خاطره

چند سال پیش که الان دیگه میشه خیلی سال حسابش کرد؛ یه روز توی یه اردوی دانشجویی، بچه های برگزار کننده نفری یه کارت کوچیک دستمون دادند و کلی توصیه کردند مواظب باشیم گمش نکنیم. البته خیلی کارت مهمی بود. روز موعود که رسید بعد از بیست بار چک کردن همراه بودن کارتها راه افتادیم. اولش هر کی پی کار خودش بود ولی قرارمون معلوم بود. دقیقا نمی دونستیم کجا باید بریم ولی محدوده اش معلوم بود. در اولین دقایق بازه مجاز استفاده از کارتها، فوج فوج بچه بود که به یه سمت خاص می رفت. به محل وعده که رسیدیم با نشون دادن کارت از بین کلی آدم که نگاههای حسرت بارشون ناراحت کننده بود گذشتیم. یکی دو بار دیگه با احترام کارتهامون رو چک کردن و در آخرین مرحله ازمون تحویل گرفتن و ما رو راهنمایی کردن داخل غذا خوری. حس خیلی خوبی بود. مهمون بودیم دیگه! از ماها هیچ کی تا حالا این جور مهمونی نرفته بود. به همین دلیل واسمون جذاب و هیجان انگیز بود. توی سالن که خیلی هم بزرگ نبود ولی خیلی تمیز بود؛ راهنماییمون کردن و نشستیم. اولش یه کم مودب بودیم و البته از ادب زیاد داشتیم می مردیم چون دلمون نمی خواست خیلی مودب باشیم. می ترسیدیم خودمونی بشیم بد شه. هنوز غذا نیومده بود. همه به یه چیز فکر می کردیم. یه دفعه یکی از بچه ها گفت میز بغلی نمکدونهاش خالیه! نگاه کردیم دیدیم راست گفت. از دو سه تا نمکدون روی میز که تا چند لحظه قبل پر پر بودند یکی هم نمک نداشت!!! یکی از بچه ها از تو کیفش یه کیسه فریزر در آورد و گفت بیان ما هم یکیش رو خالی کنیم بعد با هم تقسیم می کنیم. با کلی عذاب وجدان که یه وقت بی ادبی حساب نشه و ... موافقت کردیم. در تلاش بودیم یواشکی نمکدون رو خالی کنیم که دیدیم میز بقلی دیگه نون هم روش نیست!!! حتی یه تیکه کوچیک!!!! کارکنای غذا خوری کم کم غذا ها رو می آوردن. گفتیم عجب بچه هایی هستن؟!! نکردن یه ذره مودب تر باشن غذا بیاد بعد شروع کنن!! بین خودمون گفتیم الان می بینن میزشون رو غارت کردن یه چیزی بهشون می گن. ظرف نون پر شد. نمکدونهای خالی هم جاشون رو به پر دادن!!! به هر کدوم از دوستان میز مجاور هم یه ظرف برنج با یه ظرف پر از خورشت داده شد!! کلی هم عزتشون کردن!!! ما هم با تعجب نگاه می کردیم که چرا اینجوریه؟ نوبت به میز ما که رسید برامون با احترام غذا گذاشتن. یکی از بچه ها گفت حاج آقا بازم میشه نون بیارین؟ حاج آقا خندید و گفت چرا که نه؟(به ما که نوبت رسید نون تموم شده بود.باید از آشپزخونه می آوردن). حاج آقا گفت بچه ها نمکدونا رو خالی نمی کنین؟ دوباره پرش می کنیم!!! خوشحال شدیم. حاج آقا که رفت نون بیاره نمکدونا رو خالی کردیم البته چون بعد از تحویل غذا بود دوباره برامون پرش نکردن. میز بقلیهای زرنگ بازم نمکدوناشون رو خالی کردن!!! غذاش حرف نداشت. جای همه خالی! بیشتر بچه ها برنجشون رو نخوردن و آوردن واسه بیرونیا. نون و خورشتش هم می چسبید. واقعا خوش مزه بود!!! به قول آقا جونم کم نبود که؟ مهمون امام رضا بودیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧
تگ ها :

 

