امروز آخرين روز کاری ساله. همه همکارا شاد و شنگولند. اين اولين عيديه که من اينجام، می خوام زود در بيام و از صبح تقريبا رو ميخ نشسته ام. تا اين لحظه چند نفر از همکارای طبقات ديگه رفتن. امروز هر کی بره همه می فهمن. دليلش هم معلومه چون طرف با همه خداحافظی ميکنه. تا حالا چند تا از خانوما مراسم خداحافظی رو برگزار کردن. يکی که اينقدر جدی خداحافظی می کرد که من فکر کردم سال ديگه نمياد. بد رسمی هم نيست ولی من سختمه. امروز هر چی ديرتر بری بهتره چرا چون همه می خوان زود برن؛ ميان خداحافظی می کنن در نتيجه به ازای هر يه نفری که می ره يه دونه هم از خداحافظی ها و تبريک گفتنهای شما کم ميشه. البته تبريک گفتن و اينا هيچ اشکالی نداره ها ولی اين مدليش يه جوريه. الان از همکار محترم پرسيدم ما هم بايد سر راه بريم طبقات پايين تر يا نه؟ گفت نمی دونه ولی يشنهاد کرد ديرتر برم . به نظر اون هم يه جوريه. با من باشه يه تبريک شفاهی به همه می گم و ميرم اما فکر کنم توقع اينه که با همه ديده بوسی بشه و .... عجب مشکلاتی داریما!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
تگ ها :

 

چند روز پیش- ایستگاه متروی میر داماد:

کنار تخته های کارگاه مترو روی یک جعبه مقوایی تاشده، نشسته و به دیوار تکیه داده بود. چادر مشکی تمام صورتش را پوشانده بود. یک جعبه مقوایی کوچک در دست داشت که بر دو وجه قابل رویت -توسط مسافرین در حال عبور- کاغذ A4 چسبانده بودند و روی آن با ماژیک قرمز، درشت نوشته شده بود «کمک به درمان یک بیمار قلبی». البته در وجه بالايی جعبه هم يک شکاف با ابعاد مناسب برای ريختن پول وجود داشت!!! همه راحت طلب شده‌اند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥
تگ ها :

 

1-دیروز در دانشگاه خبرهایی بوده که احتمالا الان همه می‌دونند. من بعد از ظهر دیروز در جلسه ای در دانشگاه امیرکبیر از کسایی که صبح شریف بودند شنیدم که شریف شلوغ بوده و قراره شهدای گمنام رو تو مسجد دفن کنند. بقیه خبرها رو شب از تلویزیون شنیدم و دیدم!

2-به نظر من شهید حرمتی داره که باید بهش احترام گذاشت. اگه این شهدا گمنام نبودن، خونواده هاشون اجازه می‌دادن تو هر جایی که بقیه خوششون میاد دفنشون کنن؟ به قول یکی از دوستان «شهید گلدون نیست» که هر جا خوشمون بذاریمش. این آدمی که امروز شهید گمنامه یه روزی یه موجود زنده ای بوده مثل ماها؛ چه قبول داشته باشم چه نداشته باشیم این آدم جونش رو که با ارزش ترین داراییش بوده داده. درسته رفته بهشت و بهتر نصیبش شده اما بالاخره واسه جامعه فداکاری کرده. من نمی‌فهمم اونایی که چنین تصمیمایی می‌گیرن دنیا رو چطور می‌بینن. من فکر می‌کنم دفن کردن شهدا تو جای جای شهر کار درستی نیست. یعنی تصمیم گیرنده های محترم حاضرن بعد صد سال اگه از دنیا رفتن ببرنشون این ور اونور شهر دفن کنندشون؟ اگه بعضیا رو تو خونه هاشون یا کتابخونه شون یا جای دیگه ای دفن کردن به خاطر این بوده که یا خودشون اینطور خواستن یا شرایط جامعه ایجاب می‌کرده اما حالا چه ضرورتی باعث میشه چنین کاری درست باشه؟

3-اصلا چرا شریف؟ شاید می‌خواستن به این وسیله بقیه دانشگاهها رو آماده کنن!

