يكي از تبعات تعطيلي غير منتظره و مفصل عيد فطر اين بود كه:

تاريخ امتحان  GRE (كه سازمان سنجش به عنوان نماينده  ETS برگزار مي‌كنه) از شنبه 6 آبان،‌ به شنبه 20  آبان تغيير كرد!!! البته من مطمئن نيستم برگزار شده باشه چون قبل از بيستم با بچه‌هايي كه امتحان داشتند صحبت كردم.

احتمالا بعضيا ( غير از اونايي كه امتحان داشتند) هم خوشحال شده اند كه ما يه برنامه بين المللي رو تحت تاثير قرار داديم و نتيجه مي‌گيرند که پس مثل هميشه ما قويترين يا شايد تاثيرگذارترينيم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦
تگ ها :

دنيای کوچک ما

اين چند وقتي كه خونه بوده ام نقش و اهميت دوستان در زندگي برام خيلي بيشتر از قبل شده كه فكر كنم طبيعيه. اينو از پستهاي اخير هم ميشه فهميد. اينم يک مطلب ديگه در خصوص يك دوست ديگه.

اواخر دوره ابتدايي، من تو يک كلاس فوق العاده شركت مي‌كردم. اونجا با يک بچه‌‌اي دوست شدم. وقتي به راهنمايي رسيديم؛ ما با هم، هم‌مدرسه‌اي شديم(البته خونه‌هامون خيلي با هم فاصله داشت). طي سه سال راهنمايي ما هيچ وقت تو يه كلاس نبوديم حتي يك سال شيفتمون هم مخالف همديگه شد؛ اما دوستيمون اونقدر عميق شده بود كه همه فكر مي‌كردند ما با هم نسبت خانوادگي داريم. دبيرستان باز از هم جدا شديم. به قول معروف، به خاطر يك مشت تست چهار جوابي. سال اول دبيرستان چند تا نامه با هم مبادله كرديم از طريق دوستانِ دوستان كه هنوز در دسترس بودند . يك روز من رفتم مدرسه اونا كه ببينمش(به اين خاطر خودم مدرسه نرفتم اون روز!!) دست بر قضا اون روز اين دوست ما مدرسه نيومده بود و كلي آدم ديدم غير از اون كه بايد مي‌ديدم( اون وقتا اونا تلفن نداشتند كه قبلش با هم هماهنگ كنيم).  بعدها چند باري با هم تلفني صحبت كرديم و هر بار اميدوار بوديم به زودي بتونيم همديگر رو ببينيم. بعد از اعلام نتايج كنكور هم يك بار با هم تلفني صحبت كرديم و بعد اون رفت اصفهان و ارتباط ما خيلي كمتر شد و ديگه سالهاي آخر ليسانس اصلا ارتباطي نداشتيم( تو اين مدت چند بار تلفنهامون عوض شده بود و ... ). يك بار هم من رفتم محله‌شون ولي خونه‌شون رو پيدا نكردم (بر اساس موجوديهاي حافظه‌ام). دورادور از حال هم كمي خبر داشتيم از طريق دوستانِ دوستان. دقيقا نمي‌دونم ايشون چه تلاشهايي كرده بود براي پيدا كردن من، ولي قطعاً ايشونم سعي كرده بود و البته نتيجه نگرفته بوديم. گذشت تا چند ماه پيش كه يك ايميل باعث شد ما همديگر رو پيدا كنيم. اين دوست ما يك روز ايميلي از يك دوست كه مشترك نبود دريافت كرده بود و بعد از باز كردنش به طور بي‌سابقه اي وسوسه شده بود ببينه قبل از خودش چه كساني اون ايميل رو دريافت كرده‌اند كه ضمن اين كار، چشمش به اسم من و دو نفر ديگه از دوستان مشترك - كه ايشون سالها ازشون بي‌خبر بود - خورده بود. جالب اينجاست كه از ابتدايي تا دانشگاه تو هر مقطعي سه نفر از ما چهار نفر با هم بوديم و من هم پاي ثابت سه تا مقطع بودم! با شك يك ايميل فرستاد با عنوان دنياي كوچك ما و من رو بينهايت خوشحال كرد. حالا چند وقتيه که با ايميل و تلفن با هم ارتباط داريم و هر از گاهي حالي از هم مي‌پرسيم. هنوز نشده همديگر رو ببينيم چون قرار گذاشتيم كه چهار تايي ملاقات كنيم و معلومه كه به اين راحتيها ممكن نيست چهار نفر هماهنگ بشند؛ البته چند وقتيه بي‌خيال هماهنگ شدن‌ايم. وقتي با هم حرف مي‌زنيم فراموش مي‌كنم كه سالهاست همديگه رو نديديم. الان كه فكر كردم مغزم سوت كشيد تا حالا حساب نكرده بودم. از تابستان سال 72 تا امروز!!!! جداً اميدوارم اين توفيق نصيب شه كه تا قبل از مجلس ترحيممون با هم ملاقاتي داشته باشيم.  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

