درد دل

پيشنهاد می کنم کسانی که از رييس هاشون دل پری دارند و يا کلا اعصابشون سر جاش نيست اين پست رو نخونند. اگه ياد غم و غصه هاتون افتاديد تقصير من نيست ها! 

در شركت معظم همه ي اعضاي واحد ما مهندس مواد هستند جز من. آقاي رييس متالوژند. دو نفر پليمري و پنج نفر سراميست که رييس و چهار تا از سراميستها علم و صنعتی هستند. نفر پنجم هم فوقش علم و صنعت بوده. من هم تكم و البته جديدترين عضو سيستم. اينجا و بعضی جاهای ديگه هميشه پشت سر شريفيها حرف زياده كه تعصب دارند رو هم همدانشگاهي شون ولي واقعا شايعه است. يك نگاه به جماعت مواديهاي علم و صنعت در شرکت ما نشون ميده كه اونا خيلي بيشتر اين كاره اند. در اقليت بودن معايب زيادي داره. به خصوص اينكه آقاي رييس هم فكر مي كنه چون من تو شريف ليسانس گرفتم و مواد نخوندم خودم رو مي گيرم از جمع كنار مي كشم و نسبت به بقيه نگاه بالا به پايين دارم و  هميشه در مقابل ايشون  می ايستم و کار خودم رو می کنم. البته با تمام تواضعها و تلاشهای من اين ذهنيت اصلاح نشده و بنده تصميم گرفتم بی خيالش شم و بپذيرم اين قضيه اينطوريه. لابد با خوندن پستهاي قبلي فكر كرديد اين رييس ما خيلي گله و كلي حسودي كرديد ولي در مجموع تحمل اين رييس كار آسوني نيست. خب ديگه هر كسي از ظن خود شد يار من. آقاي رييس به دلايل نامعلومي(براي من) تمايل شديدي دارند كه همكاران مواد خونده ما ترقي كنند و هميشه تو مجامع و ... كلي تمجيدشون مي كنند كه خانم فلاني فلانه و آقاي فلاني بهمانه! تو تقسيم كار هم ترجيح مي دن مسووليتها و كارهاي دهن پركن همچنين کارهای کم زحمت به اين حضرات-البته بنده خدا پليمريها هم نه- فقط موادهاي علم و صنعت تفويض بشه. اصرار هم دارند كه همه از همه تخصصها سر در بيارن. كاري كه من اصلا قبولش ندارم و لزومي هم نمي بينم كه مثلا مثل يه سراميست دنيا رو ببينم خب اگه مي خواستم اين كار رو بكنم ميرفتم سراميك مي خوندم! حالا نكته اينجاست كه من از دير باز شيفته اين رشته مواد بودم اونقدر كه حتي يه دونه مواد هم تو انتخاب رشته ام نزده بودم. البته رشته ي خيلي خوبيه منكرش نيستم ولي خب من خوشم نمي ياد. سليقه است ديگه! حالا اين رييس خوب و نازنين يه طرح مربوط به تصفيه خونه رو دادن به چند تا از اين مواديست ها. نمي دونم چه حسي دارند نسبت به اين كار؟ ولي من واسم عجيبه. گيرم اصلا لاگون. گيرم سيستم ساده. دليل نمي شه! از ديگر مزاياي اين رييس اينه كه زيادي محافظه كار هستند و هميشه كلي رو اعصاب من راه پيمايي مي كنند.  به خاطر كارهاي اداري پرسنل با ساير واحدها حاضر نيستند به اندازه يه ارزن از خودشون مايه بذارن. مي فرمايند مشكل شماست خودتون حلش كنيد. البته گويا در خفا تذكر مي دن ولي در عمل تذكراتشون هم هيچ تاثيري نداره. خلاصه كلي از دستش شاكيم. احتمالا اگه يكي پاي درد دل ايشون از كاراي شيث بشينه هم چيزاي جالبي ميشنوه ولي از نظر من ايشون اينجورياست. خدايا به من و اين رييس کمک کن  با صلح و صفا در کنار هم کار کنيم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٩
تگ ها :

رييس ما

در اين چند روزي كه ننوشتم با کلی ماجرا مواجه شدم كه تجارب منحصر به فردي بودند. به تدريج خواهم نوشت ان شا الله.

