين يك سال و اندي ماه، باهاشون درباره مقاله صحبت كنم. 45 دقيقه!!! البته نيم ساعت هم منتظر بودم ولي لااقل فايده داشت. خوب پيش رفتيم و قرار شد يك سري اصلاحات و بازنويسي‌ها رو من انجام بدم تا ببينيم مرحله بعد چه بكنيم بهتره؟ يكي از دوستان قديمي رو هم ديدم كه كلي خوب و نشاط آور بود.

جا داره اينجا از تمام دوستاني كه براي ما دعا کردند، با ما اظهار همدردي كردند و یا با اعلام آمادگي براي گروگان گيري، قتل و ... ما رو به ادامه تلاش اميدوار نگه داشتند تشكر كنم. لطف بفرماييد و براي ادامه كار همچنان دعا بفرماييد. البته شرمنده!

  

نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
تگ ها :

مثنوی راست دست نبودن

امروز دست چپم درد مي‌كرد. تير مي‌كشيد. بعضي وقتها اينطوري ميشه و با كمي مدارا خوب ميشه. با اين درد دست، تصميم گرفتم يك مطلبي بنويسم كه شايد واسه بعضي از راست دستها جالب باشه. برند شكر خدا رو بكنند.

چپ دست بودن تو جامعه ما يك جور تفاوت جالبه. من خيلي از راست دستها رو ديدم كه دلشون مي‌خواد چپ دست باشند و خيلي از پدر و مادرها رو هم ديدم كه دلشون مي‌خواد بچه‌ي كوچولوشون چپ دست بشه چون فكر مي‌كنند اين يعني باهوشتره؛ ولي من به عنوان يك چپ دست (لطفا درست تعبير كنيد) فكر مي‌كنم كه اگر راست دست بودم چنين آرزويي نداشتم. توي سيستم جامعه راست دستي زندگي كردن يعني اينكه ماها تا آخر عمرمون خيلي از راحتي هاي كه راست دستها تو زندگي‌شون دارند تجربه نمي‌كنيم. روشنه ديگه! چون ما تمام كارهايي كه راست دستها با دست راستشون انجام ميدن رو با دست چپ انجام مي‌ديم و مجبوريم كلي از كارهايي كه راست دستها با دست چپ انجام ميدن رو هم باز با دست چپ انجام بديم. به نظر من كه در خيلي موارد دست راست يك چپ دست از دست چپ يك راست دست ضعيفتره. بديهيه كه سر امتحانات مهمي مثل كنكور اين چپ دستي خيلي آزار دهنده است. چون بايد بيش از حد خم بشي يا كج بشيني و خيلي وقتا كمر درد يا پشت درد مي‌گيري وسط جلسه. تو كلاسهاي درس دانشگاه هم كه معلومه ديگه يكي از بدترين وضعيتها رو داري به دليل مشابه. يكي از دوستانم معتقده كه به دليل استاندارد نبودن صندليها براي چپ دستها انحناي پشت چپ دستهايي كه مي‌شناسه از راست دستها بيشتره كه خب منطقيه. زمانهاي قديم هم كه ما دانش‌آمور بوديم(تو دوران ابتدايي و راهنمايي) و روي نيمكت مي‌نشستيم تو كلاس درس، وضعيت بهتر نبود. نيمكت ها سه نفره بود و بقيه اعتراض مي‌كردن كه تو چون چپ دستي جا زياد مي‌گيري! خيلي وقتا اعتراضشون نابجا بود و در واقع اين بهانه‌اي بود براي  اینکه خودشون راحت‌تر بنشينند چرا که به خاطر اعتراض اونا، من خيلي وقتها تكاليف نوشتاري كلاس رو در حالت ايستاده، عمود بر نيمكت يا خارج از نيمكت در كنار پنجره  انجام مي‌دادم(خب اون وقتا خيلي با گذشت بودم!) مشکلات چپ دستي فقط تو اين چيزا نيست. حتي مهموني رفتن و زندگي عادي هم واسه خودش مسائلي داره. حالا عرض مي‌كنم. يكي از بدترين وسايل راست دستي چاقو يا كارده. اگر دقت كرده باشيد اكثر چاقو/كاردها مثل کارد میوه‌خوری در یک سمت تیغه  گوه دارند و اگر به گوه دقت كنيد متوجه ميشيد كه اين گوه در سمتي قرار گرفته كه كار راست دستها رو راحت كنه. من خودم اصولا تو مهمونيهايي كه از كارد و چنگال ميوه خوري براي پذيرايي استفاده مي‌كنند يا چيزي نمي‌خورم يا با يكي شريك ميشم. چون استفاده از اين نوع كارد واسه‌ام غير ممكنه. هر كار بكنم نميبره!! شايد بعضي از چپ دستها بتونند ولي من هر كار كرده‌ام تا حالا نشده. حتی كارد و چاقوهایي كه دو طرف تیغه‌شون گوه دارند هم در سمتی كه براي راست دستها مناسبه گوه تيزتر و بهتری دارند! ياد گرفتن بعضي چيزها هم براي چپ دستها سخته. يكي از دوستان مي‌گفت چپ دستها چيزهايي مثل بافتني رو به راحتي ياد نمي‌گيرند كه خب به نظر من بازم منطقيه.