استاد عزيز تحويلگير ما!!

ترجمه مقاله‌اي كه قبلتر (در پست استاد عزيز ما) وصفش رفت؛ تمام شد. به بخشي از مكالمه شيث و استاد بزرگوار در اين خصوص توجه فرماييد. دوستان عزيزي كه شناخت نسبي از اين استاد عزيز داشته باشند اذعان خواهند نمود كه ثبت اين كلمات در تاريخ، به دليل بي‌سابقه بودن ، حائز اهميت است:

بعد از سلام و حال و احوال:

شيث: استاد مقاله رو براتون فرستادم

استاد «بزرگ» وار ما (شيث اينا): به به! الان چك مي‌كنم. يه چند لحظه اجازه بديد. بله! ديدمش. ... شما يه لطفي بفرماييد يه هفت هشت ده روز ديگه مجددا تماس بگيريد تا من تو  اين مدت يه بررسي بكنم و اصلاحات لازم رو اعمال كنم.

شيث: استاد! هفت هشت ده روز يه مقدار زياده. ميشه لطف كنيد اينو تو اولويت قرار بديد.

استاد: البته شما مي‌دونيد كه من سرم خيلي شلوغه ولي باشه شما يه چهار پنج روز ديگه زنگ بزنيد.

شيث (تو دلم گفتم باز سر كاريم. چهار پنج روز ديگه كه ميشه 5 شنبه-جمعه. البته اون لحظه يه روز اشتباه كردم چون مي شد جمعه-شنبه): استاد چهار پنج روز ديگه كه جمعه است!

استاد: خب اشكالي نداره. موبايلم رو كه داريد با اون تماس بگيريد!

شيث(شرمنده اين همه تحويلگيري بي‌سابقه): نه استاد! درست نيست روز تعطيل.

استاد: نه! چه اشكالي داره. موبايل براي تماسه ديگه!!!

شيث: پس من شنبه تماس مي‌گيرم.

استاد: هر طور مايليد. در هر حال لطف مي‌كنيد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :

