تقویم تاریخ

دو سال پیش همچین روزی یکی از سخت ترین روزهای زندگی من در غربت بود. واقعا سخت بود. هم روزهای قبلش، هم خود چون امروزش و هم چند روز بعدی و حتی تا مدتها بعدش، زندگیم آسون نبود. امروز می بینم چقددررر بزرگ شده ام.

دو سال پیش سر راه برگشتم از مرکز شهر برای خودم یک کاسه هدیه خریدم و از میدان خلوت شهرداری یک عکس گرفتم، یادگاری از بزرگ شدن خاص اون روز. بعد راهم رو گرفتم، اومدم خونه و تا جایی که می تونستم اشک ریختم.

بعد بهترین بهترین و دوست نازنینم زنگ زدند، هر دو دلنگران. هیچ وقت لطف و محبت اون روزهاشون رو فراموش نمی کنم. واقعا مهم نیست چقدر از یکی دوری یا چند ساله ندیدیش، مهم اینه که دلت چقدر با اون آدمه؟ اینکه یکی ازین دو نفر رو  نزدیک هشت ساله ندیده ام و اون عزیزترین رو بیشتر از یکسال تاثیری رو جنس رابطه و صمیمیت ما نمیگذاره. مهم اینه که حتی با این که هر کدومشون یه سر دنیان همیشه به یاد و فکرم هستند. من هم البته سعی می کنم حواسم باشه بهشون و خیلی خوشحالم که این همه محبت دریافت می کنم. خلاصه اینکه خدا رو شکر که اون روزای سخت گذشتند و روزهای معمولی دوبار برگشتند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٩
تگ ها :

الوعده وفا

کمتر از ده روز پیش متوجه شدم که سیم کارتم غیر فعال شده!! چند روز قبلترش پیامکی دریافت کرده بودم که می گفت شرکت صاحب سیم کارت از دوم اکتبر دیگر وجود خارجی ندارد و لذا از آن تاریخ سیم کارت غیر فعال می شود. در ادامه هم پیشنهاد داده بود از شرکت بهمان سیم کارت جدید بگیرم.

چند روز صبر کردم و درست نشد!! چندین بار گوشی را روشن و خاموش کردم باز هم نشد! خطا در پیدا کردن شبکه بود.

آخر سر، آخر هفته ی پیش تصمیم گرفتم که به خدمات مشتریانشان زنگ بزنم و بگویم این چه وضعی است؟ هنوز که دو ماه مانده! 

زنگ زدم و بعد از حدود یک ربع انتظار موفق شدم با اپراتور صحبت کنم. تا گفتم من سیم کارت شرکت شما را دارم گفت می دانم مشکل چیست؟ سیم کارتتان غیرفعال شده! متعجب گفتم بله! ولی هنوز دوم اکتبر نشده.

جواب شنیدم که اشتباهی در سیستم رخ داده و تمام سیم کارتها دوم آگوست غیرفعال شده اند. حالا هم باید صد هزار شماره را دستی تک به تک دوباره فعال کنند و این زمان می برد. غذر هم نخواست! عصبی بود و عجله داشت مکالمه تمام شود. گفت صبر کنید و مرتب چک کنید. پیش بینی می شود ظرف چهل و هشت ساعت آینده فعال شود. گفتم اگر نشد دوباره تماس بگیرم؟ گفت نه! صبر کنید. گفت تعداد تماسهای مردم خیلی زیاد است ولی متاسفانه چاره ای نیست! قطع کردم و با خودم گفتم اگر این اتفاق در وطن جان افتاده بود چه قضاوتی داشتم ولی حالا می گویم باشد صبر می کنم. دیدم که به حرف گوینده می توانم اعتماد کنم.

تا امروز عصر هیچ تغییری در وضعیت ایجاد نشد! داشتم بد گمان می شدم که سیستم اینجا هم غیر مسوول شده و شاید با خودشان گفته اند ملت را سر کار می گذاریم تا این کمتر از دو ماه بگذرد و شرکت منحل شود. اما دقایقی پیش متوجه شدم که سیم کارتم دوباره فعال شده! خیلی بیشتر از دو روز پیش بینی شده طول کشید اما درست شد!

شرکتی که قرار است دیگر وجود خارجی نداشته باشد به وعده اش عمل کرد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۳
تگ ها :

تقدیر (؟)

گاهی وقتی چیزی را  از صمیم قلب می خواهی، یک لحظه ی نابی هست که دلت قرص می شود. آرام می شوی. به دلت می اندازند که برو! گرفتی آنچه می خواستی! فقط صبر کن تا وقتش برسد. 

