يک کار خيلی خيلی بی ربط به من واگذار شده. هيچ چيزی ازش نمی دونم. اول بايد بفهمم چيه و بعد انجام بدم. تدوين استراتژی يا شايد هم تعيين استراتژی برای شرکت تازه تاسيس!! اول با سرچ شروع کردم. swot+استراتژی. يه خلاصه پايان نامه ديدم مربوط به دانشکده علوم انسانی تربيت مدرس، سال ۸۱. آخرش اين جمله بود: تجزيه و تحليل داده ها نشان مي دهند که هر چقدر درآمد جامعه به سمت نابرابري بيشتر متمايل مي شود بر تقاضا براي محصولات گروههاي سواري و اتوبوس افزوده مي شود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩
تگ ها :

 

ديروز تولد آخرين پيامبر بود. همه ما کلی داستان از ايشان از بر داريم. حرف تازه ای نيست فقط اينکه کاش درباره دانسته هايمان فکر کنيم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۸
تگ ها :

 

برق رفت. چند دقيقه بعد:

اولی که حواسش يه لحظه نبود(زير نور شمع): اي بابا! خدا پدر اين گراهام بل رو بيامرزه! اين برق هم عجب نعمتيه ها!

بقيه:

دومی: خب بله! خدا بيامرزدش که تلفن رو اختراع کرد تا مردم بتونن زنگ بزنن اداره برق اطلاع بدن برقشون رفته.

اين مکالمه واقعی بود. من شخصا از اولی و دومی که خيلی باظرفيت بودند تشکر می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳
تگ ها :

فراگيری حس وظيفه شناسی

از اونجايی که جلسات نقد ماهانه، هموطور که از نامشون پيداست ماهی يکبار برگزار می شن اهميت زيادی دارند.

معمولا نماينده های محترم شرکت(از جمله خودم) دير از شرکت خارج می شن و دير هم به جلسه ميرسن. مجری ها هم که همه استاد دانشگاه و محقق و آدم باکلاس.

خلاصه آقای رييس کلی تاکيد کردن که بچه ها! اين صورت خوشی نداره که ما دير به جلسات می رسيم( چند بار شده که ناظران، يک ساعت دير تر از شروع جلسه رسيده اند و جلسه تموم شده بوده يا برگزار نشده بوده البته دليل اصلی ترافيکه!!! تازه ما ناظرها و داورها جای بچه های مجريهای محترم هستيم اصولا).

اين دفعه تصميم گرفتيم تو سال جديد خودمون رو اصلاح کنيم. همکار محترم که مسوول هماهنگيه از چند روز پيش پيگير دو تا جلسه بود که قرار بود امروز برگزار شه. صبح زود برگه آژانس و ماموریت رو نوشتم و بردم دادم برای امضا. به نگهبانی هم زنگ زدم که برای ۹:۳۰ ماشين بگيرند چون سابقه آژانس هم خراب بود. چند دقيقه بعد نگهبان زنگ زد که آژانس اومده! با تعجب گفتم من برا نيم ساعت ديگه ماشين خواسته بودم گفت باشه ميگم بره. شگفتا از اين آژانس که حداقل نيم ساعت طول می کشيد ماشين بده! و بايد ده بار زنگ می زدن! چند دقيقه بعد همکار مسوول هماهنگی جلسه زنگ زد که شيث! نياييد اشتباه شده جلسات شما هفته ی ديگه است(اونا قبل از ما يعنی ۹ جلسه داشتند). زنگ زدم نگهبانی که آقای فلانی ماشين نگيريد کنسل شده. گفت ای بابا زنگ زدم؛ ولی باشه. بعد گفتم به همکار محترمی که قرار بود دو تايی بريم جلسه نظارت کنيم هم اطلاع بدم. داخلی شون رو گرفتم و اطلاع دادم اينطوريه. گفت من گفته بودم ماشين بياد!! (ايشون عمرا از اين کارا نمی کردن. هميشه می پرسيدن فلانی ماشين که گرفتي؟)گفتم پس کنسلش کنيد. سه تا کنسل! برای يک مقصد اونم روزی که آژانس هم کارش درست بوده! واقعا داريم بهتر ميشيما!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳
تگ ها :

 

۱۵۰ کيلو کتاب و دفتر= يک پرس چلو کباب!!!