اردو

پارسال اوايل شهريور ماه با جماعتي از بچه هاي فارغ التحصيل مدرسه راهي اردوي تفريحي شدم. به كجا؟ شيراز. از دوستان هم با هر كس تماس گرفتم كه همسفرم شه همه گفتند نمي‌تونند بيان و اونها هم كه درصدي مي‌تونستند نخواستند. به من هم گفتند نرو چون اونهايي كه ميان با ماها خيلي فرق دارند، ولي من رفتم. مسوولين اردو خيلي زحمت كشيدند. اردوي بدي نبود ولي تجربه بسيار متفاوتي بود. تفاوت بچه هايي كه ديدم با همكلاسيهاي دوران مدرسه و دانشگاه ما يك چيزي در حدود فاصله زمين تا آسمان بود. عجيب ترين مطلب براي من، ميزان انرژي ذخيره شده جماعتي بود كه از لحظه حركت اتوبوس از مبدا تا رسيدن به مقصد و برعكس مدام مشغول حركات موزون بودند. اولين باري بود كه در سفر براي نماز توقف نداشتيم!!! نماز مغرب و عشا به گمانم حدود 3 صبح خوانده شد(توسط اقليت نماز خوان) البته آن توقف هم به خاطر نماز نبود براي شام جماعت توقفي داشتيم و نمازخوانها نمازي هم خواندند. صبح روز بعد، به علت درخواست اكثريت براي توقف(البته استفاده از امكانات مسجد) در كنار مسجدي توقف كرديم و نماز صبح هم اينطوري بود. در بازگشت، وقتي به شهر خودمون نزديك شديم يكي از بچه ها يك ليست آورد و گفت id هاتون رو بنويسيد. نوشتيم. يكي دو ساعت بعد از رسيدن، يك نفر تمام  idها رو وارد messenger كرده بود و براي همه ليست mail فرستاده بود! و گفته بود كه ساعت فلانonline باشيد براي چت گروهي. من كه چند روز بعد اين ها رو ديدم. يك off هم داشتم كه همون شب رسيدن گذاشته شده بود كه چرا در برنامه چت مشاركت نكردم؟!! از تبعات اين اردو جز دوستيهاي شكل گرفته جديد(از اين نوع و اون نوع)، رواج فرهنگ وبلاگ نويسي بود. ظاهرا از جماعت همسفران چند نفري وبلاگ داشتند و در اردو ديگران رو تشويق به اين كار كرده بودند. بعد از اردوn  تا وبلاگ راه افتاد. همه هم آدرس بلاگهاشون روsend to all  مي كردند. حالا من كلي وبلاگ مي شناسم كه از پارسال تا امروز اكثريت نويسنده هاشون رو نديدم ولي خيلي چيزا راجع بهشون مي‌دونم و برام خيلي جالبه. مخصوصا اينكه اكثريت قاطع اين وبلاگ نويسها از ما كوچكترند و مي‌شه از نوشته هاشون به تفاوتهاي بين دانشچوهاي امروز و دغدغه هاشون و نسل ديروز(يعني خودمون)پي برد. شايد اردوي بعدي رو برم اگر وجود داشته باشه، البته قول پارسال مسوول اردو براي تكرار نشدن بعضي اتفاقات هم بي‌تاثير نيست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :

خاطره: کلاس مثلثات(۲)

بين بچه هاي كلاس ما، چند نفر از معلم عزيز بلند‌تر بودند يعني در اين حد كه دست معلم عزيز ما به لبه بالايي تخته نمي‌رسيد ولي دست اونا مي‌رسيد. زنگ تفريح قبل از كلاس، مبصر(نماينده) كلاس كه ظاهرا از اون بچه درسخونهاي منضبط بود ولي در باطن عين بقيه بود جلوي تخته رو تميز مي‌كرد؛ يعني هر چي گچ شكسته و پودر شده بود دور مي‌ريخت و گچهاي سالم رو هم كه قابل استفاده بودند لبه بالايي تخته مي‌چيد. ايده اين شيرين كاري كاملا متعلق به نماينده عزيز كلاس بود. معلم عزيز ما اوايل متوجه نمي‌شدند. مي‌اومدند و مي‌گفتند بچه ها بريد گچ بياريد يا بعضا به نماينده تذكر مي‌دادند كه گچ بايد باشه!! عكس العمل بچه ها هم كه معلومه ديگه!! يه روز يكي شيطنت كرد و بعد از اينكه نماينده(مبصر) رفت گچ بياره؛ گفت آقا گچ هست و به بالاي تخته اشاره كرد. جلسه بعد معلم عزيز ما در بدو ورود باز ديدند پاي تخته گچ نيست. ديگه مي‌دونستند كجاست پس گفتند خب بهتره اول تمرين حل كنيم بعد درس جديد بديم. گفتند بگيد چه تمرينهايي رو اشكال داريد تا حل كنيم. ما هم گفتيم ما هيچ اشكالي نداريم! ايشون فرمودند خب پس همينطوري تمرين حل مي‌كنيم ما هم اصرار كه نه! درس بديد که درس عقبه! البته آخر سال کتاب تموم نشد که نشون دهنده تخمين خوب ما بود!!!! كنترل كلاس دست معلم بود ديگه! خلاصه ايشون علي رغم مخالفت جمعي ما يكي از بلندقدها رو كه حتما دستش به گچها مي‌رسيد بردند پاي تخته و به زور واسه ما تمرين حل كردند. تا يه چند جلسه‌اي هم سيستم اينجوري بود. اول كلاس تمرين حل ميشد. اما خب ما كه كم نمي‌آورديم. به اونايي كه معمولا مي‌رفتند پاي تخته مي‌سپرديم كه تكه هاي كوچكتر رو بردارند. اونوقت معلم مظلوم ما مجبور بودند تا آخر كلاس با همون يه تيكه گچ بنويسند. بعد ايشون(معلم عزيز) هم روششون رو تغيير دادند. به يه بهانه اي گچ رو از دست طرف مي‌گرفتند يا ازش مي‌خواستند به ايشون هم يه تكه گچ بده تا مثلا يه نكته اي چيزي به ما بگند اما ما كه مي دونستيم قضيه چيه؟!! و اين ماجراها در انواع و اقسام ادامه داشت. شايد درست نباشه بگم يادش به خير(چون معلم آزاري مي‌كرديم) ولي واقعا ما جماعت، تو خرابكاري گروهي واقعا متحد بوديم. ياد اتحادمون به خير!!

