بالاخره معاونت آموزشی اعلام کرد که:

 دانشکده ی فنی و مهندسی گلپايگان با شريف مرتبط نيست!!! تنها ايراد وارده بر آموزش دانشگاه واکنش بسيار سريع است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳٠
تگ ها :

بودن يا نبودن

 

در منزل ما صداي زنگ تلفن به اين معناست كه دوستي از شيث ياد كرده است. به دليل كم بودن تماسهاي ديگر اعضاي خانواده، معمولا شيث گوشي را بر مي دارد تا در وقت و انرژي صرفه جويي شود.

طبق معمول بعد از به صدا درآمدن زنگ تلفن، گوشي را برداشتم. خانم مسني پشت خط بود كه بعد از دادن جواب سلام من، سراغ مامان را گرفت. اجازه خواستم ايشان را صدا كنم ولي در مقابل فرياد من، مامان جان جوابي ندادند. از اتاق خارج شدم و ديدم مشغول نماز و در حال سجده هستند. كمي منتظر ايستادم ولي مامان خانم دوباره به سجده رفتند. برگشتم و گوشي را برداشتم و به خانم محترم گفتم مامان خانم مشغول نمازند. سوال شد تازه شروع كرده اند؟ گفتم نمي دانم! گفتند دارد تمام مي شود؟ گفتم نمي دانم! بعد خانم محترم فرمودند: جوان مگر شما منزل نيستيد؟!!! با تعجب گفتم چرا هستم! گفتند پس چطور نمي دانيد كجاي نمازند؟!! جواب دادم: چون ايشان در اتاق ديگري نماز مي خوانند! بعد خانم محترم گفتند بسيار خوب! پس مجدد تماس مي گيرم!!!!  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٩
تگ ها :

مجسمه های کاغذی

به جای خاطره يی كه می خواستم بنويسم تصوير می گذارم. آنچه كه - مثل پست قبلي- دوستان عزيز فرستاده اند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸
تگ ها :

 

 

اول اينکه گويا عکسهای کاترينا ناديدنی بوده، كه اگر چنين بوده مشكل از گيرنده ها ست نه فرستنده. دوم اينكه مطالب ادامه، ربطی به هم ندارند جز اينكه در يك روز به وقوع پيوسته اند.

 

امروز خيلي خسته شده بودم و كمي دنيا را تار ميديدم. وقتي از سر كوچه ي شركت پيچيدم، يک پارچه نوشته ي عجيب ديدم. روي پارچه نوشته بود «به تعدادي اتومبيل با راننده ي مدل بالا نياز داريم»!!! تعجب كردم دوباره  كه  نگاه  كردم متوجه شدم فشار خستگي بوده!!!

 

يك همكار مهندس مواد داريم كه به قول خودش سراميست است(يعني سراميك خوانده است). امروز درمدح رشته ي تحصيلي اش گفت: «مهندسي سراميك از قديمي ترين و جديد ترين رشته هاست. چون خدا اولين سراميست دنيا بوده  و آدم را از گل خلق كرده است! توليد محصولات سراميكي هم كه در دنيا روز به روز بيشتر مي شود! » من كه از اين تخصص سر در نمي آورم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٧
تگ ها :

زيبايی مخرب

اين تصاوير زيبا طوفان کاتريناست! قصد داشتم قبلتر اينجا بگذارمشان که نشد.  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٥
تگ ها :

روزه خوران

 

