فانتزی!

یک دوست کار درستی دارم که در حال انجام دکتراست. یه بار از فانتزی اش برام گفت. من فانتزی ای از اون جنس ندارم هنوز! 

گفت فانتزی اش اینه که همه چی رو ول کنه و برگرده وطن و توی خط تاکسی میدون آ تا انتهای بلوار متصل بهش راننده تاکسی بشه. یهو همه چی رو ول کنه و برگرده و خانواده اش براش تاکسی بخرن تا کار کنه! 

بعدم به قول خودش عوض این همه فکر کردن این روزها و سالها اصلا به هیچی فک نکنه برای مدتها. با مسافراش از گرونی حرف بزنه و زندگیشو بکنه مثل خیلیها. گفت تو هم اومدی وطن بیا بهم سر بزن. من همیشه تو خطم. گفتم بیام چی کار؟! 

گفت بیا به من سر بزن. خوشحال میشم. بعد سوارت می کنم می برمت تا ته خط ازت کرایه هم نمیگیرم، جلو هم بشین که راخت باشی. گفتم خب من ته اون خط به چه کارم میاد؟! من اصلا اون طرفها کاری ندارم. گفت ای بابا! خب باشه! بیا بعد بریم ته خط فلافل بخوریم.

گفتم من اییین همه راه بیام بعد بریم فلافل بخوریم؟؟

گفت بابا من راننده تاکسی ام! مگه چقد درآمد دارم؟ تازه نرم سر کارم هم که پول درنمیارم. به خاطر گل روی شما می خوام کارم رو تعطیل کنم بریم فلافل بخوریم. شرایط اون موقع منم در نظر بگیر دیگه! باشه فلافل هم مهمون من! 

از خنده غش کرده بودم. 

هر از گاهی حرف فانتزیش رو می زنه و حتی اون بخش فلافل خوردن رو. فانتزی داشتن حس خوبی باید داشته باشه. چند شب پیش دلم می خواست اینجایی که هستم -از یه بعد خاصی و نه کل زندگی-نبودم و دیدم تو موقعیتهای قبلی زندگیم هم دلم نمی خواد باشم، هیچ چیز بهتر یا بدتر یا متفاوتی به ذهنم نرسید که دلم بخواد جایگزین اون لحظه و حس ناخوبش کنم!! بعد یاد فانتزی اون دوستم افتادم. دلم خواست می رفتیم با هم فلافل می خوردیم. بعد از فانتزی اون لحظه ام خنده ام گرفت و یه کم بهتر شدم.

فانتزی به فارسی چی می شه؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
تگ ها : دوست

نرمی و درشتی پشت هم

پریشب بعد مدتها کلی بهم خوش گذشت: ادیت جون - خانم صاحبخونه ی سابقم- رو قرار بود ببینم که دیدم. قبلش رفتم خرید هدیه برای دردونه و مامان نازنینش، توی راه معلم مهربون کلاس زبان سالهای دور رو دیدم در حد یک سلام و علیک که کلی خوشحال کننده بود، بعد از نونوایی خوب نزدیک خونه ی سابقمون نون تازه خریدم، به سوپر ایرانی جدید اون محله سر زدم و ترشی لیته خریدم و بعدم با دستهایی پر به دیدن ادیت جون رفتم. 

با هم در یک رستوران ویتنامی شام خوردیم و کلی حرف زدیم. میون صحبتها هم من یکدفعه به این فکر کردم که احتمالا ما همسفرهای خوبی برای هم میشیم و بهش گفتم. استقبال کرد حسابی و قرار خیلی اولیه ی یک سفر رو فعلا گذاشته ایم. به امید خدا.

بعد رفتیم خونه ی قدیممون و مثل قدیم ندیمها با هم چایی خوردیم و بازم حرف زدیم. کلی هم برای سفرهای احتمالی پیش رو مسخره بازی درآوردیم. بعد ادیت جون من رو تا ایستگاه همراهی کرد و من برگشتم خونه.

فرداش هم کلی شارژ بودم تا عصر. 

عصر اومدم خونه و برنج پختم و خوشحال در فریزر رو باز کردم که دیدم چه خبره؟! همه چیز فاسد شده بود و بوی بدی به مشمام می رسید. در باز کردن و برداشتن اقلام هم باعث شد آبشون بریزه روی روفرشی و کل آشپزخونه بوی مردار بگیره!!

