تنهایی

داشتم به تنهاهایی که می شناسم فکر می کردم.

بعضی ها تنهایی انتخابشان است. بیشتر خوش می گذرد تا سخت!

خیلی ها تنهایی اجبارشان است، غصه می خورند که ای کاش یکی بود و خوش می گذشت.

از گروه دوم اما یک عده خام هستند که گمان می کنند چون مشتاقند تنها نباشند، آماده هم هستند! خدا نصیب نکند! همان بهتر که تنها بمانند.

دعای این روزهای من در حق چنین آدمهایی این است که مادامی که شعورشان رشد نکرده و لایق یک رابطه نشده اند تنها بمانند. آخر بعضی آدمها ظرفیت ندارند. خیلی خطرناک می شوند وقتی در کنار دیگری احساس "یار بودن" بکنند؛ صد البته که توهم تعبیر درست تری ست!

دعای خیر من برای دنیای اطراف این موجودات، این است که فرصت پیدا نکنند به هیچ دختر یا پسر بی گناهی در این دنیا آسیب بزنند. دنیای تنهایی بعضی ها مثل زندانی ست که سایرین را از آزار و آسیب هایشان در امان نگه می دارد. به گمان من، رنج تنهایی برای این خامها در مقایسه با آسیبی که می توانند به دیگران بزنند هیچ است! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٧
تگ ها :

 

از دست رفتن پستهای دو سال گذشته انگیزه ام رو برای ادامه ی نوشتن اینجا کم می کنه!

مسوولین سایت هم که نه ایمیلی زدن نه یه زحمت فرستادن ایمیل اتوماتیک کشیدن که بگن ایمیل شما دریافت شد!! من این رفتار رو مناسب نمی بینم. تنظیم یک ایمیل اتوماتیک با شماره ی پیگیری اونقدرها هم نباید کار سختی باشه!

در بخش تماس وبلاگ هم پیام دادم. اون هم مثل ایمیل بود!! 

جای تاسفه واقعا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
تگ ها :

سال خوش

برگشتم دویچلند. خیلی خیلی خوش گذشت. بهترین سفر تمام عمرم بود. هم دیدار عزیزان و هم دیدن دنیا با کلی تجربه ی جدید. خدا را شکر!

این سفر یک لیست بلند از اولین تجربه ها داشت. اولین پرواز طولانی، اولین حضور در یک کشور انگلیسی زبان، اولین ویزای توریستی!! ( اگر چه پر داستان)،

اولین باغ وحش با کانگرو و کوآلا!، اولین تماشای والها، اولین دریای بدون بوی بد و شفاف و البته دومین اقیانوس!، اولین معبد هندوها، اولین معبد بودایی ها و ....

تا به امروز بیست و هشت روز از مرخصیهای امسالم را خرج سفرهای خوب و دیدار عزیزانم کرده ام. خدا را شکر از سال قبل کمی مرحصی باقیمانده دارم. امسال سال خوبی ست. باز هم عزیزانم را خواهم دید، ان شالله. بی صبرانه منتظر دیدار بعدی ام که آن هم از جنس اولین خواهد بود، اولین میزبانی من!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۸
تگ ها :

مهمان ناخوانده

همکار آفیس اندونزی را از بعد جشن پایان پارسال ندیده بودم. گاهی پیغام می داد و حال احوال می کرد. دو سه هفته پیش پیغام داد هنوز اینجا هستم؟ آیا سفر نمی روم؟ جواب دادم، ولی جوابش را نگرفتم. صبح امروز پیغام داد که طبقه ی بالاست و کاش من بودم و دیداری تازه می کردیم. گفتم من هستم و آخر هفته مسافرم. قرار شد با هم ناهار بخوریم اما جواب نداد چه ساعتی برایش مناسب است. نیم ساعت بعد آمد و بعد خوش و بش کنار من نشست. اولش فکر کردم حال احوال است اما بعد چند دقیقه متوجه شدم که نه آمده بماند!! همراه کارفرما آمده بود. کارفرما کلاس آموزشی داشت و این بنده ی خدا کار خاصی نداشت. البته گفت باید کارهای آفیسشان را انجام بدهد اما کجا؟ پشت میز من؟ چند بار گفتم کجا قرار است بنشینی؟ گفت می خواهم کنار تو باشم! حالا من آفیسم سر چهار راه است و صد نفر از جلوی ما می روند و می آیند. در هم که ندارد! رییس هم هی رفت و آمد. گفت کارت را بکن من فقط نشسته ام! اعصابم به اشارتی به هم ریخت! با اینکه اولش از دیدنش کلی خوشحال شده بودم نشستنش کنار من خیلی معذبم کرده بود. گفت هر وقت بتواند فرار می کند می آید پیش من! بنده خدا داشت ابراز محبت می کرد. من اما فکر می کردم من چطور بگویم که این اصلا اوکی نیست و تازه من کلی کار دارم تا قبل جمعه و کلی آدم می آیند پیشم و خودم جلسه می روم و ... ساکت هم نشسته بود اما حضورش آرامشم را گرفته بود. چند بار پرسیدم برویم از منشیها بپرسیم کجا می توانی مستقر شوی؟ از سر محبت گفت نه! ای بابا!!!!