در شركت معظم، از اول ماه مبارك مراسم روزه خوران برگزار مي شود. روزه خورها كه اكثرا از اقشار چاق جامعه هستند با اذان ظهر براي خوردن ناهار، به كتابخانه مي روند البته تا افطار هم اضافه كار مي مانند و  افطار نكرده راهی خانه نمی شوند! من اين همکاران را دو گروه می بينم. گروه اول با افتخار روزه خواری مي كنند و اين رفتار را نشانه ي مدرن بودن خود مي دانند ولی دسته ی دوم با وجود همراهی با گروه اول، ظاهرا قلبا به درستی رفتارشان  باور ندارند چرا كه در حضور روزه داران افسوس مي خورند كه اگر مشكل! نداشتند روزه مي گرفتند و در حضور روزه خواران مدعي مي شوند كه تحمل روزه را ندارند و تازه زمانه ي اين حرفها هم گذشته. گروه دوم وقتي براي ناهار مي روند شرمي در چهره دارند يا حداقل من اينطور برداشت كرده ام. شايد من روزه دار، مأجور تر از آن روزه خوار نباشم. ادعايي هم نيست! اما شرم گروه دوم مرا به ياد اين جمله ي معصوم (ع) مي اندازد كه به گروهي که رفتار نادرستی داشتند و البته روزه خوارهم نبودند فرمودند چه معصيت بي لذتي مرتكب مي شويد!

اين حرفها مربوط به آدمهاي سالمی است كه روزه خواری می كنند همانها كه روزه نمی گيرند و رژيم لاغری را هم ترك نمی كنند. بيمارها حساب متفاوتی دارند.  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٤
تگ ها :

 

سلام دوستان!

من خوبم! دليل  ننوشتم در اين مدت، اين بود كه حس نوشتن نداشتم. البته دوستان بسيار عزيز هم بعضا خرده گرفته بودند كه چرا زياد خاطره نويسي كرده ام و نگران شده بودند كه  افسرده شده باشم!!! من هم تصميم گرفتم تا در زندگي جاري نكته ي قابل عرضي نبينم به روز نكنم. الحمدلله اين توفيق دست داد.

 

اين هم مطلب به روز (دقيقا امروز ):

با جواني،‍ جوانتر از خودم! از هر دري سخن مي گفتيم. حرف به معنويت كشيده شد. تشبيهش درباره ي روح برايم خيلي جالب بود. گفت روح آدمي مثل آب است. گاهي بخار مي شود و به آسمان مي رود و بعد از مدتي باز به زمين و خاك بر مي گردد‌؛ گاهي هم در خاك فرو مي رود. خيلي خوب گفت!  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳
تگ ها :

هماهنگی

 

دوست بسيار عزيزي كه امسال رمضان در يكي از کشورهای همسايه عرب، يعني امارات به سر می برد؛ مطلب جالبي گفت. گمان من اين بود كه ايشان به دليل حضور در آن كشور،  يك روز  زودتر از ما روزه ي واجب گرفته اند. خودش هم همينطور فكر مي كرده ،  تا اينكه متوجه شده در كشور كوچكي مثل امارات، شيعيان روز اول ماه رمضان را بر مبناي اعلام ايران و اهل سنت هماهنگ با عربستان روزه مي گيرند. عيد فطر هم همين روال را دارد.  شيعيان با ايرانيها و سنيها با عربستانيها روزه نمي گيرند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٦
تگ ها :

فرمان دوست

 

يكي از دوستان صديق شيث را گفت يا شيث! حال كه وبلاگي راه انداخته اي و بسي معروفتر! گرديده اي، از تو سوالي دارم. گفتيم بپرس اي دوست! فرمود آيا نام فرزند خود را كه احتمالا صد سال بعد به اين دنيا قدم مي گذارد شيث خواهي نهاد؟ گفتيم خود چه مي انديشي؟ فرمود آري! اندكي در فكر شديم و بعد او را گفتيم هرگز! دوست متحير گشت و پرسيد چرا؟ مگر اين نام را دوست نمي داري؟ ديگران كه تو را شيث نخوانند؛ اگر چنين كني بعد از تو نام شيث يادگار بماند. در پاسخ به دوست، استدلال ما چنين بود كه شيث، كلمه اي سه حرفي است كه با داشتن هشت نقطه در ميان كلمات سه حرفي با معني،  نقطه بسيار دارد و چنانچه  تعداد نقطه ها را بر تعداد حروف تقسيم كنيم هر حرف به طور متوسط 67/2 نقطه  دارد كه فاصله ي كمي با  شش، پر نقطه ترين كلمه ي دو حرفي با  3 نقطه به ازاي هر حرف و يک کلمه ی سه حرفی ديگر با همين سهم نقطه دارا مي باشد. پس شيث مقام دوم پر نقطه  بودن در ميان سه حرفيها و مقام سوم را ميان كلمات معني دار داراست! دوست پرسيد مقصودت چيست؟ گفتيم اي دوست! به ياد داري وقتي هنوز طلبه اي بيش نبوديم (دانشجو به زبان امروز) يكي از هم درسانمان پژمان نام داشت. فرمود آري! گفتيم به ياد داري بعضي او را چه مي خواندند؟ فرمود خير. گفتيم بعضي هم درسان ديگر، پژمان را “پسر پر نقطه“ مي خواندند ازيرا تعداد نقطه هاي نامش بسيار بود. حال چگونه ما نام شيث را برگزينيم در حاليكه  چنين ويژگيهايي دارد؟! دوست از اين پاسخ خشنود گشت و به ذکاوت شيث آفرين گفت!!!! سپس امر فرمود كه اين پاسخ را در وبلاگمان بنگاريم كه اگر چنين نكنيم خود چنين كند. پس به فرمان دوست چنين كرديم.