پی نوشت: نماينده کلاس من نبودم.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩
تگ ها :

 

با توجه به اينكه يه چند ماهيه گذرم خيلي كم به مترو افتاده، در بعضي فنون جديد مترو سواري بي يا كم تجربه ام. از اونجا که اجراي طرح كارت زدن در مقصد زمانی شروع شد که من ديگه تردد زيادي تو مترو نداشتم؛ با اين طرح عادلانه!! مشکل پيدا کردم. مشكلم هم اين بود كه هميشه يه نفر ميومد و از پشت خودش رو ميچسبوند به من (يعني در مواردي طرف گوشه لباسم رو مي گرفت يا حتي هلم مي‌داد يا ...) كه مثلا زرنگي كنه و بدون كارت زدن = با كارتي كه يكي ديگه زده، از گيت رد شه!!! در اينكه اين رفتار زشته كه شكي نيست. هر بار كه اين اتفاق مي‌افتاد؛ دلم مي خواست اين آدم قانون شكن رو كه يه جورايي سو استفاده ميكرد و تو جريان سو استفاده اش من هم وجود داشتم تنبيه كنم يا بهش هشدار بدم. اين دفعه يه كار جديد كردم. وقتي نفر قبلي كارت زد و رد شد؛ برگشتم و فاصله ام رو با نفر بعدي چك كردم، بعد كارت زدم؛  کمی (به نظرم به اندازه شمردن از يك تا سه) صبر كردم و بعد به سرعت از گيت رد شدم. چند قدم كه دور شدم برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم. يه آقايي (همون كه پشت سر من بود) بين دو تا تيغه گيتي كه من ازش رد شده بودم گير كرده بود!!! خيلي كيف داد.  البته بديهيه كه اين روش هميشه جواب نميده؛ اما شايد اين آدما به خاطر اجتناب از چنين اتفاقايی هم که شده، اين جوري رفتار نكنند. شايد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥
تگ ها :

تجربه شخصی خاص

كاري كه امروز كردم  از نظر خودم كاملا عقلاني و درست بود اما شايد بي سابقه بودنش اينقدر فكرم رو مشغول كرده باشه. يه جورايي انتخاب بين بد و بدتر بود.

اين رفيق سابق ما مثل معمول امروز بد موقع  زنگ زد. با شنيدن حرفاش، خونم به شدت قل قل مي كرد. سعي كردم كنترل كنم و عصباني نشم؛ اما ديگه حداكثر تحمل رو رد كرده بودم و اوجش لحظه اي بود كه قطع كردم. بعد از تماس، بهش مسيج زدم كه فلاني يه لطفي بكن ديگه فعلاآ به من زنگ نزن. تعجب كرد. اولش گارد گرفت اما بعد بهتر شد ( البته لحن هر دوي ما و اول اون). جالب اينجا بود كه گفت نمي فهمه چرا من ناراحت شدم در صورتيكه من توي مسيج اول توضيح داده بودم چرا اين دفعه جوش آوردم. بهش هم گفتم من دوستيمون رو آسيب ديده مي‌بينم و فكر مي‌كنم براي ترميمش بايد زمان بگذره و پيشنهاد من قطع تماسهاست. گفتم تماس كلامي مستقيم نداشته باشيم و در نتيجه حدود يك ساعت مسيج بازي شد. در نهايت هم قرار شد تا اطلاع ثانوي با هم تلفني حرف نزنيم و حداكثر مسيج باشه. اينكه به خواسته من احترام گذاشت و فقط مسيج زد مثبت بود انصافا و اولين گام رو در راستاي ترميم برداشت. اينم گفتم كه به موارد دلخوريش از من فكر كنه و يادش بياره. بنده خدا گفت كه حاضره هر وقت من حوصله داشتم با صحبت كردن قضيه رو حل كنيم اما من قبول نكردم و البته دليل داشتم.