کلی اذیت شدم و حالم گرفته شد. یه عالمه خوراکی رو دور ریختم و نظافت هم طول کشید. اخرش هم برنجم رو با یکی از آخرین بسته های خورشتهای آماده ای که قدیمها از وطن آورده بودم خوردم و بیهوش شدم. 

امروز هم حالم گرفته بود همچنان. چند دقیقه ی پیش به شرکت فروشنده ایمیل زدم و گفتم که حالا که وارانتی اش تمام نشده باید به من سرویس بدند، ببینیم چه جواب میدن؟! امیدوارم راه حلشون خوشحال کننده باشه. 

درشتی و نرمی به هم در به است! بلافاصله! دو روز نگذشته!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٩
تگ ها :

ماهایی که ما هستیم!

کارش را از دست داده بود. دوستی بهش گفته بود از فرصت استفاده کن و تا می توانی کتاب بخوان، کلاس برو و به خاطر احتمال کار پیدا کردن در کوتاه مدت این برنامه هایت را تغییر نده، حالا که به اندازه ی کافی پول داری. جواب داده بود حوصله ی کتاب خواندن ندارم!  - دوست پرسیده بود: آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ جواب: یادم نیست! - کی بود؟ جواب: آن هم یادم نیست! 

گفته بود باید سفر بروم. دوست گفته بود سفر هم خوب است اما چیز هم یاد بگیر! برو کلاس زبان اصلا. زبانش واقعا ضعیف بود و هست.

گفته بود "مردم چی میگن؟ من تو این سن و سال پاشم با هجده ساله ها برم کلاس زبان. جزوه و کتاب زبان بگیرم دستم برم و بیام. من مهندس فلانی ام!"

دوست باز گفته بود: خب  اخبار شبکه های خارجی را به زبان اصلی ببین، سریال ببین!جواب: اوووه!

گذشت و چند تایی سفر رفت. بعد هم چپ و راست عکس بود که در شبکه های اجتماعی آپلود میشد!

دوست پرسیده بود: چرا این کار را می کنی؟؟ جواب: دوستانم بدانند من زنده ام و چه می کنم؟! بعد کارش این بود که هر چند دقیقه چک کند چند تا لایک گرفته! عکسهایی بودند که فقط یک لایک گرفته بودند!

دوست پرسیده بود: ببین واقعا تو برای دل خودت سفر می روی یا برای ویترین زندگی و نمایش عکسهایت؟!! اگر اطلاع دادن از زنده بودن بود که یک عکس کافی بود! جواب: " تا چشمشون دربیاد بقیه که من می تونم سفر برم و میرم و خوش میگذرونم"!!!

آخرش؟

ماههاست که بیکار است! تازگیها هم به این نتیجه رسیده که سقف وطن برایش کوتاه است و باید خارج از وطن کار کند. آدمی که ماههاست در وطن به زبان مادری اش کار پیدا نکرده حالا در بلاد خارجه دنبال کار می گردد!! بدون اینکه حتی خودش را آماده کرده باشد تا در محیط جدید زندگی کند یا حتی زبان دوم اش را بهتر بفهمد و صحبت کند! یا حتی به رسم بلاد خارجه دنبال کار بگردد!!!

مقایسه می کنم با خانم صاحبخانه ی سابقم کهخیلی مسنتر بود، اصلا دانشگاه نرفته بود، که زیاد سفر می رفت و عکسهایش بیشتر عکس از محیط بودند و هیچ پروفایلی نداشت. 

وقتی که من هم خانه اش بودم حتما ماهی یک کتاب می خرید. بعد چند ماه هم کتابهایش را به دیگران می بخشید.

با دوستان همسن اش دور هم جمع می شدند و با اکانت عضویت یکی در یک سایت زبان آموزی از پایه اسپانیایی یاد می گرفتند. کلی هم خوش می گذراندند. ابایی هم نداشت که حین معرفی خودش بگوید دارد اسپانیایی را از پایه یاد می گیرد. حتی وقتی نزدیک سفرش به مناطق اسپانیایی زبان دنیا می شد، تمرین اسپانیایی اش را بیشتر می کرد. حتما در مورد مقصد سفرش کتاب می خواند. سفر می رفت که با یک فرهنگ و آداب و رسوم جدید آشنا شود. می رفت که ببیند و تجربه کند و بیاموزد و نه فقط جلوی هر ساختمان متفاوت عکس بگیرد

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
تگ ها : ماها

دردانه ی من

دیروز و پریروز کلی با دردونه ام حرف زدم. هنوز هم از تاثیر مهربونیهاش روی ابرهام. دردونه ی نازنینم صد بار گوشی رو بوسید.

