رومیزی

امروز وقتی رفتم که از مدیر پروژه سوال فنی بپرسم، پرسید سوال فنی یه؟ گفتم بله. گفت ببین من می خوام ساعت دو و نیم یه جلسه داشته باشیم میشه بری به همه نفر به نفر بگی بیان اتاق صد و هفتاد و چهار؟ گفتم ایمیل بزنم؟ گفت نه برو پیششون که بعد کسی دبه درنیاره، من خیلی کار دارم برای این بیست و چند دقیقه. با اینکه خوشایندم نبود قبول کردم. ازش پرسیدم مثبته خبرت یا منفی؟ گفت برای ما مثبت. بعد با غم گفت تو این پروژه خبر مثبت هم مگه میشه؟!

همه رو خبر کردم. ساعت دو و نیم ولی خبرهایی که شنیدیم شوکه مون کرد. مدیر پروژه و من هر دو خیلی ناراحت بودیم. کارمون قرار بود نصفه بمونه. کاری که داشتیم با جون و دل پیش می بردیمش. بقیه اونقدی ناراحت نشدن. مدیر از همه مون چندین بار تشکر کرد. گفت که دلش برای کار کردن با این تیم خوب تنگ میشه. گفت ما واقعا خروجی خوب و قابل تقدیری داشته ایم و حیف که نشد تا تهش بریم. گفت که با اینکه از روند فعلی و نتیجه خوشحال نیست از اینکه یه سری مسایل ناخوشایند و فرسایشی ادامه پیدا نخواهد کرد احساس خوشحالی می کنه. درد  رو توی صدا و چهره اش میدیدم. شرح جلسه ی آخر رو مختصر گفت. دلش واقعا از بی انصافی به درد اومده بود. گفت که مدیر بزرگتر بخش رفته با مدیر بالاترش صحبت کنه و به احتمال نود درصد پروژه متوقف خواهد شد. از شنیدن فریادهای طرف مقابل خیلی شوکه شده بود! 

مدیر پروژه گفت به قول خودشان رومیزی رو قیچی کردن ( یعنی جایی برای گفتگوی بیشتر نگذاشتند)

دلم پر درد بود واقعا. حس می کردم یه رابطه ی جدی به هم خورده! انگار که با محبوبت به هم زده باشی. مثل اون وقتی که احساس می کنی طرف جایی برای حل مشکلات با حرف زدن باقی نگذاشته و با وجودی که قلبا دوستش داری، بهش میگی بیا تمومش کنیم. اون جایی که یا نمی تونی دیگه ادامه بدی یا نمی خوای چون بیفایده است! خیلی دردناکه! 

همش یاد اون یکی رومیزی ای که این اواخر قیچی شد می افتم و تشابه زیادی بین حسشون می بینم. شاید به همین دلیل هم انقدر حالم بده و گرنه کار که این همه غصه نداره! ما انجام ندیم هم یکی دیگه انجامش میده حالا یه کم بدتر یا بهتر مثلا!

بعدش همکار هندی اومد پیشم! خیلیی خوشحال بود از شنیدن خبر! گفتم تو چرا انقدر خوشحالی؟ گفت چون توی این پروژه نبوده ام. گفتم دلیل این همه خوشحالی و این اینجا اومدن این نمیتونه باشه! تو دلم گفتم داشتی از حسودی راه ندادنت رو این پروژه می مردی؛ حالا ذوق کردی!!

بگذریم. روزهای تلخ هم می گذرند و ما دوباره شاد می شویم به زودی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها : کاری

تصمیم نهایی

مدیر منابع انسانی اول از تصمیمم برای تحصیل مجدد تعجب کرد و بعد دقایقی گفت که نصف شهریه ام رو شرکت میده. قرار شد فرمم بمونه پیشش و من هم لینک اثر تحصیل روی مالیات رو براش بفرستم تا بررسی کنه. گفت باید با رییس ما هم صحبت کنه.

