اولین سینمای تنهایی

دیشب برای اولین بار تنهایی به سینما رفتم. برای اولین بار یک ربع توی صف خرید بلیط ایستادم و بالاخره آخرین ویرایش دیو و دلبر را به زبان شیرین تماشا کردم. 

جزییاتش خیلی یادم رفته بود اما آنقدرها که دوستان دیگر به به و چه چه کردند هم برایم خاص نبود. بعد شروع تیتراژ پایانی هم سریع سالن را ترک کردم و به قرار شام دسته جمعی دوستان جدید و قدیم رسیدم. خوب بود! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٤
تگ ها : زبان شیرین

لطف

مدتها بود که در زندگی ام حس این روزها را با این درجه تجربه نکرده بودم. حسی شبیه مادر موسی وقتی به او الهام شد که موسی را در نیل بیندازد و  او اعتماد کرد و موسی کوچکش را به نیل انداخت. روزی که تصمیم می گرفتم به بعضی جنبه ها فکر نکرده بودم حالا اما می بینم به من هم الهام کرده بودند انگار و چقدر خوب شد که به حسم اعتماد کردم و روی تصمیمم ایستادم. خدای را بسی شاکرم! منتظرم زنجیره ی اتفاقهای خوب و خوشحال کننده ادامه داشته باشند. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
تگ ها :

فرصت

صبح امروز بعد از سلام و حال و احوال با هم آفیسی، طبق سنت مالوف پرسید آخر هفته ات چطور بود؟ گفتم خوب بود فلان کار و بهمان کار را کردم. مال تو چطور بود؟ 

مدل خودش صورتش را جمع کرد و گفت چی بگم؟ پدرم نصفه شب شنبه ساعت دوازده زنگ زده به دخترم و بیدارشان کرده که من حالم بد است! آنها هم به ما زنگ زدند چون خودشان نوزاد دارند. خلاصه بردیمش بیمارستان و الان بستری است ولی دکتر گفته کار خاصی برایش نمی کنند فقط هست تا کمی بهتر شود و بعد مرخص. گفتم امیدوارم زود بهبود کامل حاصل شود. گفت ممنون ولی پدرم نود ساله است! یک سری چیزها برای سنش طبیعی است. 

لحن حرفهایش این حس را به من شنونده می داد که از پدرش برای خراب کردن آخر هفته شان شاکی است. انگار که پدرش خودش را لوس کرده باشد. یک ساعت بعد تماسها از بیمارستان شروع شد. گفتند فلان مشکل را پیدا کرده، بعد بهمان مشکل و ... 

دوباره و سه باره زنگ زدند. زنگ زد به همسرش و از او خواست به بیمارستان برود. خواهر پزشکش هم که ساکن یک شهر دیگر است در دسترس نبود. می خواستند با خواهرش در مورد دارویی که دکتر تجویز کرده مشورت کنند. تماس آخر حسابی حالش را دگرگون کرد. با چشم گریان مدتی از پشت میزش ناپدید شد و وقتی برگشت به سختی وسایلش را جمع کرد و به من گفت من باید بروم چون حال پدرم خوب نیست و رفت.

دلم خیلی گرفت. هم برای هم آفیسی و خانواده اش و هم پدر پیرش که احتمالا تا ظهر امروز همه شان فکر می کرده اند برای جلب توجه دارد تمارض می کند. واقعا تبعیض سنی نسبت به مسنترها یک تبعیض آشکار در همه جای دنیاست، اینکه درد قلب و کمر و پا و ... ی افراد مسن کمتر از جوانترها مورد توجه تیمهای پزشکی حتی قرار می گیرد؛ خانواده ها هم همینطور.

امیدوارم حال پدر هم آفیسی به زودی خوب شود. امروز با خودم فکر می کردم همزمان در آن لحظه ی خاص در گوشه گوشه ی دنیا، چند تا دختر با چه سن و موقعیت اجتماعی دارند برای دیدن پدر بیمارشان به سمت بیمارستان می دوند و چند تایشان فرصت دوباره دیدن پدر را پیدا نمی کنند؟ و زندگی بدون آن پدران همچنان جریان دارد.