تنها مواردي كه من تو عمرم به عنوان يك چپ دست تحويل گرفته شدم يكبار سر المپياد كامپيوتر بود كه گفتند چپ دستها بيان تو كلاس بشينن كه به جاي صندلي نيمكت بود و البته تا جايي كه كلاس جا داشت راست دستها اومدند! و يكبار هم سال سوم دبيرستان كه كنكور دانشگاه آزاد داديم و گزينه «چپ دست هستم» رو داشت و ما برخلاف بقيه، رو نيمكت نشستيم و جامون استثناً بهتر بود!

يكبار سر يك امتحان غير جدي- كنكور فوق در ترم هشت- يكي از بچه ها قبل از امتحان، تو راهرو يك صندلي ديد كه دسته‌اش به جاي راست، چپ بود. اونو با صندلي من عوض كرديم و من اونجا بود كه فهميدم راست دستها عجب زندگي راحتي دارند. حيف كه درس نخونده بودم!

ظاهرا تا حالا چپ دستها برای داشتن امكانات برابر با راست دستها هيچ حركت خاصی رو شروع نكرده‌اند و این عجیبه! خب شايد من در آينده چنین جنبشی! رو شروع کنم اگر كس ديگه‌اي اقدام نكرد يا نكرده بود. البته بستگي به شرايط داره. ببينم بازم دوست داريد چپ دست مي‌بوديد؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳
تگ ها :

اولش بگو!

يك استادي از اساتيد دانشگاه ارشد ما كه چند ساليه تشريف برده‌اند فرصت مطالعاتي آمريكا و هنوز مراجعت نكرده‌اند؛ واسه‌ام يك دعوت نامه‌اي فرستاده بودند شبيه دعوت به سايتهايي مثل اوركات و نظاير اون. خب چون استاد زحمت كشيده بودند بايد accept مي‌كردم ديگه! الان اسم سايت دقيق يادم نيست؛ نمي‌خوام هم فعلا يادم بياد. بعد از اينكه اطلاعات اوليه رو وارد ‌كردم و ‌رفتم مرحله بعد،  بايد پنج نفر رو دعوت مي‌كردم به اين سايت. وارد كردن اون پنج نفر هم كار آسوني نبود. هي id مي‌دادم و مي‌گفت اين قبول نيست، اين تكراريه، اين فلانه، اين بهمانه! جالب اينجا بود كه id هاي ديگه‌ی خودم رو که دادم؛ خطا داد كه اين شبيهid خودته قبول نيست! بعد از هفتاد بار تلاش، اين خوان هم رد شد. در خوان بعدي، بايد 18 نفر ديگه رو دعوت مي‌كردم! با كلي مكافات يك ليست ديگه ساختم و مقبول افتاد ولي وارد مرحله بعدي نشد. چرا؟ چون فيلتر بود! آخه پدر آمرزيده! شما كه مي‌خواي فيلتر كني صفحه اول رو بكن، ملت از اول حساب كار بياد دستشون. ناسلامتي كلي وقت گذاشته بوديم (نزديك يك ساعت)!!!‌