هفته ی بعد، رییس هنگام تحویل نامه ی تشکر آخر سال- برای اولین بار بدون پاداش- گفت که در جلسه ای با موضوع توسعه ی فردی و آموزش افراد موضوع درخواست من مطرح شده و ایشون مخالفت کرده چون به نظرش مرتبط با کار بخش ما نیست، من بعد تحصیل جدید اگر بخوام ازش استفاده کنم باید به بخش دیگه ای برم که این هم خلاف میل ایشونه چون نمیخواد نیروش رو از دست بده. گفت حین کار برات آموزش خواهیم داشت و خواست صبر کنم.

چند ساعت بعد اتفاقی مدیر منابع انسانی رو دیدم. اون گفت که شخصا میزان پیشرفت این آموزش وعده داده شده رو بطور خاص پیگیری خواهد کرد. گفت تمام مدیران حاضر در اون جلسه با مدیر ما متفق القول بوده اند و من جانشین هم آفیسی خواهم شد. توی بخش ما آدمهایی هستند که چنین وعده ای ته رویاشونه ولی من اصلا خوشحال نشدم. حس کردم حتی به من و خواسته ام بی توجهی شده چرا که اینکه شرکت فقط از چیزهایی که توشون خوبم بهره ببره و به توسعه ام کمک نکنه اصلا برام مطلوب نیست. اما بهتره عجله نکنم و کمی صبورتر باشم. مدیر منابع انسانی گفت امیدواره من روز به روز راضی تر باشم. امیدوارم. متاسفانه با توجه به بحران شرکت و اینکه برای هر تحصیل حین اشتفالی باید موافقت شرکت رو بگیرم و اونها رسما مخالفت کرده اند این پروژه فعلا متوقف شد. صبر میکنم ببینم چی پیش میاد؟! شاید صلاح من در این نباشه! شاید اینها نشونه است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٧
تگ ها : علم آموزی

تحویل و د ها ال

آخر هفته ی پیش، از ترکیب دو جعبه ی مقوایی موجود و با استفاده از چسب بسته بندی و صرف بیش از یک ساعت زمان، فریزر قدیمی بسته بندی مناسب پیدا کرد. در تمام وجوه جعبه از نایلونهای حبابدار و روزنامه و یونولیت برای گرفتن ضربه های احتمالی استفاده کردم. به تمام ابعاد قابل مشاهده هم علامت های مخصوص حمل لوازم مشابه را چسباندم. آخر سر هم سفارش برداشتن توسط پست از منزل را آنلاین نهایی کردم. بسته یک هفته منتظر روز موعود بود، امروز! قرار بود بین ساعت هشت صبح و هشت شب برای دریافت بیایند. حدود ساعت ده پستچی زنگ همسایه را زد و من با احتمال کار نکردن زنگم پایین رفتم و دیدم برای همسایه بسته آورده بوده و نبوده اند، تحویل گرفتم. داستان بسته ام را هم حین امضا کردن گفتم، گفت ماشین دیگری باید بیاید و آنها فقط توزیع می کنند.

بالاخره ساعت سه و ربع آمدند. پستچی رسید زرد رنگ را به دستم داد و جعبه را بلند کرد. پیشنهاد کردم که در ورودی را برایش باز نگه دارم. استقبال کرد. دوان دوان پایین رفتم و او پشت سرم آمد و رفت. برگشتم بالا رسید نبود!! گشتم و نبود! گفتم شاید اصلا تحویل نگرفته ام و روی جعبه مانده. دوان دوان بیرون رفتم و دیدم ماشین پست هنوز هست. راننده که داشت آماده ی حرکت می شد با دیدن من، درب سمت شاگرد را باز کرد و پرسید چه کمکی می تواند بکند؟ داستان رسید را گفتم و خواستم ببیند آیا روی جعبه مانده؟ بنده ی خدا پیاده شد و رفت نگاه کرد و گفت نه! گفت احتمال زیاد در خانه است. توی مسیر هم چیزی نیفتاده بود! گفتم بسته که همیجاست می شود یک رسید جدید برایم صادر کنید؟ قبول کرد. صادر کرد و من گرفتم و به خانه برگشتم.