گوشی به دست، برای همراهی من با خودش، کلی دوید و من بعد سالها تونستم دنیا رو همراه با یک کوچولوی نازنین در حال دویدن ببینم. خیلی خوب و خاص بود.

گوشی رو برد به مخفیگاهش و دوتایی از مامان و باباش قایم شدیم و با هم یواش حرف زدیم.

برام کتاب خوند. یه سری بازیهاش رو نشونم داد. 

حتی گفت که می خواد بیاد بغلم. گفتم بیا عزیز دلم. پرید روی گوشی و بعد غش کرد از خنده و گفت خاله له شدی! 

دوستت دارم عزیزترین کوچولوی دنیا. خیلییی مهربونی نازنینم! خیلی خوشحالم که تا آخر عمرم قراره خاله ی تو دوست داشتنی باهوش، عاقل و مودب باشم.

تنت سلامت و دلت شاد و لبهات همیشه خندون باشه قشنگم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥
تگ ها : دردونه

 

یکی از بدترین اتفاقها در یک دوستی این است که یاد کسی بیفتی و بعد فکر کنی بهتر است حالش را نپرسم، ان شالله که خوب و خوش است. 

چند روزی هست که نه به سختی، به آسانی از پرسیدن حال یکی صرفنظر می کنم. هر روز در لیست تماسهایم پایین تر و پایین تر می رود و من ازینکه هر بار پیغامهایم را چک می کنم از آن فرد پیامی ندارم حس آرامش خوبی دارم. 

اینکه احوال نپرسیدن یکی حالت را بهتر از احوال پرسیدنش بکند خیلی معنی دارد، اگر طرف بداند و بفهمد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٤
تگ ها : دوستی

بسته ای برای خودم

رفتم مغازه ی دکه!- مغازه هایی هستند مشابه دکه های روزنامه فروشی ما ولی بزرگتر، خیلیهایشان هم نمایندگی یک پستی هستند- که بسته ی کوچک خرید آنلاینم را پس بدهم. برچسب برگشت دو تکه داشت که مطمین نبودم کدام را باید چسباند. به خانم جوان متصدی که خیلی سعی می کرد سریع باشد بسته را دادم و سریع بارکدش را با دستگاه خواند. گفتم صبر کنید من یک برچسب دارم که باید رویش چسباند. گفت نه همین کفایت می کند! من هم تعجب کردم که انقدر سیستم پیشرفت کرده که برچسب آدرس را نباید بچسبانی! 

دو سه روز بعد که صندوق پست را باز کردم خنده ام گرفت. بسته کوچولو برگشته بود! از سر خیابان تا خانه ی من دو سه روز توی راه بوده طفلکی. تحقیق کردم و قسمت مناسب برچسب را روی بسته چسباندم و به یک دکه ی دیگر تحویل دادم!! به قول این دویچ جماعت دوپل ورک!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها :

درس درس درس

بعد یک داستان عاشقانه ی پایان یافته گفت: 

اول) عشق بزرگ و زیباست اما دوست داشتن تنها هیچ وقت کافی نیست. دیر یا زود عوامل دیگر اثر پر رنگ خودشان را نشان می دهند. عشق و دوست داشتن و شیفتگی شاید برای شروع یک رابطه یا تعهد یا هر نوع دوستی خاص بین دو نفر کافی باشد اما برای ادامه اش اصلا کافی نیست! درست است که آدمها باید برای بهتر کردن رابطه شان تلاش کنند اما این تلاش فقط قربان صدقه رفتن و دوستت دارم گفتن نمی تواند باشد. حتی تلاش تنها هم کفایت نمی کند. تلاش باید مقبول بیفتد. من باید تلاش قابل قبول برای محبوبم داشته باشم. نگویید چرا؟ همینکه تلاش می کنم خیلی باارزش است. بله هست اما قانون نانوشته است: محبوب باید راضی باشد که بماند!