مریض شده ام. بعد از عمری، سر پیری آبله گرفته ام. وقتی حضرت حافظ فرمودند «عتاب یار پریچهره» را بکشم؛ فکرش را هم نمی کردم جدی جدی چنین عتابی داشته باشد. خلاصه ما تا آخر هفته باید در فاز عتاب کشیدن بمانیم. البته گمان نمی کنم از این عرفانها داشته باشم که عاشقانه تحمل کنم اگرچه دوست دارم اینطور باشد. اما با توجه به آلودگی هوا و نبودن حوصله تحمل همکاران محترم، از کشیدن این عتاب در این مقطع زمانی خوشحالم. امیدوارم مصرع دوم هم به همین زودی مصداق پیدا کند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٩
تگ ها :

 

سقوط هواپیمای سی 130 حادثه تلخ و دلخراشی بود که امیدوارم هیچ وقت دیگر تکرار نشود. امتحان های خدا همیشه سخت است و به نظر من فراق، سخت ترین امتحانی است که یک انسان، به آن آزموده می شود.

اگر چه از دست دادن جمعی از هموطنان، ضایعه بزرگی است؛ اما از دست دادن خود هواپیما هم خسارت است. اشتباه نشود. منظور اصلا این نیست که هواپیما با ارزش تر از جان انسانهاست؛ اما در شرایط کنونی خسارت مالی بزرگی است.

من  یکبار با این نوع هواپیما مسافرت کرده ام. آنچه که در تمام مدت سفر توجه من را معطوف خود کرده بود؛ طراحی بی نظیر و زیبای این هواپیما بود. اگر چه در نگاه اول، فضای درون هواپیمای بدون هیچ تزیینات، خشن به نظر می رسد اما دقت در اجزای موجود در هواپیما و قابلیتهای خاص فضای درون آن، زیبایی های تحسین برانگیزی را در طراحی این هواپیما نشان می دهد. در اين هواپیما ریلهایی در کف برای حمل بار وجود دارد. با نصب تورهایی شبیه تور ماهیگیری- که از سقف آویزان می شوند - در وسط و طرفین بدنه و اتصال تور به پایه هایی که به ریلها متصلند هواپیما آماده حمل نیرو می شود. در این هواپیما مسافران کمربند ایمنی و شماره صندلی ندارند و اثاثیه شان در انتهای هواپیما در برابر چشمان شان قرار دارد و تنها یک توری – از نوع سابق الذکر - برای حفاظت روی بارها کشیده می شود. یادم هست در طول سفر، خانواده ای که فرزند خرد سالی داشتند از یکی از کارکنان هواپیما ساکشان را خواستند تا برای کودکشان لباس گرم بردارند. خدمه مورد سوال، با حوصله ساکها را بلند می کرد و یکی یکی نشان می داد تا ساک مورد نظر یافته شد. به دلیل نظامی بودن هواپیما، تجهیزات گرمایش این نوع هواپیما چندان موثر نیستند و در ارتفاع، فضای داخل بسیار سرد می شود.

در دوران پس از جنگ، نیروی هوایی برای استفاده بهینه و از رده خارج نشدن این هواپیماها از آنها برای حمل بار، نظامیان و بعضا خانواده هایشان و البته جابجایی های خاص اشخاص به نقاط مختلف کشور استفاده می کند. البته فاصله پروازهای متوالی به یک مقصد معمولا طولانی است و صد البته هزینه سفر با این هواپیما بسیار ارزانتر از خطوط مسافری است. 

با خودم فکر می کردم شاید این هواپیما همان هواپیمایی بود که مرا به مقصد رساند. همان که من مجذوب زیبایی- طراحی- اش شده بودم. همانکه که بارها ماموریتهای بزرگ انجام داده بود و در زمان صلح هم به کشور خدمت می کرد. این اتفاق می توانست زودتر از این هم رخ بدهد. همان روزی که من مسافر سی 130 بودم. شاید ...

برای شادی روح در گذشتگان این سانحه دعا کنیم.   

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۸
تگ ها :

 

فالی گرفتیم و حضرت حافظ فرمودند:

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                       نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش                      که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند                       هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک     چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار             که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری                     به وقت فاتحه صبح با دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد                مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧
تگ ها :

جشن فارغ التحصيلی(۳)

بعد از ورود به سالن براي پيدا كردن اونايي كه به خاطرشون اومده بودم؛ به قسمت تماشاچي ها رفتم تا كل سالن رو ببينم. البته بعد ديدم عجب كار خوبي كردم ! چرا كه تونستم مثل يك تماشاچي واقعي مراسم رو نگاه كنم. خنديدم و كم كم بر اعصاب خردم مسلط شدم. اما اهم نكات اين مراسم:

رياست محترم دانشگاه كه در هنگام ورود من در حال ايراد سخن بودند در حين سخنراني، بعد از اشاره به توفيقات دانشگاه و اهميت گسترشش و ... از استاندار محترم تهران، دكتر دانشجو كه در مجلس حاضر بودند؛ خواستند عنايتي بكنند تا اراضي متعلق به ارتش كه در جوار دانشگاهه خريداري و به دانشگاه واگذار بشه. به نظرم اومده بود اين رييس جديد واسم آشناست؛ ولي وقتي اينو گفت شك كردم. آخه يادم اومد چند شب پيش يه آدمي كه خيلي شبيه ايشون بود رو تو تلويزيون ديده بودم ولي اون استاندار تهران بود! يه دفعه يادم اومد قاف گفته بود از اين داداشها يكي شده رييس دانشگاه فلان و يكي هم استاندار تهران. پس داداشش رو مي گفت! حالا اين داداش محترم پا شده بود اومده بود جشن فارغ التحصيليه بچه هاي دانشگاه داداشش!! يادم نيست رييس دانشگاه ابتكار كردند و پيشنهاد دادند كه بچه ها با مهمون محترم عكس دسته جمعي بندازن يا مجري خلاق مراسم؟ خلاصه بعد از سخنان مهمون از فارغ التحصيلا خواستند بيان عكس بندازن. صندليها طوري چيده شده بود كه براي رفتن به سمت سن، بايد از دو راهرو در دو سمت اون(سن) استفاده مي شد. مجري مرتب بچه ها رو دعوت به حضور در عكس مي كرد. مي گفت خانمها رو سن. آقايون پايين. صحنه جالبي بود.مثل جويبار، آدمهاي سبز پوش حركت مي كردن. مثل كارتنها! تقريبا تمام پاييني ها رفتند كه عكس بندازن. نكته اينجا بود كه فاصله عكاس هم با سن زياد نبود و طبق كارشناسيهاي ما خيليا تو كادر نبودن. بماند كه واسه آقايون جا خيلي كم اومد و يه سري رفتن روي سن. از اونجايي هم كه مهمون محترم عمامه سفيد داشتن در ميان خواهران با مقنعه سفيد ديده نمي شدن (لباس دخترا مقنعه سفيد+لباس فارغ التحصيلي بود) و به قول دوستان شوخي، كه كنار من نشسته بودند يه لحظه فكر كرديم مهمون محترم رفته و اينا دارن با خودشون عكس مي ندازن. البته اينطور نبود.

از ديگر بخشهاي اين مراسم، اهداي جوايز دانشجوهاي برتر با دست مهمون محترم بود. البته ما كه نفهميديم اساس اين نوع انتخاب چيه؟ نكته جالب اين بخش هم اين بود كه اونايي كه مي خواستن جايزه بگيرن طبق روال متداول اين جور برنامه ها بايد از يه سمت سن بالا مي رفتن. اما قبل از رسيدن برگزيده محترم به پله هاي سن، يه آقاي ريزه ميزه با قيافه جدي وايساده بود و لباس منتخب رو چك مي كرد! به اين ترتيب كه  وقتي يكي به اين قسمت مي رسيد؛ نگهش مي داشت. يه نگاه به سر تاپاش مي انداخت بعد تذكر مي داد مثلا شالت را اينوري بنداز يا شالت رو بنداز يا يقه ات رو صاف كن و .... بعد كنار مي رفت تا طرف از سن بالا بره. مجري هم كه انگار اسم برنده هاي مسابقات تلويزيوني رو مي خوند تند تند و پشت سر هم. مثلا اسمها تموم شده بود؛ چند دقيقه هم گذشته بود؛ پنج نفر با فاصله از سن بالا رفتن. ما نفهميديم كي كدوم بود. چون طبيعتا اوني كه دورتر نشسته بود ديرتر مي رسيد. خلاصه صحنه اي بود!!

بعد از تشريف بردن مهمون محترم، آزاد باش اعلام شد.چند نفري رو پيدا كردم. رفتيم كيفهامون رو گرفتيم و با خيال راحت اومديم و عكس انداختيم و ...

مسوولين محترم كيفداري، كيفها رو بدون هيچ نظمي روي زمين چيده بودند و موقع تحويل، تمام اتاق رو براي پيدا كردن شماره مورد نظر مي گشتن! اگه يكي اتفاقي كيفش رو مي ديد و آدرس مي داد كه مسوول مربوطه در چه موقعيتي نسبت به كيفش قرار داره هم اعتراض مي كردن كه ما كارمون رو بلديم!!!