دقایقی بعد، رسید اول را پشت جا کفی یافتم! فاصله ی زمانی صدور دو رسید از هم چهار دقیقه بود! اما بخش جالب این داستان برای من دیدن داخل ماشین پست بود! شبیه یک انباری کوچک بود با قفسه ها و راهروی میانی.

ببینیم کی به مرحله ی بعد، دریافت وجه، می رسیم! امید به خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۸
تگ ها :

روز مهم کاری

امروز برای شرکت ما روز مهمی بود! چند روز قبل دعوتنامه ی جلسه ی شورای صنفی آمد. عجیب بود کمی! 

امروز روز برگزاری جلسه بود. برخلاف همیشه ناهار خوری بدون چیدمان صندلی به صورت خاص مخصوص چنین جلساتی بود. همه ی صندلیها و میزها را کنار گذاشته بودند  و جمعیت سر پا ایستاده بودند. 

اول برنامه که شاید نهایتش یک ربع طول کشید مسوول شورای صنفی راههای فرار سالن را به حاضرین یادآوری کرد: یکی سمت راست سخنران به سمت حیاط و دیگری به سمت راهروی اصلی از سمت در ورودی ناهار خوری.

بعد رییس بزرگ آمد و مختصر و مفید از دغدغه و مشکل بزرگ گروه گفت و خواست رازدار اسرار سازمانمان باشیم. دلیل را راز فرض می کنم و ذکر نمی کنم.

خلاصه اینکه یک پروژه ی بزرگ متوقف شده و باید خسارت زیادی بپردازند. رییس بزرگ گفت تازه نتیجه ی نهایی رسیده و هنوز تصمیمی گرفته نشده ولی هدف اصلی حفظ موقعیتهای شغلی است پس فعلا کسی نگران از دست دادن کارش نباشد اما وضعیت فوق العاده است. به همین دلیل سال آینده سال صرفه جویی خواهد بود و احتمال زیاد سال بعدترش هم به همین منوال خواهد بود. در اولین قدم صرفه جویی هم افزایش حقوق سال بعد کان لم یکن شده چون از تبعاتی که خواهد آمد هنوز تخمین دقیقی در دست نیست! خیلی ها خیلییی ناراحت شدند ولی من نه! حالا مگر چقدر افزایش داشتیم؟! اینکه کسی بیکار نشود مهمتر است. ما مثل یک خانواده ایم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها : کاری

جان جهان

یک سال دیگر بدون نفسهای گرم و نگاه مهربان و صدای دلنشینت گذشت. یک ساال! کدام روز و شبش بدون یادت گذشت آقاجان جان جهانم؟!

امشب در راه برگشت، در تاریکی اشکاهایم می بارید. من برایت بینهایت دلتنگ بودم و هستم. به روزهای سخت آن سال که فکر می کنم باورم نمی شود که این همه بار غم را به دوش کشیده ام و هنوز زنده ام! چقدر به همه ی ما سخت گذشت!!! یاد غم و سختی ای که مامان خانم نازنین، مامانجون مهربان، بهترین بهترین و داداش و بابا تحمل کردند تا من خبر دار نشوم هنوز هم قلبم را به درد می آورد و آن خواب که آخر سر آمدی و خودت خبر دادی که سفر کرده ای!! جز خودت چه کسی می توانست تلخ ترین خبر دنیای مرا به من بدهد؟!! 

غم فراق تو در باورم نمی گنحد

چه آتشی است که در مجمرم نمی گنجد.

دلتنگیم آقاجان! کاش نمی رفتی تکیه گاه بزرگ و مایه ی امید و روشنی چشمهای ما!!

روح بزرگت در شادی و آرامش مهربانترین پدر دنیا! جان جهان ما!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۳
تگ ها :

هیجان جدید

در راستای زبان آموزی در سایت محبوب درسهای آنلاینم دنبال درس دویچ گشتم. نتیجه ی جستجو چند تا لینک بیربط بود که اولی شان یک اسم آشنا بود. هی فکر کردم این اسم را کجا دیده ام. در اینترنت گشتم حدسم درست بود. بیرینس اسکول فلان رنک اروپا که چند وقت پیش یکی از دوستان توصیه کرده بود. مسیر جستجو تغییر کرد. فکر کردم چرا مرتب این فکر را به بعد موکول می کنم؟ همین حالا بهترین زمان است. تحقیقاتم را ادامه دادم. رتبه بندیها را دیدم، دلایل رتبه بندیها را، زمان دوره ها، شهریه ها، شرایط پدیرش، بورسها.