اول در محل كار: چند وقت پيش يكي از همكاران بخش آي تي بي دليل با من دعوای شديدی كرد. همه هم اذعان كردند اشتباه از آنطرف بوده است. تصميم گرفتم تا زماني كه رسما عذر خواهي نكرده تا حد امكان با او برخوردي نداشته باشم. هفته پيش مجبور شدم يكبار ديگر به اتاقش بروم تا مثل دفعه پيش، فرم درخواست رسمي تعمير كامپيوترم را تحويل دهم. وارد اتاق شدم. فرم را روي ميزش گذاشتم و بي هيچ كلامي برگشتم. فرداي آنروز براي امضاي برگه هاي مرخصي و ماموريت شركت در كنگره خدمت آقاي رييس شرفياب شدم. بنابر توافق قبلي من و آقاي رييس از سه روز، دو روز ماموريت و يك روز مرخصي درخواست كرده بودم. آقاي رييس برگه هاي ماموريت را امضا كردند و بعد پرسيدند شيث! فرمي كه چند روز پيش امضا كردم را تحويل واحد آي تي دادي؟ گفتم بله. فرمودند كامپيوترت درست شد؟ گفتم هنوز نه. گفتند آقاي فلاني چي گفت وقتي برگه را دادي؟ گفتم من حرفي نزدم ايشان هم همينطور. با لحن پدرانه اي پرسيدند برگه را چطور به ايشان دادي؟ چطور وارد اتاق شدي؟گفتم در زدم. وارد شدم. برگه را روي ميز گذاشتم. برگشتم. در را بستم. آقاي رييس گفتند اين كارها را چطور كردي؟ گفتم در زدم. وارد شدم. برگه را روي ميز گذاشتم. برگشتم. در را كوبيدم. جناب رييس فرمودند خوشحالم كه صادقي و شجاعت داري!!!! اگر جز اين مي گفتي ناراحت مي شدم! تو رفتني چي؟ در را نكوبيدي؟ گفتم نه آقاي دكتر! عمدي نبود. پشت در چوب لباسي گذاشته بودند كه وقتي در را باز كردم به آن برخورد كرد. گفتند من ديدم شما رفتي و برگشتي و ديدم در را كوبيدي. مي خواستم ببينم خودت در اين باره چه مي گويي!( من واقعا خوش شانسم) بعد گفتند شيث برو و عذرخواهي كن. گفتم شرمنده اين قلم را نمي توانم. اگر من عذرخواهي كنم فكر خواهند كرد من حرفهايشان را قبول دارم. آقاي رييس مهربان شدند و گفتند بخشش از بزرگان است.(طرف دعوا ده سالي از من بزرگتر است) آن بنده خدا هم قبول دارد آن بار اشتباه كرده. شما عذر خواهي بكن ببين او چه مي گويد؟ اصلا بگو من به خاطر كوبيدن در عذر مي خواهم. اينطوري خواسته خودت هم تامين مي شود. باز جواب دادم شرمنده من اين كار را نمي كنم. خلاصه از رييس اصرار و از شيث .... آخر سر آقاي رييس كه ديد بنده حرف خودم را مي زنم گفت حيف شد. اگر قبول مي كردي اين يك روز مرخصي ات را هم ماموريت مي دادم و در مقابل لبخند من فرمودند به خدا راست گفتم!!! حالا كه اين را گفتم چي؟ حاضري اينكار را بكني؟ گفتم نه آقاي دكتر ممنون از لطفتان باز هم شرمنده. آقاي دكتر با دلخوري گفتند من نمي دانم شما چرا هميشه برعكس كاري كه من مي گويم انجام مي دهي؟!!!! من صلاحت را مي خواهم! گفتم مي دانم و نفهميدم اين هميشه از كجا سبز شد؟  آخر سر هم آقاي رييس برگه مرخصي را امضا فرمودند و من راهي امور اداري شدم. يکی از نتايج اين ملاقات اين بود که فهميدم آقای رييس چقـــــــــدر بزرگوارند! که با اين ذهنيت منفی نسبت به من همچنان بر تمديد قراردادم با شرکت اصرار دارند.

زندگي واقعا جالب است!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٧
تگ ها :

 

فردا بعد از ظهر، جلسه اي خارج از شركت دارم. تصميم گرفته ام بعد از اتمام جلسه به برنامه اي شخصي برسم. از همكاران پرسيدم براي استفاده از مرخصي در ادامه ي ماموريت خارج از شركت چه شيوه اي مرسوم است؟ گفتند آنها در چنيني مواردي بعد از اتمام جلسه تا لحظه ي رسيدن به خانه از ماموريت و بقيه ي ساعات را تا اتمام وقت اداري مرخصي مي گيرند. محض اطمينان از رييس جديد الورود نيز روال را سوال كردم. آقاي رييس فرمودند تا لحظه ي اتمام جلسه از ماموريت و براي باقيمانده مرخصي رد كنيد. محض اطلاعشان، صحبت همكاران را نقل كردم. فرمودند بسيار خب پس به اندازه ي زمان صرف شده ي متداول در مسير برگشت براي چنين جلساتي به زمان ماموريت-حضور در جلسه - اضافه كنيد. چون منزل شما از بقيه دورتر است!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥
تگ ها :

 