4- دکتر سهراب پور به نظر من انسان بسیار محترمیه. سعی می‌کنه خوب عمل کنه و عملکردش هم بد نبوده. به نظر من گزینه بهتری برای ریاست دانشگاه فعلا وجود نداره. اگه اونایی که این حرکات دور از ادب رو داشتن دانشجوی شریف بودن، به کجا می‌رویم؟؟؟ 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
تگ ها :

 

بچه که بودم كتاب داستاني هديه گرفتم كه عنوانش اين بود:‹كدام شادي را بايد دوست بداريم؟› داستان زيبايي داشت. شخصيت اصلي داستان بچه ماهي كوچولويي بود كه با مادرش توي يك بركه كنار جنگل زندگي مي‌كرد. بچه ماهي هميشه آرزو داشت جنگل رو ببينه و هميشه از حيوونهايي كه براي آب خوردن كنار بركه مي‌اومدند و از مادرش، درباره جنگل سوال مي‌كرد؛ اما مادرش بهش مي‌گفت چون تو ماهي هستي نمي‌توني از آب خارج شي و در نتيجه جنگل رو هم نمي‌بيني. يك شب بارون شديدي باريد و جنگل رو آب گرفت. بچه ماهي خيلي خوشحال شد و فردا صبح راه افتاد تا جنگل رو از نزديك ببينه. توي جنگل، به هر حيووني كه مي‌رسيد از آرزوي دست نيافتني‌اش مي‌گفت و اينكه خيلي خوشحاله به آرزوش رسيده و  مي‌تونه دوستاي جديد پيدا كنه؛ اما حيووناي جنگل كه يا اعضاي خونواده شون رو از دست داده بودن يا خونه‌هاشون رو، ناراحت بودند و بچه ماهي از حرفا و رفتار اونا تعجب مي‌كرد. عصر كه به خونه برگشت اتفاقات اون روز رو براي مادرش تعريف كرد و مادرش بهش گفت كه اون شادي‌اي ارزش داره كه بتوني بقيه رو توش شريك كني و اينكه تو مي‌خواي شاد باشي باعث ناراحتي كس ديگه اي نشه.

اين داستان رو هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. به نظر من اين داستان رو بايد تو كتاباي درسي دبستان مي‌نوشتند(بنويسند). بچه‌ها اين حرفا رو جدي‌تر مي‌گيرند. شايد صد سال ديگه وقتی اين بچه ها بزرگ شدند، اوضاع روزهاي آخر سال كمي بهتر شه.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٩
تگ ها :

 

سلام! من هنوز زنده ام. خوبم فقط کمی سرم شلوغ است و کمی هم حس نوشتن ندارم. اميدوارم به زودی از شرمندگی خواننده های محترمی که سر می زنند و چيز جديدی نمی بينند در بيايم. موفق و مويد باشيد

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۸
تگ ها :

 

در گشت و گذار در سايت سمپاد، در ميان مقالات فصلنامه های استعدادهای درخشان، اسم نويسنده يک مقاله توجهم را جلب کرد. اگر به نوشته های رضا اميرخانی علاقمنديد  آن روز که يک مسيحی عاشق علی (ع) شد را بخوانيد. نوشته مربوط به چند سال پيش است؛ برای من جديد  و البته مفيد بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٧
تگ ها :

 

الان من توی بخش تنها هستم. خانمها رفتن مراسم میوه خوری. آقایون چایخوری! من هم جزو هیچ کدوم از این دو دسته نیستم. واسه خودم مستقلم! رفتم یه چند تا وبلاگ خوندم از بچه های مدرسه (سال پايينی ها). کسایی که خوب نمی شناسمشون ولی به لطف اردوهای فارغ التحصیلی اسم و آدرس وبلاگهشون رو می دونم. دلم خیلی هوای مدرسه رو کرد. البته یاد دانشگاه هم افتادم چون اين آدما الان تو فضاهايی هستند که ما هم يه زمانی توش بوديم. نسل جوان امروز برای من تا حدودی مایه تعجبند. نمی دونم ماها اینطوری نبودیم یا بودیم و به زبون نمی آوردیم؟!

کاش همه دوستان وبلاگ داشتند! اینطوری حتی اگر مثل حالا ماه به ماه و سال به سال هم نمی دیدمشون می تونستم بفهمم الان به چی فکر می کنند و چه دغدغه ای دارند و اینقدر احساس دوری نمی کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳
تگ ها :