آخر سر جمع بندی این شد که بهترین بیزینس اسکول دویچلند واقع در شهری همین نزدیکیها نسبت به سایر گزینه های اروپا بهترین است، ارزانتر! و در دسترس تر و نزدیکتر. اما شهریه اش خیلی زیاد بود. به مسوول برنامه ایمیل زدم و شرایطم را گفتم و در مورد بورس پرسیدم. سریع جواب داد. احتمال بورس گرفتن پایین و رقمش هم ناکافی بود. تصمیم گرفتم که از شرکت یا بانک وام بگیرم. پول در مقابل حسرتی که در آینده می خوردم چه ارزشی داشت؟

باز بررسی کردم: باید تافل می دادم آن هم سریع! که به ددلاین برسم. باید راه تامین پول را هم می یافتم. تقریبا تمام مرخصیهای باقی مانده ی امسال و سال بعد هم صرف می شد و بخش بزرگ پس انداز ماههای اخیر و تمام پس انداز ماههای تحصیل و باز هم در انتها بدهکار می بودم بابت وام. 

با رییس و مدیر پروژه صحبت کردم. هر دو در مورد درستی تصمیمم تردید داشتند ولی گفتند حمایت می کنند و قرار شد فرمهای توصیه نامه را پر کنند. مدیر منابع انسانی هم بیمار بود!! با بانک قرار مشاوره گذاشتم. روزهای بعد هم به تحقیقات ادامه دادم و جمع بندی ام این شد که شاید دستاورد این درس خواندن جدید به سختیهایش نیارزد. 

یک چیز بزرگی جور در نمی آمد. قرار گذاشته بودم با خودم کیفیت زندگی ام با درس خواندن مجدد بدتر نشود و میشد؛ از همه بدتر سفر نمی توانستم بروم!

خلاصه به گزینه های دیگر فکر کردم چند روز بعد هم با جدیت مشغول جستجو بودم و چندین برنامه ی مختلف در شهرمان و حومه یافتم. جمع بندی نهایی ولی انجام نشده بود و امیدوارم بودم با وام بانک بتوانم به بیزینس اسکول بهمان راه پیدا کنم. نشانه بود!

روز قرار بانک فهمیدم که سقف وام تحصیلی از کسری من خیلی کمتر است. خانم کارمند هم کلی عذر خواست که نتوانسته کمک کند. گفت که خودش دانشجوست در دانشگاه فلان. دانشگاه فلان را دیده بودم ولی چون خیلی ارزانتر بود جدی نگرفته بودم! 

آمدم خانه و کمی بیشتر فکر و بررسی کردم. دیدم مدرک برایم آنقدرها مهم نیست و هدف اصلی ام یاد گرفتن است. دیدم دانشگاه فلان گزینه ی مناسبتری است چرا که کلاسهایش جمعه عصر و شنبه هستند و شهریه ی کل دوره اش کمتر از یک سوم بیزینس اسکول بهمان است. مرخصیهام برایم می مانند، زمان خیلیی کمتری در رفت و آمد خواهم بود و هزینه های جانبی و زحمت هم خیلی کمتر از بیزینس اسکول بهمانند. تقریبا تصمیمم قطعی است. تازه تافل هم لازم نیست تکرار شود.

به مدیر پروژه و رییس گفتم فرمها را پر نکنید. هر دو کلی استقبال کردند و گفتند آفرین تصمیم خوبی گرفتی!