به نظر من، چهارشنبه‌ي قبل از روزهاي نسبتا خلوت بود. شايد به اين دليل كه چندين نفر از همكاران محترم،  دوشنبه به مسافرت رفتند و اين موضوع روي ذهنيت من تاثير گذاشته بود. در مسير برگشت، به دليل طولاني بودن چراغ قرمز تقاطع ميرداماد وليعصر كه به اعتقاد راننده ها به دليل خصومت شخصي پليس سر تقاطع با بلوار ميرداماد است اقاي مسني كه كنار من نشسته بود تصميم به پياده شدن گرفت پس يك اسكناس دويست توماني تقديم آقاي راننده كرد. عكس العمل آقاي راننده بعد از دريافت اسكناس بی تفاوتی بود. بعد آقاي محترم به من با تعجب نگاه كرد و به آقای راننده، گفت ببخشيد 200 تومني داده بودم خدمتتان. آقاي راننده جواب داد پنجاه تومني ندارم جناب! من و اقاي محترم با تعجب به هم نگاه كرديم. آقاي محترم  گفتند خودم دارم و يك پنجاه تومني تقديم كردند. بعد هم آقاي راننده با حوصله ي فراوان يك اسكناس صد تومني از جيب بيرون آوردند و به آقاي محترم دادند.  بعد از پياده شدن مسافر سابق الذكر،چند لحظه تامل كردم. در خوش بينانه ترين حالت به خودم گفتم حتما اين راننده در اين مسير جديد است و از قيمت خبر ندارد. يك صد تومني آماده كردم و تصميم گرفتم اگر اعتراضي كرد فرض را حكم تلقي كنم و به ايشان اطلاع بدهم كرايه اين مسير صد تومن است نه بيشتر . ولي آقاي راننده صد تومني را گرفتند و هيچ نگفتند. پس من نتيجه گرفتم از نرخ اطلاع داشتند! در مسير بعدي از يك بزرگراه گذشتيم. بزرگراه هم به نسبت هر روز خلوت تر بود ولي راننده ي محترم با سرعت بسيار پاييني می راند و با وجود خلوتي نسبي، زمان صرف شده براي اين مسير، كمتر از روزهاي پيش نشد. در مقصد، آقاي راننده فرمودند حق دارم بقيه كرايه هايتان را ندهم چون مسير خيلی شلوغ بود! مسير به اين كوتاهي يك ساعت طول كشيد! ولي چه كنم وجدان دارم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۸
تگ ها :

 

پازل دوستان ارجمند! درود بر شما! (با لحن شير خدا در برنامه ی ورزش باستانی بخوانيد. اگر اسمشان را درست گفته باشم) 

پيشنهاد می کنم هر وقت پازل خونتون پايين اومد؛ به این آدرس سری بزنيد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٧
تگ ها :

 

...

اي علي زخم كهنه اي دارم                                 تو نداري كه داردم تيمار

چنگ زن خرد كن مرا ستخوان                              سينه بشكاف و قلب بيرون آر

پس به برفابه اي به تشت بلور                              زنگ دل آب ده دمي، بفشار

يله كن پنجه، جانم از حلقوم                                بركش اين رنگ رنگ پر زنگار

تار و پودش يكان يكان بگسل                                همه از هم بدر، دمار دمار

آهنين مشت سخت دار و بكوب                            پس مرا قطعه قطعه كن صد پار

قطعه اي را به داغ زار كوير                                   ذره اي را به آب شور بحار

تكه اي را به قله ي كوهي                                   تكه اي را به دره هاي كبار

ديگري را به كنج نخلستان                                   ديگري، چاه ناله ي خونبار

پس به اذن خدا چو ابراهيم                                  ادعني يأتينك الاطيار

نو شوم نو اگر توام خواهي                                   ديگرم كن به ديگرم مسپار

نو شوم نو چو رعشه ي تن خاك                            زير نرماي بارش آذار

نو شوم نو چو دانه ي برفي                                  كه مي افتد به گيسوي جوبار

نو شوم نو، چو شبنمي كه دمد                            بر گل ياس در پگاه بهار

همچو شبنم که می فتد بر او                              عکس خورشيد و انجم و اقمار

همچو شبنم به پشت كوچك من                           آسمان بي ستون شود ستوار

همچو شبنم به سينه مي گيرم                            نه فلك را، نه است يا كه هزار؟

...

من شبانی که آرزو دارم                                       باشمت روز و شام خدمتکار 

دستکت بوسم و بمالم پای                                  شويمت گر دهی شعار و دثار

وقت خواب آيدت بروبم جای                                  واکنم خون کشيده ات دستار

فهم من از تو بيش از اين چه شود؟                        خردم خرد و چشم و قلبم تار

سهم من ز آسمان معرفتت                                  قدر يک پنجره است زين دوار

بسم اين پنجره است اگر گاهم                             ماهم آيد کنارم از اغيار

سدره المنتهی است لانه ی تو                             سوزدم پر پرنده ی پندار

...

مهربان باغبان سبز انگشت                                  داغ عشقم به خاک سينه بکار

...

 

                                                                                     هفت سپهر- كهف الوري

                                                                              احمد محبي آشتياني   

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳
تگ ها :