بازی جديد

همکاران محترم واحد مجاور ما، نظارت (حضرات صنايعيون) موجودات بسيار بسيار جالبی هستند البته به دوستان صنايعی جسارت نشه اينا با شما ها فرق دارن. يک گروه پنج نفری از همه طيف سنی و دانشگاهی و .... اين جماعت بخش عمده ای از وقتشون رو صرف حرف زدن در همه زمينه ها مخصوصا پشت سر رييسشون، خنديدن و بازی می کنند!! بازی امروزشون اين بود: يکی از اين حضرات يه اس ام اس دريافت کرد که توش نوشته بود:«من گوشيم رو گم کردم و هر چی می گردم پيداش نمی کنم. يه زنگ به من بزن و تا وقتی جواب ندادم قطع نکن تا من گوشيمو پيدا کنم.» دريافت کننده با تعجب گفت: بی سليقه گوشيش رو گم کرده. بقيه نکته اش رو گفتند (فرستنده از طريق اينترنت مسيج نميزده سابق بر اين). بعد اين مسيج برای همه اعضای اين واحد فرستاده شد و اونا هم برای دوستانشون فرستادند (اين حضرات هم هيچ وقت از اينترنت مسيج نمی زنند و همه دوستانشون می دونند). بعد از اون بود که تماسهای دوستان اين جوانان دلشاد شروع شد. جواب هر کس رو که می دادند کلی قبل و بعدش می خنديدند. خلاصه بازی ای کردند واسه خودشون!!! جوونی به دله ديگه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٧
تگ ها :

خط کش

خط کش وسيله ای است برای اندازه گيري، معياری برای سنجش نه قضاوت. اگر در رفتارهايمان دقت کنيم خيلی وقتها ما از رفتار و عقايد خودمان به عنوان خط کش  استفاده می کنيم، و اين خط کش برای ما معيار قضاوت می شود. نا خواسته(نا آگاهانه) از مقايسه طرز فکر يا رفتار ديگران با خودمان اشتباه می کنيم. گاهی وقتها هم فکر می کنيم ذهنيت ما همان حقيقت يا واقعيت مجهول است. بعضی وقتها طول خط کش مان برای اندازه گيری کم است. بعضی وقتها نادرست مدرج شده است؛ بعضی وقتها هم فکر می کنيم بدون خط کش می توانيم طول را اندازه بگيريم؛ آن زمانی که بر اساس ذهنيتهايان قضاوت می کنيم. خيلی وقتها هم خود خط کش اضافی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٦
تگ ها :

 

کلاس پنجم دبستان به مناسبت ارتحال امام که چيزی از آن نگذشته بود نوار سرودی بين مدارس توزيع شد. اول نوار يک شعر بود از قيصر امين پور. البته آن روزها نمی دانستم شاعر شعر کيست و امروز فهميدم. شعر اين بود:

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کينه دارد

خواستم از رنجش دوری بگويم

يادم آمد عشق با آزار خويشاوندی ديرينه دارد

به خاطر حادثه کرمان همه متاثر شديم. اين شعر هم حس غمش تنها به اين اتفاق می تواند مربوط باشد. درست می شود وقتی که تو بيايی ...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٥
تگ ها :

شاخه نور

اتفاق قابل عرضی نيفتاده فقط يه چيز یادم افتاد. گفتم اينجا بگم شايد واسه يکی ديگه هم جالب باشه:

استاد کلاس زبان عزيز ما (ترم قبل)فرمودند:

در شعر سهراب سپهری:

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شنها بخشيد

منظور از شاخه نور،  سيگار بوده است. با عقل ما که جور در اومد. بنده شخصا مدتها بود معنی اين يه قلم رو نفهميده بودم.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٤
تگ ها :

 

الان چون او گفتن رو خوندم . به گمانم نثر این پست متاثر از نثر نویسنده اون بلاگه.

شده تا به حال احساس کنید دلتون یه جور آینه است؟ مثلا یکی رو ببینید بعد یاد یکی دیگه بیفتید بی هیچ شباهت ظاهری. بعضی وقتا با طرف حرف می زنی بعضی وقتا همین که می بینیش این حس رو می کنی. بعد هم که ازش بپرسی میبینی با اون کسی که یادش افتادی بی ربط نیست مثلا دوستشه، همکلاسیشه، برادرشه یا ....

حس جالبيه. این اصلا به این معنی نیست که من یا دیگری که چنین حسی می کنه دلش خیلی پاکه، صافه و .... نه هیچ ربطی نداره. اگه بخوام حس خودم رو توصیف کنم این جوریه که انگار تو دل ما یه کاسه آب هست. آبش صافه. شايد یه ربطایی به روح خدایی داشته باشه چون شبيه الهامه به نظرم. کاسه هم سفالیه به رنگ آبی یا سبزه. وقتی یکی رو می بینی و یاد دیگری می افتی انگار یه لحظه عکس اون توی کاسه آب توی دلت افتاده. چند بار هم شده که یه کسایی با من چنین برخوردی کردن. مثلا گفتن فلانی منو یاد فلان کس می انداری(طرف نمی دونه من اون که گفته رو می شناسم) و من با تعجب گفته ام خب همکلاسیم بوده یه زمانی یا مثلا دوستمه!! به نظر من این جور اتفاقات نشون میده که ما از آدماییکه باهاشون برخورد داریم تاثیر می گیریم. چه جوریش رو نمیدونم. اما ...