معلومه که قضيه چيه ديگه؟يه موقع سوال ايجاد نشه. اگه سوالی داشتيد بپرسيد!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢
تگ ها :

 

هنوز سر حق کپی رايت اين چيزی که ميخوام بگم با گوينده اش به توافق نرسيديم ولی چون از خودمونه می گم فوقش بعد اگه از معامله منصرف شد پاک می کنم.

يه بنده خدايی يه مجتمع مسکونی هشت واحدی ساخته. خيلی وقته برای فروش گذاشته ولی کسی نمی خره. هيچ واحدی فروش نرفته. اگه گفتيد چرا؟ به عقل من که نرسيد. چون آشپزخونه راه آب نداره!!

جدی اينطوره ها!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱
تگ ها :

 

از کودکی نگاه کردن به کف دست برایم حس غریبی داشت. جرات نمی کردم به کف دستم نگاه کنم. همینکه چشمم می افتاد قلبم از جا کنده می شد. می ترسیدم هنوز هم نمی دانم چرا؟ به خودم می گفتم یعنی این دست من است؟ من کی هستم؟ بعد دلم بیشتر فرو می ریخت. احساس عجیبی بود. احساس کوچک بودن. احساس ناشناخته بودن. فکر می کردم بزرگ که شدم درست می شود. فکر می کردم بزرگ که شدم دیگر نمی ترسم. فکر می کردم بزرگ که شدم دیگر می دانم این من چه کسی است؟  اما هنوز هم نمی دانم. بعضی وقتها سر نماز که قنوت می گیرم همان حس به سراغم می آید. همان ترس. همان سوال. با خودم فکر می کنم یعنی برای همین قنوت می گیریم که در برابر خدا بترسیم. فلسفه قنوت همین است؟ اصلا باید به کف دستمان نگاه کنیم یا نه؟ قنوت را مستحب کرده اند که هر وقت خواستیم نترسیم؟خدا خواسته به ما سخت نگیرد؟  

خلاصه اين کف دست برای من موضوع پيچيده ای است. شايد اين حرفها برای عقلا خنده دار باشد ولی برای من نيست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠
تگ ها :

مشکلات!

 

از وقتی وبلاگ می نویسم فارسی نوشتنم دچار مشکل شده. همش از دستم در میره و میشه نثرشکسته. مرتب باید چک کنم که ننوشته باشم و دی اکسید کربن مایع میشه و میره ب ... .یادمه وقتی دانش آموز بودیم یکی از بچه ها انشاش رو شکسته نوشته بود. معلممون کلی ازش تعریف کرد(البته انصافا خوب نوشته بود) و گفت شکسته نوشتن کار خیلی سختیه. اون موقع اومدم سعی کنم ولی نتونستم شکسته بنویسم ولی حالا کاملا برعکسه.

یه سوال سخت ازم پرسیدن که جوابش رو واقعا نمی دونم . وقتی عقل و عشق در مقابل هم قرار می گیرند طرف کدومو باید گرفت؟ من گفتم بسته به شرایط فرد داره. ممکنه یکی به حرف عقلش گوش کنه و یکی به حرف دلش و هر دو بهترین کار رو کرده باشن. ولی واقعا شرایط سختی باید باشه! من نمی دونم بعضی دوستان چرا چیزایی رو می پرسن که من نمی دونم و نمی فهمم(البته لزوما نباید جواب سوال رو دونست ولی خداییش فکر هم کردم و به جایی نرسیدم). زياد شنيدم که ميگن در کربلا عقل می گفت فرار کن و دل می گفت بمون ولی اين معادله يه طرفش خداست و بديهيه که اون عقل، عقل معاشه و بايد تسليم دل شد تا به منفعت رسيد اما وقتی دو طرف يه معادله مادی با تا حدودی مادی باشه چی؟ توی فکرم شبيه سازی کردم ولی خيلی به نتيجه  نرسيدم که چرا ممکنه اينطوری بشه؟ شايد چون خيلی کلی دارم نگاه ميکنم ولی موضوع جالبيه ها!!!