بعد نوشت: حال پدر همکارم رو به بهبود است و به احتمال زیاد دو روز دیگر مرخص می شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۸
تگ ها :

سفر کاری

اگر همه چیز خوب پیش می رفت من حالا باید اولین روز ماموریت را می گذراندم. قرار بود دو هفته مامور باشیم! اما نشد! حالا همه ی تیم رفته اند و من تنها کسی هستم که فردا دوباره به سر کار معمولم می روم!!

روزی که مدیر پروژه گفت که می خواهند برای ویزای من اقدام کنند و پرسید آیا من می توانم به آن کشور نه چندان دوست اسلامی سفر کنم؟ گفتم که من شخصا مشکلی ندارم ولی شاید ویزا نگیرم. گفتند خوشبین باش! دلیلی برای ویزای بیزینس نگرفتن وجود ندارد!! آنهم در حالی که بیشتر از دو هزار یورو از محل ویزای تو درآمد خواهند داشت ( به دلیل غیر اینجایی بودن و مقیم اینجا بودن!) اما قرار شد توجه بیشتری مبذول بدارند. فرمهای اضافه را هم همکاران پر کردند. وقت ویزا هم برایم گرفتند. روزی که بلیط و هتل برای من - مثل سایرین- رزرو شد، منشی تماس گرفت تا بپرسد تاریخ و ساعتها را تایید می کنم یا نه؟ گفتم با مدیر پروژه هماهنگ کند چون من هنوز ویزا ندارم. دقایقی بعد ایمیل تایید ارسال شد؛ این یعنی مدیر پروژه گفته بود نهایی کنند. 

همکاران خانم به من گفتند که باید عبایا بپوشم.  یکی توصیه کرد برای روز اول از یکی از همکاران امانت بگیرم و برای روزهای بعد آنجا خرید کنم چرا که تنوع و کیفیت آنجا بیشتر و بهتر است. قرار شد یکی زحمت بکشد و برایم عبایایش را بیاورد تا امتحان کنم. 

شب قبل وقت ویزا بعد از ترک آفیس، مجبور شدم سه ساعت در خانه روی یک پروژه ی دیگر کار کنم چرا که کارفرما آخر وقت کامنت داده بود و حتما باید جوابشان تا قبل از ظهر فردا ارسال می شد و من قرار بود فردا صبح در راه شهر دیگری باشم تا به وقت ویزایم برسم.

صبح زود حرکت کردم. قرار بود نیم ساعت قبل وقت مقرر برسم. شنیده بودم فاصله ی ایستگاه قطار تا دفتر مربوطه حدود پنج دقیقه است. قطار با بیشتر از بیست دقیقه تاخیر به مقصد رسید. وقتی از ایستگاه خارج شدم از چند نفر در مورد مسیر سوال کردم، بد نگاه کردند و بدون جواب رفتند!!! برایم جالب بود که این جماعت صرفا به روسری نگاه می کنند و نمی بینند که لباسهای من نشان می دهد آدم حسابی هستم!!! و تازه من صریح گفتم که دنبال آدرس می گردم و اسم خیابان مورد نظرم را هم گفتم!!! صد رحمت به شهر خودمان!!! انصافا قدری ناراحت شدم. آخر سر یک آقایی که روی سکوی شهر خودمان قبل رسیدن قطار دیده بودمش آمد و پرسید آیا می تواند کمکی بکند؟ سوالم را پرسیدم. جهت را نشانم داد و من دویدم.

یک دقیقه بعد وقتم وارد شدم و فهمیدم که سیستمشان از صبح خراب بوده و همه منتظرند. شماره گرفتم و نشستم. نوبتم شد. آقای خوش اخلاق شماره ی دعوتنامه را وارد سیستم کرد و گفت نمی تواند کاری بکند چون هیچ جوابی از مبدا نیامده. گفتم ولی من دیروز عصر از همکارانم شنیدم یک تاییدی آمده! گفت برو و به همکارانت زنگ بزن. بگو اگر می توانند از ارتباطاتشان استفاده کنند و تایید را بگیرند. هر وقت تایید شد من کارت را راه می اندازم. 