در تدارک اپلای فوق نیمه وقت هستم. درس خواندنی که در بیشتر از سه سال گذشته جز لیست کارهای انجام دادنی بدون تاریخ بود. خوشحالم که تصمیم جدی گرفتم. امیدوارم بقیه ی کارها و خود تحصیل خوب پیش بروند و تا آخرش خوشحال و راضی باشم. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۱
تگ ها : علم آموزی

پس فرستادن پر ماجرا

فریزر کوچولو رو حدود یک سال و نیم پیش خریده بودم و حدود شش ماه بعد خریدش جعبه اش رو دور انداختم. اون لحظه ای که داشتم کارتنش رو پاره می کردم فکر کردم نگهش دارم شاید یه وقت لازم بشه، اما بعد گفتم چه لازمی! اگه اثاث کشی باشه که همینجوری هم اوکیه، برای خراب شدن هم بهتره بد به دلم راه ندم.

چند هفته ی پیش وقتی بعد چهار پنج روز در فریزر رو باز کرذم دیدم که همه چیز فاسد شده و فریزر در امتحان بعدی هم مردود شد.

بعد داستان پیگیری شروع شد. تحقیقات کردم و دیدم هنوز وارانتی برقراره. به فروشنده ی آنلاین ایمیل زدم. اونها اطلاعات نماینده اش رو دادند و گفتند خودت تماس بگیر. تماس گرفتم و بعد کلی سریال خوندن از گوشه و کنار دستگاه بهم گفتند که به فروشنده اطلاع میدن که پول رو پس بده.

چند روزی طول کشید تا نامه بیاد. توی نامه نوشته بود ارجاع یا جایگزینی. نامه رو برای فروشنده فرستادم بعد چند روز جواب دادند که باید فریزر رو پس بفرستم و برچسب پست برگشت رو ایمیل کردند اما یک مشکل وجود داشت و اون عدم وجود جعبه ی اصلی بود که در ایمیل هم کلی روش تاکید شده بود. 

الان چند روزی هست که درگیر حل مساله ای به نام جعبه یا بسته بندی مناسب برای فریزر هستم. کلی دنبال سایز مناسب جعبه ی اسباب کشی و غیره گشته ام در اینترنت.

مهمترین کلماتی که در این راستا یاد گرفته ام نایلون حبابدار (لوفت پولستر فولیه) و یونولیت (استیروپرو) هستند. اولی رو از کورنلیا پرسیدم و یاد گرفتم و دومی رو بعد کلی تحقیقات با کمک سایر دوستان هموطن دویچ آموز. 

شنبه رفتم و از پست مرکزی شهر پرسیدم  که اگر فریزر رو با نایلون حبابدار بسته بندی کنم در حالیکه یونولیتهای بسته بندی سر جایشان هستند اوکی هست؟ خانم با حوصله ی پشت باجه گفت فکر می کند کارتن الزامی است چرا که استفاده از نایلون به تنهایی باعث افزایش هزینه ی پست خواهد شد. پیشنهاد داد دو تا کارتن اسباب کشی رو همزمان استفاده کنم. ایده ی خوبی بود اما هر چه دوباره جستجو کردم جعبه ی با سطح مقطع مناسب نیافتم. 

حالا باید صبر کنم یا فریزر مدل دیگر جدیدی که سفارش داده ام برسد و امیدوار باشم جعبه اش به قبلی بخورد یا کارتنهای خالی دور انداختنی شرکت رو بررسی کنم و اگر موردی با سایز احتمالا مناسب بود با خودم به خونه بیارم. 

امروز همکارم داستان رو پیگیری کرد و من تند تند براش تعریف کردم. کلی کف کرده بود که من اون دو تا کلمه رو بلدم. 

امیدوارم قبل تعطیلات به سر انجام برسه این داستان!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٦
تگ ها : زبان شیرین

فانتزی!

یک دوست کار درستی دارم که در حال انجام دکتراست. یه بار از فانتزی اش برام گفت. من فانتزی ای از اون جنس ندارم هنوز! 

گفت فانتزی اش اینه که همه چی رو ول کنه و برگرده وطن و توی خط تاکسی میدون آ تا انتهای بلوار متصل بهش راننده تاکسی بشه. یهو همه چی رو ول کنه و برگرده و خانواده اش براش تاکسی بخرن تا کار کنه! 