دوم) درست است که درست بودن طرف مهم است اما باز آن هم کافی نیست! شرایط آدمها باید مناسب و متناسب باشد. شرایط خیلی مهم است. شرایط هر یک از ما بخشی از من یا توی امروز ماست، بخشی که شاید ناآگاهانه انتخابهایمان از ساده ترین تا پیچیده ترین را متاثر می کند. شرایط ما تجربه های ما را می سازند.درست است که این آدمی که امروز هستیم اثر تلاش و تجربه ی ماست ولی رد شرایط تمام زندگیمان رویش مانده، چیزی که کمتر متوجه اش هستیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه آن شرایط را انتخاب کرده باشیم و چه به ما تحمیل شده باشد.

انتخاب دیگری به خاطر گذشته ی تقریبا یا تا حدی مشابهش می تواند یک اشتباه بزرگ باشد وقتی که شرایط من یا توی امروز با دیگری متفاوت است. همین که شرایط امروز دو نفر متفاوت باشد کافی است که بتوان نتیجه گرفت بخش مهم و تاثیر گذار گذشته ی شان یکسان نیست! فریب نباید خورد! 

سوم) یک دوست داشتن عاشقانه ی نامتناسب می تواند در مدت کوتاهی تبدیل به رنج، ترس یا حتی نفرت شود. مرز بین عشق و نفرت خیلی خیلی باریک است! 

از یک جایی به بعد درد و رنج آن دوست داشتن سابق بزرگتر از انرژی مثبتش می شود. دوست داشتن تنها هیچ وقت کافی نیست! دوست داشتن یک بازه ی مناسب برای مصرف دارد که باید حواس آدم به اش باشد. آن بازه که تمام شد غیر قابل استفاده می شود و اگر بخواهی ندید بگیری بیمارت می کند. کدام غذای فاسدی بی خطر بوده؟! 

شاید توی این دنیا کسانی باشند که دلشان به غذای مسموم و تاریخ مصرف گدشته خوش باشد ولی هستند آدمهایی هم که انتخاب کنند غذای مسموم با ظاهر جذاب را کنار بگذارند. 

چهارم) شکست عشقی فقط مال کسی نیست که از محبوبش جواب رد گرفته! آنکه عشق نامناسب را پایان داده هم شکست خورده است. اما تفاوت مردود کننده و مردود شده در این است که مردود شده درگیر آه و فغان است و رد کننده در حال ترمیم زخمها و تلاش برای درس گرفتن از تجربه ی سخت پشت سر گذاشته شده! 

نوشتم که یادم نرود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها : عشق ، درد ، درس

تولد و همیاری

شنبه ی هفته ی پیش چند تا بسته ی بزرگ دریافت کردم، کادوهای تولد از طرف خودم. شنبه کمی به مونتاژ گذشت. به قسمت پیچ گوشتی نیاز دار که رسیدم متوقف شدم! فردایش قرار بود دوست بسیاار عزیزی به دیدنم بیاید و قرار شد او پیچ گوشتی بیاورد. 

عصر آمد. برایم کیک خوشمزه پخته بود و هدیه خریده بود. بعد سالهاااا شمع تولد فوت کردم. دومین شمع تولدی که بدون بهترین بهترین فوت کرده ام. دفعه ی قبل هم، در اولین سال ورودم به این سرزمین یک دوست مهربان غافلگیرم کرد. بسی خوب بود! لذت وافر بردم. بعد هم مشغول مونتاژ شدیم. همان قسمتهای اولیه کار به مشکل برخوردیم. دو قطعه با هم کامل چفت نمی شدند. رفتم که از همسایه انبردست بگیرم، آقای همسایه پرسید برای چه کاری؟ گفتم وسایل جدید خریده ام و به مشکل برخورده ایم. گفت می خواهی بیایم نگاه کنم؟ گفتم بله لطفا. آمد بالا و برای رفع آن مشکل کمک کرد. بعد پرسید بروم یا بمانم کمکت کنم؟ این پرسیدنشان را بسی دوست دارم. توجه دارد که حتی برای کمک هم بپرسد آیا من لازم می دانم؟ گفتم بله لطفا. سریع رفت و بقیه وسایل لازم را هم آورد و با دوست عزیز دوتایی سر هم کردندنش. بعد رقتن همسایه، دوست عزیز، کار مونتاژ قطعه ی ناتمام روز قبل را تمام کرد و بعد رفت.

سه شنبه - که تعطیل رسمی بود- یک دوست دیگر به دیدنم آمد، با هم چای خوردیم. بعد به پارک زیبای نزدیک خانه رفتیم و قدم زدیم و بعد از برگشتن تکه ی بعدی را دو نفری سر هم کردیم. این وسط مجبور شدم از همسایه باز پیچ گوشتی قرض بگیرم. دوستم کلی هیجان زده بود چرا که اولین بار بود که داشت چنین کاری انجام می داد. دو سه ساعتی دو نفری مشغول بودیم تا اینکه تمام شد و بعد او رفت. 