مدیر پروژه هم آمد و یک اطلاع رسانی غیر ضروری کرد!! خلاصه بعد یک ساعتی همکار مهمان زنگ زد و برای دیدن یک همکار دیگر رفت ولی وسایلش را پیش من گذاشت. نزدیک ظهر زنگ زد که من ناهار با شما می آیم. بعد همکار میزبان که به گمانم قدری شاکی بود مهمان را آورد و تحویل من داد و با اینکه همکار مهمان گفته بود با هم ناهار می خوریم خداحافظی کرد و رفت!!

ناهار را با همکاران رفتیم و برگشتیم. وقتی آمدیم بالا گفت که بعضی آدمهای بخش چندان به ابراز احساساتش حین برخورد در راهرو گرم پاسخ نداده اند و گفت این آلمانیها یک چیزی شان می شود. گفتم شاید توی فکرند شاید توی مود بدی هستند. نزدیک بود بگویم مثل من! کلی هم دوست داشت یک عصری با هم شام بخوریم. این روزهای قبل سفر من! با این هوای بارانی! یعنی یا فردا عملا یا پس فردا. 

بعد پرسید اوکی است که من اینجا نشسته ام دیگر؟ و من معذب گفتم راستش نه! بعد دلایلم را شمردم. بنده ی خدا کلی معذب شد. روی میخ نشسته بود. بعد هم چند بار رفت که از منشی بخواهد برایش مکان تعیین کنند، منشیها نبودند. بالاخره آمدند و رییس منشیهای دربار گفته بود باشد تو برو من هماهنگ می کنم خبر می دهم. برگشت و صندلی اش را کلی فاصله داد و مظلوم گوشه ی پارتیشن نشست. باز من معذب بودم هی می گفتم ببین اوکی هست اما کل روز مثلا خوب نیست. میگفت نه یک وقت برای تو بد نشود. خلاصه میزبان صبح، حدود نیم ساعت بعد آمد دنبالش و با هم جلسه رفتند. تا وقت آمدن من نه از میهمان خبری شد و نه از رییس منشیها.

هم شرمنده ی محبتش می شوم هم واقعا الان شرایط پاسخ متقابل دادن را ندارم مهمترینش مود است البته.

مثلا مهمان گفت که برای من یک چادر نماز مخصوص اندونزیایی خریده بوده و چون فکر کرده من نیستم با خودش نیاورده است. من هم گفتم ممنون و لازم نیست و  گفتی انگار هدیه دادی و از این حرفها. گفت نه!! دوست دارم! تو نمی توانی نه بگویی! من می خواهم به تو هدیه بدهم. بعد هم گفت دفعه ی بعد که همکاران بخش آمدند ماموریت، می دهم برایت بیاورند البته اینها که نمی فهمند چه کاربردی دارد!

خدا کند تا جمعه نرنجانمش، دختر مهربانی است.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱
تگ ها :

دو تا سال گرد

1- امروز پنج سال از اولین سفر به من دویچلند گذشت. پنج سال است که اشتوتگارت شهرم و خانه ام شده، هنوز به پای تهران نمی رسد ولی آرامش دوست داشتنی ای دارد قدم زدن در خیابانها و جنگلها و پارکهایش، آشناست!