در پايان اين حكايت لازم مي دانم متذكر گردم كه مبادا خواندن اين پست بر خواننده تاثير سو بگذارد و پژمان ها و شيث ها را بيازارد! كه هر كس چنين كند بسيار بي جنبه باشد!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٤
تگ ها :

رسم افطاری

 

خانواده های دو نفر از همكلاسيهاي ما که دوستی عميقی با هم داشتند(خودشان، نه خانواده ها)؛ در ماه رمضان- به خاطر فرزندانشان- همديگر را افطار مهمان کردند. اعضای خانواده ی ميزبان اول، عادت داشتند بعد از اذان،  تنها يك وعده غذا بخورند؛ و خانواده ي مهمان اول، افطار و شام را جداگانه مي خوردند. وقتي ميزبان اول افطاري داد؛ ميهمانها به هواي اينكه ميزبانها هم شام را جداگانه مي خورند افطار كم خورده بودند ولي تا آخر شب خبري از شام نشده بود و در نتيجه گرسنه  مانده بودند. ميزبانها هم تعجب کرده بودند كه اين خانواده چقدر كم غذا هستند! برعكس اين اتفاق هم در ميهماني دوم افتاد. ميهمانان دوم كه همان ميزبانان اول بودند، طبق عادت هميشگي، افطار را مفصل خورده بودند و وقتي ميزبان شام آورده بود به دليل سير بودن غذا نخورده بودند!  فرداي افطاري دوم در مدرسه، بعد از نقل ماجراها همه خنديديم! يادش به خير!!

 

کيف کرديد از اينهمه فعل “بود “دار؟خب چه می شود کرد قضيه مربوط به سالها پيش است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٤
تگ ها :

تولد بازی

 