برگشتم توی سالن انتظار و زنگ زدم. همکار مسوول ویزا گفت که کارفرما صبح همانروز ایمیل زده و گفته که آنها به ملیت من دقت نکرده بوده اند و قطعا روال ویزای من با توجه به ملیت، جنسیت و سن با سایرین فرق دارد. همکارم کلی عذر خواست و گفت برگرد. این از مواردی ست که بی جواب ماندن آن به معنی رد شدن است. رفتم و به آقای خوش اخلاق اطلاع دادم که همکارم گفته بهتر است برگردم. او هم چندین بار عذر خواست و گفت که تصمیم گیر آنها نیستند و خیلی متاسف است. با باری از غم روی دلم برگشتم. همکاران همه می گفتند اشکالی ندارد. تقصیر تو که نبوده! آنها کارشان احمقانه بوده! مدیر پروژه را هم دیدم. سر به سر گذاشت که من منتظر پاس دویچ تو هستم و حتما تو را برای این پروژه می فرستیم و ...

همکارم برایم دو تا عبایا آورده بود که امتحان کنم و آن که بهتر است را بردارم. خبر دادم که ویزا نگرفته ام. حتی عبایاها را امتحان هم نکردم، خیلی حالم گرفته بود.

چند نفر گفتند که آرزو داشتند آنها هم ویزا نمی گرفتند چرا که هیچ علاقه ای به رفتن به آن کشور ندارند! 

در فاصله ای که من در راه بودم همکاران اقدامات لازم را انجام داده بودند. بلیط و هتل من کنسل شده بود. مدیر پروژه هم به کارفرما پیشنهاد داده بود نیروی جدید محلی ای که شرکت در آن کشور استخدام کرده به جای من وظایفم را پیگیری کند. تا من به آفیس برسم تاییدیه کارفرما هم آمده بود. 

چند روز بعد، من با همکار جدیدمان گفتگو کردم. ظاهرا همه چیز خوب پیش می رود. همکار جدید هم گفت که فکر می کند خیلی بهتر شد که نرفتم چون به احتمال زیاد رفتار آدمهای آن جامعه آزارم می داد. 

ای بسا ما چیزی را نمیپسندیم که خیر و خوشی ما در آن است اما ما در آن لحظه این را نمی دانیم. صبر می کنیم تا ببینیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
تگ ها : سفر ، کاری

سال نو

بهار و نوروز و سال نوی همگی مبارک.

1- امسال ما بالاخره موفق شدیم لحظه ی سال تحویل همگی آنلاین باشیم. من با هول و ولا لحظاتی قبل تحویل سال به جمع خانواده پیوستم و یک دفعه ای شنیدم که سال نو شد. 

مطمینم امسال سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود. انرژی مثبت اون چند دقیقه دیدن عزیزان و مخصوصا بوسه ی مهربانانه ی دردونه ی نازنینم خیلیی حال خوبی بهم داده. 

دلم برای همه ی عزیزانم خیلی تنگه ولی امید به دیدنشون حسم رو بهتر می کنه. این میون ولی دلتنگی برای اونهایی که از دنیای ما رفته اند رنج بزرگیه، بزرگترهای فامیل: آقاجون جان جهانم و عمو جان. هنوز هم دلم نمی خواد روز اول سال اونجا باشم و جای همیشه خالیشون رو ببینم.

2- بعد از عید دیدنی آنلاین و فرستادن پیام تبریک به سایر عزیزان، رفتم سر کار. همکار تونسی از شنیدن سر و صدای من سریع خودش رو از آفیس کناری رسوند و من رو بغل کرد و گفت سال نوت مبارک. بهش چی میگید؟ خیلی خوب بود حسش. اولین بار بود که یکی توی آفیس بهم سال نومون رو تبریک گفت.