2- با پایان امروز کاری، دو سال تمام از شروع همکاری من با گروه ف گذشت. اولین باری است که دو سال تمام با یک شرکت همکاری کرده ام! زمان مثل باد می گذرد! 

به امید روزهای خیلی خیلی خوب و شاد و روشن و پر امید برای همه و البته خودم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠
تگ ها :

 

چندین روز دسترسی به سایت اصلی وجود نداشت و کلی پست این روزها سوختند.

بالاخره امروز موفق شدم وارد شوم. 

هفته ی بعد در این لحظات مسافر وطنم. سفرم به خیر. خوشحالم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧
تگ ها :

 

توی این دنیا لیلی ای بود که دو تا مجنون داشت یکی شرق دنیایش بود و دیگری غربش. هر دو مجنون مستقل از هم اما دغدغه ی مشابهی داشتند و هر دو، دغدغه شان را با طرح یک سوال یکسان بیان می کردند!! مجنون غرب عالم اما خوش بینانه این سوال را گاهگاه می پرسید و مجنون شرق عالم تند تند. این وسط فقط لیلی بود که علی رغم دوست داشتن هر دویشان می دانست که نه مجنون غرب عالم و نه مجنون شرق عالم در رقابت با تنهایی فعلی اش شانسی ندارند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
تگ ها :

داستان

دفعه ی پیش که جارو برقی کشیدم به طرز عجیبی یک لنگه جوراب خیلی ضخیم در لوله ی جارو گیر کرد!! تلاش کردم و با ابزار موجود موفق نشدم. گذاشتمش کنار. هر از گاهی هم یک تلاش خفیف می کردم و موفق نمی شدم. 

امروز سر ناهار همکاران پرسیدند آیا تنها غذا می پزم و می خورم؟ گفتم بله. گفتند چقدر خسته کننده! حوصله ات سر نمیرود؟ گفتم نه! حالا متعجب که دو نفر دیگر هم تنها غذا می پزند قاعدتا. بعد چند بار تکرار دیدند دو ریالی من کجتر از این حرفهاست. گفتند ما هی تکرار می کنیم یعنی می خواهیم بیاییم خانه ات. گفتم خب کی دوست دارید بیایید؟ گفتند نه نمی آییم. گفتم من مشکلی ندارم زیاد اما یک مقدمه ای لازم هست که فعلا محقق نمی شود. آن هم نظافت است. گفتند چرا؟ داستان را گفتم. نظر دادند یک چیزی را قلاب کن و بکش بیرون. گفتم چیزی که این قابلیت را داشته باشد ندارم.

برگشتیم بالا خانم منشی گفت باید چوب لباسی مفتولی پیدا کنی. حرفش منطقی بود. مفتول به عقل خودم هم رسیده بود اما اینجا نمی دانستم از کجا پیدا کنم. بعد آمد و در آفیس دور زد و یک چوب لباسی تمام مفتول بدون جوش پیدا کرد و گفت این مناسب است. برداریم برویم! گفتم صاحبش نیست ممکن است ناراحت بشود. گفت نه من می شناسمش. خودم فردا یکی برایش می آورم. بعد هم تا حدی پیچش را برایم باز کرد. بعد هم صاحب چوب لباسی را در راهرو دیدم. زنگ زدم و گفتم این خانم آمد من احساس بدی دارم. گفت بی خیال فقط چند ساعت بدون چوب لباسی می ماند. خودم بهش زنگ می زنم. مطمئن باش مشکلی نیست.

آمدم خانه و تلاش کردم و موفق نشدم باز. قلابی که می ساختم بزرگ بود و گیر نمی کرد. صدای جاروی همسایه که آمد فکر کردم از خانم خدمتکاری که خانه ی همسایه را تمیز می کند کمک بخواهم و با کمک مکش جاروی آنها جوراب را قدری به سمت  بیرون بکشیم. پایین رفتم و داستان را گفتم. گفت صبر کن. بعد رفت داخل خانه و با پسر بزرگ همسایه برگشت. پسر همسایه هم رفت انبر آورد و سر مفتول چوب لباسی را به اندازه ی مناسب خم کرد و سه سوت جوراب را بیرون کشید و من بعد چندین روز موفق شدم جارو برقی بکشم.