اما یک وقتهایی هم هست که هر چه از ته دل می خواهی و دعا می کنی، نمی شود! یک اراده یا نیروی قویتری دارد با خواسته ی تو مخالفت می کند. حس می کنی که یک چیزی هست که نمی گذارد بگیری آنچه می خواهی را!! هی می خواهی و نمی شود! این دومی را خیلیی کم تجربه کرده ام. سخت ترینش روزهایی بود که نمی دانستم حال آقاجان جان جهانم چطور است و قرار هم بود نپرسم. شبانه روز دعا می کردم ولی همه اش دلم خالی بود. نمی شد. حسم می گفت نگرفتم! هر چه بیشتر می خواستم هم فرقی نداشت. چقدر درد داشت آن روزهای بلاتگلیفی و امید. آخر سر اما فهمیدم که چرا نمی گرفتم؟ چون دیگر امکانش نبود و آقاجان جان جهانم خیلییی روز پیشتر، همان شبی که یکباره من برای چند لحظه آرام شدم و بعد سراسر وجودم تشویش شد برای همیشه رفته بود. 

از ته دل خواستن و نگرفتن برایم ترسناک است. احساس ضعف می کنم وقتی از ته ته دلم می خواهم و پاسخ سکوت است که می آید. خدا را شکر که جنس خواسته ی این روزهای من، سلامتی خواستن برای عزیزانم نیست. خدا را شکر که همگی در صحت و سلامت حداقل نسبی هستند. باز هم صبر می کنم. چاره ی دیگری ندارم. امید به خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٢
تگ ها :

این لحظه هایی که می روند

الان عروسی در جریان است و من و تو و آقاجان جان جهانمان باز در کنار بقیه نیستیم اگر چه دل ما دو تا و روح مهربان آقاجان جان جهانمان آنجاست. و تو چقدر خوشبخت بودی که در عروسیت هنوز آقاجان را در کنارت داشتی ماه من!

عصری آنقدر دلتنگ بودم که نزدیک بود پشت میزم اشکهام راه بیفتند. خوب بود که برای تولد همکارمان همه دور هم جمع شده بودند و دور و برم خلوت بود. 

کار این مدت هم که خیال کم شدن ندارد! چقدر دیروز پشیمان بودم از نرفتنم ولی دیگر چه سود؟! خیلی دیر بود برای تغییر تصمیمم.

فقط تایید فوری دو تا مدرکی که کلی بحث و داستان داشتند کمی حالم را بهتر کرد. تمام زندگی و حس و حال من این روزها با کار گره خورده! آیا می ارزد؟ نمی دانم!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٢
تگ ها :

دکمه ی فراموش کردن

مدیر پروژه کنار دستم نشسته بود و سرگرم بررسی مدارک بودیم که شماره ی مدیر پروژه ی سابق افتاد. حاضر هم نبود قطع کند. گوشی را برداشتم. گفت که زنگ زده از من بخواهد لوگوی کارفرما را در فایل نمونه ای که برایش فروارد کرده بودم درست کنم!! جواب دادم که امروز؟؟ ساعت نزدیک چهار بود. فرمودند خیر حالا دوشنبه صبح هم شد اشکالی ندارد. گفتم ببخشید اولا ما در این مرحله این را لازم نداریم ثانیا این کار منشیهاست که فرمت را درست کنند. گفت نه منشی چه می داند؟! مهندس باید این کار را بکند. گفتم من این کار را نمیکنم. کمی بحث کردیم. او حرفش را تکرار کرد و من هم حرف خودم را. آخرش گفت اصلا این آخرین درخواست کمک من از شما بود انجام ندهید و فراموش کنید. نمی خواهم داستانهای قدیمی تکرار شوند- منظورش دلخوری من و تذکر رییس بود که من منشی شخصی ایشان نیستم و قرار شد تکرار نشود. اینبار تازه اوضاع خیلی فرق داشت. بار قبلی ایشان مدیر پروژه بودند و من دستیار پروژه اما در پروژه ی جدید ما هر دو کارشناسیم! کلی حرف می توانستم بزنم که جلوی خودم را گرفتم. گوشی را کوبیدم. تنها راهی که برای خالی کردم حرصم داشتم. مدیر پروژه بنده ی خدا معذب شده بود. گفت من نمی پرسم چرا عصبانی شدی؟ من می روم. جواب سوال آخرم را دوشنبه بگو. خیلی خوب کرد که نپرسید. 