دعوت نامه‌ها هم ظاهرا رفته، چون با id وبلاگ دريافت كردم.  اگه دوستان همچين نامه‌اي از من دريافت كردند بدونند اين جوريا بوده.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٠
تگ ها :

 

بديهيه كه نسل دانشجوي امروز با نسل ديروز (مثلاً ماها) متفاوتند. اين تفاوت ميتونه روي ادبيات و رفتار اساتيد هم تأثير بگذاره. مثلاً استاد عزيز ما كه قديمترها به جاي خداحافظ مي‌گفتند « موفق و مويد باشيد» امروز فرمودند «خوش بگذره»! اين خيلي عجيبه البته با دو سه بار در يك روز نميشه حكم به تغيير ادبيات داد ولي در همين حد هم می‌تونه نشونه تأثير پذيري باشه.

كار مقاله هم كه طبق معمول تموم نشد!! استاد در ساعت مقرر براي ملاقات، ملزم به شركت در جلسه ناگهاني شدند! كاري نمي‌توان كرد.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
تگ ها :

گويا تمام شد!!

شنبه ظهر خدمت استاد بزرگوار خواهم رسيد. ماجراهاي ذكر نشده از اين قرار بودند كه در روز موعود(ذكر شده در پست استاد عزيز تحويلگير) با ايشان تماس گرفتم و فرمودند همان 7، 8، 10 روز ديگر (بر اساس گفتگوي پست سابق الذكر) تماس بگيرم. تماس گرفتم و فرمودند به دليل اينكه معاون پژوهشي هستند و هفته پژوهش است باز هم خلف وعده كرده‌اند. قرار شد من روي 11 آذر به بعد حساب كنم ولي جهت يادآوري، 11 ام تماس بگيرم. شنبه پيش(همان 11 ام) كه تماس گرفتم استاد فرمودند تمام شده و خواستند جلسه اي داشته باشيم براي اتمام كار!!! من كه هنوز باور نكرده ام.  در زمان آخرين تماس، جايي مهمان بوديم. از شنيدن عبارت «تمام شده» چنان مشعوف شدم كه توجه تمام حضار جلب شد و مراسم سر به سر گذارون هم برگزار كردند. اميدوارم واقعاً تمام شود. جداً اساتيد بزرگوار، چه شاديهاي كوچكي را از ما دريغ مي‌كنند!! البته اگر ماجرا اينقدر طول نمي‌كشيد، به اين اندازه مشعوف نمي‌شديم.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
تگ ها :

خاطره‌اي ديگر

در دانشگاه يك همكلاسي داشتيم كه اون همكلاسي يك هم اتاقي داشت و اون هم اتاقي يك برادر كمي كوچكتر! برادر نامبرده (منظور خود برادر كوچكتره است)بچه شوخ و شادي بود و يك روز مدعي شده بود كه چند وقته هر روز كه به دانشكده ميره به اساتيد مي‌گه بهش سلام كنند و اونها هم فوري اينكار رو مي‌كنند! دوستان ما باور نكرده بودند تا اينكه يك روز خودشون ديده بودند و باور كرده بودند!! نكته در اينجا بود كه اين دانشجوي محترم وقتي به اساتيد مي‌رسيده به جاي «سلام عليكم» سريع ميگفته «سلام عليك كن» و همه بر اساس آنچه معمولاً مي‌شنيدند سلام مي‌گفته‌اند به عنوان جواب؛ در حالي كه به حساب اين طرف كلام، اطاعت امر كرده بودند!!

  

نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
تگ ها :

 

ديروز تولد امام رضاي خودمان بود. پريروز و ديروز درباره اينكه چه بنويسم فكر كردم شايد نه چندان زياد ولي چندان كم هم نه اما حاصلي نداشت جز اينكه بنويسم:

السلام عليك يا شمس الشموس السلطان علي ابن موسي الرضا

السلام عليك ايها الامام الرئوف

من اين سلامها را دوست تر دارم.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳
تگ ها :

 