بعدم به قول خودش عوض این همه فکر کردن این روزها و سالها اصلا به هیچی فک نکنه برای مدتها. با مسافراش از گرونی حرف بزنه و زندگیشو بکنه مثل خیلیها. گفت تو هم اومدی وطن بیا بهم سر بزن. من همیشه تو خطم. گفتم بیام چی کار؟! 

گفت بیا به من سر بزن. خوشحال میشم. بعد سوارت می کنم می برمت تا ته خط ازت کرایه هم نمیگیرم، جلو هم بشین که راخت باشی. گفتم خب من ته اون خط به چه کارم میاد؟! من اصلا اون طرفها کاری ندارم. گفت ای بابا! خب باشه! بیا بعد بریم ته خط فلافل بخوریم.

گفتم من اییین همه راه بیام بعد بریم فلافل بخوریم؟؟

گفت بابا من راننده تاکسی ام! مگه چقد درآمد دارم؟ تازه نرم سر کارم هم که پول درنمیارم. به خاطر گل روی شما می خوام کارم رو تعطیل کنم بریم فلافل بخوریم. شرایط اون موقع منم در نظر بگیر دیگه! باشه فلافل هم مهمون من! 

از خنده غش کرده بودم. 

هر از گاهی حرف فانتزیش رو می زنه و حتی اون بخش فلافل خوردن رو. فانتزی داشتن حس خوبی باید داشته باشه. چند شب پیش دلم می خواست اینجایی که هستم -از یه بعد خاصی و نه کل زندگی-نبودم و دیدم تو موقعیتهای قبلی زندگیم هم دلم نمی خواد باشم، هیچ چیز بهتر یا بدتر یا متفاوتی به ذهنم نرسید که دلم بخواد جایگزین اون لحظه و حس ناخوبش کنم!! بعد یاد فانتزی اون دوستم افتادم. دلم خواست می رفتیم با هم فلافل می خوردیم. بعد از فانتزی اون لحظه ام خنده ام گرفت و یه کم بهتر شدم.

فانتزی به فارسی چی می شه؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
تگ ها : دوست

نرمی و درشتی پشت هم

پریشب بعد مدتها کلی بهم خوش گذشت: ادیت جون - خانم صاحبخونه ی سابقم- رو قرار بود ببینم که دیدم. قبلش رفتم خرید هدیه برای دردونه و مامان نازنینش، توی راه معلم مهربون کلاس زبان سالهای دور رو دیدم در حد یک سلام و علیک که کلی خوشحال کننده بود، بعد از نونوایی خوب نزدیک خونه ی سابقمون نون تازه خریدم، به سوپر ایرانی جدید اون محله سر زدم و ترشی لیته خریدم و بعدم با دستهایی پر به دیدن ادیت جون رفتم. 

با هم در یک رستوران ویتنامی شام خوردیم و کلی حرف زدیم. میون صحبتها هم من یکدفعه به این فکر کردم که احتمالا ما همسفرهای خوبی برای هم میشیم و بهش گفتم. استقبال کرد حسابی و قرار خیلی اولیه ی یک سفر رو فعلا گذاشته ایم. به امید خدا.

بعد رفتیم خونه ی قدیممون و مثل قدیم ندیمها با هم چایی خوردیم و بازم حرف زدیم. کلی هم برای سفرهای احتمالی پیش رو مسخره بازی درآوردیم. بعد ادیت جون من رو تا ایستگاه همراهی کرد و من برگشتم خونه.

فرداش هم کلی شارژ بودم تا عصر. 

عصر اومدم خونه و برنج پختم و خوشحال در فریزر رو باز کردم که دیدم چه خبره؟! همه چیز فاسد شده بود و بوی بدی به مشمام می رسید. در باز کردن و برداشتن اقلام هم باعث شد آبشون بریزه روی روفرشی و کل آشپزخونه بوی مردار بگیره!!

کلی اذیت شدم و حالم گرفته شد. یه عالمه خوراکی رو دور ریختم و نظافت هم طول کشید. اخرش هم برنجم رو با یکی از آخرین بسته های خورشتهای آماده ای که قدیمها از وطن آورده بودم خوردم و بیهوش شدم. 