چند دقیقه بعد رییس آمد سر زد. شاید منتظر بود من بگویم چه شد؟ ولی من خودم را با کاغذهای روی میز مشغول کردم. پرسید اوضاع خوب است؟ خیلی سرت شلوغ است؟ کارهای پروژه ی فلان زیادند؟ راضی ای؟ گفتم کار زیاد داشتن بهتر از کار کم داشتن است. کمی حرف زدیم و رفت. خیلی سعی کردم عصبانی به نظر نرسم. اما هنوز عصبانی ام. رفتار یک چنین آدمی یک جرقه است تا کلی خاطره ی مشابه ناخوشایند در ذهن من زنده شوند. خاطرات روزهای کار کردن در وطن جان!! چقدر کار کردن با آن آدمهای پر عقده سخت بود؟!! چه صبور بودم!! 

با گذشت چند ساعت از حضورم در خانه، هنوز هم حالم خوش نشده! فراموش کردن دکمه نیست که فشار بدهم و همه چیز پاک شود جناب آقای پیرمرد با ذهن جنسیت زده! کاش برای بعضی چیزها البته دکمه اش وجود داشت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٦
تگ ها :

شهروند مسوول

معمولا آخر هفته ها جوانان در مسیر زیبای "میان تپه ها" زباله می ریزند، زباله ها از جنس بسته بندی های رها شده ی خوراکی و نوشیدنی و سیگارند و البته گاهی تکه های کاغذ و دستمال کاغذی.  چند ماهی یکبار هم، ماموران شهرداری در مسیر میان تپه ها دیده می شوند که به کار رسیدگی به گیاهان و گاهی جمع آوری زباله ها مشغولند. 

یک روز صبح خیلی زود که مسیر خلوتی خاص اول صبح را داشت، یک آقای میانسال تقریبا مسن با ظاهری نه چندان آراسته با یک کیسه در دست چند قدم جلوتر از من راه می رفت. از قدم برداشتن هایش حس می کردم که با درد یا شاید سختی راه می رود. خیلی آهسته قدم برمی داشت و به دور و برش به دقت نگاه می کرد. اول حدس زدم که کارتن خواب است اما مثل کارتن خوابها چرخ همراه نداشت و تازه کیسه ای که در دست داشت هم سبک بود. چند قدم بعدتر بود که از پیش داوری ام شرمگین شدم. آقای مسن ایستاد، خم شد و زباله ی اول را از بینه بوته ها برداشت و در کیسه اش انداخت. چند قدم جلوتر باز خم شد و پاکت سیگار را برداشت. تازه آنجا بود که متوجه شدم دستکش هم به دست دارد. پس شهرداری مسیر زیبای میان تپه ها را هر چند روز یکبار تمیز و زیبا نمی کرد شهروند مسوول بود! خیلی در دلم تحسینش کردم برای صبح زود بیدار شدنش و توجهش به تمیزی و زیبایی مسیر "میان تپه ها" بدون هیچ توقعی، بدون هیچ وظیفه ای.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
تگ ها :

سفر کاری1

همت می کنم و می نویسم خاطرات اولین سفر کاری را:

چند روز قبل حرکت مدیر پروژه اطلاع داد که بلیط سایر اعضای تیم تغییر کرده و من تنها کسی هستم که با بلیط قبلی سفر می کنم. 

بلیط جدید با ایرلاین آلمانی بود و حرکت بعد از ظهر شنبه و بلیط من اتریشی بود با حرکت ساعت کمی قبل هشت صبح. آنها بعد نیمه شب می رسیدند و من بعد از ظهر. استدلال کرده بود که لزومی نداشت من کمتر خانواده ام را ببینم فقط برای بودن در یک پرواز با سایرین. 

دو روز قبل سفر هم حمله ی انتحاری فرودگاه استانبو.ل باعث ایجاد موجی از نگرانی در میان خانواده و همکاران شد. چندیدن نفر از جمله رییس پرسیدند که با چه خط هوایی پرواز می کنم و بعد گفتند خیالمان راحت شد. این توجه خاص خوشایند بود.

شب قبل از استرس خواب ماندن مردم. خیلی کم خوابیدم. گوشی هم روشن بود که اگر خواب ماندم مامان خانم زنگ بزنند اماکلی آدم از قاره های دیگر یکباره یاد حال و احوال پرسی از من افتادند! و من چند بار از همان خواب سبک پریدم. بالاخره خواب نماندم. چهار و چهل دقیقه ی صبح با دو  ساک کابین از خانه بیرون رفتم. 