يكي از اعضاي خانواده، چند هفته پيش به دفتر شركتي كه سهامش رو داشتند مراجعه كرده و برگه درخواست فروش سهامشون رو (با پذيرفتن ضرر و زيان حتميش) پر كرده بودند. نكته جالب اينجا بود كه كارمند محترم وقتي ديده بود ايشون براي قيمت سهامش حد گذاشته، گفته بود بايد بنويسي نرخ روز چون اگر حد قيمت بگذاري ما نمي‌فرستيم بورس و برگه‌ات همينجا مي‌مونه و بايگاني ميشه!!! يك شماره تلفن هم داده بودند براي پيگيري!! امروز من از طرف صاحب سهام فوق، مامور پيگيري شدم. بعد از چندين بار شماره گرفتن و شنيدن بوق اشغال، بالاخره يك خانوم محترمي گوشي رو برداشتند. گفتم برگه فروش پر شده بوده و حالا من زنگ زدم پيگيري كنم. خانوم محترم كه از لحن صحبت كردنشون خيلي هم خواب آلود و بي‌حوصله به نظر مي‌رسيدند فرمودند فروش نرفته (توجه داشته باشيد كه ايشون هنوز هيچ مشخصه ‌اي از من نپرسيده بودند. نه اسم نه تاريخ تقاضا). با تعجب گفتم ببخشيد چطور مطمئنيد؟ فرمودند از 19 مهر هيچ سهمي فروش نرفته. من با تعجب مضاعف گفتم ولي سايت بورس تغييرات قيمت روزانه رو نشون ميده نه هلدينگ. اگر فروش نره كه قيمت تغيير نمي كنه! جواب گرفتم ما نمي‌دونيم اون قضيه‌اش چيه  ولي از 19 مهر فروشي نبوده. شايد يه معاملات جزيي‌اي باشه ولي در هر حال ما از 19 مهر فروشي نداشته‌ايم!!! اين جواب به نظرم خيلي عجيب غريب مياد!

بعد از تماس، ياد سال ۸۳ افتادم. سهام اين شركت در زمان عرضه اوليه با استقبال بسيار خوبی مواجه شد. خيليها روزهاي اول چند ميليون تومان سهم خريده بودند. استقبال اونقدر زياد بود كه بعد از چند روز اول، براي خريد هر فرد، سقف گذاشتند تا تعداد بيشتري از متقاضيان بتونند سهم بخرند. صف بود!! تو راهروها و اتاقها جاي سوزن انداختن نبود! اين چيزايي كه گفتم مشاهدات و شنيده‌هاي خودم در زمان عرضه اوليه بود چون من هم سهام اين شركت رو دارم. شنيده بودم تا مدتی بعد از عرضه اوليه هم ليستهاي انتظار خريد وجود داشته اند؛ يعني تقاضا از عرضه بيشتر بوده. حالا سهامداران ماهها تو ليست انتظار فروش قرار مي‌گيرند و قيمت سهامشون از قيمت پايه صد تومن هم پايين تر اومده!! كه با اين وجود در مقابل خيلي از سهام ديگه افت زيادي نداشته.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
تگ ها :

 

دوست عزيز كوچولوي شيث- كه كلي ارادت داريم خدمتشون- كه معرف حضور هستند؟( ايشون امسال در كلاس دوم دبستان اشتغال به تحصيل دارند). اين پست در خصوص بخشي از سخنان قصار ايشون متاثر از سال پيامبر خواهد بود. اما ماجرا:

يه روز اين عزيز به مامانشون گفته‌اند كه شغل آينده شون رو انتخاب كرده‌اند. مامان خانومشون هم  پرسيده‌اند «چي كاره»؟ ايشون هم در كمال صداقت فرموده‌اند «پيغمبر»!!! مامان خانوم با تعجب گفته‌اند «چرا؟» جواب گرفته‌اند «چون پيغمبر آدم خيلي خوبي بوده». مامان خانوم گفته‌‌اند «عزيزم! شما نمي‌توني پيغمبر بشي. پيغمبري تموم شده ولي مي‌توني يه آدم خوب باشي و جز ياران پيغمبر باشي». دوست ما هم جواب داده‌اند كه « نه! نمي خوام. وقتي پيغمبري نباشه، يارش بودن به چه دردي مي‌خوره»!!!

  

نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢
تگ ها :