بعد رفتم آشپزخونه و همکار مسن اتریشی رو دیدم. پرسید چه حال؟ چه خبر؟ گفتم خوشحالم بهار شده. بهارت مبارک. گفت مگه فردا نیست؟ گفتم چرا اولین روز بهار فرداست ولی الان ما وارد بهار شده ایم. گفت سال نوت مبارک. شما چی کار می کنید موقع سال نو؟ براش گفتم. گفت من فردا به مهمونی کردها دعوتم. باید جالب باشه. بعد پرسید اسم مناسبت امروز چیه؟ گفتم نوروز. گفت بپرسم ببینم اونا بهش چی می گند. گفتم احتمال زیاد همین اسمشه. گفت نه! اونا کردی حرف می زنند و شما فارسی، شاید یک اسم دیگه داشته باشه. حالا پرسیدم بهت می گم. دقایقی بعد همکار هندی رو دیدم. گفت چه خبر و ... گفتم خوشحالم چون سال نومون شروع شد امروز. تبریک گفت. 

گفتم برام جالبه که فقط خارجیهای دیگه بهم تبریک گفته اند و نه دویچها. دویچها همیشه ماکزیمم تعجب می کنند. گفت چه عجیب! حین همین صحبتها بودیم که هم آفیسیش اومد. همکار هندی بهش گفت کریستف امروز سال نوی شیث اینها شروع شده. گفت اا چه جالب! یک نگاه "دیدی" به همکار هندی کردم و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم پی کار و بار خودم.

3- طی این چند ساعت بعد از تحویل سال، در جریان تبریکات نوروزی خبردار شدم چند نفر از دوستانم کسالت دارند. امیدوارم همه ی بیمارها زود زود سلامت کاملشون رو به دست بیارند. 

بازم سال نو مبارک! سال شادی و سلامتی باشه برای همه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱
تگ ها :

سال

سال 95 سال سختی بود، در واقع خیلی خیلی سخت! سالی پر از تجربه های جدید و بعضا ناخوشایند و آزار دهنده. سالی که بالاخره موفق شدم به بخش بزرگی از آن تجربیات ناخوشایند پایان بدهم، اگر چه در ادامه چندین ماه افسردگی را تحمل کردم! قبلتر فکر می کردم آدمهایی که افسردگی می گیرند آدمهای ضعیفی هستند اما برای خودم هم پیش آمد. دیدم که وقتی به سراغم آمد، در کل حساستر و شکننده تر از قبل بودم؛ موجود جدیدی بودم که خودم از واکنشهایش تعجب می کردم. واقعا سخت بود ایستادن در مقابلش!

وقتی به هاوس آرزتم- معادل پزشک خانواده- از شدت غم و ناراحتی و تبعاتش گفتم، گفت نشانه های افسردگی شدید را میبیند. خودم هم از وجود نشانه های افسردگی آگاه بودم. هاوس آرزتم سریع برایم از مشاور وقت گرفت. دو هفته ی بعد نزدیکترین تاریخ ممکن بود!

طی دو هفته ی بعد موفق شده بودم قدری حال خودم را بهتر کنم. دیدار مشاور اما یک حسن بزرگ داشت و آن این که بالاخره دلیل اصلی رنج بزرگ این ماهها را به شخص امینی گفتم. من نیاز به تایید مشاور نداشتم چون کاملا حق داشتم ناراحت باشم اما همین گفتن سبکم کرد. ناگفته های زیادی که گفتنشان به عزیزان و دوستان مشکلی را حل نمی کرد و فقط باعث ناراحتی آنها میشد توی دلم بود و هست. به مرور ولی کشف کردم که لازم هست با کسی در موردشان حرف بزنم و برای همین به پزشکم مراجعه کردم.

حالا حالم خیلی خیلی بهتر است. تقریبا به معمولی شاد خیلی نزدیکم اگر چه هنوز هم گاهی لشکر غم هجوم می آورد و مجبورم در مقابلش بایستم و بجنگم. 