پی نوشت ۱: دوستان و رفقای محترم باز دوباره آتو نگيريد اذيت کنيدا! لطفا جنبه داشته باشيد. اگه کسی نظری داره لطفا پيغام بذاره. ضمنا من در خطر نيستم فقط سواله.

پی نوشت ۲: من هميشه فکر می کردم عقل و دل هيچ وقت در تعارض قرار نمی گيرند چرا که دل چيزی رو می پسنده که عقل دليلش رو می بينه و تاييد می کنه ولی الان به نظرم مياد ممکنه عقل يه سيگنال بده ولی دل بيشتر از اونکه بايد توجه کنه و در نتيجه مخالف عقل بشه نمی دونما. صرفا فکره.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩
تگ ها :

چون او گفتن

مرحوم دولابی را رمضان که می شود از سيما می بينيم. سخنانش زيباست، بسيار زيبا. حالا که او نيست يک آدم کار درستی تصميم گرفته مثل او دنيا را ببيند. به نظر من که خوب از عهده اين کار برآمده. 

«بچه باش. بچه باش، اما بچه‌ی زرنگ باش. بچه‌ی شرور و گيج و خنگ به درد نمی‌خورد. تو بچه‌ی زرنگی باش. پدر چهار تا بچه اين‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت اين‌جاها را مرتب كنيد تا من برگردم. می‌خواست ببيند كی چه كار می‌كند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌كرد می‌ديد كی چه كار می‌كند می‌نوشت توی يك كاغذی كه بعد حساب و كتاب كند برای خودش. يكی از بچه‌ها كه گيج بود يادش رفت. يادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراكی و اين‌ها. يادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنيد. يكی از بچه‌ها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد كه من نمی‌گذارم كسی اين‌جا را مرتب كند. يكی كه خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسيد. نشست وسط و شروع كرد گريه و جيغ و داد كه آقا بيا، بيا ببين اين نمی‌گذارد جمع كنيم، مرتب كنيم. اما آن كه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌كرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی كاغذ می‌نويسد، بعد می‌رود چيز خوب برايش می‌آورد. هی نگاه می‌كرد سمت پرده و می‌خنديد. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست كه هم‌اين‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر يك دقيقه ديرتر بيايد باز من كارهای بهتر می‌كنم.آخرش آن بچه‌ی شرور همه جا را ريخت به هم ديگر. هی می‌ريخت به هم هی می‌ديد اين دارد می‌خندد. خوش‌حال است. ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ريخت به هم، همه چيز كه آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما كه خنگ بوديم، گريه كرده بوديم، چيزی گيرمان نيامد. او كه زرنگ بود و خنديده بود، كلی چيز گيرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش. شرور كه نيستی الحمدللـه. گيج و خنگ هم نباش. زرنگ باش. نگاه كن پشت پرده رد تنش را ببين و بخند و كار خوب كن. خانه را مرتب كن. »

اين وبلاگ را ديروز کشف کردم به لطف  ميان دو خط حروف سربي.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٦
تگ ها :

 

سلام

سال نو مبارک

متاسفم که غيبتم طولانی شد. امروز ديدم که اکثر وبلاگها تو اين تعطيلات هم به روز شدند و کمتر کسی مثل من بوده!

مطالب پراکنده زيادی تو ذهنم هست. بايد بهشون نظم بدم. اميدوارم  بتونم به زودی دوباره بنويسم. اين کار رو دوست دارم.

سالی پر از شادي، سلامتي، موفقيت و خوبی برای همه آرزو می کنم.

به قول قديمهای نقطه سر خط: باقی بقايتان

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤
تگ ها :