مراسم بعد از رفتن مهمون محترم هم ادامه داشت كه از بخشهاي جالب ديگه اش، خاطره گويي يكي از دكتراها بود كه همش پاچه خواري ممتحنين مصاحبه دكتراش رو كرد و گفت كه چقدر خوب بودن! حالاتش رو تو اون مصاحبه توصيف كرد كه مثلا اولش دلش شور مي زد بعد ...!!

حدود ساعت 5، مجري با حول ختم برنامه رو اعلام كرد. سر ساعت 5 هم يه وانت دم تربيت بدني پارك كرد و كارگران شروع به جمع كردن صندليها كردن!

با اين كيفيت و ماجراها، خيلي خوشحال شدم كه تونسته بودم بقيه رو راضي كنم كسي باهام نياد. اگه همراه داشتم چه جوري مي خواستم از شرمندگيشون در بيام؟ 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱
تگ ها :

 

با توجه به اينکه چند وقتی است مطلب شاد ننوشته ام. تصميم گرفتم به جای ادامه  خاطره جشن فارغ التحصيلی از متنی که مدتها پيش در سايت شريفيها* خوانده بودم استفاده كنم. اگر برای بعضی تكراری است تقصير من نيست. در عوض برای بعضی هم جديد است. البته مقادير ناچيزی تغييرات هم داده ام.

لابد برای شما هم پيش آمده که به دوستی زنگ بزنيد و از آن طرف سيم، پيامگير يا پاسخگوی اتوماتيک برايتان يک قطعه موسيقی بنوازد يا شعری زمزمه کند. يک آدم خوش ذوقي از دوست شاعرش درخواست کرده بود برايش يک دوبيتی بسازد تا روی دستگاه ضبط کند.

ايشان هم ساختند :

شرمنده از آنم که نباشم به سرايم   

                              تا با تو سلامی و عليکی بنمايم

گر لطف کنی نمره و پيغام گذاری    

                              پاسخ دهم ای دوست، به محضی که بيايم

اما کار به همين جا خاتمه پيدا نمی کند. درخواست دوست، راهنمای ذهن شاعر می شود که سری بزند به خانه شعرای پيشين و بينديشد که اگر حافظ و خيام و فردوسی و ديگران در عصر Answering Machine زندگی می کردند؛ چه کلامی روی اين دستگاه می گذاشتند...

و اينست حاصل آن :

·        در منزل حافظ :

رفته ام بيرون من از کاشانه خود غم مخور

تا مگر بينم رخ جانانه خود، غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پيام

آن زمان کو بازگردد خانه خود، غم مخور

·        در منزل منوچهر دامغانی :

از شرم به رنگ باده باشد رويم                در خانه نباشم که سلامی گويم

بگذاری اگر پيام، پاسخ دهمت                   زان پيش که همچو برف گردد مويم

·        در منزل سعدی :

از آوای دل انگيز تو مستم                           نباشم خانه و شرمنده هستم

به پيغام تو خواهم گفت پاسخ                     فلک گر فرصتی دادی به دستم

·        در منزل خيام :

اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد                  ممنون توام که کرده ای از ما ياد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش                آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد

·        در منزل فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای                         که رسم ادب را بيارم بجای

به پيغامت ای دوست گويم جواب                 چو فردا برآيد بلند آفتاب

·        در منزل مولانا :

بهر سماع از خانه ام، رفتم برون رقصان شوم

                                 شوری بر انگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود

                                 فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم

·        در منزل باباطاهر عريان :

تليفون کرده ای، جانم فدايت                        الهی مو به قربون صدايت

چو از صحرا بيايم نازنينم                              فرستم پاسخی از دل برايت

 

 *www.sharifiha.com                                                                                

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩
تگ ها :

جشن فارغ التحصيلی(۲)