در شركت معظم ما، طرح ابتكاري تولدبازي اجرا مي شه. واقعا بهش ميگن تولد بازي. در اين طرح كاركنان از هر قشري از بدو ورود به شركت، پس از آشنايي با طرح در صورت تمايل، ثبت نام مي كنند و تاريخ تولدشون رو هم ميگن. بعد مسوول مربوطه هر روز يا شايد هم هر ماه ليست رو چك مي كنه . من چون مسول نيستم خبر ندارم از اينش. اگه تولد کسی باشه، از همه ي اعضای طرح جز كسيكه تولدشه سهمي پول مي گيرن. مبلغ هم كمه كه همه توان پرداختش رو داشته باشن! حسن پول دادن اينه که همه خبر دار ميشن تولد كيه؟ بعد از اتمام اين مرحله(پول گرفتن)، مسوول محترم طرح يك نوع سكه، بسته به مبلغ جمع شده كه اصولا هم ربع سكه ي بهار آزادي يه مي خره. در پايان وقت اداري هم همه ي همكاران به ديدن كسي كه تولدشه مي رن. تبريك ميگن. دست ميزنن و به زور و تهديد هم شده از كسي كه تولدشه شيريني يا حداقل قول اش رو ميگيرن.  تو اين برنامه يكي از روسا هديه ي جمع، رو تقديم ميكنه و در آخر هم يكي از منشيها فال متولد اون روز رو كه از اينترنت درآورده شده ميخونه. بعد هم همه ميرن پي كار خودشون و منتظر شيريني تولد ميشن. برنامه ريزی هم دقيقه! براي اينكه كاركنان تولد بازی رو بهانه اي براي كار نكردن قرار ندن حدود 5 دقيقه زمان براي اين  برنامه  در نظر گرفته شده كه با احتساب جمع شدن افراد در بدترين حالت 10 دقيقه طول ميكشه. حركت خوبيه ولي بعضی چيزهای جالب هم اين وسط هست. مثلا تولد روساي واحدها با بقيه خيلي فرق داره!! سبد گل سفارش ميدن با سطحي برابر ميزهاي ما! كيك ميخرن اندازه ي نصف ميزهاي ما و تازه بعضا يك كيك اضافه هم ميخرن كه طرف ببره خونه با خونواده اش بخوره!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۱
تگ ها :

يه جورايی استاد عزيز ما

استاد اسدی گرمارودی می گفتند يکی از دوستانشان، چند سال پيش به اداره ای مراجعه می کند. يکی از کارمندان، بالای سرش (یعنی روی ديوار پشتی) تابلويي نصب کرده بوده كه مراجعه كننده متنش را اينطور می خواند: « ما برای شما کار می کنيم. نه خودمان!». با ديدن اين نوشته ارباب رجوع خوشحال می شود؛ لابد فكر می كند طرح تكريم ارباب رجوع پيشاپيش در حال اجرای آزمايشی است. اما در كمال تعجب، کارش را راه نمی اندازند. به کارمند سابق الذکر می گويد اين نوشته را بردار تا مردم الکی دلخوش نشوند. جواب می شنود شما اشتباه برداشت کرده ايد. منظور اين بوده که :« ما برای شما کار می کنيم؟ نه! خودمان». اين هم يكی از فوايد علامت گذاری در نوشتن.

خوشبختانه استعداد استاد عزيز ما نوشتن شيث، تازگيها بسيار شکوفا شده است!! خيلی بيشتر از ايام شباب! نتيجه اش را هم می بينيد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
تگ ها :

كار كردن

 

