خواب دیدم.

در خوابم خیلی اشک ریختم از دلتنگی و خوابم برد و خواب عزیز سفر کرده را دیدم.  آرام بودند، خیلی آرام. گفتند عزیزم گریه نکن. گفتم خسته شده ام برگردید من دیگر طاقت ندارم. گفتند نمی شود! اما یک روزی نوبت به تو می رسد و تو هم می آیی اینجا. گفتم دلتنگم کی؟ سکوت کردند و من باز توی خواب دومی هم اشک ریختم.

پی نوشت: نگران من نشوید لطفا! خیلی حس و حالم بهتر از روزهای اول است اما ...

زمان پارامتر مهمی است. برایمان همچنان دعا کنید لطفا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها :

 

می رفتم شهر بچرخم و  آدمها را تماشا کنم. یک ایرانی دیگر را در ایستگاه قطار دیدم. سوار قطار شدیم و نشستیم و سرگرم صحبت شدیم. خانمی که روبروی ما نشسته بود هی به ما لبخند می زد.

دیگری که پیاده شد خم شد و از من پرسید ببخشید شما با هم به چه زبانی حرف می زدید؟ گفتم فارسی. نشناخت! گفتم پرشین گفت آآآآآآآآ. شووون!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

 

با اینکه روزهای خوبی نداشتم و نگرانی وحشتناکم کم کم داشت به یقین وحشتناک تبدیل می شد برایش ایمیل نوشتم. نوشتم چرا که می دانستم تا مدتی به احتمال زیاد شرایط روحی معمولی نخواهم داشت و با اینکه خیلی دوست داشتم مثل بقیه روزهای سختی که در کنارم بود به حرفهایم گوش کند تصمیم گرفتم که اینبار شریک غمهایم نکنمش که برای خودش مشغله زیاد داشت. اما انگار ایمیل را مثل همیشه ننوشته بودم سعی کرده بودم اما موفق نشده بودم. انگار قدری نگران شده بود و این شد که بعد مدتها تماس گرفت و در اولین لحظه گفت که سرحال نیستم و ...

چقدر با هم اشک ریختیم و چقدر خوب است که هنوز با وجود بعد مسافت، دوستان بی نظیری وجود دارند که پا به پای تو و همراه تو اشک می ریزند. من برای همیشه سپاسگزار دوستانی هستم که در این روزهای سخت همراه من (ما)  اشک ریختند و یا کوشیدند بار اندوهمان را کمی کم کنند. 

امروز برای دوست بسیار عزیز دیگری که جویای احوال شده بود ایمیل زدم. امیدوارم که اینبار بهتر عمل کرده باشم و حداقل تا چند روز دیگر، او نه به متن ایمیلم شک کند و نه به صفحه های اجتماعی سر بزند. دوست ندارم غصه دار اندوه این روزهای من باشد چرا که در خانه شان مجلس شادی برپاست.

خدایا شادی را مهمان دلها و خانه های همه آدمها بکن. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها :

 

تصمیم گرفته ام بیشتر مشغول باشم و بیشتر بنویسم. شاید این بار غم کمر شکن کمی کم شد.

جنس این غم و حسهای همراهش بعضی وقتها خیلی متفاوت است. منحصر به فرد است. مثلا امروز احساس می کردم که دیگر ظرفیت این غم را ندارم. احساس می کردم که قلبم دارد منفجر می شود از شدت اندوه! بعد به این نتیجه رسیدم که بروم دوری بزنم شاید موثر بود. از خانه بیرون رفتم و برای چند دقیقه، آدمهای شاد و معمولی و ناراحتی را که از کنارم گذشتند نگاه کردم. حتی با کسی چشم در چشم هم نشدم اما وقتی به خانه برگشتم حس عجیب رفته بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها :

چهل روز!

باورش سخت است. هنوز هم خیلی سخت است. چهل رو گذشته و من هنوز خواب می بینم که عزیزم را گم کرده ام. هنوز هم باور ندارم.

آنقدر مهربان، خوش اخلاق،  متواضع  و دوست داشتنی بود که مرا به یاد پیامبر می انداخت. امروز برای پیامبر مهربانمان و عزیزترین و مهربانترین پدربزرگی که من در این دنیا دیده ام که نه مهربانترین پدر دنیا مراسم برگزار می کنند و من تنها عضو نزدیک خانواده که در کنارشان نیست اینجا نشسته ام و در تنهایی خودم اشک می ریزم.

بعضی غمها با مرور زمان هیچ تغییری نمی کنند. هنوز هم باورش خیلی سخت است. خیلی!

برایمان دعا کنید لطفا!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
تگ ها :

 

دو تا چیز شب که میشه سنگین می شند یکی غم، یکی درد. 