در کل سال گذشته سال سختی بود که امیدوارم بخش ناحوشایندش هیچ وقت تکرار نشود اما حالا در پایان سال، از پیروزی بر مشکلات و آرامش نسبی این روزهایم راضی ام و هنوز هم تصمیم سخت این سال را درست ترین تصمیم ممکن می دانم.

امیدوارم سال آینده برای همه سال شادی، سلامتی، خوشبختی و رضایت باشد. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
تگ ها :

تنهایی

حرف از طول عمر بود. همکارم گفت که به نظرش هشتاد سال کافیه. الان پنجاه و خرده ای سن دارند ایشون. ما جوانترها گفتیم نه کمه! گفت شماها آدم نود ساله دیدید؟ گفتیم نه! گفت پدر من نود و سه سال عمر کرد. تا یک هفته قبل از فوتش هم کاملا سرحال و سر پا بود. حتی چند هفته مونده به فوتش پایان نامه ی کارشناسی دختر من رو خوند و کامنت داد. تو اون روزهای آخر عمرش، سیستم بدنش مرحله به مرحله از کار افتاد. سیستم فرسوده بود خب، یک جایی باید این اتفاق می افتاد؛ ولی من وقتی به سالهای آخر عمر پدرم فکر می کنم می بینم دلم نمی خواد همچون روزهایی رو تجربه کنم. ما با تعجب پرسیدیم چرا؟ خیلی پیری خوبی داشته اند که! 

گفت نه! پدرم خیلی تنها بود. 

ما: اما شما بچه ها و نوه هاش در کنارش بودید. 

همکارم گفت بله ما بودیم ولی ما کافی نبودیم. آدم به همزبون و همدم احتیاج داره. پدرم هیچ آدم هم سن و سالی دور و برش نداشت. همسرش، تمام خواهر و برادرهاش، همکارهاش، دوستهاش همه فوت کرده بودند. به نظر من پدرم از اینکه این همه آدم رو در کنارش نداشت رنج می کشید. اگرچه خیلی خوب اوقاتش رو می گذروند ولی خیلی خیلی تنها بود.

ازون روز دارم فکر می کنم به خودم، الان و پیریم. به روزهایی که درتنهایی می گذرند و صد البته خواهند گذشت. به عزیزانی که آنقدر دورند که دیدنشون در مقابل ندیدنشون هیچه. به اینکه واقعا ارزشش رو داره؟؟ فردا که پیر شدیم چطور؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
تگ ها :

خونه تکونی

هفته ی پیش مامان خانوم پرسیدند آیا امسال خونه تکونی خواهم کرد؟ گفتم نمی دونم. فکر نکنم. پیشنهاد کردند که حداقل پرده ها رو عوض کنم. فکر خوبی بود.

امروز صبح داشتم فکر می کردم لباسهای شستنی کم هستند که یادم افتاد می تونم ملافه ها رو هم به مناسبت سال نو عوض کنم. لباس برای ماشین هم جور می شد. ملافه ها رو عوض کردم. بعد احساس کردم پرده رو هم عوض کنم یک دفعه. پرده رو درآوردم دیدم شیشه ها بارون خورده اند. شیشه ی اتاق اول رو تمیز کردم. خیلی براق شد. چسبید. بعد پنجره ی بعدی و بعدی و بعدی تا اینکه تمام پنجره ها و شیشه هاشون حسابی تمیز و براق شدند. بعد هم پرده ها رو عوض کردم. اما چین پرده ی اتاق نشیمن هنوز تنظیم نیست. هی چین پرده رو نگاه می کنم و خدا رو شکر! باور نکردنیه که یک روزی رسیده که با نگاه کرده به چین پرده خدا رو شکر کنم!