تازه كه به اين شركت آمده بودم، همكاران درباره ي انواع كارها و پروژه ها توضيح مي دادند تا با وظايف و كارها آشنا شوم. در يكي از همين برنامه هاي توضيحي، همكار محترم فرمودند ضمنا كارهاي تايپ  هم با خودت است. كلي تعجب كردم گفتم منشي كه زياد داريد! گفتند اينطوري سريعتر است؛ منشيها كارهاي زيادي دارند و اشتباه تايپي زياد مي كنند و .... ضمنا تاكيد كردند كه يك وقتي سهوا كار تايپ به منشيها ندهم كه كار نادرستي است. ناراحت می شوند و ممکن است برخورد تندی بکنند. گفتند مطمئن باش خودت تايپ كني بهتر و سريعتر است و خلاصه كلي دليل از اين دست. بعد هم سيل كارها به سوي من سرازير شد كه بايد تايپ گزارش هر كدام را هم مي كردم و سخت ترين قسمت کار هم تایپ بود. بعد از چند روز، ميز من تعيين شد.(اين ميز پشت پارتيشن يكي از منشيها قرار دارد). هر روز از صبح تا عصر صداي صفحه كليد مي آمد و من مطئن شده بودم منشيهاي شركت خيلي زحمت كش هستند.می ديدم منشي ما هر روز از صبح تا شب كار مي كند كلي اضافه كار مي ماند و با اينهمه، باز هم تايپهاي روساي واحد ما و واحد مجاور تمام نمي شود! يك روز به همكاري كه وظيفه ي تايپ را برايم تبيين كرده بود گفتم:اين منشي ما واقعا كارش زياد است كاش يك منشي ديگر استخدام كنند! انجام اين همه كار به تنهايی واقعا مشكل است. با تعجب نگاهم كرد و گفت چطور؟ گفتم خيلي تايپ مي كند. گفت شما دلت براي منشي ها نسوزد ما بيشتر دلسوزي لازم داريم. به دليل قوانين نيوتن، عكس العمل من هم در جواب ايشان تعجب بود. اما كمي كه گذشت حقيقت بر من آشكار شد. واقعيت اين است كه منشي محترم ما تايپ مي كند اما نه كارهاي محوله را. ايشان چت مي كنند!!! با فرزندانشان در منزل، با دوستانشان و سايرين. وقتي واحد انفورماتيك تصميم گرفت براي افزايش بهره وري كاركنان، چت را محدود كند آنقدر شلوغ كرد كه حد نداشت. به هر كس كه مي توانست زنگ زد و جالب اينجا بود كه حرفهاي خودش را از قول ما مي زد؛ مثلا مي گفت ما نمي خواهيم! باز بودن چت چه مشكلي دارد؟ بعد هم در پاسخ سوال چه كساني مخالف اين اقدامند؟ مي گفت همه! من مي دانم بچه هاي واحد فني (واحد ما) همه مخالفند. حيف كه من اين طرف ديوار بودم!! البته من گوش نمي دادم ولي ايشان آنقدر بلند حرف مي زدند كه ما هم مستفيض مي شديم. سرانجام هم مبارزات منشيها به رهبري منشي ما به نتيجه رسيد و چت همچون گذشته ها باز ماند. لازم به ذكر است كه شركت ما تماما دولتي نيست و حدود نيمي از سهام آن متعلق به بخش خصوصی است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
تگ ها :

استاد عزيز ما

يکی از کارهايی که الان در شرکت ميکنم بررسی گزارش يک آقای دکتری است که طرحی در مورد پرتقال  ارائه کرده اند. بقيه اش محرمانه است!!!

اين آقای دکتر که اتفاقا استاد دانشگاه هم هست در گزارششان نوشته اند:« پرتقال اوليه کوچک تلخ و پر هسته بوده است که در اثر تربيت مهندسی ژنتيک و همچنين انتخاب نوع بهتر و کود کافی درشت تر و شيرين تر شده است»

ياد گرفتيد؟ اين پرتقالی که ميخوريد با تربيت است!! دست کم نگيريدش. اگر پرتقالی خورديد که پر هسته يا تلخ يا کوچک بود بدانيد يا بی تربيت است و يا سوء تغذيه دارد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٩
تگ ها :

تحويلگيری

 

تازگيها رفته بودم دكتر. آقاي دكتر كلي تاكيد كرد داروهات رو درست مصرف كن. گفتم سعي ميكنم. گفت: «چرا؟» گفتم سر ساعت خوردن رو قول نمي دم چون ممكنه نرسم. گفت :«مگه دانشجو نيستي؟» گفتم با اجازه تون فارغ التحصيلم. دكتر خوشش اومد و گفت «چي خوندي؟ ! کجا؟! ». بعد از جواب من گفت «ادامه ندادي؟» گفتم يه كم. گفت «دكترا چي؟ » گفتم فعلا نه. فكر مي كنم تو ايران شايد نيرزه. گفت «خب پذيرش بگير برو. شما كه اينقدر با استعدادي!» خيلي خوشم اومد ولي بروز ندادم. الكي گفتم كي به ما پذيرش ميده؟ گفت:« اقدام كردي؟ »گفتم هنوز نه. گفت :«اقدام كن دانشگاههاي درجه يك حتما ميدن. مثلا ام آي تي! من فكر ميكنم اگه اقدام كني حتما بهت پذيرش بده. دانشگاه اول آمريکاست نه؟» با تعجب گفتم بله!! بعد دکتر گفت:«دلشون هم بخواد شما بری اونجا!» خيلي خوشم اومد كه اينقدر ميفهمه! تازه با يه بار ديدن اينهمه استعداد رو كشف كردا! از اين به بعد هم ميخوام وقتي مريض شدم برم پيش اين دكتره. خيلي سرش ميشه! تازه بهم گفت :«شما يه جورايي همكار ماييد». اين جمله اش رو ولي هنوز كامل متوجه نشدم. بس كه مفاهيم عميقي داشت!!