در بين راه فرودگاه به دانشگاه، به تلفن همراه تمام آنهايي كه مي شناختم زنگ زدم؛ ولي هيچ كس جواب نداد! دم در اصلي دو تا ماشين نيروي انتظامي بود با چند تا مامور بي سيم به دست. پارچه نوشته هاي نرده ها هم حكايت از برگزاري همزمان سمينار اقتصاد كشاورزي با جشن ما داشت. كمي جلوتر، داخل دانشگاه هم، برای عرض خير مقدم به يک مقام مملکتی پارچه ای نصب شده بود. براي رسيدن به محل جشن، از كنار سالن سمينار اقتصادي گذشتم. هيچ چيز مشكوك و غير معمولي در اطرافش ديده نمي شد. با خودم گفتم حتما مسوول مربوطه آمده و رفته. شايد هم پلاكارد مربوط به قبل بوده باشد كه البته دومي خيلي بعيد بود. به نزديك محل برگزاري جشن كه رسيدم؛ يك آقاي نگهبان خوش اخلاق جلو آمد و گفت بايد برگردم و وسايلم را به كيفداري تحويل بدهم. گفتند كه بهتر است هيچ چيز در برگشت همراه نداشته باشم حتی كاپشن(كاپشن در دستم بود). حدود پنج دقيقه پياده روي كردم و مسير آمده را برگشتم تا به ساختمان كيفداري رسيدم. خوشبختانه در اين يك مورد عقل برگزار كنندگان كار كرده بود و كيفداري طبقه اول بود نه پنجم! قبل از تحويل كيف به مسوولين بسيار خوش اخلاق!! كه ضمن دريافت هر كيف يك حالي هم به طرف مي دادند موبايلم را  برداشتم كه گفتند ممنوع است! چون بد جور گفتند؛ گفتم “مي برم“. فرمودند “ببر ولي وقتي برگشتي ما نمي گيريم ها!! “ همراه با كارت شناسايي معتبر، كاپشن و موبايل از ساختمان خارج شدم. نزديك تربيت بدني – محل جشن- كه رسيدم آشنايي توصيه كرد سريع برگردم و موبايل و كاپشنم را تحويل بدهم؛ قبل از آنكه در ورود به سالن بهم گير بدهند. گفت “عجله كن كه دو دست لباس بيشتر نموده“. با عجله برگشتم تا نوابغ خوش اخلاق سابق الذكر بعد از حال دادن مجدد اين دو قلم را بگيرند چند دقيقه اي علاف شدم. وقتي به سالن جشن رسيدم؛ در مدخل محل جشن، بازديد بدني صورت گرفت!!! و من اجازه ورود به سالن را دريافت كردم. سريع به اتاق دريافت لباس رفتم كه گفتند پيش پاي شما تمام شد! كارمند مربوطه گفت برو پيش آقاي فلاني و بگو به من لباس فارغ التحصيلی نرسيد. تاكيد هم كرد از قول خودم حرف بزنم كه نفهمد او يادم داده است! من هم كه سرم درد مي كند براي اين كارها. پرسان پرسان آقاي فلاني را پيدا كردم. خيلي عصبي بود. خيلي زياد. تقريبا تمام جملاتش فرياد بود. گفتم من فارغ التحصيلم و .... گفتند “مي خواستي زودتر بيايي! الان ساعت چنده؟ مگه نگفته بوديم يك اينجا باشيد؟ دعوتنامه ات كو؟ بده من كار دارم“ گفتم “تو كيفمه. چطور؟“ گفت“ مي خوام نشونت بدم اونجا نوشته يك اينجا باشيد“ هم عصباني شده بودم و هم خنده ام گرفته بود. مثل بچه هايي كه براي تاخير به ناظم مدرسه جواب پس مي دهند در مقابلش ايستاده بودم. گفتم “ آقاي محترم بنده كنگره بودم، شهرستان. رفته بودم به اسم دانشگاه شما مقاله ارائه كنم“. گفت “به من ربطي نداره. هر جا بودي بايد يك خودت رو مي رسوندي.“ گفتم “شما كه فارغ التحصيل دعوت مي كنيد بايد تدارك لازم رو هم براش ببينيد. من يكبار (واقعا جاي شكر دارد) از اين دانشگاه فارغ التحصيل مي شم. اون از طرز برخورد توهين آميز. اين هم بقيه چيزا.“ آقاي فلاني فرياد زد “من چي كار كنم؟ قرار نبود اين مسوول بياد. همه حساب كتابها رو به هم ريخت. قرار بود يكي ديگه بياد. من واسه اينكه اون يكي (البته ايشان گفتند اون يكي كي بود. اون يكي مقامش از جهاتي پايين تر بود) بياد بيست جا امضا دادم. بعد زنگ زدند گفتند ايشون ميان.“ كمي مكث كرد و گفت “ما كلا تعداد لباسامون كمتر از تعداد فارغ التحصيلاس. هر سال همين بساط هست.“ گفتم“خب چرا اين مشكل رفع نمي شه؟“ گفت “ما واسه هر دست از اين لباسا صد هزار تومن هزينه كرديم. داديم هــــــاكوپيـــان واسه مون دوخته. فكرش رو بكن سالي هزار تا فارغ التحصيل داريم. هر سال مي دوني چقدر پولش مي شه؟“ گفتم “خب بچه ها كه لباسا رو نمي خورن! هر سال چند دست اضافه كنيد. الان حداقل بيست ساله اين جشن برگزار مي شه. مجبور هم نيستيد بديد هاكوپيان! بديد يكي كه ارزون تر بگيره!! “ بعد آقاي فلاني يك داد بدجور ديگر سر من زد و من هم متقابلا داد زدم كه “اگر قرار باشه به فارغ التحصيل اين همه توهين بشه بهتره به تعداد ظرفيتتون مهمون دعوت كنيد. نيومدن بهتر از اينه كه آدم بياد و بهش توهين بشه! “ گفتم و رفتم تا به جمع ميهمانان داخل سالن بپيوندم. 