وقتی غمت از جنس درد بشه یا دردت از جنس غم که دیگه خیلی سخت میشه. واقعا نمی شه تمیز داد کدوم سنگینتره بعضی وقتها!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
تگ ها :

این روزهای سخت

این مدتی که ننوشته ام خیلی سخت گذشت، هنوزم سخته، سخت می گذره. خیلیییییییی! 

هر روز و هر لحظه که می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق افتاده. همه سعی کرده اند مواظب باشند که من حتی شک نکنم اما حسم می گفت که ممکنه اتفاق افتاده باشه. از نگرانی مردم و نپرسیدم چون جرات نمی کردم. اما با خواب دیشبم تقریبا مطمئن شده ام که اتفاق افتاده اون چیزی که بدترین بود.

جلوی اشکهام رو نمی تونم بگیرم. سیل اشک هم، چندان بار غمم رو سبک نمی کنه و گر نه با اینهمه اشکی که ریخته ام باید یه کم فرق می کرد. جرات نمی کنم از هیچ کس بپرسم. می خوام کمتر از یک درصد خوشبین باشم که بیخبری خوش خبری. اما می دونم اینطور نیست. دلم گواه بد می ده خیلی بد. خیلی خیلی بد. دلگیرم، دلتنگم، غصه دارم. برای من و عزیزانم خیلی دعا کنید لطفا. خیلی خیلی لازم دارم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
تگ ها :

 

اوه خدای من! دیشب، اولین شبی بود که خانه یک دوست خوابیدم. با هم از شهر برگشتیم و چون خیلی سرد بود تصمیم گرفتیم در خانه ما که سر راه خانه دوست بود یک چایی بخوریم. می دانستم که هم خانه ای نا محترم به مناسبت تحویل پروژه دیپلمایش پارتی بزرگی دارد. آمدیم و از خیل موجودات مستی که هوار هوار می کردند با زحمت گذشتیم و وارد اتاق شدیم. خوب شد که در را پشت سرمان قفل کردیم چون  چند بار بیرونیها تلاش کردند که وارد اتاق شوند!!! تا ساعت دو ماندیم و صحبت کردیم بعد دوستم قصد رفتن کرد و تعارف زد که بیا با هم برویم اینها تا صبح صدا دارند گفت که کیسه خواب دارد و من می دانستم که هال خانه شان خیلی بزرگ است (خانه شان در چند قدمی خانه ماست و البته خوابگاه هم نیست). با شک رفتم اما فکر می کنم تصمیم درستی بود چرا که موفق شدم بعد از چند شب نخوابیدن به لطف همین هم خانه ای فوق الذکر و دوستان ابله اش بخوابم. به دوستم گفتم که صبح که بیدار شدم می روم. حالا هم تازه برگشته ام. بدترین چیزی که این گوشه دنیا دیده ام این پارتی های دانشجویی آلمانی است. خانه از افتضاح هم کثیفتر است!!! امیدوارم این زنجیره احمقانه پارتیهای پر سر و صدا، دیشب بریده شده باشد و بتوانیم مدتی زندگی و استراحت کنیم. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

خودخواهی در دوستی

یک دوست خیلی خوب و عزیزی دارم که جز تاثیر گذارترین آدمهای زندگیمه و همیشه سپاسگزار راهنماییهاش هستم. بعضی وفتها که داریم حرفهای دوستانه میزنیم، البته از وقتی من اومدم کمتر حرف می زنیم و بیشتر ایمیل می نویسیم، برام قصه آدمهایی رو میگه که که یک زمانی با هم دوست یا همکار بوده اند، آدمهایی  که اون ناظر یک بخشی از زندگیشون بوده. کسانی که من نمی شناسم اما یک جایی تو این دنیا هستند و دارند زندگیشونو می کنند و به نظر خودشون هم احتمالا زندگی معمولی ای دارند و روحشون هم خبر نداره که یک دانایی داره قصه شونو برای یک دوست جوانتر تعریف می کنه تا درس بگیره. بعضیی وقتها با خودم میگم احتمالا در آینده که اون هم به سرزمین تازه اش رفت و دوستهای تازه تری پیدا کرد یه روزی قصه منم برای یک دوست جدیدتر میگه اما خب دوست ندارم اینجوری بشه دوست دارم من آخرین دوستش باشم که باهاش اینجوری دوستی میکنه. تعداد که زیاد شه سهم هر نفر کمتر میشه از وقت طرف!!! ما اینیم دیگه! دوست انحصار طلب :)) این بود اعترافات صادقانه یک دوست در ملا عام. نقطه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥
تگ ها :

 

!!! Meine erste Weinachts Geschenke, hier in Deutschland, Heute

امیدوارم درست نوشته باشم :))

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
تگ ها :

← صفحه بعد