جدي اينطوري شدا! حالا ديگه چون استعدادم كشف شده بايد كاسه كوزه رو جمع كنم برم اونور اّب كه هدر نرم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٩
تگ ها :

خاطره ای ديگر

 

ترم اول دانشگاه ترتيب كلاسهاي عمومي اينگونه بود كه از 7.5 صبح تا 9 رياضي عمومي داشتيم و بعد هم 9 تا 10 فيزيك. كلاسها تالاري بود و 200 – 300 نفري حضور داشتند و طبيعتا همه تيپ آدمي بود.

اوايل ترم، يكي از بچه ها كه ظاهر چندان مناسبي نداشت (مثلا در دوره اي كه با امروز جامعه بسيار متفاوت بود‌؛ موهايش را رنگ مي كرد. پسر بود نه دختر!) روي تخته اي كه به در تالار نزديكتر بود نزديك ورود دكتر تابش (استاد رياضي) نوشت:

داراي آن زمانه بي سر درون كرخه      ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه

خيليها متوجه نشدند چون در حال شلوغ كاري بودند. خيلي عجيب بود كه اين آدم كه به نظر خيليها اصلا در اين عوالم نبود چنين جمله اي نوشت. كلاس رياضي گذشت. در فاصله اي كه استاد رياضي و فيزيك جابجا شدند يكي از دختر خانمهاي برق پاي تخته رفت و جوابيه اي را كه با دوستانش سروده بود روي تخته ي كلاس نوشت. اين بار پاي تخته رفتن نگارنده توجه خيليها را جلب كرد و همه منتظر بودند نوشتن تمام شود تا نوشته را ببينند. جوابيه اين بود:

داراي آن زمانه

گر رفت سوي كرخه

به خاطر خدا بود

در راه  ايمانش بود

اما نمي دانست او

ده سال بعد دارا

روغن زده به كله

با موهاي فر كرده

سوار بر پرايدش

تو كوچه ها مي گرده

زير شعر هم نوشت: شما بگوييد كدام يك بد تر است؟

وقتي نوشتن به پايان رسيد دخترها همه شروع به دست زدن كردند؛ اما بين پسرها دو دستگي ايجاد شد! عده اي دست زدند و همراهي كردند و عده اي هم دست نزدند. كلا تالار به هم ريخت. يكي از پسرها هم كه خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود پاي تخته رفت و زير اين شعر نوشت“ تكبير“ و به همين دليل كلي معروف شد! در اين شلوغ بازار، استاد فيزيك حساس ما وارد تالار شد و بچه ها كم كم! ( تا نزديك آخر كلاس) به صندليهايشان برگشتند. و به اين ترتيب خاطره ي ما هم شكل گرفت! ضمنا اين فقط نقل يك اتفاق بود لطفا اتهام وارد نكنيد!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
تگ ها :

!!

امروز صبح تلفن همراهم زنگ زد. مكالمه ي من و ناشناس آن طرف خط جالب بود.

 

ناشناس : الو سلام جناب شيث. من شماره تون رو از طريق يكي از دوستان از استاد راهنماتون گرفتم. دكتر چي بود؟

شيث : سلام. دکتر رضا

ناشناس: آره ! همين بود. ميخواستم پايان نامه تون رو ازتون بگيرم. آخه تو كتابخانه ي دانشگاهتون نبود(شيث فوق شريف نبوده است).

شيث: ببخشيد ميشه خودتون رو معرفي كنيد من بدونم با كي دارم صحبت ميكنم؟

ناشناس: بله! من كيوان هستم. دانشجوي كارشناسي ارشد دانشگاه صنعتي شريف.