جلوی میز بیزینس، یک خانواده ی بزرگ در حال چک این بودند! رفتم و پشت سرشان ایستادم. میزهای چک این کلاس عادی خالی بودند! خانم میز کناری اشار کرد. رفتم و گفتم من بیزینس کلاس هستم. گفت اشکالی ندارد همه ی میزها می توانی چک این کنی! ساکم را تحویل دادم و متوجه نشدم که روی چمدانم برچسب مخصوص نزد. نتیجه این شد که چمدانم در میان خیلی چمدانها با سری سوم بارها رسید و من ازین مزیت کلاس پروازی هیچ بهره ای نبردم!

سالن انتظار بیزینس خوب بود و خانم خدمات سالن که با لهجه ی اروپای شرقی آلمانی حرف می زد کلی مرام گذاشت و برایم به صورت مخصوص شیر بدون لاکتوز سرد آورد. روی سردی شیر تاکید خاصی می شد مثل یک سرویس اضافی!

در هواپیما اما از آن خانواده ی بزرگ اثری در بیزینس کلاس نبود و من به عنوان تنها مسافر هر چند دقیقه یکبار مورد سوال مهماندار واقع می شدم که آیا چیزی لازم دارم یا نه؟ 

صبحانه هم اصلش گوشتی بود که نخوردم. آپشن دیگر هم موجود نبود!

وقتی به گیت پرواز دوم در فرودگاه وین رسیدم یک صف بسیااار طولانی از مسافران اصولا هموطن با ساکهای کابین بزرگ در حال سوار شدن بودند. 

جلو رفتم و به مامور مربوطه به آلمانی!! گفتم که من مسافر بیزینس هستم. ایشان هم صف را متوقف کرد و برای من راه باز کرد که سوار شوم. یکبار استفاده از مزیت کلاس!

داستان خدمات پرواز دوم اما خود مفصل است...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
تگ ها : سفر ، کاری

گفتن داریم تا گفتن

معاون پروژه! گفت تا جایی که من می دانم تو می آیی که مترجم باشی.

یعنی چه؟! گفتم تیم کارفرما به اندازه ی کافی انگلی.سی بلدند!

مدیر پروژه گفت: چون تو هر سه زبان را (به خوبی) بلدی- زبان ما، زبان خودتان و زبان جلسه - همسفری تو برای ما بسیار مهم و کارگشاست. اینبار از دانش نخصصی ات چندان بهره نمیگیریم اما نقش تو بسیار مهم است. از تو می خواهم با دقت به صحبتهای طرفین گوش کنی و هر جا احساس کردی سو برداشت شده یا طرفین منظور هم را خوب نفهمیده اند بلند به من بگویی تا جلسات مفید و سازنده ای داشته باشیم. ضمنا مگر تو نمی خواهی یک روز مدیر پروژه بشوی؟َ!  برای این  هدف، خوب است که در جلساتی در این سطح، شرکت کنی و مذاکرات را ببینی.این یعنی مدیر گروه به خواسته ی چند ماه پیش من توجه کرده و آنرا به مدیر پروژه هم انتقال داده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٧
تگ ها :

ماموریت

بالاخره بعد ماهها قطعی شد.

به مدیر پروژه گفتم می شود بلیط برگشت من را دیرتر بگیرید؟ گفت باشد با منشی هماهنگ کن. گفتم اگر بلیط من گرانتر بود اختلاف قیمتش را خودم می پردازم. گفت باشد. بلیطها ایمیل شد و در ایمیل حرفی از سهم من نبود، پایین بلیط ولی رقم حدود سه هزار یورو نوشته شده بود!! با فکر "این چرا کردم چرا گفتم " سراغ منشی رفتم و در مورد اختلاف قیمت سوال کردم. بلیطهای سایرین را با بلیط من مقایسه کرد و گفت یک قیمت دارند اما محض محکم کاری از آژانس هم پرسید و تایید گرفت که همه ی بلیطها یک قیمت دارند. خدایم رحم کرد!

و به این ترتیب اولین مامور کاری من در شرکت ف به خاک پاک وطن خواهد بود.

خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٥
تگ ها :

 

بعد چندین سال یک روز روزه گرفتم. بیشتر از بیست و هفت ساعت چیزی نخوردم که البته بیست و نیم ساعتش زمان روزه بود. آنقدر حالم بد شد که گفتم می میرم! اما نمردم. اولین روزه ی ما در این سرزمین اینگونه گذشت. اما دلنگرانی مامان خانم نازنینم که تا افطار من بیدار ماندند مایه ی افسوس و شرمساری من است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
تگ ها :

← صفحه بعد