انگار كلا بعضيا اصلا به رفتارشون فكر نميكنن يا خيلي كم فكر ميكنن.(من در اين زمينه ادعايي ندارم اما سعي مي كنم درست عمل كنم و لا اقل اون رفتاري كه خودم خوشم نمياد باهام بشه با بقيه نداشته باشم. حالا دوستان بايد نظر بدن موفق بوده ام يا نه؟)يه گروه از همون بعضيا هستن كه تو هر مراوده يا مكالمه اي تمام حواسشون به جمع وروديهاشونه كه چي به دست ميارن. شايد طرف مقابل رو بزرگتر و بهتر از اوني كه هست ميبينن،‌ شايد خودشون رو به طرف زيادي نزديك ميبينن، شايد زيادي سودجو و خودخواهند و شايد هم دلايل ديگه داشته بشه. همين باعث ميشه نبينن كه دارن از خطوط ممنوعه رد ميشن(فرآيند ناراحت كردن ديگران اينطوريه ديگه كه يكي از يه مرزي رد ميشه ). اين آدم از وقتي كه به طور اتفاقي فهميد كه من خانه نشيني رو انتخاب كردم مرتب رو اعصابم بود. بعيد مي دونم عمدي چينن رفتاري داشته بوده باشه اما خب تماسهاش رو اعصاب بود در هر حال! تا حالا همش سعي كرده بودم تحمل كنم و به روش نيارم اما بالاخره بريدم. با خودم گفتم بهتره بهش بگم تا اگه خواست رفتارش رو اصلاح كنه. شايد بهتر بود زودتر عكس العمل نشون ميدادم. از برخوردم اصلا ناراحت نيستم ولي مقاديري به هم ريختم(زياد). نمي خوام اين دوستي رو قطع شده فرض كنم چون واقعا قبول دارم دوست آسون به دست نمياد و آسون هم نبايد از دست بره  و همون طور كه كلمه نشون ميده آدم دوستش رو دوست داره. حتي اگه الان نشه دوست خطابش كرد؛ به خاطر زمينه مثبت گذشته ها و به احترام همون خوبياي گذشته، احتمالا دوستي با يه دوست سابق رو ميشه ترميم كرد. به هر حال هر چيزي هميشه تو اوج نمي مونه. فكر مي كنم و اميدوارم كه با گذشت اين مدت بتونم دلخوريهام رو فراموش كنم و سعي كنم بزرگتر بشم و اون هم درباره رفتاراش فكر كنه  و خودش رو بهتر كنه. شايد هم دلايل دلخوريم رو بهش گفتم اما ترجيح ميدم خودش فكر كنه و پيدا كنه چون اصلا پيچيده نيست. اميدوارم تجربه مفيدي هم باشه و ديگه براي من تكرار نشه چه در جايگاه خودم چه در جايگاه دوست سابق. اينا رو اينجا ننوشتم كه  بقيه درس عبرت بگيرند. فقط واسه خودم ثبتش كردم (اگر زيادي شخصيه). در هر حال اينجا در درجه اول شخصيه بعد عمومي ديگه! خب بزرگان: براي شيث، دوستانش و دوستانِ دوستانش دعا كنيد(اين دوست سابق الان تو گروه دوستان دوستان قرار داره) .