 

يادم اومدكه پارسال، يكي از اساتيد آشناي شريف - وقتي براي تجديد خاطره به دانشگاه سر زده بودم - بعد از پرسش درباره ي موضوع پايان نامه ام گفت اينجا آقاي كيوان نامي هم هست كه قراره موضوع پايان نامه اش همون سيستمي باشه كه پروژه ي شماست. سوالي داشتيد ازش بپرسيد!!! چند وقتيه داره رو اين موضوع كار ميكنه!

 

شيث: بله . اسمتون رو از دكتر محمود شنيده بودم.

ناشناس: خب حالا بگيد چطوري پايان نامه تون رو بگيرم؟

شيث: ببخشيد من الان به پايان نامه ام دسترسي ندارم.(دروغ نگفتم ها! من شركت بودم. پايان نامه ام خونه). اگر سوالي داريد بفرماييد اگر بتونم كمكتون ميكنم.

ناشناس: نه! اينطوري فايده نداره. من پايان نامه تون رو لازم دارم. اونوقت چه جوري شما به پايان نامه تون دسترسي نداريد؟ خب اشكال نداره. فايلهاش رو كه داريد فايلهاش رو هم بديد ميشه.

شيث: فايلهاش به دردتون ميخوره؟!!!

ناشناس: آره ديگه! باشه بد نيست. نكنه فايلهاتون رو هم نداريد. مگه ميشه آدم از پروژه اش چيزي نداشته باشه!

شيث(عصباني): فكر ميكنم من اين حق رو دارم كه پايان نامه ام رو به شما ندم!

 

خونم به جوش اومده بود ميخواستم بگم چطوره به جات دفاع هم بكنم. تلفن قطع شد. چند دقيقه بعد...

 

ناشناس: الو

شيث: بله بفرماييد.

ناشناس: شما صحبت ميكرديد.

شيث: خب! نگفتيد موضوع پروژه تون چيه؟ من كه عرض كردم اگر سوالي داريد بفرماييد. شايد بتونم كمكي بكنم.

ناشناس: خب قراره من روي سيستم بازيافت ...

شيث: پروژه ي من طراحي خودش بود نه سيستم بازيافتش!!

 بعد ناشناس عزيز چند تا سوال شبيه طراحي ي چي بود و نظاير اون پرسيدند تا احتمالا مطمئن شن که من راست گفتم. بعد از آن:

شيث: تا جايي كه من خبر دارم دكتر رضا موضوع پايان نامه ي شما رو با يه دانشجو تو دانشگاه آزاد كار كردند. اسمشون هم آقاي يونس بود.

ناشناس:  باشه! پس با ايشون تماس ميگيرم. اتفاقا شماره ي ايشون رو هم دارم. خداحافظ.

 

من كه هنوز تعجبم نخوابيده. عجب دانشجوهايی پيدا ميشن!!! شريف اين شده! بقيه دانشگاهها چه جوريه؟ 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٥
تگ ها :

مبصر کلاس اول

 

شنيدم كه يكي از كلاس اوليهاي فاميل كه بچه باهوش و توانايي است مبصر كلاسشان شده است. اين خبر من را به ياد كلاس اول خودم انداخت. درس مهم كلاس اول!