به خانم منشی زنگ زدم و داستان را گفتم. گفتم خودم برای صاحب چوب لباسی چوب لباسی نو میبرم. ازش تشکر مجدد کردم. بعد هم کمی خوراکی ایرانی برای تشکر به همراه چوب لباسی برای خانم منشی و صاحب چوب لباسی برداشتم که فردا بدهم.

داشتم با خودم فکر می کردم خانم منشی یک جسارتی گاهی دارد که من ندارم. من هیچ وقت این کار را نمی کردم. اصلا روی اینرا نداشتم که از طرف بخواهم چوب لباسی اش را به من بدهد. البته چوب لباسی مربوطه ارزانترین نوع چوب لباسی موجود در بازار است اما به هر حال!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
تگ ها :

آداب حرفه ای!

در شرکت ف آدمها مدتی بعد از شروع به کار به سمینار آموزشی ای فرستاده میشوند که در آن بخشهای مهم رفتار حرفه ای با مشتری آموزش داده می شود. یک بخش سمینار هم در مورد طرز برخورد و لباس پوشیدن و بخصوص غذا خوردن در مهمانیها یا ناهار و شامهای کاری است. به گمانم در کشور ما هنوز این ضرورت درک نشده اما واقعا نیاز بزرگی است. فکر کن کلی در مورد فرهنگ و تمدن کشورت و تفاوتش با کشورهای همسایه سخنرانی کرده باشی و بعد یکی با یک پست بالا در شرکت فلان بیاید که نه در خور جلسات حرفه ای لباس بپوشد و نه آداب غذا خوردن را رعایت کند. خیلی حس بدی دارد انصافا! باور کنید رفتار ما، رعایت آداب  و طرز لباس پوشیدنمان روی نگاه بقیه به ما تاثیر می گذارد. اگر من و شما معدود آدمهای ملیت فلان باشیم هم باید حواسمان باشد که داریم از جامعه ی کشورمان تصویر می سازیم. چه خوشمان بیاید چه نیاید توی ذهن آدمها می ماند اینکه نماینده ی کارفرمای فلان ملیت که یک نمونه از مردم آن کشور است چقدر مبادی آداب بود!!! چقدر خوش لباس بود و ...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
تگ ها :

درس حرفه ای

آقای همکار وقتی آمد داشتم با علاقه ی فراوان دنبال جواب یکی دیگر از همکاران می گشتم. سوال این بود آیا می شود فرآیند فلان را با نرم افزاری که مثلا من اپراتورش هستم و سالی ماهی یکبار، یکی از من می خواهد چیزی را برایشان مدل کنم مدل کرد یا نه؟ لایسنس نرم افزار خیلی گران است و چند روز قبلترش زمزمه ی فسخ قرارداد با فروشنده بود که عملا به خاطر پیچیدگی قرارداد به گمانم منصرف شدند و قرارداد وارد سال بعدی شد.

گفت چه می کنی؟ موضوع را گفتم و گفتم که می خواهم یک آری تحویل بدهم. گفت اینطور نگو! کلمات کلیدی توی ذهن می مانند و بعد ممکن است مایه  ی درد سر شوند. بله یا خیر خیلی توی ذهن می ماند. حتی اگر بگویی بله ولی این مشکل و آن مشکل هست طرف بله یادش می ماند و بعدتر توی دردسر می افتی. پیشنهاد داد که یک جمله با بار معنایی مثبت تحویل بدهم مثلا اینکه از نظر فنی شدنی است بدون بله یا خیر.

چنان نمودیم. همکار دیگر را جواب ما خوش آمد. گفت فکر کند تا کد پروژه پیدا کند برای مدل کردن. بعد پرسید یک هفته کافی است؟ گفتم نه بابا! چند روز! البته باید در عمل دید اما بعید است یک هفته کار ببرد.

شبش با دوستی حرف می زدم و داستان مدل هیجان انگیز را گفتم. گفت بهتر بود نمی گفتی یک هفته زیاد است. اگر زیاد هم بود با تحویل زودتر از موعد اثر روانی خوب گذاشته بودی ولی حالا اگر یک هفته بشود اثر روانی بد گذاشته ای. حرفش درست بود. درس!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
تگ ها :

← صفحه بعد