اینا رو گفتم که به یه نفر یه چیزی بگم:

ببین رفیق! نمیدونم این مطلب رو دیدی یا نه؟ بهت گفته بودم یکی منو یاد شما می اندازه! حالا شما سیصد بار دیگه هم که بگی نمی شناسیش!(البته به خاطر شيطنتی که در جواب دادن داري، از کلمه نفی مستقيم استفاده نمی کنی و البته به جون خودت هم در اين مورد قسم نمی خوری!!!) یه حس از این جنسی که توصیف کردم به من می گه اون آدم یه ربطایی به شما داره. همون حس هم می گه ارتباط زیاده. دلیلی برای اثبات حدسم ندارم اما با استناد به چنین حسی و اینکه این حس تا حالا زیاد خطا نداشته.... ببینم کیف می کنی من سر کار باشم؟ اين انصافه؟ البته که مهم نيست ولی انتظار نداشتم ازت. جدی ميگم.

پی نوشت: سهوا پاک شد لذا باز گذاشتمش

ضمنا: دوستان!! بنده از سر کار گذاشتن کيف می کنم. شرمنده !! با ناباب دوست شده ايد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸
تگ ها :

 

راستی امروز سالروز تولد امام حسن عسگری است. يادم می ياد يه سال تو مسجد دانشگاه، يه چنين روزی حاج احمد عباسی می خوند:

 پدر دلبر ما عسگری                                ای هدايتگر ما عسگری

مبارک باشه!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :

 

خيلی حس و حال ندارم. چرايش به کار مربوط است. کم کم دارم از تک وتای مبارزه می افتم. ديگر برای هر چيزی نمی جنگم. نمی دانم خوب است يا نه؟ اما شايد پيشرفت باشد! در مقابل آنهايی که کارشان را از دست داده اند شرايط من احتمالا خيلی هم بد نيست. احتمالا کار کردن با حقوقی برابر اولين حقوق در اينجا نسبت به بيکاری بهتر است. اين رنج آور است وقتی همه اذعان دارند تو خوبی و توانمندی. اما استدلال می کنند که چون در اين مدت کاری که به تخصص شما بخورد نداريم نمی توانيم حقوقتانر ا افزايش دهيم. من تنها کسی هستم که چنين شرايطی دارم. آقای رييس صريحا گفتند که شما را در آب نمک خوابانده ايم برای وقتی که کارهای جديد برسد!!! ماههای آخر سال را ساعتی بوده ام (کرده بودندم) و وقفه موجود و بيشتر بودن اولين حقوق از حداقل امسال هيچ راه قانونی باقی نميگذارد. اين اتفاقات همين چند روز اخير رخ داده است. چون قراردادها تازه تنظيم شده اند!! بعضی وقتها فکر می کنم اين فکرها چطور به ذهن اين تيزهوشان!! شرکت می رسد؟نمی دانم!! اما مهم نيست اين به تلاش من ربطی ندارد.

از صبح اين شعر در سرم می چرخد:

مدعی خواست که از بيخ کند ريشه ما

غافل از آنکه خدا هست در انديشه ی ما

مصرع دوم به نظرم خيلی زيرکانه است. دو سويه است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :

مقصر

بالاخره مقصر سقوط هاپيمای سی- ۱۳۰ اعلام شد: خلبان. مثل هميشه!!

در صفحه شهر شرق امروز در ستون اخبار کوتاه آمده است:

«... در آخرين اظهارنظر رسمى در اين خصوص، دادستان كل كشور خلبان كشته شده هواپيما را مقصر اصلى اعلام كرد و گفت : طبق نظر كارشناسى شايد برج مراقبت در اين مورد قصور داشته باشد، اما عمده تقصير بر گردن خلبان بوده است، چون هواپيما از باند پرواز انحراف داشته است. درى نجف آبادى افزود: مسئولان برج مراقبت مى گويند كه ما تا يك مقدار نزديك به باند پرواز نسبت به انحراف هواپيما مسئول هستيم اما در برابر انحراف از مسير در فاصله نزديك به باند مسئوليتى نداريم. البته مسئولان برج مراقبت بايد در برابر اين انحراف به خلبان تذكر مى دادند كه به همين خاطر هم هست كه مى گوييم تا حدى مسئولان برج قصور دارند.»

نتيجه چند ماه کار کارشناسی اين است!!! مرحوم خلبان که نمی تواند از خودش دفاع کند!!! توجيهات و دلايلش هم شنيده نمی شود. بهتر بود لا اقل ميزان تاثير هر يک از اين مقصرين اعلام می شد. بعضی وقتها یک قصور کوچک فاجعه بزرگی می آفريند هر کس در قبال مسووليتش بايد پاسخگو باشد. اگر برج مراقبت تذکر می داد و خلبان توجه نمی کرد اين توجيه قابل قبول بود ولی حالا اين حرفها از کارشناسان خبره ...؟؟!!