با اينکه چند وقتي از سال تحصيلي میگذشت  معلم ما هنوز مبصر كلاس را انتخاب نكرده  بود. تنها يك مامور داشتيم كه از كلاس پنجم بود و منتخب ناظم مدرسه. عملا معلم در كلاس نماينده اي نداشت. درس مان به آب رسيده بود ولي هنوز مبصر انتخاب نشده بود. يك روز معلم خوبمان اعلام كرد كه به زودي مبصر كلاس را انتخاب مي كند. دل توي دلمان نبود. هر كس دوست داشت برگزيده باشد و حدس اول اكثر بچه ها هم فرزند ناظم مدرسه بود ( ايشان هم همکلاس ما بودند). چند روز گذشت. يك روز خانم معلم در آخرين ساعت كلاس درس، بخش كردن را به ما ياد داد. چند كلمه را گفت و ما بخش كرديم اما كلمه ي كليدي اش را نگفت. نزديك تعطيلي مدرسه خانم معلم گفت بچه ها حالا كه بخش كردن را ياد گرفتيد از رديف اول هر كدام پاي تخته بياييد و آب را بخش كنيد و بگوييد چند بخش است. همه به نوبت پاي تخته مي رفتيم آب را بخش می كرديم و برمی گشتيم. در طي اين فرآيند هم خانم معلم ساكت بود و به ما لبخند مي زد. تمام بچه ها از جمله من و آن ناظم زاده آب را دو بخش كرديم به جز يك نفر! بعد از اتمام اين كار، خانم معلم جلوي تخته ايستاد و تنها كسي كه آب را يك بخش كرده بود صدا كرد. بعد در مقابل نگاههاي منتطر ما از او خواست يکبار ديگر آب را بخش کند. به ياد دارم که در آن لحظه بسيار متعجب بودم و با خودم فکر می کردم معلم می خواهد درست بخش کردن را  به تنها کسی  که آب را غلط بخش کرده ياد بدهد! اما در نهايت شگفتي، خانم معلم گفت: « بچه ها اين دوستتان تنها كسي بود كه آب را درست بخش كرد و به همين دليل از اين به بعد مبصر كلاس شماست و در نبود من، همه شما بايد به حرف او گوش كنيد! ». واقعا شوكه شده بودم! آن روز از معلممان دلخور شدم. اما حالا كه فكر می كنم به خاطر برخورد درست، تحسينش مي كنم.  اعتراف مي كنم كه مبصر انتخابي خيلي بهتر از آنچه من مي كردم مبصري كرد و تا آخر سال بهترين دانش آموز كلاس بود. دقيق، باهوش، نكته سنج و البته نسبت به سنش عاقل. خيلي بيشتر از من و سايرين؛ و حالا بعد از گذشت سالها از آن روز، افتخار می كنم كه آن مبصر كلاس اول، بهترين دوست من است! 

رفتار آنروز معلممان برای من درس بزرگی بود كه البته بعدها آموختم! اميدوارم هر جا كه هست سالم و تندرست باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٤
تگ ها :

استاد عزيز ما (۱)

موضوع جديد برای نوشتن خودش جلوی من سبز شد! در سايت دهمين کنگره ملی مهندسی خودمان به دنبال اعلام نتايج داوری مقالات ارسالی می گشتم که يک پيغام جالب خطاب به مقاله دهندگان ديدم:

«تمامی مقالات ارسال شده در حال حاضر در مرحله بررسی و داوری هستند پس از وصول نتایج نهایی داوری، این نتایج در سایت قرار خواهد گرفت که دستیابی به نتایج داوری مقالات هم از طریق منوی "پی گیری مقاله" خواهد که در زمان اعلام نتایج این منو برای کاربران فعال خواهد شد. احتمالا نتایج داوری از نیمه سوم مهر ماه در سایت قرار خواهد گرفت.»

جالب اينجاست که برگزار کننده ی کنگره يکی از دانشگاههای کشور است و اين جملات را يکی از اساتيد نوشته اند! يادش به خير «استاد عزيز ما »می نوشتيم! يکی از بهترين لذتهای دانشگاه «استاد عزيز ما» خواندن و نوشتن بود. به ياد آن روزهای خوب اين عبارت را به فرم يک « استاد عزيز ما» بازنويسی می کنم(هر کس دوست نداشت نخواند!):

استاد عزيز ما فرمودند:« برای اطلاع از نتايج داوری مقالاتتان از نيمه سوم مهر ماه مراجعه کنيد!»

پيشنهاد من به نسل جوان دانشجو علی الخصوص شريفيها اين است:‌تا می توانيد از لذت «استاد عزيز ما» نوشتن و خواندن بهره ببريد! حقايق زيبای دوران دانشجويی که دانشجوهای با نشاط  از رفتار و گفتار اساتيد شکار! می کنند. اين استعداد را هر دانشجويی ندارد. باور کنيد! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢
تگ ها :