فردایش پیچ گوشتیهای همسایه را با یک مقدار پسته به پسرکشان دادم. کلی ذوق کرد. دیشب هم پدر خانواده را در پله ها دیدم که مجددا بابت پسته ها تشکر کرد. من هم مجددا بابت کمکش تشکر کردم. 

هنوز یک تکه وسیله ی کوچو مونتاژ نشده مانده! زیاد ضروری نیست البته. فعلا در لیست کارهای انجام دادنی سر هم کردنش قرار ندارد. 

خلاصه تعطیلی قبلی کلی خوب و پر بار بود. دست همه ی همیاران درد نکند. خانه ام زیباتر از قبل و زندگی راحت تر شده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٦
تگ ها :

توهم معشوقی

تازگیها یک داستان خیلی خیلی عجیب شنیدم. داستان کنجکاوی (جزیی) یک آقا نسبت به یک خانم که حدود دو سال پیش توجه خانم را جلب کرده. برداشت خانم این بوده که آقا دارد به ایشان به عنوان کیس ازدواج فکر می کند. بعد گذشته! من هر دوی این افراد را تا حدی می شناسم و برای همین داستان برایم عجیب است. خانم آن موقع به این جمع بندی رسیده که اگر پیشنهادی داده شود، جواب منفی خواهد بود! 

من به عنوان ناظر خارجی چندین بار در جمعها احساس کرده بودم که خانم سابق الذکر به آقای سابق الذکر توجه نشان می دهد اما هیچ وقت برعکسش برایم جالب توجه نبود. 

خانم این اواخر به این نتیجه رسیده که باید تکلیفش را با این آقا روشن کند چون ممکن است کیسهای دیگرش را از دست بدهد! برای همین به آقای محترم پیام داده و خواسته ببیندش تا یک کیس ازدواج را معرفی کند! آقا جواب داده که معیارهای اصلی اش اینها هستند و تاکید کرده اختلاف سنی فلان. حاضر به ملاقات حضوری هم نشده. خانم واجد شرط سنی نبوده!! ولی به خاطر دارد که آقا اوایل کنجکاوی اش یکبار گفته سن برای من مهم نیست. از اینکه سن برای چه منظوری مهم نیست اطلاعی در دست نیست! خانم چند روز فکر کرده و آخرش تصمیم گرفته حرف دلش را بزند پس به آقا پیام داده، امتیازاتش و مطابقتهایش با معیارهای آقا را برشمرده و بعد گفته که موردی که میخواسته معرفی کند خودش بوده. آقا صریح و سریع جواب منفی داده!

بعد خانم این داستان را برای من ذره ذره تعریف کرد. انگار دلش نمی خواست پایان ناخوبش را بگوید. من هم که از آخر داستان بی خبر بودم می گفتم خب تلاش کن بیشتر ببینی اش و آشناتر شوی. اگر چه ذهنم اصلا مثالی از نکات جالب توجه خانم نداشت و خانم مربوطه مرتب می گفت نه این فرصت سوخته. سر آخر بعد اینکه من قصه ی یک عشق بی پایان خوش را برایش نقل کردم به خواستگاری و رد پیشنهاد اشاره کرد. هنوز متعجبم از شدت بی مهارتی این خانم - با توجه به سن و سالش-  در تشخیص و درگیر بودن ذهنش! دو سال تمام منتظر پیشنهاد یا حرکت مشابه طرف بوده؟!

عجیب تر اینکه هنوز توجیه می کرد. می گفت من فکر می کنم نظر خودش مثبت بوده ولی خانواده اش مخالف بوده اند چون خواهرش هم من را می شناسد. لابد خواهرش از من خوشش نیامده و گرنه خودش که خیلی از من خوشش می آید! من هم متعجب و البته دلسوزانه نگاهش می کردم. گفتم این حرفها و فکرها چه فایده ای دارد؟ مهم این است که به هر دلیلی این آدم گفته نه! پس تحلیل احتمالات نه گفتنش چه کمکی می کند؟! بعد برایش کلی صغرا و کبرا چیدم که ببین خوش آمدن از یک نفر یک بحث و یک مرتبه است، دوست داشتن یک مرتبه ی دیگر و عشق و احتمالا ازدواج یک مرتبه ی دیگر. آدمها می توانند در هر مرحله ای قبل ازدواج به هر دلیلی بایستند. 