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٩
تگ ها :

خاطره: ياد يار دبيرستانی

زمان دانش آموزي ما نظام، قديم بود و ما مثل همه مدارس ديگه درس شيرين مثلثات رو سال دوم دبيرستان شروع كرديم. معلم مثلثات اون سال مدرسه ما يه آقا معلم تازه وارد بود كه با توجه به چيزايي كه درباره مدرسه شنيده بود احتمالا مي‌‌‌‌خواست تا جايي كه ميشه ما رو تو اين درس قوي بار بياره. از اون طرف هم ما دانش آموزاي ساعي و كوشا، اصلا مثلثات رو در رديف ساير دروس اصليمون نمي‌ديديم. نتيجه اين ديدگاههاي متفاوت هم كلي ماجراي با مزه (البته براي ما) بود. اين مقدمه رو داشته باشيد تا اولين بخش از اين گروه خاطرات رو بگم.از اونجا كه از نظر ما مثلثات درس نبود؛ زنگ مثلثات يه جورايي زنگ تفريح طولاني ما بود. بعضيا تو اين مدت اسم فاميل بازي مي‌كردند، بعضي خوراكي مي‌خوردند(البته نسبتا يواشكي)بعضي نقطه بازي مي‌كردند، بعضي هم مثل ما مشاعره مكتوب. البته در بعضي موارد خوندن رمان و مجله و در موارد بسيار نادر هم خميربازي ديده مي‌شد كه احتمالا معلم مظلوم ما مي‌ديد و به روي خودش نمي‌آورد و البته اينها همه غير از شيرين كاريهاي گروهي كلاس بود(اينا رو گفتم كه جو عمومي دستتون بياد كه چرا ما درس گوش نمي كرديم). القصه! يه روز من با يه دوستي كه رو صندلي مي‌نشست و نه نيمكت، تصميم گرفتيم واسه پركردن وقتمون سر كلاس مثلثات، با هم مشاعره كنيم. پس اون بنده خدا صندليش رو آورد و كنار ميز ما گذاشت. (ظاهرا همين جا به جايي صندلي توجه معلم رو جلب كرده بود.) معلم كه وارد شد كار ما هم شروع شد. همين طور ابيات بزرگان بود كه در جواب هم رو برگه هاي مربوطه رديف مي‌كرديم كه يه دفعه اين دوست ما كه مسووليت ديده باني هم داشت خارج از روال نوشت:

    مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز  

    دست غيب آمد و بر سينه نا محرم زد

بعد هم در مقابل تعجب من به معلم عزيز اشاره كرد كه آثار درد به خوبي در چهره اش نمودار بود. قضيه اين بود كه آقاي معلم كه ديده بود ما مشغول يه كار ديگه ايم مي‌خواسته بياد از پشت مچ  ما رو بگيره كه در مسير حركت به سمت ما (بس كه حواسش به ما بوده) يه ميز رو نديده و محكم (با صداي قابل شنيدن) به لبه تيز اون ميز آهني خورده بود!!! من هنوز هم وقتي ياد اين خاطره مي‌افتم(مثل الان) حس خوبي پيدا مي كنم با اينكه كارم درست نبوده!!! و هنوز هم حضور ذهن اون روز همكلاسي ذكر شده برام جالبه. اميدوارم هميشه موفق و سلامت باشه به خصوص سلامت.

پی نوشت: امروز خيلی ياد اين دوست افتادم. گفتم يه چيزی در مورد خاطرات مشترکمون بنويسم؛ اگرچه بعيد می دونم اينجا رو ببينه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸
تگ ها :

اخطار به بانک پارسيان

نظر به ارسال sms‌ هاي «تبريك تولد و آرزوي سلامتي» توسط آن بانك برای جمعي از مشتريان(دوستان و آشنايان بنده) و عدم دريافت پيام مشابه توسط اينجانب تا اين لحظه، ‌به اطلاع مي رساند در صورت عدم دريافت پيام كوتاه ذكر شده تا نيمه شب امشب؛ نسبت به خروج موجودي شخصي از بانك فوق اقدام خواهم نمود تا موجبات ورشكستگي هر چه سريعتر آن بانك فراهم آيد و به اين وسيله خدمتي هر چند كوچك به هموطنان ارجمند نموده باشم!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦
تگ ها :

توضيح واضحات

دو تا مشکل هست که خيليا باهاش درگيرند:

  • مشکل توان نشستن در اين چنين دياری
  • از دوستان جانی مشکل توان بريدن

برآيند اين دو تا هم ميشه تصميم بر موندن يا رفتن. خيالتون راحت که بنده هنوز خيلی راه دارم تا بر اساس اين برآينده عمل کنم . البته اولی رو فعلا احساس می کنم!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢
تگ ها :