مقصر

در مورد مقصرين سقوط سی- ۱۳۰ مطلب جديدی ديدم. اين گزارش معقول به نظر می رسد.

«سازمان قضایی نیروهای مسلح با انتشار اطلاعیه‌ای اعلام كرد:مجموع خطاها و سهل انگاری‌های به عمل آمده در پایگاه هوایی مهرآباد و اداره مراقبت پرواز فرودگاه مهرآباد در وقوع سانحه سقوط هواپیمای سی 130 ارتش نقش داشته است. .... » ادامه در شريف نيوز

گويا مقصر اصلی ديگه خلبان نيست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٧
تگ ها :

مهندس فروش :شيث بزرگ

آوخ چند وقت ننوشته ام!!!( درس ادبيات راهنمايی بود شيره اومده بود دنبال آدميزاد می گشت. آخرش می گفت آوخ چه کنم جانم رفت).

بنا بر سياستهای مالی شرکت محترم بنده هم به کارشناسان بخش فروش پيوستم!!!

فرآيند پيوستن هم برای خودش داستانی بود. رييس محترم بازرگانی يک روز صبح نسبتا زود منو صدا کردند و کلی برای بنده سخنرانی فرمودند. به ايشون گويا گفته بودند من باهوشم!!!(البته اين که جز بديهياته). بنده خدا هم کلی حرف زد. کلافه شده بودم. پس گفتم يه کم گيج بازی دربيارم بلکه به اين نتيجه برسه من بی هوشم؛ اينقدر انرژی واسم صرف نکنه. يه سری چيزايی رو که می دونستم می گفتم عجب! در مقابل يه سری حرفاش هم که اصلا قبول نداشتم میگفتم تا حالا اين حرفا رو کسی به من نزده بود و .... رو ميخ نشسته بودم و ايشون اصرار داشتند(البته از سر خير خواهی و احساس پدرانه) که تجربه ۲۷سال کارشون رو به بنده منتقل کنند. بالاخره بعد از ۴۵ دقيقه سخت و جانکاه رها شدم اما جمع بنديم اين بود که رفتارم تاثيری که می خواستم  نداشته.

حالا يه سری کار واسم تعريف کردن که اولش ناراحت کننده بود اما حالا تحت تاثير نصايح و تعاليم دوستان، جالب. مثلا: پيدا کردن يه عکس مناسب از يه خرس سفيد قطبی برای علامت تجاری شرکت!!

واقعا کار جالبيه.بازي بازی!!! البته اين بازی ترين کارمه تو اين بخش. اگه دوست داشتين عکسای خوبی رو که از خرسای سفيد قطبی دارين برام بفرستين و به يیشرفت مملکتتون با اين اقدام کوچيک کمک کنين. به همين سادگی. ضمنا عکس بايد يه خرس قطبی رو به طور کامل نشون بده؛ عکس خانوادگی يا پرسنلی و نظاير اون هم نباشه. البته من يه عکس نسبتا مناسب پيدا کرده ام ولی خب شايد بهترين نباشه. اين موضوع خيلی مهمه. قبل از من هم يک نفر ديگه پيگير بوده ولی عکسايی که ارائه کرده مقبول نيفتادن!!!

حالا دليل اين جابجايی اينه که مدير عامل محترم که به خاطر تغييرات پارسال تا امسال سازمان گسترش نتونسته اند بودجه مورد نياز طرح رو بگيرن به اين نتيجه رسيده اند همه بچه ها بايد خرج خودشون رو بيارن تا به قولی ال سی(يه جور حساب معتبر ارزی) باز شه. حالا به جز يه نفر همه کارشناسان فنی اومده اند تو بخش بازرگانی. چون هنوز کارخونه راه نيفتاده محصولات کارخونه های معتبر دنيا رو وارد می کنن و می فروشن تا بازار کسب کنند واسه آينده که محصول توليد ميشه. 

به اين نتيجه رسيده ام که ايجاد يک کارخونه توليدی حتی تو ايران و حتی تر تو شرايطی که هنوز رقيبی نداری خيلی سخت تر از اونيه که فکر می کردم.