امروز هم حالم گرفته بود همچنان. چند دقیقه ی پیش به شرکت فروشنده ایمیل زدم و گفتم که حالا که وارانتی اش تمام نشده باید به من سرویس بدند، ببینیم چه جواب میدن؟! امیدوارم راه حلشون خوشحال کننده باشه. 

درشتی و نرمی به هم در به است! بلافاصله! دو روز نگذشته!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٩
تگ ها :

ماهایی که ما هستیم!

کارش را از دست داده بود. دوستی بهش گفته بود از فرصت استفاده کن و تا می توانی کتاب بخوان، کلاس برو و به خاطر احتمال کار پیدا کردن در کوتاه مدت این برنامه هایت را تغییر نده، حالا که به اندازه ی کافی پول داری. جواب داده بود حوصله ی کتاب خواندن ندارم!  - دوست پرسیده بود: آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ جواب: یادم نیست! - کی بود؟ جواب: آن هم یادم نیست! 

گفته بود باید سفر بروم. دوست گفته بود سفر هم خوب است اما چیز هم یاد بگیر! برو کلاس زبان اصلا. زبانش واقعا ضعیف بود و هست.

گفته بود "مردم چی میگن؟ من تو این سن و سال پاشم با هجده ساله ها برم کلاس زبان. جزوه و کتاب زبان بگیرم دستم برم و بیام. من مهندس فلانی ام!"

دوست باز گفته بود: خب  اخبار شبکه های خارجی را به زبان اصلی ببین، سریال ببین!جواب: اوووه!

گذشت و چند تایی سفر رفت. بعد هم چپ و راست عکس بود که در شبکه های اجتماعی آپلود میشد!

دوست پرسیده بود: چرا این کار را می کنی؟؟ جواب: دوستانم بدانند من زنده ام و چه می کنم؟! بعد کارش این بود که هر چند دقیقه چک کند چند تا لایک گرفته! عکسهایی بودند که فقط یک لایک گرفته بودند!

دوست پرسیده بود: ببین واقعا تو برای دل خودت سفر می روی یا برای ویترین زندگی و نمایش عکسهایت؟!! اگر اطلاع دادن از زنده بودن بود که یک عکس کافی بود! جواب: " تا چشمشون دربیاد بقیه که من می تونم سفر برم و میرم و خوش میگذرونم"!!!

آخرش؟

ماههاست که بیکار است! تازگیها هم به این نتیجه رسیده که سقف وطن برایش کوتاه است و باید خارج از وطن کار کند. آدمی که ماههاست در وطن به زبان مادری اش کار پیدا نکرده حالا در بلاد خارجه دنبال کار می گردد!! بدون اینکه حتی خودش را آماده کرده باشد تا در محیط جدید زندگی کند یا حتی زبان دوم اش را بهتر بفهمد و صحبت کند! یا حتی به رسم بلاد خارجه دنبال کار بگردد!!!

مقایسه می کنم با خانم صاحبخانه ی سابقم کهخیلی مسنتر بود، اصلا دانشگاه نرفته بود، که زیاد سفر می رفت و عکسهایش بیشتر عکس از محیط بودند و هیچ پروفایلی نداشت. 

وقتی که من هم خانه اش بودم حتما ماهی یک کتاب می خرید. بعد چند ماه هم کتابهایش را به دیگران می بخشید.

با دوستان همسن اش دور هم جمع می شدند و با اکانت عضویت یکی در یک سایت زبان آموزی از پایه اسپانیایی یاد می گرفتند. کلی هم خوش می گذراندند. ابایی هم نداشت که حین معرفی خودش بگوید دارد اسپانیایی را از پایه یاد می گیرد. حتی وقتی نزدیک سفرش به مناطق اسپانیایی زبان دنیا می شد، تمرین اسپانیایی اش را بیشتر می کرد. حتما در مورد مقصد سفرش کتاب می خواند. سفر می رفت که با یک فرهنگ و آداب و رسوم جدید آشنا شود. می رفت که ببیند و تجربه کند و بیاموزد و نه فقط جلوی هر ساختمان متفاوت عکس بگیرد

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
تگ ها : ماها

← صفحه بعد