پرسید تو جای من بودی چه می کردی؟ گفتم خب قطعا پیام نمی دادم. گفت یعنی می گویی من اشتباه کرده ام؟ گفتم نه! درست و غلط مطلق که در این مورد نداریم. اگر من اینکار را می کردم اشتباه کرده بودم ولی شاید تو اشتباه نکرده باشی. گفت خودم هم همین حس را دارم. حداقل تکلیفم با خودم معلوم شده! گفت به نظرت این کار من منفی است یا مثبت؟ گفتم جسارتت مثبت است. گفت ولی من ازین جهت مثبت می بینم که آن آدم فهمیده اگر پیشنهاد بدهد نظر من مثبت است. من باز متعجب نگاهش کردم و گفتم این مثبت است؟! 

گفت بله حداقل می داند من نظرم شفاف مثبت است و اگر رفت و فکرهایش را کرد یا شرایطش تغییر کرد میتواند به من جدی دوباره فکر کند. واقعا متحیرم از آدمیزاد! گفتم خب تو الان جواب سوال احتمالی ات مثبت بوده. از کجا که بعدها که این آدم نظرش مثبت شد همچنان جواب تو مثبت باشد؟! گفت یعنی تو می گویی نظر من ممکن است تغییر کند؟! من باز متعجب نگاهش کردم و گفتم مگر در این دو سال تغییر نکرده؟! پس چطور ممکن است من بعد تغییر نکند؟! گفت راست می گویی!!! در این لحظه بود که به این نتیجه رسیدم: سیستم فکر کردن این آدم برای من غیر قابل درک است! 

هنوز متعجبم. در اینجا لازم می دانم اعلام کنم که توهم دخترانه ی بعضیها غیر عادی زیاد است! 

دلم برای خانم ماجرا خیلی می سوزد که سر هیچ و پوچ این همه رنج کشیده و برای آقای ماجرا که احتمالا خیلیی جا خورده.

کاش آدمهای جامعه ی ما - خود ما- با تجربه تر بودیم. واقعا جای تاسف دارد که تحصیل کرده های جامعه هنوز انقدر در این قضایا خام اند. خودم هم کم خام نیستم البته ولی این یکی مرا هم بسیااار متعجب کرد. 

همه ی جوانها خوشبخت و عاقبت به خیر باشند! آمین!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۳
تگ ها :

مثبت نگری

گاه گاه با هم آفسیی گپ می زنیم. اصولا هم گفتگو با یک سوال گرامر یا کلمه ی من شروع می شود و به خاطره و تحلیل فمینیستی و غیره می انجامد. هم آفیسی من اصولا بعد از شروع گفتگو کلی سوال می پرسد و در نتیجه گفتگو دقایق نه چندان کوتاهی ادامه پیدا می کند که این امر باعث معذب شدن من برای انجام ندادن کارم و مزاحمت برای همکاران آفیسهای مجاور می شود چرا که هم آفیسی، تن صدای بلندی دارد.

چند وقت پیش با یک خانم همکار دیگر که آفیسش دو تا باکس با ما فاصله دارد صحبت از آلودگی صوتی آفیس شد. من گفتم که احساس می کنم وقتی من و هم آفیسی صحبت می کنیم برای سایرین آلودگی صوتی است و معذب می شوم. گفت برای من به شخصه هیچ مشکلی نیست. این همه افراد مختلف بلند بلند با تلفن یا همدیگر حرف می زنند. تازه وقتی شما دو نفر صحبت می کنید یک جنبه های مثبتی درش هست که خوشحالم میکند: یکی سوالها و جوابهای شما در مورد آلمانی برایم جالب توجه اند و حتی من هم گاه گاه توجهم به نکاتی جلب می شود و چیز یاد می گیرم. نکته ی مثبت بعدی این است که می بینم همکارمان بعد سالها با کسی در آفیس صحبت می کند و به قول آلمانیها نسبت به او " آوفن" باز است و در مورد خانواده و زندگی و خاطراتش با او حرف می زند. این اتفاق قبل از هم آفیسی شدن تو و او هرگز نیفتاده بود. فکر می کنم خیلی از سایرین هم با من هم نظرند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
تگ ها :

← صفحه بعد