پاک کردن شیشه و درآوردن پرده ها به نظر من پر نمودترین بخش خونه تکونیه و من می تونم بنا به معیارهای خودم اعلام کنم که من امسال خونه تکونی کرده ام.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
تگ ها :

عضو کتابخانه ی شهر

امروز صبح بعد از امتحان شهروندی، زیاد حوصله ی فروشگاه و خرید و دور زدن نداشتم. قدری در کتابفروشی بزرگ مرکز شهر چرخیدم.

بعد یادم افتاد که مدارک لازم برای عضویت در کتابخانه ی شهر را به همراه دارم. پس سریع به کتابخانه رفتم و عضو شدم. یکی از برنامه های عملی نشده بود که مدت طولانی در لیست ماند تا تیک انجام بخورد. کتابخانه ی شهر را دوست دارم. البته امروز خسته بودم و ترجیح دادم در فرصت مناسبتری به گشت و انتخاب کتاب بپردازم. پنجاه تا کتاب را همزمان امانت گرفتن خیلی هیجان انگیز است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
تگ ها :

زباله و صرفه جویی

چند ماه پیش توی تمام صندوقهای پست برگه انداختند که به کلی زبان مختلف از جمله عربی، ترکی، انگلیسی، فرانسه، پرتغالی، اسپانیایی و ... اعلام کرده بود از فلان تاریخ تفکیک زباله های بیو که تا همان تاریخ اختیاری بوده در شهر اشتوتی اجباری خواهد شد و تمام شهروندان موظف به اجرای این قانون جدیدند. بعد هم سطلهای قهوه ای کوچک به تعداد واحدها به هر خانه تحویل شد و سطلهای بزرگ به ازای هر ساختمان یکی جلوی درها قرار گرفت. برنامه ی جمع آوری این نوع زباله هم که با برنامه ی سالانه تحویل شد نشان می داد جمع آوری این نوع زباله بر عکس سایر انواع هفتگی خواهد بود. سطل ساختمان ما هر بار که من زباله ریختم نیمه پر بود. هفته ی پیش برای چند روز جای سطل خالی بود. همسایه هم سفر بودند. حدس زدم بعد از جمع آوری سری قبل کنار خیابان مانده و چون من آن چند شب دیر آمده بودم و از آن سمت هم رد نمیشوم اصولا در کنار نبودن همسایه، سطل آورده نشده. صبحش رفتم و تنها سطل باقی مانده را که زباله هم داشت! آوردم و زباله های خودم را هم به آن اضافه کردم. عصر وقتی برگشتم دیدم سطل نیست و تازه متوجه شدم که برچسب پلاک بر خلاف سایر انواع زباله ها کنار بدنه ی سطل نصب شده که من صبحش چک نکرده بودم. همسایه هم از سفر برگشته بود و شواهد نشان از باغبانی داشت. با خودم فکر کردم همسایه تصمیم گرفته سطل نباشد؟! من را چون اقلیت بوده ام (یک در مقابل چهار) نادیده گرفته اند و ...

شنبه بعد از خرید سحرگاهی همسایه را در راه پله دیدم و سراغ سطل را گرفتم. همسایه گفت که اتفاقا او هم تعجب کرده و برای همین به شرکت مسوول ساختمان زنگ زده. خانم وندل- خانم مسن با چشمهای زیبا و جوان- گفته که چون این زباله پر هزینه است تصمیم گرفته شده ساختمان ما و همسایه که تحت نظارت همین شرکت است به صورت آزمایشی یک سطل داشته باشند. خانم همسایه گفت من دیروز باغبانی کرده ام و سطل تقریبا پر شده. باید دید! اگر جواب بدهد استدلال خوبی است، مقرون به صرفه تر است. گفتم ولی ساختمان کناری خانوداه های پر جمعیت تری دارد و به نظر من هم کفاف نمی دهد. خانم همسایه گفت بله ولی آنها مثل ما تفکیک نمی کنند و همچنان زباله های بیو را در کنار بقیه زباله ها در سطل مشکی می ریزند.

به قول این جماعت مال شاون ( ببینیم)! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٥
تگ ها :

← صفحه بعد