 ادامه دارد...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸
تگ ها :

جشن فارغ التحصيلی(۱)

اوايل آبان ماه خبر رسيد كه مقاله ي بسيار مهم! من در كنگره اي پذيرفته شده و بنا به تاكيدات و توصيه هاي استاد بزرگوار- كه به خاطر گير كارهاي فارغ التحصيلي مجبور شده بودم نامشان را در مقاله ذكر كنم- عزم سفر كردم. در همان روزها دعوتنامه اي هم از دانشگاه معظم محل تحصيل كارشناسي ارشد ما رسيد؛ براي شركت در جشن فارغ التحصيلي. نكته خوشحال كننده اش هم اين بود كه روي پاكت نوشته بودند: جناب مهندس شيث. اين را به فال نيك گرفتم. اما! روز جشن با كنگره تلاقي داشت. طبق برنامه قبلي قرار بود جشن راس ساعت 14 شروع  شود و در متن دعوتنامه تاكيد شده بود از ساعت 13 براي دريافت لباس مراجعه كنيد كه بعد از شروع مراسم به هيچ وجه لباس داده نخواهد شد. از آنجا که من بسيار اهل علم هستم؛ برای اعتلای نام دانشگاه! با هزينه شخصي راهي اين سفر پر ماجرا شدم. به دليل اهميت جشن و  ملاقات همكلاسان براي آخرين بار، قبل از عزيمت به شهرستان بليط رفت و برگشت گرفتم؛ تا با اولين پرواز ممكن قبل از جشن برگردم. البته به آنهايي كه به اين پرواز نرسيدند؛ هم كلي پز دادم و دلشان را آب كردم! ولي با وجود تمام تلاشها، ساعت 14:30 به دانشگاه رسيدم.

 ادامه دارد...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸
تگ ها :

نيت

تلويزيون روشن بود. مرحوم بهلول صحبت مي كردند. يكي از احاديثي كه گفتند حديثي بود از حضرت صادق عليه السلام با اين مضون كه وقتي مومني نيت گناهي مي كند حتي اگر فعل را مرتكب نشود، نيت بد تاثير خود را مي گذارد و بخشي از روزي مومن سلب مي شود. تحليل هم كردند كه بيشتر منظور روزي روح است. چه حديث ترسناكي! من پيشتر از اين، تمام احاديثي كه مربوط به نيت بود را به نيت خوب تعبير مي كردم. مثلا اينكه نيت خير بدون انجام فعل هم ثواب دارد و .... حالا كه اين را شنيدم بعضي احاديث را كه بارها شنيده بودم مرور مي كنم. «نيت سر عمل است». خب درست هم هست. نيت بد گناه ندارد؛ اما قاعدتا نبايد بي تاثير باشد. عجب! واقعا حساب و كتاب هستي خيلي دقيق است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦
تگ ها :

من و خدا

صبح اومدنی تصميم گرفتم صدقه بندازم. يادم بود تو جيب کيفم پنجاه تومنی و صد تومنی دارم. می دونستم تعداد پنجاهيها بيشتره. پس در حالت اتفاقي احتمال بيرون اومدن پنجاه تومنی بيشتر بود. با خودم گفتمِ: دست می کنم و هر چی اومد صدقه می ندازم. به اين خيال که پنجاهی مياد. دست کردم و يه اسکناس بيرون آوردم. پونصد تومنی بود!

توضيح: انداختم و کلی کيف کردم که خدا مثل هميشه حواسش به من هست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱
تگ ها :