پی نوشت: همکاران واحد مجاور (حضرات صنايعيون)کارکنان شرکت مادر هستند که والده شکرت توليدی مربوطه است. همه ما هم قبلا اونجا بوديم بعد کم کم اومديم تو اين يکی شرکت.

کلی اسرار هويدا کردم.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
تگ ها :

سر کار گذاری

برای اينکه حرفی زده باشم بعد از چند روز سکوت( که در اين حدش در مسلک ما نيست!). اين شعر رو تو آرشيو وبلاگ نامه های عاشقانه يک پيامبر ديدم :

به نام او که مرا با تو آشنايی داد

وز آن ميانه به من طاقت جدايی داد

محبت تو که آغشته شد به هستی من

بهانه بود برای خداپرستی من

شاعر رو هم نميدونم کيه چون ذکر نشده بود ولی به گمانم شاعرش از شعرای بعد از انقلاب باشه.

خب اميدوارم با اون سکوت و اين شعر، حسابی سر کار رفته باشيد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٩
تگ ها :

همکار عزيز ما!!

همکاران واحد مجاور که قبلا وصفشان را کرده بودم کلا خیلی جالبند.

امروز یکی از این جماعت در ساعت ناهار روی وایت برد کارهای گروه نوشته بود:

اگر نمی توانید بلوط باشید لا اقل علف خوبی باشید

ماهیهای کوچولوی خوبی باشید . همه ما را که ناخدا نمی کنند!!!(ربط منطقی این دو تا جمله رو داشته باشید)!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳
تگ ها :

همی يادم آيد...

همی يادم آيد ز عهد صغر

اين مطلب رو يکبار چند وقت پيش نوشته بودم اما وقتی وقت خواستم بفرستمش شبکه قطع شد. حالا بازنويسی می کنمش.

اون وقتايی که ما بچه دبستانی بوديم زمان جنگ بود. هر سال يکی دو بار يه آقای کچل عينکی با موتور وسپا از طرف اداره آموزش و پرورش می اومد مدرسه مون. اول با يه چيزی شبيه آپارات تو نمازخونه مدرسه فيلم نشون می دادند که البته بعضی وقتا کارتون بود. بعد هم تو حياط يا تو همون نمازخونه واسه مون حرف می زد. وقتی بنده کلاس سوم دبستان بودم اين آقای محترم تو دهه فجر اومد مدرسه ما. بعد از سخنرانيش که هيچی از حرفاش يادم نمياد برای هر پايه يه سوال مسابقه اعلام و چند نفر رو هم از هر پايه صدا کرد برن جواب بدن. من شدم برنده پايه سوم. با کلی افتخار در کنار بقيه بچه ها وايساده بودم(چهار نفر ديگه) البته  يادمه سوالش خيلی آسون بود ولی خب بقيه اونايی که بالای سکو اومده بودن جواباشون غلط بود. آقای عينکی ميکروفون رو به دست گرفت و شروع کرد به پرسيدن اسم برنده ها. بعد از شنيدن هر اسمی کلی به به و چه چه می کرد که چه اسم قشنگی و از اين حرفا. وقتی نوبت به من رسيد بعد از شنيدن اسمم کمی مکث کرد و با چهره ای که هيچ اثری از خنده در اون ديده نمی شد گفت خب اينم اسم خوبيه ولی اسم بهتره از اسامی ائمه باشه!!! اسم چهار نفر ديگه از اسامی ائمه بود. خدا می دونه چقدر ناراحت شدم. با خودم فکر کردم من که اسمم رو انتخاب نکردم تازه نمی فهميدم هم که اين اسم چه اشکالی داره که زياد خوب نيست. از جايزه گرفتن اصلا خوشحال نشدم. دلم می خواست هر چه زودتر برگردم توی صف. اون روز گذشت.

حالا بعد از چندين و چند سال ياد اين خاطره افتادم. با خودم فکر کردم اين حرف می تونست اعتماد به نفس منو به شدت تحت تاثير قرار بده. بعد هم فکر کردم خب من الان اينم(خيليها از جمله رييس معتقدند اعتماد به نفس من زياده. زيادی نه ها !!!) تازه مقاديری با اين اتفاق و نظاير اون تعديل شدم اگه اينجوريا نمی شد چی می شدم!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱
تگ ها :