پی نوشت: تعريف نزديک باند هم جای تامل دارد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
تگ ها :

تفاوت

ضمن ملاقات با آقای رییس، حرف به روان شناسی کشید. ضمن صحبتها هم به یه مثال جالب اشاره کردند . گفتند گله گرگها وقتی شب می خوان بخوابن در اطراف یک محیط دایره شکل می خوابند و سرهاشون به سمت داخل دایره می گذارند ولی گاوها موقع خواب، سرهاشون رو به سمت خارج دایره می گذارند چون به خودشون اطمینان دارند و تنها خطرات خارجی  تهدید حساب می شه. البته بعد ايشون از اين مثال برای تحليل رفتار آدما استفاده کردن. من که نمی دونستم اين جوريه!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
تگ ها :

مراحل وبلاگ داری

آدمهايی که وبلاگ می نويسند:

 اول يه مدت تو پرشين بلاگ می نويسند مثلا:  weblogname.persianblog.ir   

بعد می رن تو بلاگ اسپات:                           weblogname.blogspot.com 

بعد بلاگفا :                                                 weblogname.blogfa.com

بعد ميشه اسم وبلاگشون دات کام :                      weblogname.com

البته بعضيا هم از مرحله اول به مرحله سوم میرن. مراحل بعدی اين سير رو هنوز نمی دونم. ما که هنوز اندر خم اولين کوچه ايم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥
تگ ها :

شريف پولدار ما!!!

در حین اسباب کشی منزل به این نتیجه رسیده بودم که یه سری کتابهای دوران کارشناسی رو به کتابخونه دانشگاه اهدا کنم تا هم کار خوبی کرده باشم و هم یه کم دور و برم خلوت بشه. به همین دلیل هفته پیش که باید برای کاری به دانشگاه عزیزمان می رفتم؛ چند تا از کتابهای نوی دوران کارشناسی رو برداشتم  و در بدو ورود به دانشگاه، راهی کتابخونه مرکزی شدم. بعد از تعجب اوليه ناشی از تغييرات بوجود اومده در ساختمون مثل قرار گرفتن سالنهای مطالعه در طبقه همکف، از پله ها بالا رفتم و به امانت و مخزن در طبقه دوم رسيدم. در سيستم جديد بچه ها می تونن داخل مخزن برن که خب خيلی عاليه!!

به کتابدار جریان رو گفتم. گفت برو طبقه چهارم. قبل از سوال و جواب هم در مدت انتظار بنده، خانم کتابدار با یه دانشجویی صحبت می کردن و موضوع صحبتشون هم اعتراض دانشجو به دستی بودن سيستم کتابخونه بود. رفتم بالا. از این اتاق به اون اتاق، بالاخره به اتاق مورد نظر رسیدم. برای خانمی که تو اون اتاق بود جریان رو توضیح دادم. گفت ما قبول نمی کنیم. گفتم چرا؟ کتابای من همه نوئند. فرمودند لازم نداریم!!! (با تکبر خاصی) ما کتابامون رو هر سال تو نمایشگاه می خریم. گفتم خب حالا یکی میخواد به دانشگاه کتاب اهدا کنه که بقیه استفاده کنن. با همون تکبر ادامه دادند دانشگاه احتیاجی به کتابهای شما نداره. گفتم من اینهمه راه اینا رو آوردم. چی کارشون کنم؟ من دوست دارم کتابامو بدم به کتابخونه اينجا. گفت من نمی دونم ولی ما نمی گیریم. ببر بذار پایین هر کی رد شد خوشش اومد برداره ببره!! گفتم من می خوام تو کتابخونه باشه! گفت من نمی تونم کمکی بکنم. اصلا کی شما رو فرستاده بالا؟ با عصبانیت برگشتم پایین. خانم کتابدار داشت با همون دانشجو صحبت می کرد. می گفت بله من قبول دارم دانشگاههای شهرستانها هم همه الان بارکدی شده اند ولی ما چیکار کنیم ؟ بودجه نداریم. امسال حتی به ما تقویم رو میزی هم ندادن!!! ماجرا رو براشون تعریف کردم. گفتند اونا نگرفتن ما نمی تونیم بگیریم. دانشجوی ذکر شده هم پیشنهاد کرد که کتابهامو بفروشم. قیمت هم گذاشت. گفت حداقل دونه ای هزار هم بخرن میشه فلان قدر. خانم کتابدار هم پیشنهاد کردند دانشکده رو هم پیگیری کنم و اگه نشد بذارم یه جایی که ملت بیان بردارن برن. خلاصه با عجله رفتم دانشکده و تقریبا به زور کتابای عزیز رو به کتابدار دادم. ایشون هم احتما ل مقبول نیفتادن رو منتفی ندونستن ولی گفتن احتمالا به درد می خوره. اگه تایید نشد می ذارم اینجا بچه ها بیان ببرن. گفتم باشه ولی امیدوارم تو کتابخونه بمونه!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
تگ ها :